اشعار هشتم شوال سالروز تخریب قبور بقیع - محسن ناصحی

 

آنقدر خسته ام ، قدمم پا نمی دهد

گاهی مسیر از من عابر کلافه است

وقتی پیاده راهی این جاده می شوم

حتی برای من چمدان هم اضافه است

 

سنگینی سفر به بلندای جاده هاست

 

امّا سفر به سادگی یک اشاره است

کافی است رو به قبله سرت را تکان دهی

بال خیال وا کنی و نیمه های شب

پشت دری که بسته خودت را نشان دهی

 

اصلاً به شرطه ی دم در اعتنا نکن!

 

حس می کنم که پنجره رو به روی من

دارد به عمق خاطره ها باز می شود

بی آنکه شرطه ترس به جانم بیاورد

تاریخ عقده های من آغاز می شود

 

من ، جائیم که زهر دل کوزه را شکست

 

آنجائیم که مادر این چفیه سرخ ها

با شرطه های فتنه گر و ظالم آمده است

با اینکه نقطه نقطه بدن تیرخورده ، باز

تابوت روی دوش بنی هاشم آمده است

 

دارم برای قبر حسن شمع می برم!!

 

این درد از مدینه مرا برد کربلا

از کربلا کنار امامی مرا به شام

پر می کشم به بوی سَم از شام تا بقیع

جایی که دیر می رسم و زهر را امام...

 

از این بلا پناه به سجّاده می برم..

 

اینجا کمی به حال خودم فکر می کنم

جایی که فتنه دست فشرده است در گلوم

راهِ نجات از خفگی شیعه بودن است

رو می کنم به مدرسه باقرالعلوم

 

آب و هوا عوض نکنم دیر می شود!

 

شب مانده است و هرچه که هی سعی می کنم

از لابلای پنجره ها تو نمی روم

هر قدر هم که راه مرا سد کنند ، باز

تا صبح می نشینم و از رو نمی روم

 

حتی شده تمام تنم شمع می شود!!

 

می گریم و به کوچه میایم ، هنوز هم

این کوچه جای آمد و رفت و شتابهاست

تاریخ از زمان علی باز مانده است

ما دست بسته ایم اگر ، از طنابهاست!

 

لعنت به شرطه ای که سبب ساز فتنه شد..

 

اینبار هم به آخر تشییع می رسم

تابوت روی شانه اهل تشیّع است

شاید به یاد مادر بی قبر این امام

این گوشه از بقیع چنین کم توقع است

 

بی گنبد و رواق ، حرم دیدنی تر است...

 

محسن ناصحی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

[ شنبه ۳ مرداد۱۳۹۴ ] [ 14:53 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار هشتم شوال سالروز تخریب قبور بقیع - مجتبی خرسندی

 

نه ضریحی ، نه رواقی و نه سقاخانه ای

چشم‌ها چیزی نمی‌بینند جز ویرانه ای

 

زائری اینجا نخواهد دید صحن و گنبدی

کفتری پیدا نخواهد کرد آب و دانه ای

 

بغض ها خالی نخواهد شد مگر با اشک ها

کوه خواهد بود اگر اینجا نلرزد شانه ای

 

چشم‌ها پیمانه‌ی اشکند در این سرزمین

هرکه زائر می‌شود پر می‌کند پیمانه ای

 

روضه خواندن، گریه کردن، فاتحه ممنوع شد

پاسخش چوب است وقتی که بجنبد چانه ای

 

روز و شب گرم طواف قبله های خاکی‌اند

با دوچشم کاسه‌ی خون دسته‌ی پروانه ای

 

کافران مامور اجرای امور دین شدند

کعبه باز افتاده در دست بت بیگانه ای

 

غیر ویرانی چه دارد؟ هرکجا افتاده است

سایه‌ی عالم نماها بر سر میخانه ای؟

 

عاقبت یک روز خواهد ساخت روی این قبور

گنبدی از شعرهایش شاعر فرزانه ای

 

