شعرِشاعر
اشعار آیینی 
قالب وبلاگ

 

مور را رخصت تمجید سلیمان ها نیست

پیشگاه کرمت عرصه جولان ها نیست

 

ازکرامات فراوان تو خوبان مات اند

این همه حُسن در اندیشه انسان ها نیست

 

عصمت از فاطمه داری که مطهر شده ای

احتیاجی پی این امر به برهان ها نیست

 

نقش تو نیست کم از زینب کبری بانو

گرچه حک نام تو درصفحه ی اَذهان ها نیست

 

شام زیر لگد خطبه ی تو جان می داد

مثل تو هیچکسی فاتح میدان ها نیست

 

رمزعرفان اثر سجده ی پیشانی توست

احتیاجی سر این سفره به عرفان ها نیست

 

خواستی تا همه جا صحبت زینب باشد

مدح و مرثیه اگر از تو به دیوان ها نیست

 

اُم کلثوم شدن زینب و زهرا شدن است

حرف عشق است در آن صحبت عنوان ها نیست

 

ازدواج تو و نمرود مدینه هیهات

نخی از چادر تو قسمت شیطان ها نیست

 

نمک سفره ی افطار پدر هستی تو

لذتی بی تو در این شیر و در این نان ها نیست

 

می شود گفت ز تو از غم و درد تو نگفت

مدح خوب است ولی مکفی گریان ها نیست

 

یوسفت در عوض چاه به گودال افتاد

چون تو دلسوخته در یثرب و کنعان ها نیست

 

سر و سامان تو را نیزه ای از پا انداخت

خیمه ی سوخته جای سر و سامان ها نیست

 

ناز پرورده ی دستان پر از مهر علی

شأن تو ناقه ی عریان و بیابان ها نیست

 

دور تا دور تو با هلهله جمعیت بود

بزم می، طشت طلا ،جای پریشان ها نیست

 

هرچه گفتم کمی از قدر و مقام تو نشد

مور را رخصت تمجید سلیمان ها نیست

 

اجرا شده توسط حاج منصور در 25 فروردین 94

برگرفته از وبسایت دوستداران حاج منصور

[ پنجشنبه ۲۷ فروردین۱۳۹۴ ] [ 16:56 ] [ توسط ]

 

نوه ی دختری و عشق پیمبر بودن

 دختر دومی حضرت حیدر بودن

 

 صدق الله علی نام پدر بود و چنین

 آیه ی چارمی سوره ی کوثر بودن

 

 ام کلثوم شدن این همه مظلوم شدن

 شاهد میخ چهل مرد لگد در بودن

 

 شاهد میخ چهل مرد لگد در فریاد

 بعد هم شاهد یک عمر به بستر بودن

 

 جزء آموختگان وصیت نامه ی او

 جز تشییع کنان تن مادر بودن

 

 پشت تابوت به همراه حسین و زینب

 جزء آن چند نفر در شب آخر بودن

 

 در شب قدر به نوعی و به شکلی شب طشت

 ام کلثوم نگو زینب دیگر بودن

 

 دختر مادری و عمه ی طفلان اما

 قسمتت این بشود خواهر خواهر بودن

 

 می کند خم کمرش را همه عمر فقط

 لحظه ای عمه ی دلواپس اصغر بودن

 

 می کند خم کمرش را بخدا در آنی

 مثل زینب روی تل محو برادر بودن

 

 چکمه ای آمد از آنسو و از این سو شد باب

 در هیاهوی حرم دست به معجر بودن

 

مهدی رحیمی

[ پنجشنبه ۲۷ فروردین۱۳۹۴ ] [ 16:55 ] [ توسط ]

 

لطف اگر لطف تو شد دست گدا خوبتر است

سر این سفره زمین‎گیری ما خوبتر است

 

آخرِ سر به هوا بودن اگر لطف شماست

هر چه نوکر بشود سر به هوا خوبتراست

 

هم خجالت زده‎ام هم به شما دلگرمم

ماندنم بین همین خوف و رجا خوبتر است

 

ما به اینجا نه پی نان و نمک آمده‎ایم

با کمی آب تصدُّق به گدا خوبتر است

 

حُسن سجاده به این گریه‎ی نیمه شبهاست

اهل طاعت بشود اهل بُکا خوبتر است

 

گر چه خوب است همین قدر که محتاج توام

بپذیرید در این خیمه مرا خوبتر است

 

حیف این خاک که تنزیل مقامش بدهند

خاکِ پای تو اگر نیست طلا، خوبتر است

 

جمکران سنگ نشانی‎ست که ره گم نشود

خانه با بودن یک قبله‎نما خوبتر است

 

دارد از را ه رجب می‎رسد و آن شب‎ها

گریه‎کن گر برسد کرب‎وبلا خوبتر است

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در زیارت عاشورا 25 فروردین 94

برگرفته از وبسایت دوستداران حاج منصور

[ سه شنبه ۲۵ فروردین۱۳۹۴ ] [ 18:24 ] [ توسط ]
السلام علیک یا صاحب الزمان(عج) ؛

 

مرا برای سفر سوی خود مهیا کن

قرار کرب و بلا ؛ گریه هم نشانه ی ما

[ سه شنبه ۲۵ فروردین۱۳۹۴ ] [ 18:14 ] [ توسط ]

 

اشعار ولادت حضرت فاطمه زهرا(س) - مهدی رحیمی

 

کوثری از سوره ی طاها به دنیا آمدی

تا رسد انّا به اعطینا به دنیا آمدی

 

تا یتیمی پدر را اندکی جبران کنی

دختری و مادر بابا به دنیا آمدی

 

هرکجا کردی تشرف صاحب تشریف شد

مکه شد آنجا که تو آنجا به دنیا آمدی

 

قل هو الله احد ای معنی کفوا احد

تا که باشی همسر مولا به دنیا آمدی

 

تا که هجده سال هم اهل زمین درکت کنند

پس به شکل حضرت زهرا به دنیا آمدی

 

بعد عمری که دلیل زندگی پوشیده بود

آخرش ای علت دنیا به دنیا آمدی

 

با خبر بودی اگر از اتفاق کوچه ها

پس چرا انسیة الحُورا به دنیا آمدی

 

غصه ی ارباب ما را داشتی آن قَدْر که؛

بازهم در ظهر عاشورا به دنیا آمدی

 

مادرش بودی ولی یک لحظه بر بالای تل

در حقیقت زینب کبری به دنیا آمدی

 

مهدی رحیمی

برگرفته از سایت بی پلاک

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: ولادت حضرت فاطمه زهرا(س)
ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۲۰ فروردین۱۳۹۴ ] [ 10:3 ] [ توسط ]

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س)

 

دلم تنگ وقتی میشه میرمو

همه خاطراتامو حس میکنم

هنوز روی دستاس و پای تنور

بوی دست زهرامو حس میکنم

**

شده همدمم چادر خاکی اِت

که روش ردّ امضای دست تو بود

من از روی دلتنگی سر میذارم

رو دیواری که جای دست تو بود

**

درِ خونه هر شب عذابم میده

از اون روز که بازوی تو خسته بود

خودم رو نمیبخشم این که نشد

صدام کردی و دست من بسته بود

**

شبا آب واسه حسین میبرم

میسوزم با حرفات بی اندازه

چشام تا می افته به هر کاسه آب

منو یاد مهریه ات میندازه

**

یه گوشه نشسته همش زینبت

دلش رو ندارم که هق هق کنه

حسن چادرت رو میبوسه همش

میترسم که آخر برات دق کنه


موضوعات مرتبط: ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س)
ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱۷ فروردین۱۳۹۴ ] [ 17:7 ] [ توسط ]

 

اشعار وفات حضرت ام البنین(س) - مهدی رحیمی 

 

خانمی که تا خود خورشید قامت داشته

در رشادت با ابالفضلش رقابت داشته

 

مادر باب الحوائج بوده و با این حساب

دامن او را گرفته هر که حاجت داشته

 

می رسد از والدین اخلاق فرزندان ولی

این زن از اول به فرزندش شباهت داشته

 

اول از عباس او اذن حرم را خواسته

هر کسی در کربلا قصد زیارت داشته

 

با کلام نافذش در روضه ها حاضر شده

در زمین کربلا هر چند غیبت داشته

 

تحت فرمانش کلام و تحت امرش واژه ها

صحبتش با ابروی عباس نسبت داشته

 

فاطمیه رفته و آماده ی رفتن شده

بسکه بر زهرای مرضیه محبت داشته

 

بعد زهرا آمده پس بعد زهرا می رود

اینچنین در مکتب مولا ولایت داشته

 

دانه پاشیده برای کفتران قبر او

در مدینه هرکسی یک جو لیاقت داشته

 

تا ابد شرمنده ی عباس شد چون قبر او

بیشتر از قبر فرزندش مساحت داشته

 

مهدی رحیمی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: وفات حضرت ام البنین(س)
ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۱۳ فروردین۱۳۹۴ ] [ 13:46 ] [ توسط ]
برای ملاحظه اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س) اینجا کلیک کنید 

[ چهارشنبه ۵ فروردین۱۳۹۴ ] [ 12:48 ] [ توسط ]

 

زبانحال مولا :

 

چشاتو وا کن نگو که دیگه

 درب بهشت من مهر و موم شد

منو صدا کن نگو که هرچی

 میون ما بود دیگه تموم شد

**

تا ناله ی وا اُمّا شنیدم...

پیراهن صبرم و دریدم

نمیدونی من چه جور رسیدم...

گاهی نشستم گاهی خمیدم...

**

تو رو که دیدم دیگه بریدم

خودم را تا بسترت کشیدم

آرزوم این بود زنده ت میدیدم

حقم نبود کردی نا امیدم

**

 

زبانحال بی بی :

 

یه بار علی جان برا تو مُردم

زنده شدم باز برات بمیرم

برای اشک چشات بمیرم

برای بغض صدات بمیرم

**

اشک چشاتو بذار بذارم

به روی زخمام واسه تبرک

اینم بگم که شِفام همینه

هذا فراق بینی و بینک

**

بمیرم ای که بابای خاکی

حالا تو و سر تا پای خاکی

دستای خاکی پاهای خاکی

عمامه خاکی عبای خاکی

**

دلم رو برده یه جای خاکی

چادر و اون ردّ پای خاکی

شکسته گوشواره های خاکی

گریه های مجتبای خاکی

**

زبانحال مولا :

 

آخ گفتی کوچه... دلم رو کنده...

نامرده کوچه به من میخنده...

هی میگه قنفذ رو به مغیره

که مالیاتت این روزا چنده

**

شد حرف قنفذ ؛ چطوره بازوت ؟ ...

گفتم مغیره ؛ چطوره پهلوت ؟ ...

از وقتی پاشون وا شد به خونه

واشد به این خونه پای تابوت

**

وا شده لب هات دوباره خندون

تابوت و ساختم با دست لرزون

راحت خیالت از بابت اون

نزنه میخاش از جایی بیرون...

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: روز شهادت و شام غریبان حضرت زهرا(س)
ادامه مطلب
[ دوشنبه ۳ فروردین۱۳۹۴ ] [ 11:57 ] [ توسط ]

 

اشعار امام زمان(عج) - ایام فاطمیه - اسماعیل شبرنگ

 

ای امید آخر دلهای ما کاری بکن

در میان لحظه ی سبز دعا کاری بکن

 

خسته ام از روزهای انتظار آقای من

خسته ام..افتاده ام از پا..بیا کاری بکن

 

جمعه ای برگرد ای دار و ندار فاطمه

بی تو دلها از خوشی گشته جدا کاری بکن

 

روضه خوان فاطمه امشب کمی روضه بخوان

مادری افتاده بین کوچه ها کاری بکن

 

مادری تنها میان کوچه ای سرد و شلوغ

چادرش افتاده زیر دست و پا کاری بکن

 

چادری خاکی و دست بسته و روی کبود

ای انیس اشک های مرتضی کاری بکن

 

دست سنگین کسی بر صورت مادر نشست

وای از آشوب قلب مجتبی کاری بکن

 

پای داغ کوچه ها آخر حسن دق می کند

سهم چشمانش شده اشک عزا کاری بکن

 

ناله ی ای وای مادر برلبش دارد حسین

کوچه های شهر گشته کربلا کاری بکن

 

اسماعیل شبرنگ

برگرفته از وبلاگ حسینیه

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: امام زمان(ع) - فاطمیه
ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱۱ اسفند۱۳۹۳ ] [ 19:33 ] [ توسط ]

 

اشعار فاطمیه – مدح – محسن حنیفی

 

صحبت از دستی که رزق خلق را می داد شد

هر کجا شد حرف از بانو، به نیکی یاد شد

 

گردش تسبیح او افلاک را تدبیر کرد

از پر سجاده اش روح القدس ایجاد شد

 

او که جای خود، گلوبندش اسیر آزاد کرد

حُر هم از یمن ادب بر نام او آزاد شد

 

روضه رضوان، رضای حضرت صدیقه است

از گل سرخ لباس او، فدک آباد شد

 

معنی نازک برای روضه اش آورده ام

وقت پروازش پرستویی اسیر باد شد

 

با پر زخمی دعاگوی شب همسایه بود

دست او روزی رسان خانه صیاد شد

 

این در آتش گرفته نیز حاجت می دهد

این در آتش گرفته، پنجره فولاد شد

 

روضه مظلومه، بعد از رفتنش مکشوفه شد

تا مصیبت خوان کوچه صورت مقداد شد

 

بعد پیغمبر اگرچه با تبسم قهر بود

لحظه ای با دیدن تابوت، زهرا شاد شد

 

طعنه ها، او را عروس خانه ی تابوت خواند

قاسم او نیز زیر سنگها داماد شد

 

اشکهایش گاه می‌گوید حسن، گاهی حسین

گریه های آخرش موقوفه اولاد شد

 

مریم آمد تا شریک گریه ی کوثر شود

روضه او کاف و هاء و یاء و عین و صاد شد

 

محسن حنیفی

برگرفته از سایت بی پلاک

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: مدح - فاطمیه
ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۰ اسفند۱۳۹۳ ] [ 23:53 ] [ توسط ]

 

اشعار فاطمیه - زبانحال مولا(ع) - اسماعیل شبرنگ

 

بگیر فاطمه دست دعا برای خودت

بخوان دعای شفا نذر زخم های خودت

 

تلاش کن که بمانی و گرنه می میرم

نگو که رفتنی ام جان مرتضای خودت

 

کمی مراقب این سینه ی ترک زده باش

شکسته می شود از حجم سرفه های خودت

 

نفس کشیدنت این روزها که آسان نیست

وَ بی صدا شده پژواک های های خودت

 

چه آمده به سرت بین کوچه زهرا جان

که مرگ می طلبی هرشب از خدای خودت

 

شکوه قبله ی من رو به قبله ای تو چرا

گمان کنم که رسیدی به انتهای خودت

 

میان خواهش عجّل وفاتی هرشب

بیا و مرگ علی را بخواه...جای خودت

 

مدینه بعد تو جای علی نخواهد بود

مرا به غصه نشاندی تو با عزای خودت

 

مرو که خانه ی عمرم خراب می گردد

سلام های علی بی جواب می گردد

 

اسماعیل شبرنگ

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: امام علی(ع) - فاطمیه
ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۰ اسفند۱۳۹۳ ] [ 23:50 ] [ توسط ]

 

اشعار فاطمیه - ایام بستری - سید پوریا هاشمی

 

همین که پهلوی او گاه گاه می گیرد

نفس به سینه این پابه ماه می گیرد

 

هنوز بستر خود را عوض نکرده علی

بلند می شود و راه چاه می گیرد

 

سرش که خورده به در نور دیده اش کم شد

حسین را به حسن اشتباه می گیرد

 

مریض خانه اگر لب به آب و نان نزند

پس از سه ماه تنش وزن کاه می گیرد

 

مریض خانه اگر سیلی از کسی بخورد

به روی صورتش ابری سیاه می گیرد

 

هنوز هم که هنوز است با همین حالش

علی به چادر زهرا پناه می گیرد

 

کسی نگفت که این تازیانه در کوچه

به بازو یش به کدامین گناه می گیرد

 

چه آمده به سر چشمهای زهرا که

ز چشمهای علی هم نگاه می گیرد

 

همین که نام علی را به پیش او ببری

به لب ترنم روحی فداه می گیرد

 

خدا بخیر کند درد آمده به برش

همین که پهلوی او گاه گاه می گیرد

 

سید پوریا هاشمی

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در 26 اسفند 93

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: حضرت زهرا(س) - ایام بستری
ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۰ اسفند۱۳۹۳ ] [ 23:48 ] [ توسط ]

 

اشعار فاطمیه – امام حسن(ع)

 

مثل هر روز مادرم برخواست

تا نماز و نوافلش را خواند

نگهی سوی همسرش انداخت

با نگاهی غم دلش را خواند

**

پدرم مرد لحظه های خطر

پدرم مرد روزهای نبرد

ولی این روزها شکسته شده

وای اگر بشکند غرور مرد

**

فاطمه یک تنه سپاه علی است

تا نگوید کسی علی تنهاست

حیدری بود کار زهرایی ش

مادرم  امروز جلوه ی باباست

**

زخمها را خرید با جانش

چون برای علی است می ارزد

و ستونهای مسجد شهر از

ترس نفرین هنوز می لرزد

**

همه ی پیکرش سیاه شد و

در عوض شد سپید گیسویش

پهلو و بازو  و ؛ چه می گویم

که فقط مانده روی و ابرویش

**

از سر صبح صورت او را

خیره خیره نگاه می کردم

چشمم از اشک تار و چشمش را

تیره تیره نگاه می کردم

**

بهر احقاق حق خود امروز

در سر خود خیال دیگر داشت

زیر لب ذکر یا علی می گفت

چادرش را که از زمین بر داشت

**

چادرش را سرش که کرد انگار

آسمان در حصار ماه افتاد

گفت برخیز دیر شد حسن

دست من را گرفت و راه افتاد

**

دست من را گرفت را با یک دست

دست دیگر ز کار اوفتاده

تا که هر دفعه میبرد بالا

باز بی اختیار اوفتاده

**

بر سرش ابر سایه می انداخت

از رهَش باد خار را پس زد

راه کوتاه و ما هم آهسته

مادر اما نفس نفس می زد

**

تا رسیدیم حق خود را خواست

با روایات و تکیه بر آیات

شیر زن مثل همسر شیرش

زیر بار ستم رود ؟ هیهات

**

حق خود را گرفت آخر سر

دلم اما نمی گرفت آرام

سوی خانه روانه شدیم اما

رمقی که نبود در پاها

**

شور و آشوب و دلهره یک ریز

در تب کوچه هر قدم می ریخت

هر قدم سمت خانه می رفتیم

قلب من می زد و دلم می ریخت

**

در سکوتی غریب و شوم از دور

ناگهان یک صدای پا آمد

گردبادی از آن سر کوچه

بی محابا به سمت ما آمد

**

آمد و آمد و رسید به ما

او که از هرکسی ست بی دین تر

سایه ی او چو سرد و سنگین بود

دستش اما ز سایه سنگین تر

**

نا جوانمرد حق یک زن را

وسط راه کوچه میخواهی ؟

خانه را که کشیده ای آتش

دیگر از جان ما چه میخواهی ؟

**

دست او مثل باد بالا رفت

مثل یک صاعقه فرود آمد

در حوالی چشم و گونه ی ماه

ابر بارانی و کبود آمد

**

من شدم گوشه ای زمین گیر و

مادرم یک کنار افتاده

حرکتی در تنش نمی بینم

حالت احتضار افتاده

**

آفتابا بیا ز گوشه ی ماه

بر زمین یک ستاره افتاده

با دو دستش پی چه می گردد؟

نکند گوشواره افتاده؟

**

گل دیوار هم ترک برداشت

عرض کوچه چقدر وا شده بود

گویی از ضربه ای که مادر خورد

جای دیوار جا به جا شده بود

**

کمکی نیست بین این کوچه

چقدر او کمک به مردم کرد

دو قدم مانده بود تا خانه

دو قدم راه مانده را گم کرد

**

درد بازوش رفت از یادش

دست خود را گرفت بر دیوار

جلوی پای خود نمی دیدم

چشم من اشک و چشم مادر تار

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: امام حسن(ع) - فاطمیه
ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۰ اسفند۱۳۹۳ ] [ 23:39 ] [ توسط ]

 

اشعار ولادت حضرت زینب کبری(س) - محمد حسین رحیمیان

 

به نام آنکه به ما داد، درس ایمان را

همان که زندگی اش زنده کرد انسان را

 

همان که بر همگان درس عاشقی آموخت

ز دست لیلی و مجنون گرفت میدان را

 

به نام نامی آن بانویی که با زحمت

نشاند بر لب عالم دم حسین جان را

 

اگر نبود، نبودیم نوکران حسین

میان سفره ی ما او گذاشت این نان را

 

همان کسی که همیشه حکایت صبرش

صبور کرد دل مادر شهیدان را

 

به نام آن زن مرد آفرین کرببلا

همان که از دل ما برد ترس طوفان را

 

کجاست دشمن شیعه حریف می طلبیم

مرید حضرت زینب عقیله العربیم

 

دوباره در دلم آشوب محشر کبراست

چگونه من بنویسم از آن که بی همتاست

 

گرفته ام به روی دست کاسه ی چه کنم

و مانده ام که بگویم خدیجه یا زهراست؟

 

خدا کند که بفهمیم کیست این بانو

شناخت هر که مقامش از اولیاء خداست

 

نوشته اند که خیلی به مادرش رفته

نوشته اند که خیلی فدائی مولاست

 

نوشته اند که یک عمر اهل نافله بود

مراد و پیر تمام نماز شب خوان هاست

 

نوشته اند از آن دم که چشم خود وا کرد

اسیر و عاشق و حیران سید الشهداست

 

نوشته اند کرامات کوثری دارد

ببین مقام علی را چه دختری دارد

 

رسیده شیعه به اینجا به همت زینب

زمین حسینیه شد با عنایت زینب

 

چه با شکوه سپاهی چه لشکری دارد

حسینیان جهانند امت زینب

 

بزرگ و کوچک عالم ، محرمِ هر سال

شوند راهی روضه به دعوت زینب

 

هزار طایفه در روز اربعین جا شد

میان کرببلا با کرامت زینب

 

هزار شکر خدا را که خانواده ی ما

شدند نوکر دربار و رعیت زینب

 

برای دیدن آن جمعه ی فرج باید

قسم دهیم خدا را به حرمت زینب

 

اگر نبود کسی سینه زن نبود الان

دلی اسیر حسین و حسن نبود الان

 

قسم به حرمت چادر سیاهتان بانو

من آمدم بشوم سر به راهتان بانو

 

بَدَم درست ولی افتخار من این است

گذشت زندگی ام در پناهتان بانو

 

بده اجازه ای امشب دل مرا خوش کن

که خدمتی بکنم در سپاهتان بانو

 

خدا کند که مرا بعد مرگ بشناسند

به نام کارگر خیمه گاهتان بانو

 

خدا کند برسد عقل من به تفسیرِ

قیام کرببلا از نگاهتان بانو

 

غلام کوچک و پستم بیا بزرگم کن

قسم به جان حسینت رسول ترکم کن

 

تویی که قبله ی اولاد مرتضی بودی

تویی که فاطمه شهر کربلا بودی

 

حرام بود نگاهِ به سایه ات حتی

تو یادگاری پیغمبر خدا بودی

 

تویی که نام شریفت همیشه حرمت داشت

به روی ناقه ی عریان بگو چرا بودی

 

تویی که بود همیشه حسین همراهت

چه شد که همسفر شمر بی حیا بودی

 

کسی که خواند تو را خارجی نبود اصلا

در آن زمان که به آغوش مصطفی بودی

 

به احترام تو باید فرشته گل می ریخت

میان شام چه شد زیر سنگ ها بودی

 

شکست حرمت بال و پرت زبانم لال

چه آمده به سر معجرت زبانم لال

 

محمد حسین رحیمیان

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: ولادت حضرت زینب(س)
ادامه مطلب
[ دوشنبه ۴ اسفند۱۳۹۳ ] [ 1:11 ] [ توسط ]

 

نسل رودیم ، زاده دریا

موج خیزیم و صاحب ژرفا

 

همچو شمعیم پاک و روشن دل

مثل پروانه‌ایم بی‌پروا

 

ما چو کوهیم ، با وقار ، آرام

اهل صبریم اهل صبر امّا

 

گر بخواند به رزممان رهبر

گر که ما را به صف کند مولا

 

می‌زنیم آنچنان به گُرده خصم

که نماند تنی ازو برجا

 

هست همت نصیب ما امروز

هست نصرت از آن ما فردا

 

می‌رسد صبح مرگ اسرائیل

می‌رسد شام دفن امریکا

 

روزی آخر نماز می‌خوانیم

در شبستان مسجد الاقصی

  

این همان وعده است، وعده او

وحده لا اله الا هو

 

جاده آورد عطر رحمت را

دشت سرشار شد نجابت را

 

آی باران دوباره جاری کن

در زمین چشمه ی کرامت را

 

با حضور تو دل به یاد آورد

خاطرات امام امت را

 