مجتبی خرسندی

[ شنبه ۳ مرداد۱۳۹۴ ] [ 14:53 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار هشتم شوال سالروز تخریب قبور بقیع - حامد جولازاده

 

ما فقیرم فقط با فقرا میسازیم

برسد از تو اگر درد و بلا میسازیم

 

کم اگرهست ولی لطف حسینی حسنی ست

سالیانی ست که با نان شما میسازیم

 

هفت پشتم همگی نوکر دربار تو اند

نسل در نسل برای تو گدا میسازیم

 

کاش میشد که بقیع صحن و حیاطی بزنیم

عاقبت کل بقیع را بخدا میسازیم

 

یک ضریح عجمی هدیه ی ما بر حسن است

مثل شش گوشه ی شاهه کربلا میسازیم

 

کوری چشم حسودان تو حتی آقا

کفش داری تو را نیز طلا میسازیم

 

عاقبت ساخت و ساز حرمت با عجم است

کارگر میشوم صحن تو را میسازیم

 

نذر کردیم همه؛ گنبد زیبای تو را

مثل گنبد غریب الغربا میسازیم

 

حامد جولا زاده

برگرفته از سایت حدیث اشک

[ شنبه ۳ مرداد۱۳۹۴ ] [ 14:51 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار هشتم شوال سالروز تخریب قبور بقیع - محمد بیابانی

 

گلویم خشک از بغض است و چشمانم ز باران تر

پریشان است احوال من از حالی پریشان تر

 

مزار جانشینیان نبی را بی نشان کردند

و می دانند خود را از مسلمانان مسلمان تر

 

گمان ذره ها خاموشی خورشید بود اما

نفهمیدند بیش از پیش می گردی فروزان تر

 

ولی می بینم این بدکارها از کار خود روزی

پشیمانند این دنیا و آن دنیا پشیمان تر

 

دلت آرامگاه پنج جنت آفرین باشد

ندیدم هیچ جا را از بهشت تو گلستان تر

 

تو را قدری نهان است ای زمین خاکی یثرب

ولیکن در وجود خاکیت قدریست پنهان تر

 

رسیده زائری بی جان که جان گیرد ز دیدارت

چه می بیند که برمی گردد از پیش تو بی جان تر

 

تو می باری به حال زائر و زائر به حال تو

تو از دل می شوی ویران تر و دل از تو ویران تر

 

برایت خواب ها دیدیم روزی آستانت را

بنا خواهیم کرد از طوس هم حتی چراغان تر

 

محمد بیابانی

[ جمعه ۲ مرداد۱۳۹۴ ] [ 17:1 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار هشتم شوال سالروز تخریب قبور بقیع - مهدی نظری

 

کاش اینجا داشت تکه سایه بانی لااقل

کاش میدادند بر گریه زمانی لااقل

 

کاشکی می شد بریزی آب بر قبرحسن

کاش اینجا داشت شبها روضه خوانی لااقل

 

کاشکی می شد کنار قبر صادق سینه زد

کاش می شد تا سحر اینجا بمانی لااقل

 

کاشکی می شد بگویی با نگهبان بقیع

زائران را خوب می شد که نرانی لااقل

 

کاش می شد آشکارا ریخت هنگام غروب

پشت دیوار بقیع اشک روانی لااقل

 

کاش میدادیم با یک روضه ام البنین

قلب سنگی نگهبان را تکانی لااقل

 

کاش درخاک بقیع اذن زیارت داشتیم

کاشکی وقت نماز٬ آنهم جماعت داشتیم

 

آخرش آقا به این تقدیر پایان می دهد

خاتمه بر غصه قلب پریشان می دهد

 

مطمئنم او بیاید کار عالم دست ماست

ساخت و ساز حرم را دست ایران می دهد

 

کارفرما مهدی و ما پا رکابش می شویم

اولش نقشه برای صحن و ایوان می دهد

 

گنبد و گلدسته و ایوان طلایی می شود

چون طلای این سه را شاه خراسان می دهد

 

چونکه بعدش زائرِ اینجا فراوان می شود

قطعاً اذن ساخت دهها شبستان می دهد

 

هرچه سینه زن بیاید در حرم جا می شود

دورتا دور رواق و صحن غوغا می شود

 

صبح و ظهر و عصر این صحن و سرا هم دیدنیست

روی گنبد پرچم یا مجتبی هم دیدنیست

 

چشم دل هم بسته باشد چشم سر باشد بس است

در مدینه چارتا نور خداهم دیدنیست

 

می شود یک پنجره فولاد در این صحن ساخت

در میان کاسهٔ آبی شفاهم دیدنیست

 

چارتا خورشید پیش هم تلألو می کنند

چارتاخورشید این صحن و سرا هم دیدنیست

 

در زیارتنامه خواندن زیر چتر آرزو

بین قاب نور ایوان طلاهم دیدنیست

 

از روی گلدسته های صحن زیبای بقیع

تابش گلدسته های کربلاهم دیدنیست

 

مسجدی باید به نام حضرت سجاد ساخت

گوشه این صحن باید پنجره فولاد ساخت

 

حیف اینها آرزوهای قلوب مضطر است

حیف اینها بغض جاری دوتا چشم تر است

 

ای بقیعی که پُر از گرد و غباری خود بگو

درکدامین گوشه از خاک تو قبر مادر است

 

در کجایت نیمه شبها مرتضی سینه زده

در کجایت رد پای اشکهای حیدر است

 

گرچه خاک تو پُر از درد و غریبی و غم است

کربلا در غربت و در غصه چیز دیگر است

 

گرچه در قلب تو خوابیدند یک عده غریب

کربلا آرامگاه لاله های پرپر است

 

گرچه دیدی که حسن را تیرباران می کنند

کربلا هم شاهد حلقوم خشک و خنجر است

 

من نمیدانم که محسن هست آنجا یا که نه

در عوض کرببلا قبر علی اصغر است

 

در دل تو بغض سقا نیست قطعاً ای بقیع

یک جوان ارباً ارباً نیست قطعا ای بقیع

 

مهدی نظری 

[ جمعه ۲ مرداد۱۳۹۴ ] [ 16:58 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار ماه مبارک رمضان - اشعار مناجات با خدا

 

دو شب مجال گدایی برای ما مانده

هنوز بند گناهان به پای ما مانده

 

حلال کن اگر از جمع ما بدی دیدی

خجالت از تو در این چشمهای ما مانده

 

برای آنکه کسی را مرانی از در خود

به آستان تو دست گدای ما مانده

 

چگونه خانه بمانیم نیمه شب‌ها را

که عطر مسجد تو در هوای ما مانده

 

برای فطرت خود فکر فطریه هستیم

در این ادای امانت بهای ما مانده

 

غرور کاذب و شرک خفی ما رفته

اما شکستگی دل و ربنای ما مانده

 

به نام مرغ حرم شهره ایم این شب ها

میان عرش دم یا رضای ما مانده

 

تو را قسم به همه‌ی فرش‌های این مجلس

که به روی همشان جای پای ما مانده

 

شبی میان حرم پاگشایمان بکنید

که روزی سفر کربلای ما مانده

 

فدای شاه غریبی که پیش خواهر خود

سرش جدا روی نیزه‌ها مانده

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در شب بیست و نهم رمضان 94

[ پنجشنبه ۲۵ تیر۱۳۹۴ ] [ 15:59 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار وداع با ماه مبارک رمضان - اسماعیل شبرنگ

 

شاید کسی حال مرا پرسیده باشد

یا اشک چشمان ترم را دیده باشد

 

حق دارد این قلبی که مهمان خدا بود

از دوری ماه خدا رنجیده باشد

 

کِی می رسد تا آسمان ها ... بنده ای که

در گوشه ی زندان تن پوسیده باشد

 

پیروز میدان جهاد روزه داری ست

هرکس که با نفس خودش جنگیده باشد

 

فطر آمده تا فطرت خود را بیابیم

گمگشته ای که روشنای دیده باشد

 

امکان ندارد سفره دار ماه غفران

تا این زمان ما را نیامرزیده باشد

 

شاید خدا در لحظه های روشن قدر

ما را به عشق مرتضی بخشیده باشد

 

بخشیده خواهد شد کسی که بین روضه

بر روی گونه اشک غم باریده باشد

 

رمز شروع گریه با ذکر حسین  است

چشمی اگر چون چشمه ای خشکیده باشد

 

دنیا ندیده تا به حالا پیکری را ..