آن امامی که یاد ازو دارند

سروها ، کوه‌ها ، صلابت را

 

آن امامی که خوب باور داشت

که جدا نیست دین سیاست را

 

یادمان داد پایداری را

یادمان داد استقامت را

 

گاه از انقلابمان می‌گفت

تا بدانیم قدر نعمت را

 

آن امامی که مرد ایمان بود

پیر رزمندگان لبنان بود

 

 البشاره که صبح ایمان است

روشن از پرتو اش دل و جان است

 

مستم از آفتاب ساعت هشت

آفتابی که از خراسان است

 

نغمه ای باز میرسد بر گوش

نغمه ای که بسی خروشان است

 

از دل فکه پاوه اندیمشک

از طلائیه فاو بستان است

 

شور صحرا به یمن مجنون است

شور دهلاویه به چمران است

 

باز عطر دوکوهه می آید

حاج احمد مگر سخنران است ؟

 

باکری کاوه باقری همت

چقدر بزم ما چراغان است

 

ای جوانان ز یادمان نرود

هرچه داریم از شهیدان است

 

آن دلیران معرکه که هنوز

دشمن از نامشان هراسان است

 

ای جوانان ز راه برگشتن

نقض عهد است نقض پیمان است

 

عهد بستیم یادمان نرود

خیز تا آنکه کاروان نرود

 

چه قدر مانده تا سحر برسد؟

از فضا بوی مشک تر برسد

 

دشمن ما هنوز منتظر است

عمر این انقلاب سر برسد

 

جاده‌ها اسب شوق زین کردند

تا ز هنگامه‌ها خبر برسد

 

باش تا صبح دولتت بدمد

باش تا مژده ظفر برسد

 

جمعه‌ها بی‌قرار می‌گویند:

روزی آن یار از سفر برسد

 

روزی آن یار می‌رسد، آری

دشت‌ها می‌شوند گلکاری

 

یا رب آن عطر ناب را برسان

حضرت آفتاب را برسان

 

آن سوار دلیر را بفرست

عزمِ پا در رکاب را برسان

 

خیمه عمرمان عطش دارد

یا ابالفضل آب را برسان

 

انقلاب از دعای او باقی است

صاحب انقلاب را برسان

 

گره از کار عاشقان واکن

و جهان را دوباره شیدا کن

 

محمد جواد زمانی


موضوعات مرتبط: بصیرت
[ جمعه ۱۷ بهمن۱۳۹۳ ] [ 17:41 ] [ توسط ]

 

اشعار شهادت حضرت فاطمه معصومه(س) - وحید محمدی

 

سلام حضرت بانوی مهربانی ها

سلام روشنی صحن آب و آئینه

سلام سنگ صبور تمام مردم شهر

هزار حرف نگفته است با تو در سینه

**

سلام نور دو چشم امام کاظم ما

سلام زینب تنهایی امام رضا

سلام فاطمه دوم از تبار علی

چقدر رفته وقارت به مادرت زهرا

**

سلام ما به تو و مادرت که آنگونه

مزار محترمش بین اشک ها گم شد

و طبق گفته مرحوم مرعشی قبرت

شبیه تربت زهرا برای مردم شد

**

 تو آمدی به قم و شهر بی قرارت شد

رسید خیل عظیمی برای استقبال

قدم قدم همه ی شهر غرق باران بود

به عشق لحظه دیدار و شوق روز وصال

**

 زنان شهر همه دور ناقه حلقه زدند

ندید چشم کسی سایه ای ز معجر تو

و دست مردم این شهر عش آل الله

چقدر دسته گل تازه ریخت بر سر تو

**

 نمک به زخم دل نیمه جانتان نزدند

چقدر مردم این شهر مهربان بودند

ولی به شام بلا دور عمه ات زینب

هزار حرمله و شمر بد زبان بودند

**

 چه دید زینب زهرا میان بزم شراب

چه ها گذشت به او بین مجلس اغیار

زنان و دخترکان یزید در پرده

و دختران علی بین کوچه و بازار ....

 

وحید محمدی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شهادت حضرت معصومه(س)
ادامه مطلب
[ شنبه ۱۱ بهمن۱۳۹۳ ] [ 0:12 ] [ توسط ]

 

بى خانه زير سايه ديوار خوشترست

ديوانه بين کوچه و بازار خوشترست

از هر چه بگذرم سخن يار خوشترست

يعنى کلام حيدر کرار خوشترست:

من عاشق محمدم و جار مي زنم

 

در باطن سکوت ، عذاب است... شک نکن

حرف حساب حرف حساب است... شک نکن

دنياى بى رسول خراب است.... شک نکن

اين"حرف" نيست ، چند"کتاب" است... شک نکن

من عاشق محمدم و جار ميزنم

 

عبد محمديم اگر ، نوش جانمان

پيوند خورده ايم به درياى بى کران

فرياد مي زند جگرم موقع اذان

اى اهل عرش ، اهل زمين ، اهل آسمان:

من عاشق محمدم و جار ميزنم

 

بايد به جاى آه کشيدن دوا نوشت

يا ايها الرسول، به جاى دعا نوشت

بايد هميشه بعد نبى آل را نوشت

معراج هم که رفت در آنجا خدا نوشت:

من عاشق محمدم و جار ميزنم

 

جبريل را فرشته نگو نوکرش بگو

يا نه غلام حلقه بگوش درش بگو

بالاتر از همه ست، نه بالاترش بگو

جان نفس نفس زدن دخترش، بگو:

من عاشق محمدم و جار ميزنم

 

دونيم مي کند تن هتاک را على

ما هم سپرده ايم به شيرخدا ، على

فرياد مي زنم صد و ده بار يا على

يا مظهر العجائب و يا مرتضى على:

من عاشق محمدم و جار ميزنم

 

بالاتر است از همه مردم زمين

هر آن کسى که با صلوات است همنشين

لحظه به لحظه با نفس امّ مومنين

فرياد مي زند جگر من فقط همين:

من عاشق محمدم و جار ميزنم

 

يزدان نوشت، حيدر کرار هم نوشت

دست شکسته... دست گرفتار هم نوشت

زهرا ميان آن در و ديوار هم نوشت

با خون خويش بر نوک مسمار هم نوشت:

من عاشقم محمدم و جار می زنم

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از سایت روضه


موضوعات مرتبط: بصیرت
[ چهارشنبه ۸ بهمن۱۳۹۳ ] [ 11:57 ] [ توسط ]

 

کسی که در این آستان مور شد

کمش را خریدند و مشهور شد

 

شبی بین راه سلیمان نشست

همان لحظه نورٌ علی نور شد

 

دلش را به دست کریمان سپرد

گدای ز گهواره تا گور شد

 

گذر کرد از هر کجا خیر داشت

گذر کرد از هر کجا طور شد

 

سر افکنده آمد که شد سر بلند

فقیر آمد اینجا و مأجور شد

 

و من هم رسیدم درِ خانه ات

به این نیت آقا که هم جور شد

 

مرا یازده بار عاشق کنید

شد اصلا به اجبار عاشق کنید

 

پر و بال ما در هوای شماست

کریم است آن که گدای شماست

 

ندیدم که با درد درمان کنند

طبیب همه مبتلای شماست

 

همیشه سرم آبروی شماست

همیشه سرم خاک پای شماست

 

قیامت نمی ماند اصلا غریب

دل هرکسی آشنای شماست

 

به گلدسته و صحن و گنبد که نیست

بهشت خدا سامرای شماست

 

بیا روی قلبم ضریحی بساز

در این سینه صحن و سرای شماست

 

در اوصاف تو واژه ها گفته اند

چه سرّی است ابن الرضا گفته اند

 

تو اصلا رسیدی قیامت کنی

به هر روز و هر شب کرامت کنی

 

تو اصلا رسیدی که تاریخ را

از آقایی ات غرق حیرت کنی

 

درَت باب حاجات عالم شود

بخواهند از تو اجابت کنی

 

مرا منصب کارداری دهی

دل عاشقت را سفارت کنی

 

زمانش رسیده که مثل قدیم

زمین خورده ها را شفاعت کنی

 

چرا سامرای من امضا نشد ؟

نمیخواهی امروز قسمت کنی ؟

 

اگر رزق و روزی من میرسد

به یمن امام حسن میرسد

 

گداییم آقا گدای درت

فدای تو و نقش انگشترت

 

گره های ما یک به یک باز شد

توسل که کردیم بر مادرت

 

چه حاجت به حج و به حاجی شدن

که کعبه است گرم طواف سرت

 

بدون شک علامه ی دهر شد

نشست آنکه یک لحظه در محضرت

 

عبای خودت را سر ما بکش

که باشیم آقا زیر پرَت

 

بمیرم نبینم که خلوت شده

در این پادگان باز دور و برت

 

به یک گوشه چشمت مرا پاک کن

حسن جان مرا کربلا خاک کن

 

زمینیم و تا آسمان میرویم

ز لطف تو تا آسمان میرویم

 

گدای قدیمی این خانه ایم

سر سفره ی لطف تان میرویم

 

غرض دیدن روی یار است و بس

نه اینکه پِی آب و نان میرویم

 

سه شنبه سه شنبه گدا میشویم

به اذن شما جمکران میرویم

 

حسینیه برپاست در قلب ما

در این آستان روضه خوان میرویم

 

به یاد تنی که به گودال رفت

شکسته دل و نیمه جان میرویم

 

سرِ جدتان ذبح شد از قفا

امان از سر رفته بر نیزه ها

 

سید پوریا هاشمی


موضوعات مرتبط: ولادت امام حسن عسکری(ع)
[ سه شنبه ۷ بهمن۱۳۹۳ ] [ 23:53 ] [ توسط ]

 

اينجا ديار گريه كن ها از قديم است

دولت سراي حضرت عبدالعظيم است

صاحب لواي اين حرم شاهي كريم است

تنها پناه بي پناهان اين حريم است

 

با لطف اين آقا گدا عبد خدا شد

هرسائلي در اين حرم حاجت روا شد

 

بوي حسن دارد ضريح دل ربايش

قربان رنگ سبز اين گلدسته هايش

اينجا غمي ديرينه دارد گريه هايش

اين سرزمين خيلي گران باشد بهايش

 

اين خاك را وعده به يك نامرد دادند

داغ حسين را بر دل زهرا نهادند

 

شبهاي جمعه نيمه شبها تا سپيده

بر روي اسرارش خدا پرده كشيده

از راه مي آيد زني قد خميده

لب ميگذارد روي حلقوم بريده

 

فريادهاي يا بني پا بگيرد

حيدر بيايد بازوي زهرا بگيرد

 

روضه نميخواهد تني كه سر ندارد

قربان آن آقا كه انگشتر ندارد

يك تكه اي سالم همه پيكر ندارد

جايي براي بوسه ي مادر ندارد

 

گيسوي خود را ريخته روي گلويش

مادر بود اينگونه شكل گفتگويش

 

گويد بنيّ يا بنيّ يا بنيّ

برخيز آمد مادرت زهرا بنيّ

ديدم خودم در عصر عاشورا حسين جان

افتاده بودي زير دست و پا بنيّ

 

من بي وضو موي تو را شانه نكردم

حالا به دنبال سرت بايد بگردم

 

از تشنگي لبهاي عطشانت به هم خورد

تركيب ابروها و چشمانت به هم خورد

از شدت ضربه دو دندانت به هم خورد

آيه آيه نذر قرآنت به هم خورد

 

راه تو را در گودي گودال بستند

بر پيكر تو نيزه ها را مي شكستند

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در دعای کمیل 4 بهمن حرم حضرت عبدالعظیم(ع)

برگرفته از سایت دوستداران حاج منصور ارضی


موضوعات مرتبط: بقیه مناسبت ها
[ دوشنبه ۶ بهمن۱۳۹۳ ] [ 15:5 ] [ توسط ]

 

خورشید ولایت ز تو تابان شده باشد

از نور جلال تو درخشان شده باشد

 

آبادی ما رو به فنا بود، که دیدیم

از یمن قدم هات، گلستان شده باشد

 

هر کس که نیاورد به توحید تو اسلام

از کرده ی خود سخت پشیمان شده باشد

 

بی معجزه دیدن... به شما پشت به پشتم

با فخر و مباهات مسلمان شده باشد

 

اقبال عجم بود ، قدم رنجه نمودید

یک فاطمه هم قسمت ایران شده باشد

 

بین الحرمینی که تو احداث نمودی

یک سر قم و یک سمت خراسان شده باشد

 

تنها خوشی مادر پیرم سر هر ماه

یک جعبه ی سوغاتی سوهان شده باشد

 

قم حرمت تو داشت کجا پیش قدم هات

یک شهر سراسیمه چراغان شده باشد

 

فرق است میان تو و زینب که چهل بار

آواره ی صحرا و بیابان شده باشد

 

فرق است میان تو و چشمی که به گودال

دیده ست برادر تنش عریان شده باشد

 

فرق است میان تو و هم قافله ی زجر

هر چند که گیسوت پریشان شده باشد

 

یک نان بخور و صد بده خیرات نرفتی…

…آنجا که پر از برده فروشان شده باشد

 

آزرده (خیال) است که چون منبر نیزه

اجلاس گه قاری قرآن شده باشد

 

علیرضا وفایی


موضوعات مرتبط: ورود حضرت فاطمه معصومه(س) به شهر قم
[ چهارشنبه ۲۴ دی۱۳۹۳ ] [ 14:50 ] [ توسط ]

 

اشعار ولادت آقا رسول الله(ص) و امام جعفر صادق(ع) - سید پوریا هاشمی

 

امروز نوشتند کبوتر شدنم را

پروازکنان راهى دلبر شدنم را

 

چشمان من از شوق، مهیاى شراب است

مدیون توأم لذت ساغر شدنم را

 

آنقدر نرفتم ز در خانه گرفتم

تا روز ابد سائل این در شدنم را

 

گفتند برو نوکر صاحب کرمى باش

دادم به شما نامه ى قنبر شدنم را

 

یک عمر به دور سر تو گرد طوافم

امضا بزن از اهل جهان سر شدنم را

 

باید که بگوش همه حالا برسانم

فوراً خبر مست پیمبر شدنم را

 

خوب است بدانید به دربار رسیدم

تا پشت در احمد مختار رسیدم

 

روزى که تو از راه رسیدى دل ما ریخت

خیر قدمت وِلوله در أرض و سما ریخت

 

کفار هم از بودن تو بهره گرفتند

باران کرامات تو آقا همه جا ریخت

 

مکه ز نفس هاى تو توحید سرا شد

از بس که به هر جا گذرت عطر خدا ریخت

 

دیدند به ایوان مدائن ترک افتاد

از هیبت سبحانى تو بت کده ها ریخت

 

پیچید در عالم خبر آمدن تو

تا صبح در خانه ى تو خیل گدا ریخت

 

گر اهل مناجات شدیم علتش این بود

الطاف تو در کاسه ى ما شوق دعا ریخت

 

با امر شما ساعت خورشید عوض شد

حتى جهت حرکت خورشید عوض شد

 

تا هست خدا نام تو برجاست یقیناً

بر دامن تو دست گداهاست یقیناً

 

در کشور ما اسم تو در صدر اسامى است

چون نام محمد شرف ماست یقیناً

 

یک عمر پناه غم تو چادر زهراست

پس دختر تو ام ابیهاست یقیناً

 

فهمیده ام از بوسه ى هر روزه به دستش

آرامش تو حضرت زهراست یقیناً

 

وقتى همه جا ورد زبان تو على بود

یعنى که وصى ، حضرت مولاست یقیناً

 

هربار که در جنگ به کار تو گره خورد

شمشیر على حل معماست یقیناً

 

با تیغ کج آورده به حیرت همگان را

خم کرده قد و قامت شمشاد قدان را

 

ما تا به ابد دست به دامان شماییم

خاریم ولى جزو گلستان شماییم

 

خشکیم، کویریم ولى شکر گذاریم

صد شکر که لب تشنه ى باران شماییم

 

از رى به امیدى در این خانه رسیدیم

راهى بده آقا همه مهمان شماییم

 

اى کاش که ما را به غلامى بپذیرد

تا فخر کنیم اینکه غلامان شماییم

 

ما شیعه شدیم از کرم حضرت صادق

مؤمن به تعالیم و مسلمان شماییم

 

ارث از تو گرفتیم که بى تاب حسینیم

دل سوخته ى دیده ى گریان شماییم

 

از یُمن روایات شما روضه نشینیم

در بَندِ حسینیم و گرفتار ترینیم

 

سید پوریا هاشمی

با تشکر از وبلاگ تب می

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب

 


موضوعات مرتبط: ولادت پیامبر(ص) و امام جعفر صادق(ع)
ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۱۸ دی۱۳۹۳ ] [ 0:23 ] [ توسط ]

 

در حق طلبي هميشه با عزت باش

همواره براي دين خود زينت باش

مانند امام صبر! مانند علي!

اي دوست بيا منادي وحدت باش

**

خورشيد سعادت و يقين است علي

خيبر شکن و ناجي دين است علي

هرگز نشود نور حقيقت خاموش

محبوب «تمام مسلمين» است علي

**

در دين خدا راه ندارد تزوير

اسلام ببين چگونه شد عالمگير

اي تشنه ي راه حق! کجا مي‌گردي؟

سرچشمه ي وحدت است همواره غدير

**

هر کس که تولا و تبرا دارد

در واقعه‌ها نگاه بينا دارد

وقتي که نتيجه اش شود «شيعه کشي»

«لعن علني» دگر چه معنا دارد؟

**

ديديد چگونه دشمن تکفيري

از کشتن مسلمين ندارد سيري

در وقت مبارزه دگر بي ‌معناست

در خطِّ خودي منازعه، درگيري!

**

در مصر ببين دوباره ناکامي را

سرکوب‌گري و بي‌سرانجامي‌ را

با حربه ي اختلاف دشمن مي‌خواست

خاموشيِ بيداري اسلامي را

**

خواهي دلت از غم نشود مالامال؟

خواهي نشود حقيقت آيا پامال؟

در وقت بيان حق، سخن بايد گفت

با لهجه ي عقلانيت و استدلال!

 

یوسف رحیمی


موضوعات مرتبط: بصیرت
[ پنجشنبه ۱۱ دی۱۳۹۳ ] [ 19:11 ] [ توسط ]

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن عسکری(ع)  - سید پوریا هاشمی

 

پر پرواز گشودی و مهیا شده ای

زهر افتاده بجانت که چنین تا شده ای؟

 

 زندگانی تو ترکیب هزاران داغ است

آنچه اجداد تو گشتند تو یکجا شده ای

 

 کمرت خم شده و تاب و توانت رفته

باهمین دست به دیوار چو زهرا شده ای

 

 سالها مثل علی خانه نشینت کردند

خوب همدرد غم و غربت مولا شده ای...

 

 جگرت مثل حسن سوخته صدپاره شده

آه با آتش این زهر مداوا شده ای

 

چه شده با تو که دائم بخودت میپیچی

لحظه آخر خود مثل معما شده ای

 

 هی زمین خوردی و کل بدنت خاکی شد

مثل از اسب زمین خوردن آقا شده ای

 

 هرچه آمد به سرت تیر به قلبت که نخورد

سنگ باران وسط هلهله آیا شده ای؟

 

 راستی پیرهنت را ز تنت دزدیدند

راستی از اثر تیغ مجزا شده ای؟

 

بی هوا نیزه فرو بین دهانت کردند؟

زیر و رو در ته گودال تو با پا شده ای؟

 

زخم شلاق نشسته به تن دختر تو؟

چقدر خون جگر از زخم زبان ها شده ای؟

 

 راستی در وسط طشت سرت را بردند؟

 بسوی خواهر خود گرم تماشا شده ای؟

 

سید پوریا هاشمی

برگرفته از وبلاگ تب می


موضوعات مرتبط: شهادت امام حسن عسکری (ع)
ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱۰ دی۱۳۹۳ ] [ 10:31 ] [ توسط ]

 

گرامیداشت یوم الله 9 دی - محمد مهدی سیار

 

عمریست بی قرار، به سر می بریم ما

بر این قرار تا نفس آخریم ما

 

همراز روضه ها و نوا خوان نوحه ها

دمساز سوز سینه و چشم تریم ما

 

ما را به سر هوای شهیدان بی سر است

از سر گذشته ایم چو بر این سریم ما

 

نام حسین محشر عظمای جان ماست

جان دادگان زنده ی این محشریم ما

 

محشر به پا کنیم به فریاد یا حسین

امروز لشگر شه بی لشگریم ما

 

ما را به دست پرچم صبر و بصیرت است

با عشق و شور همدم و همسنگریم ما

 

ما امّت نه دی و اهل حماسه ایم

مرد جهاد و همقدم حیدریم ما

 

حرف ولیّ ماست که “من انقلابی ام”

در راه انقلاب ز جان بگذریم ما

 

با طلحه و زبیر بگویید تا ابد

عمّار وار همنفس رهبریم ما

 

 “الفتنهُ أشدُّ مِن القتل” خوانده ایم

هرگز ز جرم فتنه گران نگذریم ما

 

با فاتحان بدر ز سازش سخن مگو

امروز رهسپار دژ خیبریم ما

 

چشم انتظار منتقم آل مصطفی

چشم انتظار معرکه ی آخریم ما

 

 محمد مهدی سیار


موضوعات مرتبط: بصیرت
ادامه مطلب
[ دوشنبه ۸ دی۱۳۹۳ ] [ 13:22 ] [ توسط ]

  

اشعار شهادت حضرت محسن(ع) - سید پوریا هاشمی

 

تا كه هيزم ها به دست عده اي شر ، گُر گرفت

كم كم آتش شد مهيا ، بعد از آن در ، گُر گرفت

 

پشت در بود و به پهلو تكيه به آن داده بود

آتشِ در شعله زد يكباره معجر گُر گرفت

 

هُرم آتش زود به هرجا سرايت ميكند

بعد معجر ، بي هوا گيسوي مادر گُر گرفت

 

داشت آتش را ز روي سرجدا ميكرد كه

دربه روي پيكرش افتاد و محكم گُر گرفت

 

چهل نفر از در كه نه از روي زهرا رد شدند

پس بنابراين تن او چهل برابر گُر گرفت

 

تازيانه در هوا چرخيد و بر بازو نشست

زن كه زير گريه زد چشمان شوهر گُر گرفت

 

عصر عاشورا دوباره روضه ها تكرار شد

خيمه ها در بين آتش سوخت دختر گُر گرفت

 

كودكي با دامن آتش گرفته مي دويد

باد ، با دامن تلافي كرد و بدتر گُر گرفت

 

سید پوریا هاشمی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شهادت حضرت محسن(ع)
ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۴ دی۱۳۹۳ ] [ 23:50 ] [ توسط ]

 

اشعار وداع با محرم و صفر - محمد علی بیابانی

 

عجیب نیست که در سینه غصّه مهمان است

شب فراق شده؛ حرف حرف هجران است

 

به چشم‌هم‌زدنی این دو ماه هم رفت و

بهار گریه هم امروز رو به پایان است

 

از این لباس جدا گشتن آنقدر سخت است

که در برابر این هجر، مرگ آسان است

 

مرا حلال کن آقا که باز زنده‌ام و

هنوز در تن من بین روضه‌ها جان است

 

محرم و صفر ما تمام می‌شود و

همیشه ابر نگاه تو غرق باران است

 

تو فاطمیه‌ات این روزها شروع شده

دلت شبیه دل مادرت پریشان است

 

همیشه کرب و بلاییم ما ولی امشب

کبوتر دلمان مقصدش خراسان است

 

محمدعلی بیابانی

برگرفته از وبلاگ امام رئوف


موضوعات مرتبط: خداحافظی محرم و صفر
[ دوشنبه ۱ دی۱۳۹۳ ] [ 17:5 ] [ توسط ]

 

 اشعار حضرت امام رضا(ع) - محمد علی بیابانی

 

یک سلام از ما جواب از سمت مرقد با شما

فطرس نامه‌بر تهران به مشهد با شما

 

باز هم میل زیارت کرده‌ایم از راه دور

نیّت از ما، قصد از ما، رفت و آمد با شما

 

ما کبوترهای بی‌بالیم اما آمدیم

لذت پرواز در اطراف گنبد با شما

 

نمره‌ی ما صفر شد از بیست؛ اما در عوض

زندگی ما همه از صفر تا صد با شما

 

خطّه‌ی ما تشنه‌ی آب حیات و نور بود

خشکسال خاکمان اما سرآمد با شما

 

این دیار، این سرزمین، این زادگاه، این مرز و بوم

برکتش از توست «یا من‌یکشفُ کلَّ الهُموم»

 

سرپناه ناامیدان؛ مأمن مأیوس‌ها

ایستگاه آخرِ ای کاش‌ها، افسوس‌ها

 

گرم در رویای صحن و گنبد و گلدسته‌هاست

زائر دلخسته و بی‌خواب از کابوس‌ها

 

نور گیرد ماه، تا شب‌های جمعه در حرم

می‌طراود نغمۀ یا نور و یا قدّوس‌ها

 

می‌رسند از راه زائرها، ملائک گردشان

فرش زیر پایشان هم شه‌پر طاووس‌ها

 

در ازای قطره‌هایی اشک با خود می‌برند

از اجابت، از کرم، از لطف... اقیانوس‌ها

 

هرکه صید توست دیگر در قفس محبوس نیست

در گِلِ ایرانیان خاکی به غیر از طوس نیست

 

من اگر از دست خود آزاد باشم بهتر است

طائر پر بسته‌ی صیّاد باشم بهتر است

 

زاده‌ی هر جای این دنیا که باشم خوب نیست

از اهالیِ رضا آباد باشم بهتر است

 

هرکه کنج دنج خود را در حرم دارد ولی

من اگر در صحن گوهرشاد باشم بهتر است

 

راستی با خود مریضی لاعلاج آورده‌ام

پس کنار پنجره فولاد باشم بهتر است

 

عقده‌ی کورم به لبخند ملیحت باز شد

دست‌های بسته‌ام پای ضریحت باز شد

 

عاقبت یا ساکن خاک خراسان می‌شوم

یا شهید جاده‌ی مشهد به تهران می‌شوم

 

زاغکی زشتم ولی نزد تو چشمم روشن است

یا کبوتر یا که آهو یا که انسان می‌شوم

 

در زیارت‌ها سرم پایین‌تر از قبل است و من

پشت ابر گریه‌ها از شرم پنهان می‌شوم

 

بازدید هرکه هربار آمده پس می‌دهی

و من از کم آمدن‌هایم پشیمان می‌شوم

 

خواب دیدم در حریمت شعرخوانی می‌کنم

روزی آخر شاعر دربار سلطان می‌شوم

 

پاسخ این خواهشم در بند امضای شماست

الغرض یک حرف دارم با تو آن هم کربلاست

 

اشک در چشمت به شوق آشنایت جمع شد

بغض دیدار جوادت در صدایت جمع شد

 

از فشار زهر گاهی غلط خوردی بر زمین

گاه مانند جنینی دست و پایت جمع شد

 

روی خاک افتاده‌ای اما نه با اصرار خود

دست و پا از بس زدی فرش سرایت جمع شد

 

با لبان تشنه زیر لب صدا کردی حسین

در گلویت بغض‌های کربلایت جمع شد

 

روضه می‌خواندی که یا جدّاه! بعد از کشتنت

در حصیری پیکر از هم جدایت جمع شد

 

آه... یا جدّاه! ناموست پس از تو زار شد

وای از آن روزی که زینب راهی بازار شد

 

محمد علی بیابانی

برگرفته از وبلاگ امام رئوف


موضوعات مرتبط: امام رضا(ع) - موضوع آزاد
ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱ دی۱۳۹۳ ] [ 17:3 ] [ توسط ]

 

اشعار شهادت حضرت امام رضا(ع) - موسی علیمرادی

 

وقتی عبا را بر سر خود می کشیدی

بند امید عالمی را می بریدی

 

خوردی زمین دیگر نشد برخیزی از جا

دیدم سوی دیوار خود را می کشیدی

 

 هربار می افتادی و میگفتی ای کاش

آه ای عصای پیر ی من می رسیدی

 

وقتی میسر نیست تا باشد جواد ت

ای کاش میشد تا عصایی می خریدی

 

با جمله ی ای وای مادر بین کوچه

آه از نهاد هر گزاره می شنیدی

 

از درد میپیچی به خود تنهای تنها

چشم تو مانده سوی در با نا امیدی

 

خاکی شده سر تا به پایت بین حجره

حالا شدی مانند آن راس شهیدی...