که اینچنین روی زمین پاشیده باشد

 

عالم ندیده که کسی مانند زینب س

مرثیه ی گودال را فهمیده باشد

 

حتّی اگر زیر گلویش را به جای ...

مادر ... میان کربلا بوسیده باشد ...

 

خنجر رسید و از قفا سر را جدا کرد

خورشید را روی فراز نیزه جا کرد ...

 

اسماعيل شبرنگ

[ چهارشنبه ۲۴ تیر۱۳۹۴ ] [ 12:14 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار وداع با ماه مبارک رمضان - مهدی رحیمی

 

لحظات دعا، خداحافظ

روزهای خدا، خداحافظ

 

لحظات غریب قبل سحر

بوی افطار هر شب مادر

 

ظهرهای کلافه‌ی بی‌حال

جزءهای نخوانده‌ی امسال

 

ذکرهای نهفته زیرِ لب

مثل تصمیم‌های «از امشب...»

 

ذکرمان گشت ربنا، افطار

پای هر سفره آتنا، افطار

 

چه‌قدَر با خدات کردی حال؟

پلک بر هم زنی شده شوال

 

چشم‌های به در، خداحافظ

لحظات سحر، خداحافظ

 

روزهای مقدس رمضان

لحظه‌های غریب تا به اذان

 

حال و احوال قبل افطاری

قدرهای بلند بیداری

 

چه‌قدَر مانده است تا ساحل

رمضان رفت، ای دل غافل!

 

راه باز است، تو نمی‌بینی

میوه‌ی بغض را نمی‌چینی

 

خویش‌تن را بشوی پس با اشک

دست بر دامن توام، یا اشک!

 

اشک تنها چراغ این راه است

از مسیر درست آگاه است

 

دست خود را بده به دست چراغ

تا کبوتر شود دوباره کلاغ

 

تا پر و بال در حرم بزند

توی باب‌الرضا قدم بزند

 

شب بیست و نهم، چه مایوسی

تو که مثل کبوتر طوسی

 

گاه در پشت پنجره فولاد

گاه در کنج صحن گوهرشاد

 

دل تو سنگ مرمر حرم است

تا به اذن دخول، یک قدم است

 

السلام علیک! دل‌تنگم

ای بمیرم که مایه‌ی ننگم

 

ای بمیرم که زائرت نشدم

بیست و نُه روز شاعرت نشدم

 

به من خسته هم نگاهی کن

دل من را دوباره راهی کن

 

مهدی رحیمی

[ چهارشنبه ۲۴ تیر۱۳۹۴ ] [ 12:13 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار وداع با ماه مبارک رمضان - علی اکبر لطیفیان

به پاى درد و دل بنده چاه کم آورد

مقابل جگر من که آه کم آورد

 

به پیش هیچ کسى کج نگشت گردن من

 ولى مقابل این بارگاه کم آورد

 

تمام شد رمضان تازه ما شروع شدیم

به شب نشینى عشاق ماه کم آورد

 

به بارگاه کریمت گناهکار آمد

ولى ببخش اگر که گناه کم آورد

 

شدم شبیه به”جون”غروب عاشورا

کنار نور تو رنگ سیاه کم آورد

 

اگر نگاه کنى کم میاورم حتما

زهیر در قبل یک نگاه کم آورد

 

براى کوه گناهى به کاه راضى شد

بدا بحال هر آنکس که کاه کم آورد

 

خدا زیاد کند بین توبه ها کم را

 زمان توبه چه خوب ست گاه کم آورد

 

زمان توبه من هم نریخت گریه من

همینکه رفت دم قتلگاه کم آورد

 

خودت بیا و بگو یاعلى بلندم کن

دوباره بنده تو بین راه کم آورد

 

علی اکبر لطیفیان 

[ چهارشنبه ۲۴ تیر۱۳۹۴ ] [ 12:12 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار ماه مبارک رمضان - اشعار مناجات با خدا

برای ملاحظه اشعار مناجات با خدا اینجا کلیک کنید 

[ چهارشنبه ۲۴ تیر۱۳۹۴ ] [ 12:10 ] [ توسط ]
[ ]

شعر موعظه نفس - یوسف رحیمی

 

دل من! در هوای مولا باش

یار بی‌ادعای مولا باش

 

گر نشد یاورش شوی همه عمر

گاه گاهی برای مولا باش

 

به گدایی تو هر کجا رفتی

یک سحر هم گدای مولا باش

 

دست من! دست‌گیر مردم باش

پینه‌ي دست‌های مولا باش

 

پهن کن سفره‌ای برای یتیم

مستمند دعای مولا باش

 

پا به پایش اگر نشد بروی

لاأقل ردپای مولا باش

 

جان من! تا که در بدن هستی

باش اما فدای مولا باش

 

بندگی کن به راه و رسم علی

عبد! عبد خدای مولا باش

 

ای نَفَس! می‌روی به سینه برو

چون برآیی صدای مولا باش

 

از یمن، از دمشق و غزه بگو

شیعه‌ی زخم‌های مولا باش

 

خار در چشم‌های مولا بود

چشم من! در عزای مولا باش...

 

یوسف رحیمی

[ جمعه ۱۹ تیر۱۳۹۴ ] [ 14:47 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار ماه مبارک رمضان - اشعار مناجات با خدا - محمد جواد پرچمی

 

مینویسم خدا بحق حسین

یا سریع الرضا بحق حسین

ربنا آتنا بحق حسین

گویم العفو را بحق حسین

تا ببخشی مرا بحق حسین

 

ربنا ربنا اله کریم

سفره دار کریم ماه کریم

دست خالی به بارگاه کریم

آمدم باز در پناه کریم

نظری بر گدا بحق حسین

 

آمدم آشتی کنم با تو

رد من مستکین خود را تو

وحده لا رفیق الا تو

ما کریمیم ای خدا یا تو؟

کرمی کن به ما بحق حسین

 

منم و کوله بار سنگینم

دارد از دست می رود دینم

به خداوندی تو خوشبینم

من از این ذکر ، خیر میبینم

یا سمیع الدعا بحق حسین

 

جانم آنشب که بر دهن برسد

ملک الموت نزد من برسد

کاش آنجا امام حسن برسد

یک نفر یار سینه زن برسد

تا بگیرم نوا بحق حسین

 

چه نمایم برای وحشت قبر

چه کنم با فشار و غربت قبر

دستخالیم و خجالت قبر

مونسم باش بین خلوت قبر

رحمی آن لحظه ها بحق حسین

 

تستر الذنب ، کوه غفرانید

نام ما را اگر نمیخوانید

لااقل جرم ما بپوشانید

من نجف رفته ام ، نسوزانید

جان خیر النسا ، بحق حسین

 

شب جمعه است یا امام زمان

خجلم از شما امام زمان

دوست دارم تو را امام زمان

التماس دعا امام زمان

پیش ما هم بیا بحق حسین

 

باز دارم هوای شش گوشه

بی قرارم برای شش گوشه

درد ما و دوای شش گوشه

آه پایین پای شش گوشه

ببرم کربلا بحق حسین

 

ته مقتل بگو چه شد آقا

تن که شد پشت و رو چه شد آقا

پنجه شمر و مو چه شد آقا

چکمه روی گلو چه شد آقا

العجل مهدیا بحق حسین

 