 

ابن شبیبت  را صدا کن روضه ای خوان

آن روضه ای را که گریبان می دریدی

 

بر روی نی خورشید و پای نی ستاره

روضه بخوان از دختر بی گوشواره

 

ازآن تن بی سر به روی خاک صحرا

روضه بخوان از ناله ی گودال زهرا

 

روضه بخوان از تیغ و از نیزه شکسته

از آنکه روی صفحه قرآن نشسته

 

روضه بخوان از زخم های پیکر او

از ساربان و تنگی انگشتر او

 

موسی علیمرادی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شهادت امام رضا(ع)
ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱ دی۱۳۹۳ ] [ 17:1 ] [ توسط ]

 

اشعار امام زمان(عج) - پایان ماه صفر

 

نیازمند عطایم مرا رها نکنید

من آشنای شمایم مرا رها نکنید

 

کنار سفره ی روضه نشسته ام یک عمر

غلام صاحب عزایم مرا رها نکنید

 

شهید کرب و بلا نیستم ولی عمری ست

اسیر کرب و بلایم مرا رها نکنید

 

نوشته بر روی پیشانی ام ز روز ازل

که وقف خون خدایم مرا رها نکنید

 

بدون لطف شما عاقبت به خیری نیست

دعا کنید برایم مرا رها نکنید

 

غبار قافله اینگونه مو سپیدم کرد

که پیر درد و بلایم مرا رها نکنید

 

شبیه مادر فرزند مرده میگریم

ببین گرفته صدایم مرا رها نکنید

 

لباس نوکری ام را کفن قرار دهید

که نزد بی کفن آیم مرا رها نکنید

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید


موضوعات مرتبط: امام زمان(عج) - محرم و صفر
[ شنبه ۲۹ آذر۱۳۹۳ ] [ 0:30 ] [ توسط ]

 

 شعر رحلت آقا رسول الله(ص) - محسن حنیفی

 

تشبیه و وصف روی تو کار خیال نیست

آئینه ی وجود خدا را مثال نیست

 

بر هرچه هست ،نام محمّد نوشته اند

آری که اسم و رسم خدا را زوال نیست

 

این اعتقاد ماست که لقمه به جای خود

حتی نفس کشیدن بی تو حلال نیست

 

ما را محبّت نبوی رو سپید کرد

رویش سیاه هرکه غلام بلال نیست

 

از جمع ما ابوذر و سلمان درست کن

این جمله کارها که برایت محال نیست

 

در خاک ما اویس قرن رشد می کند

وقتی برای دیدن رویت مجال نیست

 

بال و پر شکسته تو را درک می کند

بی روضه ی تو راه به سوی کمال نیست

 

روز دوشنبه آمد و حال تو زار شد

زهرا شکست پیش تو و بی قرار شد

 

روز دوشنبه غصه ی مادر شروع شد

آری عزای داغ پیمبر شروع شد

 

روح الامین برای تسلیّ نزول کرد

تا گریه های سوره ی کوثر شروع شد

 

وقت وداع دختر خود را نگاه کرد

حرف از شکست بال کبوتر شروع شد

 

ذکر حدیث صورت نیلی فاطمه

مرثیه های کوچه و یک در شروع شد

 

بر سینه اش حسین غریبش که تکیه زد

صحبت ز شمر و سینه و خنجر شروع شد

 

این پنج تن برای کسی گریه می کنند

گویا که روضه ی علی اکبر شروع شد

 

این روضه قلب آل علی را به خون کشید

دشمن چه دیر نیزه ز جسمش برون کشید

 

محسن حنیفی

برگرفته از سایت بی پلاک

[ شنبه ۲۹ آذر۱۳۹۳ ] [ 0:19 ] [ توسط ]

 

شعر مدح حضرت امام حسن مجتبی(ع) – حامد الواری

 

حس این جمله چه زیباست: حسن را عشق است

 نقش بر عرش معلاست حسن را عشق است

 

 مادرش فاطمه بی تاب حسین است ولی

 ذکر روی لب زهراست حسن را عشق است

 

 نه فقط عالم شیعه به حسن می‌نازد

 شور در عالم بالاست حسن را عشق است

 

 یل صفین و جمل یکه سوار عرب است

 رجز حضرت سقاست حسن را عشق است

 

 به خداوند قسم عشق جگر میخواهد

 جگرسوخته زیباست حسن را عشق است

 

 مانده در خانه غریب و بین یک شهر غریب

 چقدر بی کس و تنهاست حسن را عشق است

 

 حامد الواری

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شهادت امام حسن مجتبی(ع)
ادامه مطلب
[ جمعه ۲۸ آذر۱۳۹۳ ] [ 23:55 ] [ توسط ]

 

اشعار امام حسین(ع) - قبل از اربعین - رضا قربانی

 

لطف کن این قطره را تا رود و دریا هم ببر

ابرهای رحمتت را سمت صحرا هم ببر

 

سوی کنعان بوی پیراهن خبر را میبرد

یک خبر از جانب خود به زلیخا هم ببر

 

عاقبت بار گناهانم زمینم زد بیا

دستهایم را بگیر و یک قدم راهم ببر 

 

بار من بر روی دستم مانده آقا میخری

لطف کن یکجا بخر آقا و یکجا هم ببر

 

هرشب هرشب نامتان را برده ام پس خواهشا

صبح محشر که می آید نام من را هم ببر

 

در قیامت هم به دنبال غذای روضه ام

ای ملک من آب و نانت را نمیخواهم ببر

 

اربعین پای پیاده از نجف تا کربلا

التماست میکنم این جمع را با هم ببر

 

رضا قربانی

برگرفته از وبلاگ حدیث اشک

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱۰ آذر۱۳۹۳ ] [ 13:11 ] [ توسط ]

 

اشعار امام حسین(ع) با محوریت ماه محرم - علی اکبر لطیفیان

 

از دهِ آباد ما ویرانه میماند به جا


آخرش از نام ما افسانه میماند به جا

 

 

هرکسی فانی نشد در عشق باقی هم نشد


در میان سوختن پروانه میماند به جا



 

فیض ما از روضه ات از روضه خانه کمتر است


ما نمی مانیم اما خانه میماند به جا



 

آنقدرها آمدند و آنقدرها میروند


سالهای سال این میخانه میماند به جا



 

خانه ی قبر من ، این ویرانه را آباد کن


ورنه از این خانه ها ویرانه میماند به جا



 

بعد مردن خاک ما را وقف این میخانه کن

لااقل از خاک ما پیمانه میماند به جا



 

 

نام نه تصویر نه هرآنچه که داریم نه


از من و تو ناله ی مستانه میماند به جا



 

هرکجا رفتیم صحبت از رسول ترک شد

بیشتر از عاقلان دیوانه میماند به جا



 

نیستم سرگرم سجاده ، خودم فهمیده ام


آخرش خدمت درِ این خانه میماند به جا


 

آنکه میماند در این خانه در آخر فاطمه ست

میرود مهمان و صاحبخانه میماند به جا

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ تب می

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: امام حسین(ع) - موضوع آزاد2
ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۵ آذر۱۳۹۳ ] [ 17:11 ] [ توسط ]

 

اشعار شهادت حضرت رقیه(س) – محمد علی کردی

 

زخم هایم همه اش گشته مداوا مثلاً

چشم کم سوی من امشب شده بینا مثلاً

 

آمدی تا که تو همبازی دختر بشوی

باشد ای رأس حنا بسته تو بابا مثلاً…

 

…مثلاً خانه مان شهر مدینه است هنوز

و تو برگشته ای از مسجد و حالا مثلاً…

 

…کار من چیست ؟ نشستن به روی زانوی تو…

کار تو چیست ؟ بگو …شانه به موها مثلاً…

 

یا بیا مثل همان قصه که آن شب گفتی

تو نبی باشی و من ، ام ابیها مثلاً

 

جسم نیلی مرا حال ، تو تحویل بگیر

مثل آن شب که نبی فاطمه اش را مثلاً...

 

محمد علی کردی

 

*********************

 

اشعار شهادت حضرت رقیه(س) – سید پوریا هاشمی

 

من که بعد از تو به کوه دردها برخورده ام


از یتیمی خسته ام از زندگی سرخورده ام

 


دخترت وقت وداعت از عطش بیهوش بود

زهر دوری تو را با دیده تر خورده ام


 

دست سنگین یک طرف انگشترش هم یک طرف

از تمام خواهرانم مشت بدتر خورده ام


 

صحبت از مسمار اینجا نیست اما چکمه هست

با همین پهلو چنان زهرای بر در خورده ام

 

زیر چشمم را ببین خیلی ورم کرده پدر


بی هوا سیلی محکم مثل مادر خورده ام


 

حرفهای عمه خیلی سخت بر من میرسد


گوش من سنگین شده از بس مکرر خورده ام

 


هرطرف خم شد سرم سیلی سراغم را گرفت

گاه ازینور خورده ام گاهی ازآنور خورده ام

 


ساربان لج کرد با من هی مرا میزد زمین


گردنم آسیب دیده بس که با سر خورده ام


 

بیشتر که گریه کردم بیشتر سنگم زدند


ایستادم هرکجا تا سنگ آخر خورده ام

 

آه بابا دخترت را هیچکس بازی نداد


زخم ها از خنده ی این چند دختر خورده ام


 

دخترت با درد پا طی مسافت میکند


پای من زخم است پای زخم اذیت میکند

 

سید پوریا هاشمی

برگرفته از وبلاگ تب می

 

*********************

 

اشعار شهادت حضرت رقیه(س) – محمد جواد پرچمی

 

اومدم برا لبت دعا کنم

تو خرابه ها خدا خدا کنم

نوه فاطمه هستم اومدم

روزگار یزید و سیا کنم

**

اومدم کار ثواب کنم برم

نقشه شو نقش بر آب کنم برم

با همین دستای بسته ام اومدم

رو سرش کاخ و خراب کنم برم

**

عمه از قد کمونم حرف میزد

از دل غرق به خونم حرف میزد

گله یزید و به عموم بکن

خیلی بد با عمه جونم حرف میزد

**

هیچکسی مثل من عاشق نمیشه

مثل گلبرگ شقایق نمیشه

هرچیم مرهم بیاری دیگه این

دخترت دختر سابق نمیشه

**

به صدای ما کسی جواب نداد

دست ما کسی یه قطره آب نداد

زجر به جای خودش اما هیچکسی

مثل حرمله منو عذاب نداد

**

رمقی تو پام نمونده بابایی

سو برا چشام نمونده بابایی

شونه به موم نزدی ام نزدی

چیزی از موهام نمونده بابایی

**

من و آماده پر زدن کنید

لباس سیاتونو به تن کنید

حالا که بابای من بی کفنه

منو با پیروهنم کفن کنید

**

از دل عمه باید در بیارن

شب غربت منو سر بیارن

من با گریه هام یه کاری میکنم

تا برای همه معجر بیارن

**

جلوات نبویه دخترت

غیرت مرتضویه دخترت

یه تنه باعث رسوا شدنه

کاخ ظلم امویه دخترت

**

کار پیغمبری کردن برا من

دستاشو روسری کردن با من

عمه جون خواهری کرده برا تو

عمه جون مادری کرده برا من

**

کوچه های شام خیلی سخت گذشت

توی ازدحام، خیلی سخت گذشت

برای پرده نشینای حرم

مجلس حرامی خیلی سخت گذشت

 

محمد جواد پرچمی

برگرفته از وبلاگ پایگاه اشعار آیینی

 

*********************

 

اشعار شهادت حضرت رقیه(س) –  مهدی امامی

 

من ماندم و خونابه و پاهای زخمی

روی پرو بالم نشسته جای زخمی

 

دنبال تو شیرین ترین بابای دنیا

منزل به منزل میروم باپای زخمی

 

دیروز و امروزم پراز درد است بابا

تو نیستی میترسم از فردای زخمی

 

از بامها آتش بروی معجرم ریخت

یادم نرفته سوزش و گرمای زخمی...

 

که باعث کم پشتی موهای من شد

خون لخته شد در بین این موهای زخمی

 

یک دختر زخمی نشسته چشم بر در

درانتظار دیدن بابای زخمی

 

بابا خودت گفتی که من دنیات هستم

حالا ببین جان میدهد دنیای زخمی

 

بابا بیا درلحظه های آخر من

مادر بزرگم آمده زهرای زخمی

 

من مثل یک رود پراز خونم ولی تو

ای وای من بابای من دریای زخمی

 

با نیزه آمد پیکرت را زیر و رو کرد

پاشیده ای در دشت ای صحرای زخمی

 

درقاب چشمان کبود عمه زینب

من ماندم و خونابه و پاهای زخمی...

 

مهدی امامی

برگرفته از وبلاگ تب می

 

*********************

 

اشعار شهادت حضرت رقیه(س) – احسان محسنی فرد

 

به خواب دیده‌ام امشب قرار می‌آید

خزان عمر مرا هم بهار می‌آید

 

شنیده‌ام به تلافیِ بوسه‌ی گودال

برای دلخوشی‌ام بیقرار می‌آید

 

بیا بساط پذیرایی‌ام همه جور است

همیشه شَه به سراغ ندار می‌آید

 

اگرچه یک‌یک انگشت‌ها ز کار افتاد

برای شانه‌زدن که به کار می‌آید

 

چنان ز ترس زمین خورده‌ام که در گوشم

هنوز نعره‌ی آن نیزه‌دار می‌آید

 

ز تازیانه لباسم چه راه‌راه شده

چقدر بر تن من لاله زار می‌آید

 

چه حرف‌ها که در اینجا به دخترت نزدند

صدای بی‌کسی از این دیار می‌آید

 

سرت به نیزه که چرخید؛ قلب من هم ریخت

دوباره دور تو چندین سوار می‌آید

 

لبم ز «چوب ستم‌پیشه» سخت‌تر نبُوَد

بیا که با تو لب من کنار می‌آید

 

 احسان محسنی فر

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

 

*********************

 

اشعار شهادت حضرت رقیه(س) – قاسم صرافان

 

سخت است وقتی روضه وصف دختری باشد

حالا تصور کن به دستش هم، سری باشد

 

حالا تصور کن که آن سر، ماهِ خون رنگی

در هاله‌ای از گیسویی خاکستری باشد

 

دختر دلش پر می‌کشد، بابا که می‌آید،

موهای شانه کرده‌اش در معجری باشد

 

ای کاش می‌شد بر تنش پیراهنی زیبا ...

یا لااقل پیراهن سالم‌تری باشد

 

سخت است هم شیرین زبان‌ باشی و هم فکرت

پیش عموی تشنه‌ی آب آوری باشد

 

با آن‌همه چشم انتظاری باورش سخت است

سهمت از آغوش پدر تنها سری باشد

 

شلاق را گاهی تحمل می‌کند شانه

اما نه وقتی شانه‌های لاغری باشد

 

اما نه وقتی تازیانه دست ده نامرد

دور و برِ گم گشته‌ی بی‌یاوری باشد

 

خواهرتر از او کیست؟ او که، هر که آب آورد

چشمش به دنبال علی اصغری باشد

 

وای از دل زینب که باید روز و شب انگار

در پیش چشمش روضه‌های مادری باشد

 

وای از دل زینب که باید روضه‌اش امشب

«بابا ! مرا این بار با خود می‌بری؟» باشد

 

بابا ! مرا با خود ببر ، می‌ترسم آن بدمست

در فکر مهمانی و تشت دیگری باشد

 

باید بیایم با تو، در برگشت می‌ترسم

در راه خار و سنگ‌های بدتری باشد

 

باید بیایم با تو، آخر خسته شد عمه

شاید برای او شب راحت تری باشد؟

 

قاسم صرافان

 

*********************

 

اشعار شهادت حضرت رقیه(س)

 

به لبانم سخن نمی آید

به پرم سوختن نمی آید

 

من سر شانه ی عمو بودم

پس دویدن به من نمی آید

 

مثل زهرا به دخترت بابا

قد خمیده شدن نمی آید

 

بس که لاغر شدم پدر دیگر

به تنم پیرهن نمی آید

 

بدنت شکل تازه ای دارد

به سرت آن بدن نمی آید

 

از زمانی که بی کفن شده ای

به من اصلا کفن نمی آید

 

از روی ناقه تا زمین خوردم

عمه جانم نبود میمردم

 

غصه ای را که بغض پهنان کرد

آهِ سینه شبی نمایان کرد

 

چنگ زد هرکسی به گیسویم

گیسویم را همو پریشان کرد

 

هر که جامانده بود در کوچه

عوضش شام خوب جبران کرد

 

میشناسم زنی که من را زد

عمه او را خودش مسلمان کرد

 

مردم آن لحظه ای که نامردی

صحبت از خیزران و دندان کرد

 

به سر نیزه ای عمویم بود

دیدنش باز آرزویم بود

 

ای پدر کاش غصه سر میشد

شام زجر آورم سحر میشد

 

عمه ام را چقدر زحمت داد

گیسوانی که شعله ور میشد

 

گریه ام هرچقدر شدت داشت

شدت ضربه بیشتر میشد

 

لحظه هایی که سنگ می بارید

عمه جانم خودش سپر میشد

 

عمو عباس را خجالت داد

سنگ هایی که درد سر میشد

 

میروم چشم غصه می بارد

عمه ام را خدا نگهدار

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

*********************

 

اشعار شهادت حضرت رقیه(س) –  علی حسنی

 

شمع ها می سوزد و زخمی ترین پروانه ام

عطر نان تازه دارد غنچه ی پیمانه ام

 

شانه های کوچکم از بس که می لرزد دگر

عمه زینب سر نمیذارد به روی شانه ام

 

حال که برگشته ای بابا به دختر ها بگو

من عروسک داشتم روزی میان خانه ام

 

"با"با" بابا زبان من نمی چرخد ببین

بهر هر کاری؛دگر محتاج تازیانه ام

 

دختر زهرایم و دیدی که آخر شام را

نیمه شب آتش زدم با نعره ی مردانه ام

 

راستی اصلا تو معنای کنیزی را بگو

حرمله با خنده می گفت ای کنیز خانه ام

 

من کبوتر بچه ای بودم پر و بالم شکست

جان زهرا زود برگردان مرا به لانه ام

 

آه یادم رفته اصلا ساکن نیزه شدی

آه یادم رفته دیگر ساکن ویرانه ام

 

گیسوانم سوختند و توی همه بسته شده اند

من که می دانم همه از دست من خسته شده اند

 

علی حسنی


موضوعات مرتبط: شهادت حضرت رقیه(س)
[ چهارشنبه ۵ آذر۱۳۹۳ ] [ 17:7 ] [ توسط ]

 

اشعار ورود کاروان اهل بیت(ع) به شام - جواد پرچمی

 

ما رو با غصه ایام میبرن

سوره فجر و توی شام میبرن

ای برادر بیا ناموس داری کن

خواهرت رو ملاء عام میبرن

**

غم و غصه هام بی اندازه شده

به خدا داغ دلم تازه شده

جلوی چشمای زینب سر تو

آویزون به روی دروازه شده

**

اینهمه ازدحام و چیکار کنم؟

خستگی پاهامو چیکار کنم؟

برا تازیانه ها سپر بشم

سنگای پشت بام و چیکار کنم

**

دخترت رو روی پاهام میشونم

خودمو تو کوچه ها میکشونم

سر پیری به چه روزی افتادم

موهامو و با آستینم میپوشونم

**

همه اش از کینه مولا آب میخورد

خواهرت طعنع بی حساب میخورد

حق بده اگه خودم رو میزدم

خیزان میزد و هی شراب میخورد

 

جواد پرچمی

برگرفته از وبلاگ پایگاه اشعار آیینی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: مصیبت شام
ادامه مطلب
[ یکشنبه ۲ آذر۱۳۹۳ ] [ 13:23 ] [ توسط ]

 

اشعار شهادت حضرت امام سجاد(ع) - علی صالحی

 

ابر خون خیمه زده بر سر چشم تر من

هرگز ای كاش نمی زاد مرا مادر من

 

آه ، ای زهر خیال جگرم راحت شد

هرچه فكرش بكنی آمده عمری سر من

 

مگر اینكه تو فقط اشك مرا پاك كنی

شدی ای زهر امید نفس آخر من

 

پای درد دل چشمان تر من بنشین

در حسینیه ی گرم جگر من بنشین

 

جگرم محفل روضه است ، كجایی ای زهر!

لخته هایش گل روضه است ، كجایی ای زهر!

 

مقتل مستند كرب و بلا را بشنو

مرثیه نامه ی مردان خدا را بشنو

 

كربلا ، ظهر دهم ، آخر حج ، قربان بود

عید قربان كه نه ، روز خوش سلاخان بود

 

میهمان آمد و دعوت به ستیزش كردند

خرد نه  ، تكه نه ، ای وای كه ریزش كردند

 

به روی خاك كشیدند دلاورها را

در هم آن روز شكستند برادرها را

 

پدران و پسران را كه به خون آغشتند

شعله سوزاند تن مادر و دخترها را

 

دیدم از دست علمدار علم افتاده

در عوض باد برافراشته معجرها را

 

چه بلای به سر قافله می آوردند

محض اطفال حرم سلسله می آوردند

 

خیمه ها را به چه وضعی همه غارت كردند

چه قدر بر حرم الله جسارت كردند

 

پنجه ها وا شد و بر حلقه ی موها پیچید

تازیانه چه قدر دور گلوها پیچید

 

آبله آمد و طاقت ز كف پاها رفت

گوشها پاره شد و هدیه ی باباها رفت

 

نیزه می رفت ولی سنگ پران می آمد

شمر می رفت ولی اسب دوان می آمد

 

كوفه رفتیم كسی تیغ روی ما نكشید!