محمد جواد پرچمی

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در شب چهاردهم رمضان 94

[ پنجشنبه ۱۸ تیر۱۳۹۴ ] [ 18:36 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار ماه مبارک رمضان - اشعار مناجات با خدا

 

آمدم پیش تو از کارخودم خسته شدم

دیگر از حال اسف بار خودم خسته شدم

خیلی از حس دل آزار خودم خسته شدم

من ز معصیت و اصرار خودم خسته شدم

 

لطف کردی و به جایش به گناه افتادم

من به این راه کجم خواه نخواه افتادم

 

تو نجاتم بده حالا که پریشان هستم

راه گم کردم و حیران بیابان هستم

گرچه غرق گنهم زار و پریشان هستم

نیمه شب معتکف کوی کریمان هستم

 

کاش اذنی بدهی گریه طفلانه کنم

با کمیل آمده ام توبه جانانه کنم

 

لب من را به علی یا علی عادت دادند

با علی مهر قبولی عبادت دادند

به اهالی نجف نعمت جنت دادند

شکر دارد که به من عشق ولایت دادند

 

روزگاریست که خود را به یتیمی زده ام

ابتا گفتم و تا پشت درش آمده ام

 

دست خالی نشدم دست دعا را دارم

از غدیر آمده ام شیرخدا را دارم

هر شب جمعه یقین کرببلا رادارم

در همین کرببلا عرش خدا را دارم

 

ذکر هر عبد گنهکار حسین است حسین

واقعا افضل الاذکار حسین است حسین

 

شب جمعه است دلم پیش پیمبرمانده

پیش یک فاطمه درقالب حیدرمانده

حرفهاگفته شده روضه اکبرمانده

پدری پیش روی خنده لشگرمانده

 

ریز ریز بدنی زیر عباجمع شده

آیه آیه به عبا نورخداجمع شده

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در دعای کمیل 11 اردیبهشت 94

[ پنجشنبه ۱۸ تیر۱۳۹۴ ] [ 18:34 ] [ توسط ]
[ ]

شعر مدح مولا امیرالمومنین(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

روزگارم با غلامى على سر میشود

هر که را دیدم على را دیده نوکر میشود

 

بنده زاده بنده اى دارم که دارد مثل من

چاکرى از چاکران کوى حیدر میشود

 

جاى آن دارد بگیرم حلقه دارش کنم

حلقه اى را که ز گوش بندگى در میشود

 

شان او را نه قلم کافى ست نه دفتر نه فهم

شان سلمانش فقط صدجلددفتر میشود

 

نفس مثل خیبر است و هیچکس فتاح نیست

فتح این قلعه فقط با دست حیدر میشود

 

یا که اول هست و آخر نیست یا بالعکس آن

این چه موجودى ست هم اول هم آخر میشود

 

از همینجا میشود فهمید-با مهر على-

عاقبت این عاقبتها خیر یا شر میشود

 

محضر یاد على و محضر “نادعلى”

هر که آدم میشود ازاین دو محضر میشود

 

ذات فیاض “امین الله” ” امینى” پرور است

هر که شد خورشید ذاتا ذره پرور میشود

 

قدر زر زرگر شناسد قدر زهرا را على

علتش این است داماد پیمبر میشود

 

بیشتر کار برادر را برادر میکند

حق بده پس باتو پیغمبر برادر میشود

 

کار خیر ما کنار حب تو میایستد

دوبرابر ، سه برابر….صد برابر میشود

 

معجزات چشمهایت خلق صاحب معجزه ست

دلدل ات رد میشود سنگ همه زر میشود

 

تو میان خانه هم باشى همه ذبح تواند

تو به خیبر هم نیایى فتح خیبر میشود

 

هر یک از پیغمبران اول میاید محضرت

با تو بیعت میکند بعدا پیمبر میشود

 

دوستى از دوستان دوستان تو اگر

در جهنم هم که باشد آخرش در میشود

 

طفل خود را بر سر شانه نجف آورده ام

کودک است امروز, در آینده قنبر میشود

 