پشت سر در عوضش زخم زبان می آمد

 

وقت ردّ صدقه از جلوی آل رسول

در غل و جامعه جان بر لبمان می آمد

 

جلوی محمل زینب كه صدای قرآن

با طنین ملكوتی ز سنان می آمد...

 

...عمه فهمید شب قبل كجا بوده حسین

بسكه از جانب نیزه بوی نان می آمد

 

آه ، از شام چه گویم كه كسی كم نگذاشت

پی آزار حرم پیر و جوان می آمد

 

دیدم از دور میان گذر قوم یهود

سنگ در دست ، زنی ، با هیجان می آمد

 

گفتم از جای شلوغی نبرید و بردند

جمعیت خنده به لب رقص كنان می آمد

 

می كشاندند نوامیس علی را در شام

به همان كوچه كه هی چشم چران می آمد

 

كف بازار كجا ؟ دختر زهرا...ای داد...

بزم عیاش كجا ؟ زینب كبری...ای داد...

 

قصه ی مجلس اشرار بماند...كافی است

خیزران و دهن یار بماند...كافی است

 

قصه ی گوشه ی ویرانه بماند...كافی است

شب و جا ماندن دردانه بماند...كافی است

 

راحتم ساز و از این ضجر در آور ای زهر!

این چهل سال عزا را به سر آور ای زهر!

 

علی صالحی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شهادت امام سجاد(ع)
ادامه مطلب
[ سه شنبه ۲۷ آبان۱۳۹۳ ] [ 16:52 ] [ توسط ]

 

اشعار مسیر کوفه تا شام - سید پوریا هاشمی

 

رفتی و غم برگ و برت در بغلم ماند

صدخاطره وقت سفرت در بغلم ماند

 

خوابیده ای ای خواب زده در بغل خاک

بیخوابی وقت سحرت در بغلم ماند

 

بستی به نوک تیر دلم را و پریدی

شال عربی کمرت دربغلم ماند

 

تیرسه پر آمد سپرت بند به مو شد

ای بی سپر من سه پرت در بغلم ماند

 

آتش زده ولله مرا کاش ببینی

قدری نم چشمان ترت دربغلم ماند

 

سیراب شدی یا نشدی؟ آب نخوردی؟

خشکی لبت با جگرت در بغلم ماند

 

رفتی و شبم بی تو دگر ماه ندارد

خاموشی روی قمرت در بغلم ماند

 

این تیر که نه!نیزه بی رحم تو را کشت

یک تکه تن مختصرت دربغلم ماند

 

من هلهله را میشنوم دید ندارم

ای دلخوشی من خبرت در بغلم ماند

 

تب کرده زمن رفتی و سرد آمده ای آه..

گرمای تن شعله ورت در بغلم ماند

 

هربار که افتاد ز نی مادرت افتاد

برداشتمش باز سرت دربغلم ماند

 

مادر بخدا آب دل سیر نخورده

من مانده ام و داغ تو ای شیر نخورده

 

سید پوریا هاشمی

برگرفته از وبلاگ تب می

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: مسیر کوفه تا شام
ادامه مطلب
[ یکشنبه ۲۵ آبان۱۳۹۳ ] [ 19:40 ] [ توسط ]

 

اشعار اسارت کاروان - کوفه - محمد جواد پرچمی

 

خیال کن شب و ماه تمام هم باشد

به روى نیزه سر یک امام هم باشد

 

همیشه کوچه‌ی باریک دردسر ساز است

 

خدا نکرده اگر ازدحام هم باشد ...

 

تمام شهر اسیر ابهّتش گردد

اگرچه خطبه‌ی او بی‌کلام هم باشد

 

تمام کوفه شما را شناختند و زدند

گمان مکن که علیک‌السلام هم باشد

 

میان این‌همه اوباش... این‌همه دختر...

غم مواظبت از هرکدام هم باشد

 

امان از این‌همه آئینه و از این همه سنگ

اگر که جمعیتی بی‌مرام هم باشد

 

خیال کن نگران سر به نی باشی

خیال کن همه جا پشت بام هم باشد...

 

و ناگهان سر بازار، پیش چشم همه

 حراج معجر اهل خیام هم باشد

 

درست - تا کمر ناقه نور بوده ولی...

خیال کن که به دورش عوام هم باشد

 

شلوغی گذر و سنگ و موکشیدن و بعد...

در انتهای گذر بزم عام هم باشد

 

محمد جواد پرچمی

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: ورود کاروان به کوفه
ادامه مطلب
[ سه شنبه ۲۰ آبان۱۳۹۳ ] [ 22:57 ] [ توسط ]
 

ای آخرین سلاله زهرا تبارها

ای وارث شکسته دل ذوالفقارها

 

بی تو چهار فصل دل من خزانی است

چشم انتظار آمدن تو بهارها

 

صدها هزار حاتم طایی گدایتان

هستند ریزه خوار شما سفره دارها

 

آقای من، خودم ، پدرم، مادرم فدات

قربان خاک پات ، همه جان نثارها

 

وقتی که نیست غیر گنه در بساطمان

جان می دهیم پای شما ما ندارها

 

جمعه به جمعه قلب رئوفت شکسته است

از دست این گدا، نه یک بار، بارها

 

با هم اگر چه قول و قراری گذاشتیم

از یاد برده ام همه قول و قرارها

 

یعقوبهای چشم من از دست رفته است

پس کی تمام می شود این انتظارها

 

آقا فدای شال عزای محرمت

چشم تو خون شده ز غم روزگارها

 

دائم به یاد عمه خود آه می کشی

یاد نگاه هرزه آن نیزه دارها

 

محمود مربوبی

برگرفته از وبلاگ تب می

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب

 

 

 


موضوعات مرتبط: امام زمان(عج) - محرم و صفر
ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۱۵ آبان۱۳۹۳ ] [ 22:20 ] [ توسط ]

 

اشعار امام حسین(ع) – ماه محرم –  محمد جواد پرچمی

 

خانه‌ای که سر در آن جای چوب پرچم است

چارچوبش تکیه‌گاه بانویی قامت خم است

 

هم چو سلمان ؛ اندرونی رفتن این خانه‌ها

رزق هرکس نیست ؛ حرف محرم و نامحرم است

 

خرج این روضه‌گرفتن از جگرها می‌رسد

 نوکری با خون دل خوردن همیشه توأم است

 

اینکه ما نوکر شدیم از ربّنای فاطمه است

مثل عیسی که عروجش از دعای مریم است

 

دست من که نیست نامت گریه در می‌آورد

کار خورشید است اینکه روی هر گل شبنم است

 

خوب و بد را می‌خرند ؛ این است رسم کربلا

تلخی چای عراق و شهد شکّر با هم است

 

یاحسینِ سینه‌زن ، جانم‌حسین فاطمه‌ست

در قرار سینه‌ زن‌ها پاسخ دم با دم است

 

دست از این دامن کشیدن تیرگی می‌آورد

خوش به حال آنکه چنگ التماسش محکم است

 

بابت هر روضه‌ای از روضه‌های کربلا

باید از جان هم گذشت؛ امّا بضاعت هم کم است

 

محمد جواد پرچمی

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: امام حسین(ع) - موضوع آزاد2
ادامه مطلب
[ جمعه ۲ آبان۱۳۹۳ ] [ 23:20 ] [ توسط ]
 

اشعار شام غریبان

 

شب که آمد سواره ها رفتند

ماه با ماه پاره ها رفتند

 

با پدر شیرخواره ها ماندند

مادر شیرخواره ها رفتند

 

لااقل دلخوشی خوبی بود

حیف شد گاههواره ها رفتند

 

ام کلثوم و زینب و اصلا

همه ی رخت پاره ها رفتند

 

بعد از انگشتر و النگوها

یک به یک گوشواره ها رفتند

 

ما نبودیم پس نمیدانیم

با چه وضعی ستاره ها رفتند

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید 

** 

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شام غریبان و یازدهم محرم الحرام
ادامه مطلب
[ جمعه ۲ آبان۱۳۹۳ ] [ 22:7 ] [ توسط ]

اشعار گودال قتلگاه
 
چشم ها توطئه ی غصب حرم را دارند
تیرها از همه سو روی تنش می بارند
 
میکشاند به سوی خیمه خودش را اما
با فرو کردن نیزه نگهش میدارند...
 
*********************
 
اشعار گودال قتلگاه
 
روي نكردم به كربلا كه بخندند
گريه مرا ميكشد به ما كه بخندند
 
باز صدايش به گوش خيمه مي آيد
حرمله با شمر هركجا كه بخندند
 
حرف مرا كه نميخرند برادر
پس نزن اينقدر دست و پا كه بخندند
 
هيچ به بوسيدن ارتباط ندارد
پشت و رويت ميكنند تا كه بخندند
 
با لگدش ميزند مرا كه بگريم
با سپرش ميزند مرا كه بخندند
 
هرچه كه بردند و هرچه هم كه نبردند
كم نشد از اعتبار ما كه بخندند
 
اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید
با تشکر از آقای رضا قربانی
 
** 
ادامه اشعار در ادامه مطلب

موضوعات مرتبط: گودال قتلگاه
ادامه مطلب
[ جمعه ۲ آبان۱۳۹۳ ] [ 22:7 ] [ توسط ]

اشعار شب عاشورا

 

چه شب عاشقانه اي داري

گوشه اي با خدا؛ برادر من

غبطه خوردم به سجده هاي شما

التماس  دعا برادر من


**


خواب ديدي حسين من! خير است

تن پاك تو را سگي مي خورد

چيست تعبير آن ؟ اميد دلم

خواب آشفته ات به فكرم برد


**


نه حسينم! قرارمان اين نيست

من بمانم، ولي شما بروي

نه حسينم ! نمي شود بي من

ته گودال پر بلا بروي


**


مادرم گفته دورتان باشم

مادرانه شبيه پروانه

تو مرا پير مي كني آخر

با همين گريه ي غريبانه


**


از همان كودكي اسير توام

بي جهت اسوه ي وفا نشدم

به خدا بعد ازدواجم  نيز

لحظه اي از شما جدا نشدم


**


خواستگاران  من كه يادت هست؟

بين شان عشق تو مقدم  بود

با تو بودن؛ هميشه و همه جا

شرط اصلي ازدواجم بود


**


شب عقدم به شوهرم گفتم:

از حسينم مرا جدا نكني !؟

غير‍» أُخت الحسين» عبدالله

اسم ديگر مرا صدا نكني !؟

-

**


حرف رفتن نزن عزيز دلم

جگرم را به درد آوردي

به زمين مي زند مرا غم تو

كمرم را به درد آوردي


**


چه شده!؟ خيره اي به معجر من؟

تو خودت مكه هديه ام دادي

چادرم خاكي است، مي دانم

نكند ياد مادر افتادي؟


**


مُردم از غصه، هي نگو فردا

غرق خون در ميان  گودالم

چه شده؟ جان من چرا امشب

پرس و جو مي كني ز خلخالم


اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

باتشکر از آقای رضا قربانی 

** 

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شب عاشورا
ادامه مطلب
[ جمعه ۲ آبان۱۳۹۳ ] [ 22:7 ] [ توسط ]

اشعار شب سوم محرم – علی اکبر لطیفیان

 

من ديگه بال پريدن ندارم

من ديگه حال دويدن ندارم

بعد از اين ديگه سراغ من نيا

گيسويي برا كشيدن ندارم

**

ميشه روناقه سوارم نكني

گلمو اسيره خارم نكني

ميشه گوشوارمو برداري بجاش

با لگد ديگه بيدارم نكني

**

يه نفر نگفت كه دختره نزن

پر و بالم كه نميپره نزن

بخدا اگه يه لحظه صبر كني

عمه مياد منو ميبره نزن

**

ساقه ام شكسته ميشود نزن

تازيانه بزن و لگد نزن

حالا كه دل پري داري باشه

بزن اما ديگه حرف بد نزن

**

بنشينيد موهامو حنا كنيد

ليلة الوصل منو نيگا كنيد

من ديگه مسافرم بايد برم

پس ديگه رخت منو جدا كنيد

**

كي ميتونه مثل من وفا كنه

عالمي رو به تو مبتلا كنه

باورت ميشد سه ساله دخترت

روزگاره يزيد و سيا كنه

 

علی اکبر لطيفيان

برگرفته از وبلاگ تب می

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شب سوم محرم الحرام
ادامه مطلب
[ جمعه ۲ آبان۱۳۹۳ ] [ 22:6 ] [ توسط ]

اشعار شب چهارم محرم – حسن لطفی

 

گلاب می چکد از گیسوان شانه شده

برای عرض ارادت دو گل بهانه شده

 

قبول کن که نفسهای من همین هایند

قبول کن که غمت را دلم نشانه شده

 

دو زینبی دو علی خود دو فاطمه صولت

دو زینبی دو حسن رو ، دو بی کرانه شده

 

دو زینبی دو علی اکبری دو عباسی

دو ذوالفقار نبردی که جاودانه شده

 

دو شیر نر دو حماسه دو گرد باد غیور

دو صاعقه که به جان محشر زمانه شده

 

دو شیر خورده ز من دو زره به تن کرده

دو می زده دو رجز خوان دو حیدرانه شده

 

دو پهلوان دو قیامت دو غیرت طوفان

دلی به محضرتان خاک آستانه شده

 

مزن به سینه شان دست رد در این میدان

به جان یاری شکسته به جان مادرمان

 

حسن لطفی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شب چهارم محرم الحرام
ادامه مطلب
[ جمعه ۲ آبان۱۳۹۳ ] [ 22:6 ] [ توسط ]

 

اشعار شب پنجم محرم – رضا دین پرور

 

خسته ام این روزها از سن کمتر داشتن

میخورد اینجا به درد من فقط سر داشتن

 

قصد من این بود از دستی که دادم رفته است

باری از روی دو کوه شانه ات بر داشتن

 

هرکسی دور و بر قاسم نبوده آمده

کار دستم داده  است اینجا برادر داشتن

 

آنقدر زخمی شدی که زجر دارم میکشم

کاش می آمد به کار پیکرت پر داشتن

 

قد و بالای من از آغوش تو کوچکتر است

تازه میبینم چرا خوب است اکبر داشتن

 

بس که چشمان تو برگشت از حرم فهمیده ام

بار سنگینی است بر دوش تو خواهر داشتن

 

یوسف دوش نبی در قعر چاه افتاده ای

میشود واجب هر از گاهی پیمبر داشتن

 

چند دسته چشم دارد می دَوَد سمت حرم

یک پسر می ارزد اینجاها به دختر داشتن

 

از توانی که ندارد دست تو فهمیده ام

سخت دارد میشود انگار معجر داشتن

 

رضا دین پرور

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شب پنجم محرم الحرام
ادامه مطلب
[ جمعه ۲ آبان۱۳۹۳ ] [ 22:6 ] [ توسط ]

 

اشعار شب ششم محرم – محسن حنیفی

 

شد مقدر که شود جامْ حسن ، باده حسین

بنویسند حسن خوانده شود ساده حسین

 

کربلا هست همان انک بالواد حسن

یا بقیع است همان خطه ی آباد حسین

 

قاسم ای پنجره ی باز شده رو به بقیع

مجتبای حرمی و به تو دل داده حسین

 

داغ سرخ تو مبادا جگرش را بدرد

آه ای اکبر و ای اصغر و سجاد حسین

 

نیزه  ها هلهله کردند به روی بدنت

تا به بالا نرود ناله و فریاد حسین

 

نعل ها روی تنت نقش ضریحی زده اند

تا شود سینه ی تو پنجره فولاد حسین

 

دست و پا میزنی افتاده عمو یاد حسن

زخم پهلوی تو آورد که را یاد حسین

 

مجمع کوچه و گودال شده روضه تو

هم حسن پیش  تو جان داده ، هم افتاده حسین

 

محسن حنیفی

برگرفته از سایت بی پلاک

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شب ششم محرم الحرام
ادامه مطلب
[ جمعه ۲ آبان۱۳۹۳ ] [ 22:6 ] [ توسط ]

 

اشعار شب هفتم محرم – مهدی رحیمی

 

تیر آه از نهاد پدر در بیاورد

وقتی سر از گلوی پسر در بیاورد

 

بی شک برای بردن زیر گلوی تو

حق دارد اینکه تیر سه پر در بیاورد

 

از تیر گفته اند به کرات شاعران

آنجا که از گلوی تو سر در بیاورد

 

اما نگفته اند که ارباب از گلوت

باید که تیر را به هنر در بیاورد

 

ای کاش حرمله بنشیند مگر خودش

این تیر را به تیر دگر در بیاورد

 

هم که سه شعبه است همینکه سه شعله است

یعنی دمار از سه نفر در بیاورد

 

مهدی رحیمی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شب هفتم محرم الحرام
ادامه مطلب
[ جمعه ۲ آبان۱۳۹۳ ] [ 22:6 ] [ توسط ]

 

اشعار شب هشتم محرم – علی اکبر لطیفیان

 

بار من را كمرم نه سر زانو برداشت

كاسه ي زانوي من در طلبت مو برداشت

 

در خداحافظي ات بود كه من افتادم

آه راحت نتوان چشم ز آهو برداشت

 

آهوي خوش قد و بالاي حرم، ميكُشَمَش

نيزه زن را كه رسيد از رويت ابرو برداشت

 

هر چه كردم بخدا روي به قبله نشدي

علتش نيزه ي آن بود كه پهلو برداشت

 

ديدم از دور كسي رَختِ تو را ميپايد

آمدم زودتر از من ، او همه را او برداشت

 

زخمهاي بدنت از دو طرف مرتبط اند

هر كسي نيزه اي از پشت زد از رو برداشت

 

بين ميدان نشد اما وسطِ خيمه كه شد

آخرش عمه ي تو دست به گيسو برداشت

 

بخدا خسته شدم آه كجايي اكبر

كاسه ي زانوي من در طلبت مو برداشت

 

عاقبت توي عبايي جگرم را بردم

با چه وضعيتي آخر پسرم را بردم

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ حدیث اشک 

** 

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شب هشتم محرم الحرام
ادامه مطلب
[ جمعه ۲ آبان۱۳۹۳ ] [ 22:6 ] [ توسط ]


اشعار شب تاسوعا – محمد علی کردی

 

مشک برداشت به دریا برود برگردد

پی یک جرعه تسلا برود برگردد


امر این بود که شمشیر حمایل نکند

با کمی صبر و مدارا برود برگردد


ذوالفقارش کمی آرام بگیرد به نیام

و عجل صبرکند تا برود برگردد


همه ی وحشت دشمن هم از این بود فقط

که علمدار مبادا برود برگردد


پشت یک سد هزاران نفره دریا بود

درخودش دیدکه تنها برود برگردد


هدف تیر و کمانها دل مَشکی شد تا

نگذارندکه سقا برود برگردد


دختری فکر نمیکرد به دنبال عمو

با قدخم شده بابا برود برگردد


ساعتی بعد ؛ علی... آب... سه شعبه... بابا

مانده سوی حرم آیا برود ؟...برگردد ؟...


محمد علی کردی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شب تاسوعا
ادامه مطلب
[ جمعه ۲ آبان۱۳۹۳ ] [ 22:6 ] [ توسط ]

اشعار هلال محرم – موسی علیمرادی

 

بسم رب الفاطمه آغاز کردم گریه را

از گلوی بغض هایم باز کردم گریه را

 

مثل یک مادر که فرزندش زدستش می رود

اقتدا کردم به او ابراز کردم گریه را

 

این سیاهی های هیئت چادر خاکی او است

با غم پنهانی اش همراز کردم گریه را

 

تا که از ذکر غریب مادر افتادم ز پا

با نگاه او پر پرواز کردم گریه را

 

سایه ای را بر سرم حس می کنم در روضه ها

در پناه فاطمه آغاز کردم گریه را

 

گفته اند ؛ اذن دخول ماه غم یا فاطمه است

روزی اشک محرم های ما با فاطمه است

 

شال غم بر روی دوشم پیرهن مشکی به تن

آرزو دارم  شود این جامه بر جسمم کفن

 

محتشم دم می دهد باز این چه شور و ماتم است

گویی آویزان شده از عرش کهنه پیرهن

 

تا که از خانه به قصد روضه بیرون می زنم

حیدر کرار می آید به استقبال من

 

فاطمه پایین مجلس مینشیند پیش در 

می نشاند صدر مجلس گریه کن ها را حسن

 

خواهرش برسینه  می کوبد برادر کاش کاش

وقت بوسه از رگت میرفت جانم از بدن

 

آنقدر پای تنت بر سینه و بر سر زدم

پیش چشمم پرپرت کردند و من پرپر زدم

 

موسی علیمرادی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: هلال ماه محرم
ادامه مطلب
[ جمعه ۲ آبان۱۳۹۳ ] [ 22:5 ] [ توسط ]

 

اشعار شب دوم محرم – رضا دین پرور

 

پس میزنم غبار هوا را که بنگرم

دارد چه ها می آید از امروز بر سرم

 

وقتی که پشت هم علی از خواب میپرد

حس میکنم که بسته شده هر دو تا پرم

 

داری در آسمان چقدر سیر میکنی

از التهاب چشم ترت رنج می برم

 

هول و ولا به جان من افتاده جان تو

این ترس را چگونه به رویم نیاورم

 

پیشانی ات چروک شده انگار ؛ عین آن...

...پیراهنی که دوخت برای تو مادرم

 

من را کنار گودی این دشت ؛ میکشد...

...بغضی که پا گذاشته بر روی حنجرم

 

دارم به دست و پا زدنت فکر میکنم

دارد جریح میشود انگار باورم

 

حالا به تار موی تو سوگند میخورم

برگرد تا نکرده کسی قصد معجرم

 

رضا دین پرور

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب

 


موضوعات مرتبط: شب دوم محرم الحرام
ادامه مطلب
[ جمعه ۲ آبان۱۳۹۳ ] [ 22:5 ] [ توسط ]

اشعار شب اول محرم – مظاهر کثیری نژاد

 

قدم به راه بیابان نزن ، به کوفه نیا

بیا به کوفه ولی بی کفن به کوفه نیا

 

به خاطر دل زینب کمی تأمل کن

برای حرمت و تکریم زن به کوفه نیا

 

یتیم تر نکن این طفل را و حداقل

به اتفاق یتیم حسن به کوفه نیا

 

من از جسارت و غارت زیاد می ترسم

که کوفه پر شده از راهزن، به کوفه نیا

 

به گوش می رسد آهنگ کودکی محزون :

"بس است، عمه ی من را نزن"، به کوفه نیا

 

نشسته اند به پای شریح و بعد از آن

به فکر بردن سر از بدن، به کوفه نیا

 

تنت به کرب و بلا و سرت .....خدا داند

خلاصه هر دو به دور از وطن ، به کوفه نیا

 

هنوز در عجبم دست من چرا نشکست؟

نوشته ام که بیا، جان من به کوفه نیا...

 

مظاهر کثیری نژاد

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شب اول محرم الحرام
ادامه مطلب
[ جمعه ۲ آبان۱۳۹۳ ] [ 22:4 ] [ توسط ]

 

اشعار عید سعید غدیر خم - شعر مشترک علی اکبر لطیفیان و احسان محسنی فر

 

در نور چشمانت دل ناهید گم شد

در طرح لبخندت هزاران عید گم شد

 

تا اینکه نابینا نگردد دیدگانش

پشت نقاب ابرها خورشید گم شد

 

مهر تو را تا ناکجاها عرضه کردند

آنکس که از مهر تو سرپیچید گم شد

 

خیل ملک مشغول تفسیر تو بودند

آنقدرها که سوره‌ی توحید گم شد

 

در چشمهایم شوق ایوان طلایت

باران گرفت و شأن مروارید گم شد

 

گفتند تصویر خدایی؛ خوب گفتند

گفتند تو شیر خدایی؛ خوب گفتند

 

آیات چشمان تو ما را با خدا کرد

مهر تو زنگار دل ما را طلا کرد

 

از کوله‌بار خویش جز پاکی ندیدیم

انگار لبهای شما ما را دعا کرد

 

من دوزخی بودم نه اهل جنّتُ‌ُالعشق

جای مرا آقایی تو جابجا کرد

 

یک عمر در سجّاده‌ها نام تو بردیم

تا در کنار تو خدا ما را صدا کرد

 

خیر از جوانی‌اش ببیند آنکسی که

بال مرا در آسمان تو رها کرد

 

من کنج ایوان طلا می‌خواهم آقا

بعد از نجف، یک کربلا می‌خواهم آقا

 

سجّاده‌ی تو بوی جبرائیل می‌داد

چشمت هزاران آبرو بر نیل می‌داد

 

تو جمله‌ی پیغمبرانی و به دستت

گاهی خدا تورات و گه انجیل می‌داد

 

هر شب به پاس احترام تو خدایت

در آسمانها مجلسی تشکیل می‌داد

 

پروردگارت کارهای خانه‌ات را

هر روز و هر شب دست میکائیل می‌داد

 

گرد و غبار لحظه‌ی جنگیدن تو

همواره بوی صور اسرافیل می‌داد

 

 تو بی‌نظیر عالمی همتا نداری

تو شاهکار حضرت پروردگاری

 

ای آنکه ختم‌الانبیا را جانشینی

شایسته‌ی نام امیرالمؤمنینی

 

زیبایی گلواژه‌ی مهر و محبّت

از بهترین‌های خدا روی زمینی

 

ای بی‌بدل، ای بی‌مَثَل، ای مرد اوّل

در هر صفاتی که بگویم بی‌قرینی

 

با ذوالفقار و شهسواری‌ات همیشه

از میمنه تا میسره طوفان‌ترینی

 

ای حیدر کرّار ای شیر خداوند

تو ریشه‌ی شیر نر امّ‌البنینی

 

تو از همان روز ازل شیر خدایی

فرمانروای عرصه‌ی قالوبلایی

 

یک پرده از حُسن تو جنّاتُ النّعیم است

دستت تجلّی‌گاه رحمان و رحیم است

 

نام تو معراج تمام انبیا بود

یک گوشه از مصداق آن طور کلیم است

 

شأن نزول آیه‌های مؤمنونی

عطر نفس‌های تو بر دوش نسیم است

 

از روی تو وجه خدا را می‌توان دید

با حُبّ تو هر کافری عبدالکریم است

 

اینجا اگر خانه‌نشین بودی غمی نیست

تنها زمان بعثتت یوم‌العظیم است

 

هر شیعه بشناسد علیّ این زمانش

در ضربه‌ی احزاب تو بی‌شک سهیم است

 

بی معرفت آنکه رهی جز تو گزیند

راه علی تنها صراط‌ المستقیم است

 

لعنت به آنکه دشمن حق الیقین است

تا به ابد حیدر امیرالمؤمنین است

 

باید شما را در فراسوی زمان دید

در آسمان بیکرانِ بیکران دید

 

باید سوار بال‌های سال نوری

پرواز کرد و آنسوی هفت‌آسمان دید

 

در لابلای آیه‌های سبز توحید

در ابتدا تا انتهای یک اذان دید

 

از چه مسلمان دو چشمانت نباشم؟

وقتی خدا را در نگاهت می‌توان دید

 

سنّ تو را وقتی که پرسیدم ز مردم

چشمم فقط سرهای در حال تکان دید

 

روزی یتیم کوچه‌گرد کوفه خود را

بر شانه‌های پیرمردی مهربان دید

 

یاد صدای گریه‌یِ چاه تو کردم

وقتی نگاهم بلبلِ آتشفشان دید

 

من با صدای پای تو مأنوس هستم

با نان و با خرمای تو مأنوس هستم

 

دستان تو حالا شده بالاترین دست

جبریل بوسه می‌زند بر اینچنین دست

 

وقتی که دستان تو را بالا گرفتند

تا داد یزدان با امیرالمؤمنین دست

 

یادِ تو و دست تو افتادیم وقتی

در علقمه افتاد بر روی زمین دست

 

هر سه حکایات نگاهت را نوشتند

پس آفرین آب، آفرین مشک، آفرین دست

 

این دست از وقت ولادت باز بوده‌ست

از پشت بسته می‌شود روزی همین دست

 

پشت و پناه محکمی بودند این‌ها

زهرا توقع داشت در کوچه از این دست

 

دست مغیره، دست زهرا، دادِ بی داد

افتاد دست بدترین‌ها بهترین دست

 

علی اکبر لطیفیان – احسان محسنی‌فر

بندهای اول و آخر سروده آقای لطیفیان و سایر بندها سروده آقای محسنی‌فر می‌باشد

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۲۰ مهر۱۳۹۳ ] [ 11:44 ] [ توسط ]

 

علت اين حج نا تمام بزرگ است

از طرفي هم سپاه شام بزرگ است

بغض فرو خورده ي امام بزرگ است

 

پشت سر كاروانش آب نپاشيد

آه نمك بر دل كباب نپاشيد

 

ماند ؛ و گفتند حاضر است كه باشد

رفت ؛ و گفتند عابر است كه باشد

گريه ندارد ؛ مسافر است كه باشد

 

آب نپاشيد ميرود كه نيايد

دل به بيابان تشنه زد كه نيايد

 

رفت و پي اش آمدند نامه رسان ها

باز همان وعده ها و خط و نشان ها

كندي شمشيرها و نيش زبان ها

 

آب نپاشيد كه به آب نياز است

كوفه اگر مقصد است راه دراز است

 

قافله اي مي رسد غبار ندارد

قافله سالار آن قرار ندارد

از همه يك جور انتظار ندارد

 

هركسي از بين راه، راه جدا كرد

گاه به او دل سپرد گاه جدا كرد

 

صلح كه هرگز! جهاد هم برسد هيچ

لشگر ابن زياد هم برسد هيچ

اين كه نسيم است، باد هم برسد هيچ

 

آب نريزيد، جام ها پر خون است

عقل نشسته، ميانه دار جنون است

 

 نسبت اين دو سپاه، يك به هزار است

مشك هنوز آنطرف به دست سوار است

با ترك لب چقدر مثل انار است

 

از سر مشكش عمو ولي نگذشته

آب هنوز از سر علي نگذشته

 

دشت پر از بوي نافه ميشود امروز

گرگ از آهو كلافه ميشود امروز

بر هنر عشق اضافه ميشود امروز

 

اين سر آزاد عشق بود كه افتاد

در سر ما باد عشق بود كه افتاد

 

سوختن در چرا به چشم نيامد؟

خطبه ي حيدر چرا به چشم نيامد؟

گريه ي اصغر چرا به چشم نيامد؟

 

پاسخ چندين هزار مسئله سرخ است

آب بريزيد دست حرمله سرخ است

 

محمد حسین ملکیان


موضوعات مرتبط: حرکت کاروان امام حسین(ع)
[ چهارشنبه ۹ مهر۱۳۹۳ ] [ 14:45 ] [ توسط ]

 

تا که از سوی حق آوای بیا می آید

وسط روز گدا پشت گدا می آید

 

هاتفی زد به روی شانه ام و گفت بیا

از شفاخانه حق بوی دوا می آید

 

وقتی یک کوه گنه با پر کاهی پاک است

از گنه کار نپرسید چرا می آید

 

ناله ها از سر این است که بی چیز شدم

کیسه زر که فرو ریخت صدا می آید

 

حج نرفتم ولی یک لک لبیک حسین

از همین جا که بگویم خدا می آید

 

رخت احرام نبسته همه محرم شده ایم

خودمانیم سپیدی چه به ما می آید

 

آنقدر جرم و خطا سرزده از ما که فقط

به تو بخشیدن این جرم و خطا می آید

 

عرفات است ولی هرکه بگوید یا رب

پاسخش از طرف کرب و بلا می آید

 

وقت قربانی زهرا شده در کرب و بلا

خواهرش دید که خنجر زقفا می آید

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید


موضوعات مرتبط: شب و روز عرفه
[ چهارشنبه ۹ مهر۱۳۹۳ ] [ 14:32 ] [ توسط ]

 

اشعار شهادت حضرت امام محمد باقر(ع) - سید حمید رضا برقعی

 

نگاه کودکی ات دیده بود قافله را

تمام دلهره ها را، تمام فاصله را

 

هزار بار بمیرم برات، می خواهم

دوباره زنده کنم خاطرات قافله را

 

تو انتهای غمی، از کجا شروع کنم

خودت بگو، بنویسم کدام مرحله را

 

چقدر خاطره ی تلخ مانده در ذهنت

ز نیزه دار که سر برده بود حوصله را

 

چه کودکی بزرگی است این که دستانت

گرفته بود به بازی گلوی سلسله را

 

میان سلسله مردانه در مسیر خطر

گذاشتی به دل درد، داغ یک گِله را

 

چقدر گریه نکردید با سه ساله، چقدر

به روی خویش نیاورده اید آبله را

 

دلیل قافله می برد پا به پای خودش

نگاه تشنه ی آن کاروان یک دله را

 

هنوز یک به یک، آری به یاد می آری

تمام زخم زبان های شهر هلهله را

 

مرا ببخش که مجبور می شوم در شعر

بیاورم کلماتی شبیه حرمله را

 

بگو صبور بلا در منا چه حالی داشت

که در تلاطم خون دید قلب قافله را

 

سید حمیدرضا برقعی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۹ مهر۱۳۹۳ ] [ 14:24 ] [ توسط ]

 

اشعار سالروز ازدواج حضرت علی(ع) و حضرت فاطمه(س) - سید حمید رضا برقعی

 

جهان برای شکوفا شدن مهیا بود

و این قشنگ ترین اتفاق دنیا بود

که دست فاطمه در درست های مولا بود

به اعتقاد من اصلا غدیر اینجا بود

 

پدر به فاطمه رو کرد ، اینچنین فرمود

دلیل خلقت لاهوت ازدواج تو بود

 

قرار شد که شما بی قرار هم باشید

جهان دچار شما شد دچار هم باشید

تمام عمر دمادم کنار هم باشید

و در مصاف خطر ذوالفقار هم باشید

 

دعای من همه این بوده تا به هم برسید

که خلق گشته زمین تا شما به هم برسید

 

نفس نفس همه جا عاشقانه همدم هم

خدا نکرده اگر زخم بود مرهم هم

صفا و مروه و رکن و مقام و زمزم هم

چرا که قبله ی من هم علیست فاطمه هم

 

و رو به اهل مدینه چنین سفارش کرد

نوشته ام که سفارش نه بلکه خواهش کرد

 

همیشه نام علی را امام بگذارید

به خانواده ی من احترام بگذارید

برای فاطمه سنگ تمام بگذارید

و روی زخم دلش التیام بگذارید

 

جهان بدون علی رنگ و بو نخواهد داشت

بدون فاطمه هم آبرو نخواهد داشت

 

شنيده مي شود از آسمان صدايي كه...

كشيده شعر مرا باز هم به جايي كه ...

نبود هيچ كسي جز خدا،خدايي كه...

نوشت نام تو را ،نام اشنايي كه

 

پس از نوشتن آن آسمان تبسم كرد

و از شنيدنش افلاك دست و پا گم كرد

 

نوشت فاطمه، شاعر زبانش الكن شد

نوشت فاطمه هفت آسمان مزين شد

نوشت فاطمه تكليف نور روشن شد

دليل خلق زمين و زمان معين شد

 

نوشت فاطمه یعنی خدا غزل گفته است

غزل  قصیده ی نابی که در ازل گفته است

 

نوشت فاطمه تعريف ديگري دارد

ز درك خاك مقام فراتري دارد

خوشا به حال پيمبر چه مادري دارد

درون خانه بهشت معطري دارد

 

پدر هميشه كنارت حضور گرمي داشت

براي وصف تو از عرش واژه بر مي داشت

 

چرا كه روي زمين واژه ی وزيني نيست

و شأن وصف تو اوصاف اين چنيني نيست

و جاي صحبت اين شاعر زميني نيست

و شعر گفتن ما غير شرمگيني نيست

 

خدا فراتر از اين واژه ها كشيده تو را

گمان كنم كه تورا، اصلا آفريده تو را

 

كه گرد چادر تو آسمان طواف كند

و زير سايه ی آن کعبه اعتکاف كند

ملك ببيند وآنگاه اعتراف كند

كه اين شكوه جهان را پر از عفاف كند

 

كتاب زندگي ات را مرور بايد كرد

مرور كوثر و تطهيرو نور بايد كرد

 

در آن زمان كه دل از روزگار دلخور بود

و وصف مردمش الهاكم التكاثر بود

درون خانه ی تو نان فقر آجر بود

شبيه شعب ابي طالب از خدا پر بود

 

بهشت عالم بالا برايت آماده است

حصير خانه ی مولا به پايت افتاده است

 

به حكم عشق بنا شد در آسمان علي

علي از آن تو باشد... تو هم از آن علي

چه عاشقانه همه عمر مهربان علي!

 به نان خشك علي ساختي، به نان علي

 

از آسمان نگاهت ستاره مي خواهم

اگر اجازه دهي با اشاره مي خواهم

 

به ياد آن دل از شهر خسته بنويسم

كنار شعر دو ركعت نشسته بنويسم

شكسته آمده ام تا شكسته بنويسم

و پيش چشم تو با دست بسته بنويسم

 

به شعر از نفس افتاده جان تازه بده

و مادري كن و اينبار هم اجازه بده

 

به افتخار بگوييم از تبار توايم

هنوز هم كه هنوز است بي قرار توايم

اگر چه ما همه در حسرت مزار توايم

كنار حضرت معصومه در كنار توايم

 

فضاي سينه پر از عشق بي كرانهء توست

كرم نما و فرود آ كه خانه خانهء توست

 

سید حمیدرضا برقعی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: ازدواج حضرت علی(ع) و حضرت زهرا(س)
ادامه مطلب
[ جمعه ۴ مهر۱۳۹۳ ] [ 12:50 ] [ توسط ]

 

اشعار شهادت حضرت امام جواد(ع) - حبیب نیازی

 

مرید بال زدم تا مراد گریه کنم

به شوق بام تو تا بامداد گریه کنم

 

و در خیال خودم رفته ام امام رضا

نشسته ام دم باب الجواد گریه کنم

 

به التماس دعاهای کوله بار خودم

به رسم معرفت و رسم یاد گریه کنم

 

مرور می کنم عمرم چقدر زود گذشت

زیاد وقت ندارم زیاد گریه کنم

 

چه خوب اگر بدهد کربلا به من، من هم

چه داد گریه کنم چه نداد گریه کنم

 

نشسته ام که به یاد یتیم این آقا...

و کارِ یک زنِ رقاصِ شاد گریه کنم

 

ابالجواد، جوادت چه بد تنش افتاد

به، جان پاک جگر گوشه ات زنش افتاد

 

به خاک تیره چرا آفتاب افتاده

نگاه بی رمقش فکر خواب افتاده

 

جوان تشنه لبی مثل شمع آب شده

لبش به زمزمۀ آب آب افتاده

 

به زحمتی طرف درب بسته آمد و حیف...

صدای محتضرش بی جواب افتاده

 

کنیز ها همه با طشت هلهله کردند

تنش به مرحلۀ پیچ و تاب افتاده

 

به دست و پا زدنش بین حجره خندیدند

که احترام امام از حساب افتاده

 

در آخرین نفسش زائر کبودی شد

ز روی صورت مادر نقاب افتاده

 

رسید فاطمه زد شانه گیسوانش را

نشان نداد ولی زخم استخوانش را

 

شکسته بال و پرش را به آسمان دادند

کنیزها بدنش را تکان تکان دادند

 

قرار شد که تنش را کشان کشان بکشند

به هم ، مسافتِ تا بام را نشان دادند

 

برای اینکه برایش نما درست کنند

به تیزی لبۀ پله ها زمان دادند

 

همین که شکل لبش فرق کرده یعنی که:

به اشک ما خبر چوب خیزران دادند

 

و اینکه نیز سرش ضربه خورده یعنی که:

دوباره تا دل گودال راهمان دادند

 

هزار شکر که دیگر تنش نمی سوزد

کبوتران که رسیدند و سایبان دادند

 

چقدر خوب همینکه تنی برایش ماند

چقدر خوب که پیراهنی برایش ماند...

 

حبیب نیازی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شهادت امام جواد(ع)
ادامه مطلب
[ سه شنبه ۱ مهر۱۳۹۳ ] [ 23:0 ] [ توسط ]

 

اشعار هفته دفاع مقدس - مهدی چراغ زاده

 

خبر رسید شهیدی ز خیبر آوردند

دو باره لاله ای از خاک ها در آوردند

 

خبر رسید و اهالی شهر فهمیدند

که باز لاله ای از دشت پرپر آوردند

 

دو باره اشک پدر های پیر در خلوت

و مادران همه آهی زدل بر آوردند

 

دلا بسوز که این مادران پسر ها را

به خون دل همه از آب و گل در آوردند

 

و بعد این همه آخر ببین جوانی را

برای مادر پیری جوان تر آوردند

 

برای دختر غمدیده عاقبت بابا

برای خواهر مضطر برادر آوردند

 

پدر خمید و جوانان شهرمان بر دوش

ز قتلگاه طلائیه اکبر آوردند

 

مهدی چراغ زاده

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شهدا و دفاع مقدس
ادامه مطلب
[ سه شنبه ۱ مهر۱۳۹۳ ] [ 22:24 ] [ توسط ]

 

دلم همينكه مرا سوي موي يار كشيد

سرِ مرا سرِ عاشق شدن به دار كشيد

 

خودم نيامده ام محضرش ، خودش آورد

مرا به پيش ِ خودش جذبه ي نگار كشيد

 

مني كه آه نگفتم براي هيچ كسي

همينكه نام تو آمد دلم هوار كشيد

 

حلال كن كه اسيرِ نگاهِ تو نشدم

گُنَه برايِ دلم نقشه يِ فرار كشيد

 

درونِ آتشِ دوزخ نسوزد آن نوكر

كه رويِ سينه ز داغِ تو يادگار كشيد

 

درود بر پدرم کز همان طُفوليَتَم

براي روضه ات از من هميشه كار كشيد

 

براي آنكه منم عاقبت بخير شوم

مرا به دست تو داد و خودش كنار كشيد

 

فراق ِ كرب و بلايت خودش مرا كُشته

به رويِ كشته نبايد كه ذوالفقار كشيد

 

خدا كُنَد عرفه تحتِ قُبه ات باشم

چقَدر برايِ حرم بايد انتظار كشيد؟!...

 

رضا قربانی

باتشکر از آقای رضا قربانی

[ شنبه ۱۵ شهریور۱۳۹۳ ] [ 12:2 ] [ توسط ]

 

اشعار ولادت حضرت امام رضا(ع) - سید باقر سیدی زاده

 

عاشقی از فنا شروع شده

با "به نام خدا" شروع شده

 

ذکر خیرش همیشه بوده ولی

تازه این ماجرا شروع شده

 

من شنیدم از آدم و حوا

ولی از بچه ها شروع شده

 

"بچه های محله ی بالا"

از همان پنج تا شروع شده

 

سالیانی ست قبل دحو الارض

کار بیت الکسا شروع شده

 

دیدمش جبرئیل را می گفت:

یَک برو و بیا شروع شده

 

سفره پهن است و انبیا جمع اند

محفل انس با ... شروع شده

 

همه مشغول نذری و خیرات

بر محمد و آل او صلوات

 

درد سر پشت درد سر دارد

هر کسی عشق زیر سر دارد

 

تجربه بارها نشان داده است

عاشقی ربط با جگر دارد

 

«بی قراری» مسیر معراج است

هر پیمبر به آن نظر دارد

 

می که در خمره بیشتر باشد

مستی اش بیشتر اثر دارد

 

باید از آن صاحبی شد که

از دل رعیتش خبر دارد

 

پس به کس دل نمی دهم تا که...

...حضرت فاطمه پسر دارد

 

کوری چشم کور می گویم:

...بشنود آن که گوش کر دارد

 

مرتضی های فاطمه عشقند

اول و آخرش همه عشقند

 

قحطی آب بود و در یک آن

از کجا آمد این همه باران

 

سر یک سفره با غلامانت

می نشستی برای خوردن نان

 

فکر حال گدات هم بودی

گوئیا بوده است او سلطان

 

صدقه مخفیانه می بردی

در دل شب برای محرومان

 

نشده وعده ی بهشتت را...

...ندهی،خاصّه بر گنهکاران

 

تا که بر دین مان ضرر نرسد

این همه راه آمدی ایران

 

و چه خوب است آمدی اینجا

سایه ات مستدام آقا جان

 

دل ما در تلاطم است آقا

عاشق مشهد و قم است آقا

 

جز پریدن پری چرا باشد؟

عمر ، بی نوکری چرا باشد؟

 

قدر کافی دلم گرفتار است

صحبت از دیگری چرا باشد؟

 

کمی از جلوه های من کم کن

جز خودت مشتری چرا باشد؟

 

کودکی در حرم که گم شد،گفت:

پدر و مادری چرا باشد؟

 

این حرم خانه ی امام رضاست

پس در اینجا دری چرا باشد؟

 

بطلب باز هم ، زیارتِ من...

...دفعه ی آخری چرا باشد؟!

 

چه خبر از برات کرب و بلا

می شود؟ می بری؟ چرا؟ باشد...

 

با امید آمدم به محضرتان

فَتَصَدَّق عَلَیَّ یاسُلطان!

 

هر دلی که پر از غبار شده

به امید تو رهسپار شده

 

رزق من در همین زیارت هاست

مشهدم باز برقرار شده؟

 

مثل اینکه شفا گرفته کسی

در حرم باز انفجار شده

 

بس که با رعیتت تو مأنوسی

هر گدا با شما ندار شده

 

زندگیِ تو مثل اجدادت

بر مدار غم استوار شده

 

وقت و بی وقت توی خانه تان

مجلس روضه برگزار شده

 

گریه آورترین سوال من است

پلک چشمانتان چه کار شده؟

 

بوی ماه حسین می آید

کار این دل هم انتظار شده

 

بانی روضه های زهرایی!

ای محرم! چرا نمی آیی؟

 

سید باقر سیدی زاده

باتشکر از آقای سید باقر سیدی زاده

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: ولادت امام رضا (ع)
ادامه مطلب
[ شنبه ۱۵ شهریور۱۳۹۳ ] [ 12:2 ] [ توسط ]

 

اشعار مدح امام رضا(ع) - مهدی رحیمی

 

هر خانه‌ای حالش به مادر بستگی دارد

در این حرم اما به خواهر بستگی دارد

 

وصل‌است آب ناب سقاخانه بر جنت

یعنی شفا این‌جا به کوثر بستگی دارد

 

از مرکز ایران به پایین ، دادن حاجت

حتما به تأیید برادر بستگی دارد

 

از بین هر باری که می‌آیی حرم با اشک

گاهی فقط به دیده‌ی تر بستگی دارد

 

از سر به زیری سربلندت می‌کند، تنها

آقایی عالم به یک سر بستگی دارد

 

هر کس که تو... هرجا که تو... هرجور میخواهی...

هرگونه تغییری به این هر بستگی دارد

 

دقت بکن گاهی قبول حاجتت حتی

به نوع داخل گشتن از در بستگی دارد

 

وقتی شدی مانند آهو بی کس و تنها

تازه به توضیح کبوتر بستگی دارد...

 

**

دل کندن دریا به ساحل بستگی دارد

به ماه نیمه،‌ ماه کامل بستگی دارد

 

دل بردن و دل دادن و دل کندن و رفتن

کار جهان تنها به یک دل بستگی دارد

 

کار جهان را دل مشخص کند هرچند

دل هم خودش در اصل به گل بستگی دارد

 

آقا کریم است و رئوف است و حرم باز است

حاجت گرفتن پس به سائل بستگی دارد

 

میزان عشق و عقل و مهر و اشک معلوم است

شرط قبولی به معدل بستگی دارد

 

از آب سقاخانه بعد از حاجتت بردار

درمان به داروی مکمل بستگی دارد

 

اذن دخولت را بخوان در شهر خود،‌ حاجت

به خواستن از درب منزل بستگی دارد

 

پس درس خارج خوانده‌های این حرم گفتند

که درس خارج هم به داخل بستگی دارد...

 

این که زیارت از نمازت هم مهم تر شد

به درک توضیح المسائل بستگی دارد

 

گاهی سلام از دور گاهی توی آغوشش

نوع زیارت‌ها به مشکل بستگی دارد...

 

مهدی رحیمی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: امام رضا(ع) - موضوع آزاد
ادامه مطلب
[ شنبه ۱۵ شهریور۱۳۹۳ ] [ 11:58 ] [ توسط ]

 

اشعار ولادت حضرت فاطمه معصومه(س) - موسی علیمرادی

 

حکم کردند که بی عشق نفس مذموم است

شکر این سینه به عشق ازلی محکوم است

از رضایی شدن تک تک ما معلوم است

دل مسلمان شده ی فاطمه معصوم است

 

همگی مستی خود را ز همین خم داریم

هرچه داریم همه  از حرم قم داریم

 

به غبار قدم وصف تو محشر برسد

پای توصیف تو باید که برادر برسد

تا که درشان تو مضمون برابر برسد

جای آنست که یک سوره کوثر برسد

 

لال در محضر تو بودن ما ، وصف شماست

ورنه این شعر همان قطره کنار دریاست 

 

تو رسیدی و پدر صاحب دختر شده است

صاحب و آسیه و مریم و هاجر شده است

از گل خنده تو دهر معطر شده است

خواهری زینت آغوش برادر شده است

 

تا که قنداقه تو دست برادر افتاد

گوییا حق به حسین بن علی زینب داد

 

 کعبه بر آل علی کرده گریبان را چاک

سایه چادر تو پهن شده در افلاک

تو همان عرش نشینی و من افتاده به خاک

من چگویم پدرت گفت ابوک به فداک

 

بگذار ید بدانند تمام دنیا

پای این درس گرفتیم مسلمانی را

 

کرمت جلوه ای از بارش باران دارد

سفره ی ما ز کرم خانه تو نان دارد

این همان نیک سرشتی است که انسان دارد

که ارادت به تو و شاه خراسان دارد

 

محک عشق تو در سینه انسان کافی است

هرکسی عشق نورزد به شما آدم نیست

 

دست ازعشق محال است که ما برداریم

عشق خاک قدمت  بود ، اگر سر داریم

از بهار نفست شهر نیاسر داریم

عطرتو بود گلابی که به قمصر داریم

 

از زمانی که قدمهای تو آمد این سو

نمک سفره ایران شده قم ای بانو

 

مینویسم به تو ای مقصد و مقصود حیات

مینویسم به تو از تشنه لب آب فرات

هرکه شد مست حسین از تو گرفته است برات

پرچم گنبد تو عرشه کشتی نجات

 

کاش  میشد که به دست تو خدایی بشویم

تا محرم همگی کرببلایی بشویم

 

موسی علیمرادی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: ولادت حضرت فاطمه معصومه(س)
ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۶ شهریور۱۳۹۳ ] [ 15:17 ] [ توسط ]

 

اشعار شهادت امام جعفر صادق(ع) - حسن لطفی

 

بگذارید از این خانه عبا بردارد

لااقل رحم نمایید عصا بردارد

 

بگذارید در این حلقه دود و آتش

طفل ترسیده از این معرکه را بردارد

 

پیر مرد است نبندید دو دستش نکشید

وای اگر دست نحیفی به دعا بردارد

 

کوچه ای تنگ و دلی سنگ و زمین خوردن ها

استخوانی که ترک خورد صدا بردارد

 

آی نامردِ سواره نفسش بند آمد

فرصتی ده قدمی پشت شما بردارد

 

رمقش نیست ولی می رود و می خواهد

که قدم یاد غم کرب وبلا بردارد

 

آخرین روضه ی او روضه ی گودالش بود

وقت آن است به لب بانگ عزا بردارد

 

تشنگی بود و لبی چاک و تنی خون آلود

لشگری حلقه زده رسم حیا بردارد

 

خوب پیداست چرا این همه نیزه اینجاست

هر کسی آمده یک سهم جدا بردارد

 

هر کسی آمده یک تکه بگیرد بکشد

بیشتر تا که تنت زخم جفا بردارد

 

کاش میشد که سنان تا که سنان را نزند

دست از گیسوی بر خاک رها بردارد

 

زجرکُش می کند این قاتل خنجر در مشت

کاش میشد که از این حنجره پا بردارد

 

مشعل حرمله روشن شده عمه ای کاش

چشم از دختر انگشت نما بردارد

 

حسن لطفی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شهادت امام جعفر صادق(ع)
ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۳۰ مرداد۱۳۹۳ ] [ 15:21 ] [ توسط ]

 

پر زدم سمت شما بال و پرم خاکی شد

پیش رو ، دور برم پشت سرم خاکی شد

 

آمدم گریه کنم ناله غربت بزنم

دهن نوحه گر و پلک ترم خاکی شد

 

سر شب آمدم اما به سیاهی خوردم

غصه قبرتو خوردم سحرم خاکی شد

 

یادم افتاد که نسل تو همه باحرمند

حرف تو آمد و دیدم که حرم خاکی شد

 

زحمت شمع و چراغ است در اینجا با ماه

چون که تابید به قبرت قمرم خاکی شد

 

پدرم خواست که تادستی به ضریحت بکشد

آه افسوس که دست پدرم خاکی شد

 

غصه زندگی ات غصه تشییع تنت

پای غمهای تو خون جگرم خاکی شد

 

آنقدر سنگ ازین غربت تو زاری زد

سنگ قبر حسن آقای کرم خاکی شد

 

قصدم این بود شوم سایه ی قبرت آقا

من درختی شدم و برگ و برم خاکی شد

 

گفتم از غربت تو غربت اصلی جا ماند

روضه خوانی تو کردم اثرم خاکی شد

 

روضه صورت حوریه و دست ابلیس

کودکی گفت جهان در نظرم خاکی شد

 

بی حیا آمد و سد کرد ره زهرا را

مادری گفت حسن آه پرم خاکی شد.

 

اثر واقعه کوچه خمیدن ها بود

من خمیده شده اما کمرم خاکی شد

 

حرمت فاطمه با سیلی و با طعنه شکست

مادرم از نفس افتاد روی خاک نشست

 

 سید پوریا هاشمی  


موضوعات مرتبط: تخریب بقیع
[ یکشنبه ۱۲ مرداد۱۳۹۳ ] [ 21:54 ] [ توسط ]

 

اشعار وداع با ماه مبارک رمضان

 

آمدم با تو سحرها حرف‎هایم را زدم

ناله‎های ربنا یا ربنایم را زدم

 

بعد از این یک ماه هر چه شد دگر پای خودت

من برای بنده بودن دست و پایم را زدم

 

حال میخواهی ببخش و یا که میخواهی نبخش

من که هر شب آمدم اینجا صدایم را زدم

 

دست خالی ، کیسه خالی ، گردن کج ، بارها

بر در میخانه ات دست گدایم را زدم

 

پیش مردم آبرویم را مبر ؛ من هر کجا...

... رفته ام حرف کریمی خدایم را زدم

 

کاشکی باور کنی مردانه توبه کرده ام

کاشکی باور کنی قید خطایم را زدم

 

زود آمد ضامنم شد زود بخشیدی مرا

تا درِ صحن علی موسی الرضایم را زدم

 

آخر ماهی خیالم را تو راحت کن بگو

پای تقدیر تو امضای عطایم را زدم

  

ماه مهمانی که طی شد، کی محرم می رسد

کی ببینم خیمه ماه عزایم را زدم

 

التماست می کنم امسال راهی ام کنی

من که هر شب ناله‎ی کرب و بلایم را زدم

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در شب 29 رمضان 93

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: مناجات با خدا
ادامه مطلب
[ یکشنبه ۵ مرداد۱۳۹۳ ] [ 11:37 ] [ توسط ]

 

اشعار مناجات با امام زمان(عج) - ماه رمضان - محمد فردوسی

 

این چنین احساس کردم بین رؤیا بارها

می زنم بوسه به دست و پایت آقا بارها

 

خواستم تا مهزیارت باشم امّا روز و شب

سبز شد در پیش رو «امّا ـ اگرها» بارها

 

با چنین وضع وخیم و رو به قبله بودنم

حال و روزم را شدی هر روز جویا بارها

 

ای طبیبی که به دنبال مریضت می روی

با وجودی که مرا کردی مداوا بارها ...

 

... کور بودم که تو را نشناختم ، عیب از من است

شد حجاب دیدگانم حب دنیا بارها

 

این همه گفتی که دور معصیت را خط بکش

من ولیکن کرده ام امروز و فردا بارها

 

چشم پوشی از گناهان معنی اش این است که

با تغافل می کنی با من مدارا بارها

 

کشتی اُنس مرا طوفان شهوت غرق کرد

ریخته بار مرا در قعر دریا بارها

 

جنس نامرغوب بیخ ریش صاحب می شود

آه آقا روی دستم مانده حالا «بارها»

 

بارهایم را خریدی ای خریدار کریم

مادرت بس که سفارش کرد من را بارها

 

محمد فردوسی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: امام زمان(عج) - ماه رمضان
ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱ مرداد۱۳۹۳ ] [ 1:14 ] [ توسط ]

 

اشعار مناجات با خدا - شب قدر

 

در گدایی خودت نام مرا مشهور کن

دست هایم را ز دامان بقیه دور کن

 

قهر کردم با تو  ؛ مثل چاه تاریکی شدم

قلب تاریک مرا ای ماه غرق نور کن

 

دوست دارم غرق دریای مناجاتت شوم

مثل موسی کلیم الله من را طور کن

 

راضی ام ؛ حتی شده با زور برگردانی ام

من اگر توبه نکردم تو مرا مجبور کن

 

شبهه هایم را بگیر و جای آن ایمان بده

ای خزانه دار عالم جنس ما را جور کن

 

تا مبادا بعد از این از پیش تو جایی روم

 با ولای مرتضی دور مرا محصور کن

 

تا که قلب دشمنانت را بسوزانی؛  مرا

روز محشر با محبینِ علی محشور کن

 

ای که تقدیر مرا امشب مقدر می کنی

داخل پرونده ام یک کربلا منظور کن

 

چشمه ی اشکم فقط پیش تو می جوشد حسین

جای دیگر گریه کردم چشم من را کور کن

 

آه دارد می رسد دشمن به نزدیک حرم

از حریم کربلا تکفیریان را دور کن

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در شب 21 رمضان 93

**
ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: مناجات با خدا
ادامه مطلب
[ یکشنبه ۲۹ تیر۱۳۹۳ ] [ 16:32 ] [ توسط ]

 

اشعار شهادت حضرت امیرالمومنین(ع) - موسی علیمرادی

 

دیگر برای پر زدنم پر بیاورید

هفت آسمان برای کبوتر بیاورید

 

غربت توان دیدن من را ربوده است

این خار را زچشم ترم در بیاورید

 

تا خوب و بد حلال کنند این غریب را

ایتام را برابر بستر بیاورید

 

زخم سرم که هم نمیاید چه می کنید

جای طبیب چاره ی دیگر بیاورید

 

آن معجری که نیمی از آن سوخت پشت در

آن را برا ی بستن این سر بیاورید

 

چندیست سخت تشنه دیدار گشته ام

کوثر برای ساقی کوثر بیاورید

 

مهری برای  سجده من وقت احتضار

از خاک روی چادر مادر بیاورید

 

بار دگر به کوفه اگر راهتان فتاد

با خود اضافه چادر و معجربیاورید

 

موسی علیمرادی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شهادت امام علی(ع)
ادامه مطلب
[ جمعه ۲۷ تیر۱۳۹۳ ] [ 15:18 ] [ توسط ]

 

اشعار ولادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) - سید حجت بحرالعلومی

 

در نیمه های ماه بشارت رسیده بود

آقای سبز پوش کرامت رسیده بود

 

بالا گرفته بود زمین دست خویش را

چون لحظه های سبز اجابت رسیده بود

 

از عرش حق به روی زمین جبرییل هم

بی شک برای عرض ارادت رسیده بود

 

این بار اول است که احساس مادری

در فاطمه به اوج لطافت رسیده بود

 

نیمی شبیه فاطمه نیم دگر علی

در اصطلاح سیب دو قسمت رسیده بود

 

افطار کرده بود علی با لب و نمک

از بس لبش به اوج ملاحت رسیده بود

 

آری قدوم کودکیش غرق نعمت است

وقتی گدای شهر به ثروت رسیده بود

 

پر میگرفت مرد جذامی در آسمان

بر او که از کریم محبت رسیده بود

 

دیدند در جمل که حسن مثل مرتضی

بر اوج قله های شجاعت رسیده بود

 

طوفان چنان گرفت به هر ضربه دست او

گویا که رستخیز قیامت رسیده بود

 

با این وجود در همه ی عمر این غریب

مظلومیت به حد نهایت رسیده بود

 

آن لحظه ای که شد همه موی سرش سپید

در انتهای کوچه ی غربت رسیده بود

 

گفتند از درون جگرش پاره پاره شد

وقتی که زهر بر دل حضرت رسیده بود

 

بر دامن حسین سرش بود و گریه کرد

چون روضه خوان به اوج مصیبت رسیده بود

 

"لایوم" گفت و رفت به صحرای کربلا

آنجا که قاسمش به شهادت رسیده بود

 

"لایوم" گفت و دید که در مقتل حسین

حتی لباس کهنه به غارت رسیده بود

 

"لایوم" گفت و خواهر خود را نظاره کرد

وقتی که زینبش به اسارت رسیده بود

 

سید حجت بحرالعلومی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: ولادت امام حسن مجتبی(ع)
ادامه مطلب
[ شنبه ۲۱ تیر۱۳۹۳ ] [ 10:26 ] [ توسط ]

 

اشعار وفات حضرت خدیجه کبری(س) - موسی علمیرادی

 

بانوی صبح هستی و خورشید دیگری

خاتون آب هستی و پاک و مطهری

 

آری به اتنخاب خدا و گواه او

تنها تویی که لایق عشق پیمبری

 

در دامن تو مادر عالم سه ساله شد

شایسته از مقام تو شد شأن مادری

 

گرد و غبار راه تو معراج جبرئیل

تفسیر واژه واژه ی آیات کوثری

 

بانو شنیده ام که وخیم است حال تو

 در کنج خانه گشته ای از غصه بستری

 

گرچه کتا ب زندگی ات رو به آخر است

شأن عیادت از تو مقام پیمبر است

 

وقتش شده که دختر خود را صدا کنی

بر روی نازدانه ات آغوش وا کنی

 

وقتش شده که شانه به گیسوی او زنی

با یک دو بوسه درد دلش را دواکنی

 

باید دو گوشواره خود را به او دهی

تا هدیه عروسی او را ادا کنی

 

چیزی به عمر خود ز پیمبر نخواستی

وقتش شده از او طلب یک عبا کنی

 

از عرش پنج تا کفن آمد برای تو

خوب است پنجمین کفنش را سوا کنی

 

رفتی و داغ تو به دلش کوه غم گذاشت

غصه شروع شد که دگر  مادری نداشت

 

مادر نداشت حرف دلش را به او زند

حرف از غمی که مانده میان گلو زند

 

مادر نداشت در شب جشن عروسی اش

تا حرف دخترانه خود را به او زند

 

مادر نداشت پشت در او را صدا کند

ناچار شد به خادمه خویش رو زند

 

پیراهنش گرفت به مسمار و پاره شد

مادر نداشت پیرهنش  را رفو زند

 

مادر نداشت زخم تنش را نشان دهد

با یک نفر دم از غم راز مگو زند

 

زهرا که رفت نوبت زینب دگر رسید

او میدوید و قاتل ارباب می دوید

 

موسی علمیرادی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: وفات حضرت خدیجه کبری(س)
ادامه مطلب
[ سه شنبه ۱۷ تیر۱۳۹۳ ] [ 13:7 ] [ توسط ]

 

آن کس که سر به مقدم جز او نمی زند

چون کلب راه پرسه به هر کو نمی زند

 

اين نا مرتبى مرا سرزنش نکن

آشفته حال شانه به گيسو نمى زند

 

لنگى که پهن کرده ام اينجا عبادت است

سجاده با گليم گدا مو نمی زند

 

دل که نسوخت گريه به هق هق نمی رسد

شمع سحر نسوخته سوسو نمى زند

 

توحيد را به غيرت پروانه داده اند

مي سوزد و به هيچ کسى رو نمی زند

 

مجنون بدون دم زدن عاشق نمی شود

پس نيست عاشق آن که دم از او نمی زند

 

عاشق هميشه پشت سرش حرف می زنند

اما ز پا مى افتد و زانو نمى زند

 

جاروکش تشرف گريه است اين مژه

بيهوده چشم را مژه جارو نمی زند

 

با يک نگاه تو جگرى خون شد از دلم

زخمى که چشم مي زند ابرو نمی زند

 

مي ميرم و ز وصل تو حرفى نمی زنم

حرف وصال را که سيه رو نمی زند

 

گيسو سپيد کرد زليخا به پاى تو

از اين به بعد دست به گيسو نمی زند

 

هر چند شمر با سر زانوش میزند

اما حسین فاطمه زانو نمیزند

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از سایت روضه


موضوعات مرتبط: امام حسین(ع) - موضوع آزاد2
[ سه شنبه ۱۰ تیر۱۳۹۳ ] [ 19:18 ] [ توسط ]

 

خدا کند که در و تخته ای به هم بخورد

و یا جرقه ی عشق تو بر سرم بخورد

 

تویی که در همه دنیا زبانزدی آقا

گذشت نیمه ی شعبان نیامدی آقا

 

من انتظار تو را می کشم بیا، برگرد

ز دست می روم آقا تو رو خدا برگرد

 

اگر بدانی از این درد ها چه دل، تنگ است

کبوترم که بدون تو سهم من سنگ است

 

بیا که بی تو جهان فقر مطلق است انگار

بیا که کفر، بدون تو بر حق است انگار

 

بیا که حرمت آینه ها شکستنی است

در این زمانه که شیطان برادر تنی است

 

چقدر بی تو بخوانم «متی ترانا» را

ببین که تا به کجا کشیده ای ما را

 

نگو نشستن با تو به من نمی آید

و یا که کرب و بلایی شدن نمی آید

 

شمیم بوی تو را می کنم هنوز احساس

تویی که رفته نگاهت به حضرت عباس

 

برگرفته از وبلاگ سه شنبه ها

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در 27/03/93 


موضوعات مرتبط: امام زمان (عج) - موضوع آزاد
[ پنجشنبه ۲۹ خرداد۱۳۹۳ ] [ 15:36 ] [ توسط ]

 

اشعار ولادت حضرت رقیه(س) - حسین قربانچه

 

باید سخن جاری شود تا ما بخوانیم

باید خدا روزی کند نوکر بمانیم

 

باید ز بالا گفت و از بالا مدد خواست

چون نوکر ایل و تبار آسمانیم

 

با دادن گیسو به دست صاحب خویش

باید اطاعت داشت تا که می توانیم

 

باید سلوک عشق بازی را بپوئیم

اینگونه در سِلک رقیه جاودانیم

 

باید دمی محیا تر از عیسی رسد تا

کشتی احساسات مردم را برانیم

 

عیسی مسیح کوچکِ دنیا رقیه

هذا مقام المستجیر یا رقیه

 

زرینه خو سیمینه رو ای گوهر عشق

دل را به غارت میبری ای دلبر عشق

 

زهرا و زینب میشوی تا اینکه باشی

هم مادر و هم خواهر و هم دختر عشق

 

چون تاجی از یاقوت و مروارید عوض شد

جای تو با عمامهء روی سر عشق

 

آهِ تو صد تیغ دو دم دارد درونش

ای ذوالفقار بی قرار لشگر عشق

 

آغوش بابا منتظر مانده بیا و

شیرین زبانی کن به روی منبر عشق

 

من زندگی را وقف نام عشق کردم

تصمیم دارم تا که دور تو بگردم

 

با دستهای کوچکت چه دستگیری

سائل هر آنچه باشد آن را می پذیری

 

دل را روانه کردم از اینجا به کویت

دارم امید امشب تو دستم را بگیری

 

اسمِ تو را بردم جوابم را خدا داد

فرقی ندارد تو همان جوشن کبیری

 

چون سنگهایِ بارگاهت رو سپید است

هر بار زائر می شود آنجا فقیری

 

این گنبدِ کاشی و سنگ اسرار دارد

یک از هزارش این بود که بی نظیری

 

از آن خرابه که در وادی آن حرم شد

جنگیدن مردانهء تو باورم شد

 

باید زر اندوده کند بابا تنت را

باید ز خار و خس بگیرد گلشنت را

 

تکرار کن بابا و عمه دوست دارند

وقتِ نمازت شکل قامت بستنت را

 

بابا به این امید میبوسد رخت را

تا بنگرد روزی عروسی کردنت را

 

آغوش عباس است مشتاق تو هر بار

پیش عمو کج مینمایی گردنت را

 

وقتی سرِ دوش اباالفضلی محال است

خار بیابانها بگیرد دامنت را

 

تو تا قیامت تا دم محشر بزرگی

در کربلا تو وارث مادربزرگی

 

آتش زبانه می کشد روزی ز جانت

حق میدهم باشد پدر دل ناگرانت

 

انگشت دشمن بر دهانت مینشیند

پس روشن است از چیست این لکنت زبانت

 

آنقدر در خار بیابان میدوی تا

از پیکرت بیرون رود تاب و توانت

 

وای از زمانی که میوفتی از بلندی

وای از شکاف دنده ات از استخوانت

 

وای از تماشایِ سری بالایِ نیزه

وای از لباسِ عمه ها و خواهرانت

 

ای خاک عالم بر سر شاعر چه دیدی

خوابیده بودی با لگد از جا پریدی

 

حسین قربانچه

برگرفه از وبلاگ تب می


موضوعات مرتبط: ولادت حضرت رقیه(س)
ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۲۹ خرداد۱۳۹۳ ] [ 15:30 ] [ توسط ]

 

اشعار ولادت حضرت امام زمان(عج) - صابر خراسانی

 

پا شدم آبله پیدا کردم

از خودم فاصله پیدا کردم

 

سعی کردم به تو مشغول شوم

حیف شد مشغله پیدا کردم

 

من، سر اینکه به تو دل دادم

با همه مسأله پیدا کردم

 

در نمازم خم ابروی تو را

در قنوتم، گله پیدا کردم

 

انتظار این همه انصاف نیست

مردم فیصله پیدا کردم

 

از خودم دور شدم کاری کن

گم شدم، گور شدم کاری کن

 

آفتاب شب یلدای همه

گریه ی پشت تمنای همه

 

هیچ کس فکر تنهایی تو نیست

گریه کن جای خودت، جای همه

 

بی تو دارند همه می میرند

زود برگرد مسیحای همه

 

همه شهر به چاه افتادند

مددی یوسف زهرای همه

 

بنشین تا بنشانی همه را

دربیار از نگرانی همه را

 

کاش می شد ز سفر برگردی

با همان چند نفر برگردی

 

چله ی اشک گرفتیم برات

به امیدی که سحر برگردی

 

مادرم گفت همین جا بشین

بنشینم دم در برگردی

 

سیزده قرن نشستند نشد

بنشینم چقدر برگردی

 

نور چشمان همه می رفتی

قول دادی به نظر برگردی

 

خشکسالیم کویریم بیا

قبل از آنی که بمیریم بیا

 

صابر خراسانی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: ولادت امام زمان(عج)
ادامه مطلب
[ شنبه ۱۷ خرداد۱۳۹۳ ] [ 19:0 ] [ توسط ]

 

اشعار ولادت حضرت علی اکبر(ع) - حسن لطفی

 

دیشب از عشق چشم من تر بود

عاشقی حرف ما و دلبر بود

 

دلِ گم گشته ام مرا می برد

دلم از كودكی كبوتر بود

 

تا سر كوچه ی خدا رفتم

كه پُر از چشمه های كوثر بود

 

چشم من بود و دامن ساقی

دست من بود و لطف ساغر بود

 

من ز هوش و دلم ز دستم رفت

كار پیمانه های آخر بود

 

كار دل، كار عشق دست تواند

هم خدا، هم حسین مست تواند

 

جلوه ای كن به رسم دلبری ات

تا بریزیم سر به سروری ات

 

درِ بازارِ بردگان وا شد

یوسف آمد برای نوكری ات

 

كعبه افتاده است دنبالت

با خیالِ رخِ پیمبری ات

 

تو علی هستی و علی مانده

ماتِ اعجاز تیغ حیدری ات

 

چقدر مثل فاطمه هستی

به فدای شكوه كوثری ات

 

آمدی عشق در به در شده است

امشب ارباب ما پدر شده است

 

باز كن چشم عالم آرا را

خیره كن چشم های دنیا را

 

نخوری چشم ای تو چشم حسین

بس كه چشمت ربوده دل ها را

 

نوه ی ارشد امیر عرب

می دهی عطر نام زهرا را

 

ای علمدار دوم این قوم

می بری رونق مسیحا را

 

آرزوی حرا دو ركعت توست

تا ببیند دوباره طاها را

 

صخره ای موج را به هم كوبید

روی دوشش گرفت دریا را

 

پَرِ سجاده های مادر تو

می برد دودمان لیلا را

 

سیب سرخی و زاده ی ارباب

یوسف خانواده ی ارباب

 

شاه زاده امیر میدان ها

مثل عباس مرد طوفان ها

 

نفس دشت ها بریده ز تو

تند باد شگفت جولان ها

 

كوه ها خاك پای تن تنه ات

شاه بیتِ لبِ رجز خوان ها

 

به علی رفته ای در اوج نبرد

می زنی خنده بر پریشان ها

 

زَهره ها را دریده ای یعنی

هیچ كس نیست بین میدان ها

 

از امیران كربلا هستی

چقدر شكل مرتضی هستی

 

گره ای تا زدی دو ابرو را

به هم آمیختی تو شش سو را

 

همگی قبر خویش را كندند

تا كه دیدند تیغ و بازو را

 

تیغ رقصید و آسمان بشنید

ضربه ات را صدای هوهو را

 

طپش قلب خیمه ها آمد

تا گشودی سپاه گیسو را

 

آمدی تا پس از عمو گیری

پای محمل ركاب بانو را

 

از مِیِ عشق باده ای داریم

وه چه ارباب زاده ای داریم!

 

روشنی های آسمان حسین

ای نشانیِ بی نشان حسین

 

روی چشم تو ابروان پدر

روی دوش تو گیسوان حسین

 

آه! داوود حضرت ارباب

ای اذان گوی كاروان حسین

 

بعد آوای دلنشین تو بود

نوبت گفتن اذان حسین

 

قُوَت زانوان بابایی

ای مسیحاترین جوان حسین

 

مادرت هیچ، بین بهت حرم

رفتنت می برد توان حسین

 

از نگاهت عزیز زهرا سوخت

رفتی از رفتن تو لیلا سوخت

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ یاشبیر

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: ولادت حضرت علی اکبر(ع)
ادامه مطلب
[ شنبه ۱۷ خرداد۱۳۹۳ ] [ 18:36 ] [ توسط ]

 

اشعار ولادت حضرت امام سجاد(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

تا خداوند ميرسم با تو

با خداوند ميرسم تا تو

 

همه در وحدت تو گم شده اند

من تو ما تو شما تو آنها تو

 

ما مسير تو را عبور شديم

راهِ سير و سلوكي ما تو

 

عبدم و لا فقير الا من

ربي و لاكريم الا تو

 

آنكه از تو سبو گرفته منم

بارها آبرو گرفته منم

 

چه مقاميست مادر تو شدن

مثل پروانه ي سر تو شدن

 

بال جبريل عرش مال خودش

راضي ام با كبوتر تو شدن

 

عليِّ اكبر است و آرزوي

چند سالي برادر تو شدن

 

ميشود برتر از سليمان شد

ظرف يك روز نوكر تو شدن

 

اين غلام سياه را نفروش

كردم عادت به قنبر تو شدن

 

به خداي يگانه مي ارزد

كشته ي نام اطهر تو شدن

 

پدرت هم به تو ولي ميگفت

بابي أنت يا علي ميگفت

 

آمدي و حسين خندان شد

همه جا جز بقيع چراغان شد

 

آمدي و به بركت نامت

نام جدت علي فراوان شد

 

مادرت شد عروس زهرا و

افتخارش نصيب ايران شد

 

آشنا با صحيفه اش كردي

هركه بر سفره ي تو مهمان شد

 

رمضان ماهِ سِرِّ شعبان است

رمضان شرح ماه شعبان شد

 

عده اي كه به پات افتادند

به مناجات راهشان دادند

 

ابر و خورشيد و ماه در كارند

خاكي از زير پات بردارند

 

تب تو تب نبود درمان بود

راويان تب تو بيمارند

 

دوستان قديمي زهرا

به تو و مادرت بدهكارند

 

در اسيري مادرت حتي

از مقامات او خبر دارند

 

هرچه مِهريه اش گران باشد

باز قوم علي خريدارند

 

به غلامت بگو دعا بكند

اين گرفتارها گرفتارند

 

با مناجات تو ملائكه هم

سر شب تا به صبح بيدارند

 

تا نگاهي به بالشان بكني

از كرم خوش به حالشان بكني

 

كاش ميشد بنا درست كنند

گنبدي از طلا درست كنند

 

همه جاي مدينه را نه، نه

لااقل پنج تا درست كنند

 

گرد و خاك بقيع را ببرند

تا برايم دوا درست كنند

 

شيعيان حاضرند با گريه

آستان تو را درست كنند

 

با النگوي دختران عجم

چند ايوانْ طلا درست كنند

 

سنگها ميخورد بر سر تو

تا كه شايد صدا درست كنند

 

عمه را زد ولي سر تو شكست

هم سر عمه هم سر تو شكست

 

علي اكبر لطيفيان

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: ولادت امام سجاد(ع)
ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱۲ خرداد۱۳۹۳ ] [ 1:29 ] [ توسط ]

 

اشعار ولادت حضرت ابالفضل العباس(ع) - ایمان کریمی

 

جبریل آمده خبر داده

به همه مژده سحر داده

خبر از فیض مستمر داده

نغمه ای عاشقانه سر داده

 

که خدا رزق بیشتر داده

نخل ام البنین ثمر داده

 

نسل عشق است و پا به پای ادب

مادرش میشود خدای ادب

روشنی بخش کوچه های ادب

پسر کعبه نا خدای ادب

 

ماه شب های عشق آمده است

پاسدار دمشق آمده است

 

هر کسی بوسه از لبش می چید

در نگاهش حسین را میدید

بغل شاه لافتی که رسید

دست و بازوش را علی بوسید

 

مادرش گفت او فدای حسین

پسرم نذر بچه های حسین

 

عبد صالح شد و خدایی شد

بسکه مشغول دلربایی شد

روی خورشید از او طلایی شد

سبک جنگش که مجتبایی شد

 

با حسن گشت و عاقبت یل شد

کسب بازار عشق مختل شد

 

خطبه ای خوانده در سفر با عشق

از کلامش رسیده ام تا عشق

پای وعظش نشسته حالا عشق

عشق هم داد میزند ... یا عشق

 

باب نه , نه , نه ,  بیت حاجاتی

تو  مفاتیحی از مناجاتی

 

بیکرانی شبیه دریایی

خوش قد و قامتی و بالایی

قبله گاه هزار لیلایی

در نمازت عجیب شیدایی

 

درس غیرت به آب میدادی

آب را پیچ و تاب میدادی

 

جرعه جرعه حیات می ریزد

یک نظر ... کاینات می ریزد

پای مشکت فرات می ریزد

از نگاهت صفات می ریزد

 

باد و باران مسخرت هستند

جمله سرباز لشگرت هستند

 

روز آخر رسیده ، بیماری

حال عشق و تب سفر داری

توی خیمه نگاه تر داری

می روی تا که مشک برداری

 

جای دستت دو بال میخواهی

رخصت اتصال میخواهی

 

در تن تو برو بیا شده بود

جای شمشیر و نیزه ها شده بود

دشمن تو چه بی حیا شده بود

قصد اصلیش خیمه ها شده بود

 

فصل عشق و جنون سرازیر است

از نگاه تو خون سرازیر است

 

ایمان کریمی

برگرفته از سایت بی پلاک

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: ولادت حضرت ابالفضل(ع)
ادامه مطلب
[ شنبه ۱۰ خرداد۱۳۹۳ ] [ 18:41 ] [ توسط ]

 

اشعار ولادت حضرت سیدالشهدا(ع) - حسن لطفی

 

لال بودم مرا زبان دادند

منِ افتاده را توان دادند

 

زیر خورشیدِ گرمِ روزِ الست

مانده بودم که سایبان دادند

 

اِزدحامی عجیب بود امّا

به من از آن همه مکان دادند

 

خواستند کار عشق را بینند

حال و روزِ مرا نشان دادند

 

مثلِ آتش شدم مرا سوزاند

به دلم تا حسین جان دادند

 

نه که مجنون نه مثلِ فرهادم

خوش به حالم حسین آبادم

 

اوّل عشق شور شیرین است

بعد از آن روزگار غمگین است

 

تا که عاشق شدم همه گفتند

روی پیشانیت چرا چین است؟

 

روز اوّل که دیدمش گفتم

آنکه روزم سیه کند این است

 

جگرم را هر آن که دید گریست

گفت این داغ ، ارثِ یاسین است

 

حا و سین ، یا و نون مرا دریاب

که سرم روی شانه سنگین است

 

 حا و سین ، یا و نون مرا کُشته

شکر حق این جنون مرا کُشته

 

روز اوّل که دید آبم کرد

بعد از آن ساخت و خرابم کرد

 

به همین فکر می کنم هر روز

عاقبت عشق انتخابم کرد

 

هیچ کس روی من حساب نکرد

شکر حق مادرت حسابم کرد

 

تو خودت آمدی پِی اَم ورنه

هر دری رفته ام جوابم کرد

 

از دعاهای مادرم بودم

تا نگاه تو مستجابم کرد

 

حق بده بر دلم که در بند است

اوّلین عاشقت خداوند است

 

از جمالت بهار می ریزد

از جلالت وقار می ریزد

 

حرف اصلاً نداری و از هر

خطبه ات اعتبار می ریزد

 

لحظه هایی که تیغ می گیری

عرقِ ذوالفقار می ریزد

 

چقدر سر به زیر هر قدمت

لحظه های شکار می ریزد

 

چشم زینب به گیسویت حیران

چه خوش این آبشار می ریزد

 

شب پروانه است ، بسم الله

هر که دیوانه است، بسم الله

 

با تو این آسمان نگین دارد

و خدا با تو هم نشین دارد

 

تو علی هستی و علی با تو

دست حق را در آستین دارد

 

تو علی هستی و علی وقتی

می زند تیغ ، آفرین دارد

 

تو علی هستی و علی یعنی

از رجز خوانی اش زمین دارد...

 

...می زند چرخ گردِ خود هر روز

که علی ضربِ آتشین دارد

 

نام تو فاطمی است هم علوی

که همان دارد و همین دارد

 

فاطمه هم حسین می خواند

زیر دین کسی نمی ماند

 

در دلم درد بی شماری هست

چند وقتی است روزگاری هست

 

قسمتم نیست کربلا بروم

این چه غم این چه انتظاری هست

 

پلک هایم به کار می آید

به ضریح نواَت غباری هست

 

سنگ فرش حرم بگو آیا

قسمتم از تو یک مزاری هست

 

سفره ات گرم می کنم بَلَدم

خوشی من همین نداری هست

 

تو که می خواستی مرا بکُشی

کاش می شد به کربلا بِکُشی

 

تا گدایانِ پُشتِ در داری

تا که هستیم درد سر داری

 

دستت از پشتِ در برون آمد

خوب از شرم ما خبر داری

 

مثل منظومه ای و خورشیدی

دور خود چند تا قمر داری

 

پشتِ در آمدی ولی دیدم

که تو هم دست بر کمر داری

 

ارتباطیست از تو با جگرم

چقدر زخم بر جگر داری

 

تو همه باورِ اباالفضلی

سومین حیدر اباالفضلی

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ یاشبیر

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: ولادت امام حسین(ع)
ادامه مطلب
[ جمعه ۹ خرداد۱۳۹۳ ] [ 23:18 ] [ توسط ]

 

اشعار شهادت حضرت امام موسی بن جعفر(ع) - امیر عظیمی

 

ای دستگیر خلق خدا دستهایتان

زیباترین جواب دعا دستهایتان

 

گفتم در این مسیر گدایی تان کنم

شاید رسد به دست گدا دستهایتان

 

دستانتان دو دست خداوند طاهر است

دست پُر از گناه کجا، دستهایتان

 

از این گناهکاری دستان من چقدر

افتاده است فاصله تا دستهایتان

 

باور نمی کنم فقط از کثرت گناه

نگرفته اند دست مرا دستهایتان

 

باشد! به خاک پای شما سجده می کنم

خورده به گیوه های شما دستهایتان

 

وقتی به خاک پای شما بوسه می زنم

دارم به دست های شما بوسه می زنم

 

اسلام راستین، مسلمان درست کن

با یک نگاه حضرت سلمان درست کن

 

از کیمیای دیده ی خود خرج ما نما

این سنگ را تو لوءلوء و مرجان درست کن

 

مولا بیا به خاک کف گیوه های خود

دست محبتی بکش انسان درست کن

 

در این دلی که محبس تنهایی من است

یک پنجره به سمت امامان درست کن

 

یک پنجره که آن طرفش روی ماه تست

سمت صفوف آینه داران درست کن

 

از نسل تو امام خراسان درست شد

از نسل من گدای خراسان درست کن

 

ذکر علی علی من از لطف این در است

از آه های سینه ی موسی بن جعفر است

 

ای آفتاب مشرقی سایه های من

ای سایه سار جود و عطای خدای من

 

رنجور کرده مرغ تنت را سیاهچال

نگذاشت بال و پَر بزنی ای همای من

 

مستوجب عذاب منم، من که عاصی ام

آقا چرا تو درد کشیدی بجای من

 

زنجیر دور پای ترا بسته ام به دل

زنجیر روضه های تنت بست پای من

 

اشکم به درد بزم عزای حسین خورد

شاید به دردتان بخورد اشک های من

 

گفتی به نوکرت، به مسیّب که در قفس

دلتنگی من است برای رضای من

 

شیعه همیشه با تو هماهنگ می شود

وقتی دلش برای رضا تنگ می شود

 

در این قفس ز شوق خدا گریه می کنی  

با ذکر یا رضا و رضا گریه می کنی

 

آقا برای مغفرت شیعیان خود

این قدر سر به سجده چرا گریه می کنی  

 

در این سیاهچال، به تنهایی خودت

یا که برای کربُبلا گریه می کنی  

 

بر غربت حسین جدا ناله می زنی

بر عمّه جان خویش جدا گریه می کنی  

 

در زیر تازیانه، چرا بیخودی زِ خود

داری برای فاطمه ها گریه می کنی

 

مرد یهود رفته ولی تو هنوز هم

چون بُرد نام فاطمه را گریه می کنی

 

هر چند بی حساب تو را می زد آن یهود  

شکر خدا کنار تو معصومه ات نبود

 

امیر عظیمی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شهادت امام موسی کاظم(ع)
ادامه مطلب
[ شنبه ۳ خرداد۱۳۹۳ ] [ 10:37 ] [ توسط ]

 

برایت حرف ندارم… شما بفرمائید

به این بهانه نگاهی به ما بفرمائید

 

به وقتِ نافله ی صبح ای مسیحا دم

ز بختِ خفته ملولم ؛ دعا بفرمائید

 

اگر قنوت گرفتی بین آن ؛ به خودت

سفارشِ منِ وامانده را بفرمائید

 

هنوز خانه تکانی نکرده این دل من

و مانده ام که بیایی ؛ کجا ؟ بفرمائید

 

نشسته ام سرِ راهت خودت بلندم کن

تکان نمی خورم از جا تا بفرمائید

 

بخیل نیستم آقا فقط مرا نه، نه

تو را به خدا همه را با خدا بفرمائید

 

بگیر هر چه به من می دهند این مردم

مرا ندارتر از هر گدا بفرمائید

 

لباسِ پاره به سائل چه قدر می آید

لباسِ فقر به من هم عطا بفرمائید

 

برای آمدنت احترام باید کرد

از این به بعد به جای بیا، بفرمائید

 

عزیزِ فاطمه نزدیکِ نیمه ی رجب است

اجازه ی سفر کربلا بفرمائید

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در سه شنبه 21/2/93

برگرفته از وبلاگ سه شنبه ها 


موضوعات مرتبط: امام زمان (عج) - موضوع آزاد
[ چهارشنبه ۲۴ اردیبهشت۱۳۹۳ ] [ 14:3 ] [ توسط ]

 

اشعار شهادت حضرت زینب کری(س)

 

پیری زمین گیرم… صبوری ناخوش احوال

یادم نرفته گیر کردی بین گودال….

 

از کربلایت زخمی و بی بال رفتم

با چشم هایی تار از گودال رفتم

 

از حال و روزم بی خبر بودم برادر

با شمر و خولی همسفر بودم برادر

 

با دست خالی جنگ آن اغیار رفتم

با چادر خاکی سر بازار رفتم

 

زخم زبان از شهر پر نیرنگ خوردم

در کوفه از شاگردهایم سنگ خوردم

 

از ازدحام کوچه ها ترسید زینب

از هم محلی کم محلی دید زینب

 

همسایه ای داغ دلم را تازه میکرد

چادر نمازم را سرش اندازه میکرد

 

خاکستر غم بر سر من ریخت کوفه

خورشید را از شاخه ای آویخت کوفه

 

رفتم برای ماندن اسلام رفتم

با آستینی پاره شهر شام رفتم

 

از شعله ها خاکسترت را پس گرفتم

از خیزران آخر سرت را پس گرفتم

 

از راه های سخت و بی برگشت رفتم

با دست هایی بسته ...

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شهادت حضرت زینب(س)
ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۲۴ اردیبهشت۱۳۹۳ ] [ 14:1 ] [ توسط ]

 

اشعار ولادت حضرت امام علی(ع) - محمد جواد پرچمی

 

می‌شود غرق آفتاب شدن

ظرف یک ثانیه شراب شدن

 

صد و ده‌سال از شراب نجف

می‌شود خورد تا خراب شدن

 

بسکه بخشیدی از کرم چه کنم

من به غیر از خجالت آب شدن

 

در دعاهای ما به حقّ علی‌ست

شرط اصلیّ مستجاب شدن

 

ما نداریم حاجتی غیر از

خاک نعلین بوتراب شدن

 

خاک ما از نجف سرشته شده

نوکرت جان به کف سرشته شده

 

زیر پایت مناره باید ساخت

منبری از ستاره باید ساخت

 

تن ندادی به بند قنداقه

بند را پاره پاره باید ساخت

 

مانده‌ام که در خور نامت

چند تا استعاره باید ساخت

 

کعبه هم رو سوی تو آورده

قبله را پس دوباره باید ساخت

 

از پی این و آن نباید رفت

از کلام تو چاره باید ساخت

 

ای که گفتی «فمن یَمُت یَرنی»

یا علی یا علی تو عشق منی

 

سجده‌ی بی‌شمار می‌کردی

تا سحر ذکر یار می‌کردی

 

تو امیر دو عالمی به تنت

جامه‌ی وصله دار می کردی

 

بانی سفره‌های افلاکی

نان جو اختیار می‌کردی

 

خانه‌ات ساده بود مثل خودت

از تجمّل فرار می‌کردی

 

تا به زهرا سلام می‌دادی

دل او را بهار می‌کردی

 

او به تو افتخار می‌کرد و

تو به او افتخار می‌کردی

 

السّلام ای امام آقا جان

یا أبانا سلام بابا جان

 

پر مهیّاست بام می‌خواهند

این خلایق امام می‌خواهند

 

قرن‌ها عصرها تمام بشر

از ولایت پیام می‌خواهند

 

این جماعت کنار ایوانت

یک جواب سلام می‌خواهند

 

پس مزن گوشه ای مرا آقا

که سلاطین غلام می‌خواهند

**

ما همه در قَرَن بزرگ شدیم

با ولا مرد و زن بزرگ شدیم

 

اگر امروز آبرو داریم

با علی داشتن بزرگ شدیم

 

ذرّه اما به یُمن نوکری‌ات

بین هر انجمن بزرگ شدیم

 

وطن ما نجف بُود اینجا

همه دور از وطن بزرگ شدیم

 

با غلامیّ خانواده‌ی تو

با حسین و حسن بزرگ شدیم

 

ما قبیله قبیله - نسل به نسل

بین سینه‌زدن بزرگ شدیم

 

آه قبر و قیامتم با تو

روز محشر شفاعتم با تو

 

صوت قرآن چنان بلند شده

وحی از این زبان بلند شده

 

خبر بوسه‌ی لب قاری

در زمین و زمان بلند شده

 

از میان طَبَق صدای سری

وسط دشمنان بلند شده

 

با لب سنگ‌خورده قرآن خواند

پس چرا خیزران بلند شده

 

بر روی پنجه‌های خود طفلی

وسط کودکان، بلند شده

 

خواهرش چاک زد گریبان را

شیون دختران بلند شده

 

آتشی ریخته در این قلبم

زینب و چشم‌های نامحرم

 

محمد جواد پرچمی

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: ولادت امام علی(ع)
ادامه مطلب
[ دوشنبه ۲۲ اردیبهشت۱۳۹۳ ] [ 14:3 ] [ توسط ]

 

اشعار ولادت حضرت امام جواد(ع) - محمد جواد پرچمی

 

نشسته‌ام بنویسم گدا نمی‌خواهی؟

میان خانه‌ی خود بینوا نمی‌خواهی؟

 

نشسته‌ام بنویسم کریم یعنی تو

کریم‌ زاده تو حاجت روا نمی خواهی

 

شنیده‌ام که عطایت زبانزد همه است

نیازمند برای عطا نمی‌خواهی

 

به خاک تیره اگر بنگری طلا گردد

تو علم و معجزه و کیمیا نمی‌خواهی

 

قسم به روی شما خوب می‌شوم آقا

فقط بیا و نگو که مرا نمی‌خواهی

 

منم اسیر نگاه پر از عطوفت تو

من از نگاه تو خواندم شما نمی‌خواهی...

 

... که من جدا شوم از تو؛ وَ خوب دانستم

که می‌کنی ز محبّان خود هواخواهی

 

هرآنکه بسته به چشمت دخیل سیّدنا

نشسته روی پر جبرئیل سیّدنا

 

من آمدم که بگویم به تو سپاسم را

و جمع می‌کنم این بار من حواسم را

 

که تا دگر نبرم یأبنَ فاطمه هرگز

به غیر کوی شما دست التماسم را

 

برای آنکه بیایم به محضرت آقا

روا بُود که مرتّب کنم لباسم را

 

برای جلب نظر از شما بسوی خودم

من استفاده کنم عطر ناب یاسم را

 

میان آیِنه‌کاری چنان شدم تکثیر

هزار مرتبه دیدم من انعکاسم را

 

به غیر نان شما که نخورده ام هرگز

ببین زبان و دهان نمک‌شناسم را

 

میان دغدغه ها عطر عاشقی آید

فرو نشاند در این دل غم و هراسم را

 

دلم کنار شما خانه در فلک دارد

جواد فاطمه نامت عجب نمک دارد

 

برای ذات خداوند امتدادی تو

دوباره نور خدا را به سینه دادی تو

 

زمینِ مُرده‌ی مردم دوباره احیا شد

از آن زمان که بر این خاک پا نهادی تو

 

تجلّی نبی و حیدر و حسین هستی

که با تهاجم هر فتنه در جهادی تو

 

تو از مریضی هر شیعه غصّه می‌خوردی

ز شادمانی دلهای شیعه شادی تو

 

تمام جود خدا را اگر کنم تفسیر

رسم دوباره به نامت ز بس جوادی تو

 

نثار روی تو خواندم وَ أن یَکادم را

به عالمی ندهم ذکر یا جوادم را

 

به پیش نام شما پا شدم خدا را شکر

دوباره مست تولّا شدم خدا را شکر

 

من از ولایت ‌تو آبرو گرفتم پس

کنار نام تو آقا شدم خدا را شکر

 

از آن قدیم که مهر تو در دلم افتاد

مقیم عالم بالا شدم خدا را شکر

 

تو در نهایت اکرام و من تُهیدستم

مقابل تو تمنّا شدم خدا را شکر

 

هزار مرتبه مُردم ز دیدن رویت

هزار مرتبه احیا شدم خدا را شکر

 

تو در کرانه‌ی یا ربّنای من هستی

من از دعای تو دریا شدم خدا را شکر

 

من از علاقه و عشقت به مادرت زهرا

مُحبّ حضرت زهرا شدم خدا را شکر

 

هزار غبطه به پای نگات می‌ریزم

تمام عمر خودم را به پات می‌ریزم

 

من از نگاه مدامت دوام می‌گیرم

ولایت از سخنان امام می‌گیرم

 

به خاک میکده من سر فرود آوردم

فقط ز دست کریم تو جام می‌گیرم

 

من آنقَدَر به شما می دهم سلام آقا

که آخر از تو عَلَیکَ السّلام می‌گیرم

 

اگرچه بال و پرم زخمی از زمانه شده

من از دوای شما التیام میگیرم

 

کبوترم که شدم جلد گنبد زرّین

فقط پر از سر این برج و بام می‌گیرم

 

به سنگ‌فرش حریم تو می‌کشم دستم

تبرُّکاً در بیت الحرام می‌گیرم

 

تو رتبه ای بده تا خاک پایتان باشم

چه خوب پیش شما من مقام می‌گیرم

 

غلام هیچکسی جز شما نخواهم شد

گدای کس به جز إبن الرّضا نخواهم شد

 

تو آمدی که شوی قبله‌گاه مردم ما

تو آمدی شده دلشاد امام هشتم ما

 

تو آمدی که رود غم ز سینه ها دیگر

و تا همیشه بماند به لب تبسّم ما

 

تو آمدی که به مردم نشان دهی حق را

فقط صفا بنویسی بر این تلاطم ما

 

من و دلم به تو سوگند عاشقت هستیم

محبّت تو بُود باعث تفاهم ما

 

تو آمدی که شوی با گدات همسفره

که نان جو بخوری جای نان گندم ما

 

کنار حضرت معصومه یادتان کردم

چه وقت بهر زیارت تو می‌روی قمِ ما؟

 

دلم دوباره به یادت به شور و شین آمد

به سر هوای پریدن به کاظمین آمد

 

امیر هر دو سرا یا جواد ادرکنی

نظر نما به گدا یا جواد ادرکنی

 

به حقّ مادرتان فاطمه قسم آقا

بخر مرا ز وفا یا جواد ادرکنی

 

خدای جودی و جود خدای منّانی

به سائلت کن عطا‌ یا جواد ادرکنی

 

طواف کوی تو برتر بُود ز بیت‌الله

قسم به سعی و صفا‌‌ یا جواد ادرکنی

 

رود به سوی بهشت خدا هر آنکس که

تو را نموده صدا یا جواد ادرکنی

 

فقط ز راه ولای تو یا ولیَّ الله

روم بسوی خدا یا جواد ادرکنی

 

نشسته‌ام که بگیرم برات رفتن خود

به شهر کرب و بلا یا جواد ادرکنی

 

تویی تو زاده‌ی شمسُ الشّموس یا مولا

علیّ اکبر سلطان طوس یا مولا

 

نشسته مرد غریبی کنار گهواره

کنار گریه‌ی بی اختیار گهواره

 

رضا نشسته بخواند نوای لالایی

برای کودک زیبا عُذار گهواره

 

چقدر شب به سحر درد و دل کند با این

گلی که شد همه باغ و بهار گهواره

 

چقدر طعنه شنیده ز دیر آمدنت

چقدر سخت گذشت انتظار گهواره

 

دوباره صحبت گهواره و نوای لالایی

دوباره مرثیه‌ی شیرخوار گهواره

 

میان هُرم عطش مادری صدا می‌زد

بخواب کودک دل بیقرار گهواره

 

امان ز اشک رباب و غم علی اصغر

چه بد شد عاقبت آن روزگار گهواره

 

نشد که لب بزند کودکش به آب ای وای

نشد که قد بکشد کودک رباب ای وای

 

محمد جواد پرچمی

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: ولادت امام جواد(ع) و حضرت علی اصغر(ع)
ادامه مطلب
[ جمعه ۱۹ اردیبهشت۱۳۹۳ ] [ 19:36 ] [ توسط ]

 

اشعار شهادت حضرت امام هادی النقی(ع) - یوسف رحیمی

 

چشمهايت فرات دلتنگي

اشکهايت تلاطم غمهاست

حال و روز دل شکسته‌ی تو

از نگاه غريب تو پيداست

**

اي غريب مدينه‌ی دوم

مرد خلوت نشين سامرّا

التماس هميشه‌ی باران

حضرت عشق التماس دعا

**

کوچه‌ی خاکي محله‌ی غم

در غرور از حضور ساده‌ی توست

ولي افسوس شرمگين تو و

پاي پر پينه و پياده‌ی توست

**

آه آقا تو خوب مي داني

که دل بيقرار يعني چه

پشت دروازه هاي شهر ستم

آن همه انتظار يعني چه

**

چه به روز دل تو آوردند

رمق ناله در صدايت نيست

بگو اي نسل كوثر و زمزم

بزم شوم شراب جايت نيست

**

بي گمان بين آن همه غربت

دل تنگ تو نينوائي شد

روضه هاي كبود طشت طلا

در نگاه ترت تداعي شد

**

آري آن لحظه ماتم قلبت

بي کسي هاي عمه زينب بود

قاتلت زهر کينه ها ، نه نه !

روضه‌ی خيزراني لب بود

**

در عزاي تو حضرت باران

که گريبان آسمان چاک است

نه فقط چشم هاي ابري ما

روضه خوانت تمام افلاک است

 

یوسف رحیمی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شهادت امام هادی(ع)
ادامه مطلب
[ جمعه ۱۲ اردیبهشت۱۳۹۳ ] [ 19:5 ] [ توسط ]

 

حیدر قافله

 

عاشقان در حجاب یکدگرند

پرتو آفتاب یکدگرند

گاه تصویر قاب یکدگرند

همه زیر نقاب یکدگرند

 

سعی دارند جلوه کم بکنند

خویش را وقف نام هم بکنند

 

فاطمیّات یارهای هم‌اند

هر کدام افتخارهای هم‌اند

همه آئینه‌دارهای هم‌اند

دفن بین مزارهای هم‌اند

 

گاه زینب؛ گه ام کلثومند

هم‌طراز امام معصومند

 

این قبیله عجیب با ادبند

پیش هم ایستاده در عقبند

همگی غرق ذات، منقلبند

در ظهور صفات، هم نسبند

 

همگی در الست زاده شدند

همه پرچم به دست زاده شدند

 

می‌نویسم من از شما خانم

می‌بری تا خدا مرا خانم

تو بزرگی و ما گدا خانم

السّلامُ علیکِ یا خانم

 

ما گرفتار  بام‌های توایم

از ولادت غلام‌های توایم

 

عصمت کامله تو را خوانند

عابده، فاضله تو را خوانند

عالمه، عامله تو را خوانند

حیدر قافله تو را خوانند

 

کوه توحید منجلی هستی

زینب دوم علی هستی

 

متشرع به دین و باور خود

متواضع کنار خواهر خود

تا شدی همره برادر خود

متوسّل شدی به مادر خود

 

اقتدار حرم به دست تو بود

بعد عباس علم به دست تو بود

 

گریه بین شرار می‌کردی

شعله‌ها را مهار می‌کردی

پابرهنه فرار می‌کردی

دختران را سوار می کردی

 

همه‌جا کشتی نجات شدی

سر پناه مخدَّرات شدی

 

نان خود را به دختران دادی

سهم خود را به دیگران دادی

تو تسلّی به مادران دادی

معجرت را به خواهران دادی

 

گیسوی سوخته نقابت شد

گوشه‌ی آستین حجابت شد

 

به کجا کارها کشیده شده

سر بازارها کشیده شده

به پَرت خارها کشیده شده

معجرت بارها کشیده شده

 

خواهرت دیر کرد و افتادی

چادرت گیر کرد و افتادی

 

تا ز گودال سر در آوردی

خویش را نزد خواهر آوردی

سوی او دیده‌ی تر آوردی

رو به سوی برادر آوردی

 

خواهرانه به هم کمک کردید

نیزه را از گلو در آوردید

 

محمد جواد پرچمی

برگرفته از وبلاگ امام رئوف


موضوعات مرتبط: وفات حضرت ام کلثوم(س)
[ دوشنبه ۸ اردیبهشت۱۳۹۳ ] [ 15:31 ] [ توسط ]

 

اشعار ولادت حضرت فاطمه زهرا(س) - حسن لطفی

 

امشب نشسته ام بنویسم ترانه ها

از باغ از بهار من از مادرانه ها

از دست پُر امیدم و تسبیح دانه ها

از این دلی که پر زده از آشیانه ها

 

شکرش میان این همه سر سروری شدیم

مانند یازده پسرش مادری شدیم

 

آیینه ای گرفته خدا در برابرش

خورشیدی از تمامی انوار انورش

امشب خدا نشسته خدا با پیمبرش

امشب پدر رسیده به دیدار مادرش

 

تعظیم تو به او نه که بر هست واجب است

از این به بعد بوسه بر این دست واجب است

 

تا مه کرده نام شما قیل و قال را

پیدا نموده با تو کرامت کمال را

گم کرده عقل پیش شکوهت خیال را

پنهان جمال کردی پیدا جلال را

 

هر چند کار توست که پیغمبری کنی

تو آمدی که پای علی حیدری کنی

 

این باغ ها معطر زهراست یا علی

این موج موج کوثر زهراست یا علی

آری تمام باور زهراست یا علی

نام تو نام دیگر زهراست یا علی

 

آغاز آفرینش از آغاز فاطمه است

یعنی علی حقیقت اعجاز فاطمه است

 

خورشید زیر پای تو خشت محقری ست

کار نگاه چشم شما ذره پروری ست

خاک حسینیه شدنم لطف مادری ست

خانم تمام حرف من این بیت آذری ست

 

"بنیانگذار مکتب غیرتدی فاطمه

عباسَ درس معرفت اُورگدی فاطمه"

 

عمریست تا به لطف تو زنجیر می شویم

با بوی نان تازه نمک گیر می شویم

باز از تنور روشن تو سیر می شویم

شکرش ! کنار خانه تو پیر می شویم

 

در روضه باز چایی دم کرده ی تو بود

این لطف ، لطف دست وَرم کرده ی تو بود

 

خانم میان صحن رضا نام تو بس است

پای ضریح وقت شفا نام تو بس است

پایین پا بجای دعا نام تو بس است

دردی مگر برای دوا نام تو بس است

 

نام تو بر لبم دم باب الجواد بود

فیض تو بود از سر من هم زیاد بود

 

آواره ایم پای شما خوش بحال ما

مشمول هر دعای شما خوش بحال ما

پروانه ی عزای شما خوش بحال ما

مجنون کربلای شما خوش بحال ما

 

آهی بکش که سینه ی ما کربلایی است

تا یاد توست حال دلم مجتبایی است

 

می خواست حامی مادر شود نشد

مرهم برای زخم کبوتر شود نشد

تا مانع هجوم ستمگر شود نشد

شاید بجای روی تو پرپر شود نشد

 

ای وای من که برگ گلی ضرب شست خورد

ضربی ز روی و ضربه ای از پشت دست خورد

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ بانک اشعار روضه

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: ولادت حضرت فاطمه زهرا(س)
ادامه مطلب
[ شنبه ۳۰ فروردین۱۳۹۳ ] [ 14:55 ] [ توسط ]

 

اشعار امام زمان(عج) - وداع با فاطمیه

 

در وادی فراقِ تو ما جا گرفته ایم

از دردِ دوری ات همه ی ما، گرفته ایم

 

زانو بغل گرفته، مُدام گریه می کنیم

با سیلِ اشک جلوه ی دریا گرفته ایم

 

لایق نبوده ایم ولی فاطمی شدیم

با نوکری فاطمه معنا گرفته ایم

 

از برکت دعای تو  و لطفِ مادرت

دیگر مسیر پاکی و تقوی گرفته ایم

 

صاحب عزایِ فاطمه بغضت شکسته شد

تا که سراغ مادرتان را گرفته ایم

 

دارد بساط فاطمیه جمع می شود

این شامِ آخری، فقط إحیا گرفته ایم

 

این گریه هایِ اندکِ ما را قبول کن

این گریه را، زِ حضرت زهرا گرفته ایم

 

با این دو قطره اشکِ عزایی که ریختیم

توشه، برای وحشتِ فردا گرفته ایم

 

در فاطمیه بحرِ کرم موج می زند

ما خرجیِ محرم خود را گرفته ایم

 

ای با وفا به مجلسِ ما هم سری بزن

آقا بیا که روضه ی سقا گرفته ایم

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

برگرفته از وبلاگ سه شنبه ها

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: امام زمان(ع) - فاطمیه
ادامه مطلب
[ سه شنبه ۲۶ فروردین۱۳۹۳ ] [ 23:26 ] [ توسط ]

 

آشفتگی گیسوی ما شانه کم داشت

لبهای خشک ما فقط پیمانه کم داشت

 

وسع خریدار تو بسیار است امّا

یوسف به ما دادند ولی بیعانه کم داشت

 

من اختیاراً  این همه حالم خراب است

گنجی که پیشم داشتی ویرانه کم داشت

 

دیشت قنوت تو به یاد من نیفتاد

تسبیح چل تایی تو یک دانه کم داشت

 

به لطف دیوار دم در تکیه می داد

آنکه برای گریه کردن شانه کم داشت

 

دیشب نبودم پیش ت فهمیدی اصلاً ...

که بازی شمع و گلت پروانه کم داشت

 

وقتی رسیدم جور شد بازی طفلان

سنگ سر کوچه فقط دیوانه کم داشت

 

چه خوب شد آب دهانت را مکیدم

این مسجدی که ساختم میخانه کم داشت

 

گفتم مرا زنجیر این خانه نمایید

کلب نگهبانِ در این خانه کم داشت

 

جانها فدای آستان بانویی که

یک سایبان و چند سقاخانه کم داشت

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ بانک اشعار روضه


موضوعات مرتبط: امام زمان (عج) - موضوع آزاد
[ شنبه ۲۳ فروردین۱۳۹۳ ] [ 17:24 ] [ توسط ]

 

اشعار وفات حضرت ام البنین (س) - یوسف رحیمی

 

با نور استجابت و ايمان عجين شدي

وقتي که با ولي خدا همنشين شدي

 

عطر بهشت در نفست موج مي‌زند

حالا دگر تو بانوي خلدبرين شدي

 

زهرا که رفت دلخوشي از خانه رفته بود

تو آمدي و اين همه شور آفرين شدي

 

بي شک براي مادري زينب و حسين

شايسته اي که فاطمه ي دومين شدي

 

در سيره ات شکوه نجابت چه ديدني ست

آوازه ي خضوع و خشوعت شنيدني ست

 

آن روز که خدا به تو هم داد نور عين

او را طواف داده اي دور سر حسين

 

يعني حسين فاطمه! جانم فداي توست

عباس من، فدايي کرب و بلاي توست

 

با خود دوباره خاطره ها را مرور کن

از روزهای خوب مدینه عبور کن

 

این روزها که خاطره ها همدمت شدند

تنها انیس قلب پر از ماتمت شدند

 

چندي ست پاره هاي دلت رفته اند آه

تو مانده ای و نم نم اين اشک گاه گاه

 

با قلب تو حکايت هجران چه ها نکرد

یک لحظه هم تو را غم و غربت رها نکرد

 

تنگ غروب بود و دلت ناگهان گرفت

مانند چشم ابری تو آسمان گرفت

 

پر شد ز عطر سیب غریبی هوای شهر

پیچید بوی پیرهنی در فضای شهر

 

مثل نسيم کوچه به کوچه خبر وزيد:

مادر بيا که قافله ي کربلا رسيد

 

یک شهر چشم منتظر و اشک بي امان

برگشته است از سفر عشق کاروان

 

برگشته با تلاطم اشک و خروش آه

دارد هزار خاطره از دشت و خيمه‌گاه

 

تو می رسی و روضه هم آغاز می شود

بغض از گلوي خاطره ها باز مي شود

 

هر کس نشسته گوشه اي و روضه خوان شده

اما سکينه با دل تو همزبان شده

 

همناله با دو چشم ترت، حرف مي زند

از جاي خالي پسرت حرف مي زند:

 

يادش بخير لحظه ي شيرين گفتگو

يادش بخير زمزمه هاي عمو عمو

 

يادش بخير ديده ي بيدار کربلا

شب ها صداي پاي علمدار کربلا

 

يادش بخير مشک و علم در دو دست او

آرامش تمام حرم در دو دست او

 

در چشم هاش عشق و نجابت خلاصه بود

او ترجمان شور و شکوه و حماسه بود

 

سقاي عشق و آب و ادب بود ماه تو

نام آور تمام عرب بود ماه تو

 

داغ تو تازه تر شده با حرف هاي او

وقتش شده تو روضه بخواني براي او

 

رو مي کني به او که فدايت سکينه جان

جانم فداي حُجب و حيايت سکينه جان

 

شايد نگاه توست به قدّ خميده ام

يا اينکه شرم مي‌کني از اشک ديده ام

 

ديگر شکسته قامت ام البنين، بخوان

از روضه هاي ماه من اي نازنين، بخوان

 

نام آوران به شوکت او بُرده اند رشک؟

در علقمه چه شد که به دندان گرفت مشک

 

از چشم خون گرفته برایم سخن بگو

از ماجراي تير سه شعبه من بگو

 

آخر چگونه بر سر ماهم عمود؟ ... آه

دستي مگر به پيکر سقا نبود؟ ... آه

 

شرمنده ام ز روی تو و مادرت رباب

شرمنده ام اگر نرسیده به خیمه آب

 

قلب مرا ولی تو رها از ملال کن

آرام جان من! پسرم را حلال کن

 

یوسف رحیمی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: وفات حضرت ام البنین(س)
ادامه مطلب
[ شنبه ۲۳ فروردین۱۳۹۳ ] [ 17:22 ] [ توسط ]

 

شب هفتم شهادت حضرت زهرا(س) - حسن لطفی

 

سر خاکت دوباره آمده ام

تا برایت دوباره گریه کنم

شب هفتم رسیده ام تا با

دلِ خود پاره پاره گریه کنم

**

شب هفت تو نه که هفت من است

آمدم بر سر مزار خودم

هفت شب نه که هفت صد سال است

گریه کردم به روزگار خودم

**

هفت شب می شود که می گیرند

کودکانت سراغ مادر را

هفت شب می شود که می بینند

در و دیوار و خون بستر را

**

باورم نیست با دو دست خودم

ریختم خاک روی چشمانت

چیده ام تکه تکه سنگ لحد

پیش چشمان مات طفلانت

**

باورم نیست چوب گهواره

شده تابوت پیکرت زهرا

تازه فهمیده ام ازحرارت در

آتش افتاده بر پرت زهرا

**

کاش می شد ببينيم زخم

چهره لاله گون تو باقی است

زینبم شسته چادرت را باز

روی آن لکه خون تو باقی است

**

چند وقت نبود رو سویت

حال سر کرده دخترت زهرا

تازه فهمیده ام حرارت در

زده آتش به معجرت زهرا

**

شب هفت تو و برای علی

شب هفت محرم آمده است

وقت غسلت نشد بگو با من

زخمِ پهلویِ تو هَم آمده است

**

می نشیند به جای تو زینب

با کمی آب روبروی حسین

گوش زینب چه گفته ای که مدام

می زند بوسه بر گلوی حسین

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ یاشبیر

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س)
ادامه مطلب
[ شنبه ۱۶ فروردین۱۳۹۳ ] [ 16:2 ] [ توسط ]

 

اشعار شام غریبان شهادت حضرت زهرا(س) - حسن لطفی

 

دو چشمش بسته اما درد دارد

يقينا بيش از اينها درد دارد

بريز آب روان برسنگِ غُسلش

ولي آرام اسما ؛ درد دارد

**

نسيم آرامترخوابيده بانو

مزن پروانه پر خوابيده بانو

دگر رخصت نيازي نيست جبريل

مزن ديگر به در خوابيده بانو

**

دوچشمت رابه دست بسته بستم

تو را باهِق هِقی پيوسته بستم

مبادا پهلويت خونين شود باز

خودم بندِ كفن آهسته بستم

**

ندارم چاره با آهم بسازم

فقط با درد جانكاهم بسازم

ز چوبي كه نشد گهواره باشد

دو تا تابوت می خواهم بسازم

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ یاشبیر

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: روز شهادت و شام غریبان حضرت زهرا(س)
ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۱۴ فروردین۱۳۹۳ ] [ 2:2 ] [ توسط ]

 

اشعار روز شهادت حضرت زهرا(س) - علی اکبر لطیفیان

 

کنیزه هات نشستند و مو پریشانند

نگاه کن همه ی بچه هات گریانند

 

نشسته ایم کنارت نگاه کن ما را

بگو نمیروی و روبه راه کن ما را

 

زمان رفتن تو نیست استخاره نکن

تو که هنوز جوانی کفن قواره نکن

 

چگونه گریه برای نماندنت نکنم

بگو چکار کنم که کفن تنت نکنم

 

بیا و کار کن اصلاً ولی نشسته نکن

تو را به دست شکستت مرا شکسته نکن

 

بگو چکار کنم سمت پر زدن نروی

مگر تو قول ندادی بدون من نروی

 

کسی اجازه ندارد غذا درست کند

برای فاطمه تابوت را درست کند

 

نفس نفس زدن از زندگی سیرت کرد

سه ماه آخر عمرت چقدر پیرت کرد

 

سه ماه آخر عمرت چقدر زود گذشت

سه ماه آخر عمرت همش کبود گذشت

 

مرا ببخش شکسته شدی و چین خوردی

سه ماه آخر عمرت همش زمین خوردی

 

همیشه دست به دیوار می شوی زهرا

تکان نخور که گرفتار می شوی زهرا

 

دو چشم بسته ی خود را تو رو خدا واکن

بیا و از سرت این دستمال را وا کن

 

مرا ببخش اگر ریختند بر سر تو

مرا ببخش به دیوار خورد معجر تو

 

اگر نشد سرشان را به خویش بند کنم

و از روی تو در خانه را بلند کنم

 

دو موی سوخته از شانه ات در آوردم

و میخ را ز در خانه ات در آوردم

 

بمان که خانه ی امنی برات می سازم

مدینه را همه را خاک پات می سازم

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ نود و پنج روز باران

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: روز شهادت و شام غریبان حضرت زهرا(س)
ادامه مطلب
[ سه شنبه ۱۲ فروردین۱۳۹۳ ] [ 20:28 ] [ توسط ]

 

بی تب و تاب خسته حالی بود

سخت ، گیر شکسته بالی بود

 

چادرش بین کوچه پا خور شد

بس که از غم قدش هلالی بود

 

مسجد و منبر رسول الله

جای بابا چقدر خالی بود

 

از دل آهی کشید با گریه

خطبه هایش همه سوالی بود

 

نفسش بار لخته ی خون داشت

سوز آهش در آن حوالی بود

 

خطبه اش جاودانه بر میگشت

با قباله به خانه بر میگشت

 

آه ظلم سقیفه بی حد شد

راه کوچه به آینه سد شد

 

همه ی نور... و چنگ تاریکی

اتفاقی که باب خواهد شد

 

ضرب دست چپش زبانزد بود

زدن سیلی اش زبانزد شد

 

هر قدر روی پا پریدم باز

دست سنگینش از سرم رد شد

 

بعد از آن راه خانه تا مسجد

طول یک خط سرخ ممتد شد

 

آنقدر به غرور من بر خورد

حسنش کاش از غمش می مُرد

 

چه بگویم که زار و مضطر گشت

قد کمان بود و قد کمان تر گشت

 

در مسیر عبور عابرها

ریخت نیلوفری که پرپر گشت

 

" فَرَفَسَها بِرِجلِه " ... ای وای

آنقدر دور خویش مادر گشت

 

پاره های قباله اش را ریخت

آنکه تندیس بغض حیدر گشت

 

هر قدم چشم او سیاهی رفت

وسط کوچه موقع بر گشت...

 

...آه زخم هایش دوباره سر واکرد

مرگ خود از خدا تمنا کرد

 

علیرضا شریف

با تشکر از وبلاگ حدیث اشک


موضوعات مرتبط: امام حسن(ع) - فاطمیه
[ دوشنبه ۲۶ اسفند۱۳۹۲ ] [ 23:32 ] [ توسط ]

 

اشعار مدح حضرت زهرا(س) – محسن عرب خالقی

 

در مقامی كه عقيق سرخ از زر بهتر است

اشكهايم بال معراج است از پر بهتر است

 

بيشتر از بهترين وجه عبادت از نماز

در قيامت اشكهايت را بياور بهتر است

 

با زبان دل فقط حرف خودم را مي زنم

نامه بر اين روزها باشد كبوتر بهتر است

 

از سر اخلاص حمدش را به جا مي آورم

آنكه از آغاز يادم داده كوثر بهتر است

 

گرچه فرقي نيست بين ساقي و كوثر ولي

بارها فرموده پيغمبر كه مادر بهتر است

 

مصحف زهرا به غير از سينه معصوم نيست

سر مستور خدا در پرده آخر بهتر است

 

وقت بالا بردن دَر ؛ حرز نام فاطمه

از دو لشگر هم براي مرد خيبر بهتر است

 

هر كسي بو برده از غيرت شهادت ميدهد

در نگاه مرد ، مرگ از اشك همسر بهتر است

 

از زماني كه شنيدم در به پهلويت گرفت

حس من اين است اصلاً خانه بي در بهتر است

 

محسن عرب خالقی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: مدح - فاطمیه
ادامه مطلب
[ یکشنبه ۲۵ اسفند۱۳۹۲ ] [ 22:54 ] [ توسط ]

 

اشعار فاطمیه – ایام بستری - علی اکبر لطیفیان

 

ای اذان اشهد انّ علی مولای من

میشود تکمیل با دنیای تو دنیای من

 

چند سالی میشود تاج سر زهرا شدی

نقطه ی پایین "با " ای نقطه ی در "فا" ی من

 

یا علی جانم ، فدای عین و لام و یای تو

حرف حرفم : فا و آ و طا و میم و های من

 

من خودم فکری به حال دردهایم میکنم

جان زهرا تو فقط غصه نخور آقای من

 

صبح تا حالا نشسته ام چند تا گل چیده ام

ای بزرگ خانه ام ! تقدیم تو گلهای من

 

هر چه کردم سینه ام نگذاشت ، جان فاطمه

چند بار این بچه هایم را بغل کن جای من

 

من نمیدانم هر وقت خوابم میبرد

استخوان من میفتد روی هم ، ای وای من

 

دست تو وا شد خدا رو شکر پس من میروم

راستی تابوت را آماده کرد اسمای من ؟

 

بعد از این مسجد برو راحت برو راحت بیا

یک سر مویی کم شد ز مویت پای من

 

پیرهن را بافتم یعنی به دردش میخورد ؟

یا خجالت میکشد این زینب کبرای من

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ نود و پنج روز باران

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: حضرت زهرا(س) - ایام بستری
ادامه مطلب
[ سه شنبه ۲۰ اسفند۱۳۹۲ ] [ 22:0 ] [ توسط ]

 

اشعار فاطمیه - زبانحال مولا(ع) – رضا رسول زاده

 

بی تو به این زمین و زمان احتیاج نیست

وقتی نفس نمانده به جان احتیاج نیست

 

این خانه سوت و کور شود با نبودنت

فصل بهار حرف خزان احتیاج نیست

 

از دردهات با خبرم زخمی علی

لبخند تلخ ، فاطمه جان احتیاج نیست

 

افتاده است دست تو از کار ، یاورم

این درد را مکن تو نهان ، احتیاج نیست

 

زحمت مکش که نان بپزی خانم علی

قدری نمک که هست ، به نان احتیاج نیست

 

تا آستانه بردن نعلین من چرا ؟!

این کارها ، خمیده جوان ، احتیاج نیست

 

از مسجد آمدم اگر امشب ، به پای من

برخاستن به قد کمان احتیاج نیست

 

فامیل هم به رفتن تو فکر می کنند !

بیمار را به زخم زبان احتیاج نیست ...

 

با من همینکه فاطمه بیعت کند بس است

دیگر به بیعت دگران احتیاج نیست

 

رضا رسول زاده

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: امام علی(ع) - فاطمیه
ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱۹ اسفند۱۳۹۲ ] [ 21:24 ] [ توسط ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

مناسبت بعدی:

موضوعات وب
امکانات وب
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
کد جست و جوی گوگل