این زمین خاصیتش این است قیمت میدهد

سنگ را اینجا بیندازند گوهر میشود

 

زان طرف سنگ نشانى هم ندارد فاطمه

زین طرف دارد کف صحن تو مرمر میشود

 

“باز با…..” نه , باز اینجا با کبوتر میپرد

شاه اینجا همنشین چند نوکر میشود

 

حال من چون حال بیماری است زیر دست تو

هر چه بدتر میشود انگار بهتر میشود…..؟

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از سایت حدیث اشک

[ پنجشنبه ۱۸ تیر۱۳۹۴ ] [ 18:32 ] [ توسط ]
[ ]

شعر مدح مولا امیرالمومنین(ع) - مهدی علی قاسمی

 

عالم فدای خاک درت یا ابوتراب

هستم اسیر و در به درت یا ابوتراب

 

امشب ملائکه همگی صف کشیده اند

بهر طواف دور سرت یا ابوتراب

 

موسی و خضر و یوسف و یعقوب بوده اند

عمری گدای یک نظرت یا ابوتراب

 

عیسی اگر که معجزه اش زنده کردن است

این گوشه ای است از هنرت یا ابوتراب

 

"لا فرق بینک...." به خدا غرق حیرتم

رب خوانمت و یا بشرت یا ابوتراب

 

چشم رسول بوده به هنگام کارزار

بر دست های معتبرت یا ابوتراب

 

در مدح تو بس است همین قدر گفته اند:

جوشن نداشت پشت سرت یا ابوتراب

 

بی شک دعای فاطمه در بین جنگ ها

بوده مدافع و سپرت یا ابوتراب

 

یک تکه استخوان بدهی تا ابد بس است

افتاد اگر به ما گذرت یا ابوتراب

 

آیند سوی تو همه ی شیعیان به حشر

همچون گدا به دور و برت یا ابوتراب

 

ما ریزه خوار لطف حسینیم تا ابد

ما سائلیم بر پسرت یا ابوتراب

 

ذُخرالحسین و پشت و پناهش که بوده است

در کربلا به جز قمرت یا ابوتراب؟

 

هر بار آمدم به نجف مست گشتم از

فیض زیارت سحرت یا ابوتراب

 

از بس نخورده است هوای نجف به ما

گردیده ایم خون جگرت یا ابوتراب

 

ای کاش عاقبت سحری در حریمتان

باشم غلام و رفتگرت یا ابوتراب

 

هر کس ندیده صحن تو را غصه میخورد

هر کس نرفته کرب و بلا غصه میخورد

 

مهدی علی قاسمی

[ پنجشنبه ۱۸ تیر۱۳۹۴ ] [ 18:31 ] [ توسط ]
[ ]

شعر مدح مولا امیرالمومنین(ع) - ایام بعد از شهادت

 

ساقی شبیه ساقی کوثر نیامده

جز او کسی به جای پیمبر نیامده

جز او برای فاطمه همسر نیامده

از کعبه جز علی احدی در نیامده

یعنی کسی به پاکی حیدر نیامده

 

هرگز نمی شود علم عشق سرنگون

عشقش کشیده است ، دلم را به خاک و خون

پایان کار عاشق او چیست ، جز جنون

او گرد خاک پای علی شد که تا کنون

سردار مثل مالک اشتر نیامده

 

گیرم نبی نبود ، وصی نبی که بود

مسند نشین بی بدل این اریکه بود

مردی که همسرش به ملائک ملیکه بود

باید خدا شوی که بفهمی علی که بود

کاری که از بنی بشری بر نیامده

 

ابروش وقت جنگ ، کم از ذوالفقار نیست

دنیا اگر خراب شود بیقرار نیست

در مکتبش ضعیف کشی افتخار نیست

مولا که در مبارزه اهل فرار نیست

این کارها به فاتح خیبر نیامده

 

اولاد مرتضي همه بالذات دلبرند

قرآن ناطقند و شفیعیان محشرند

شاهان روزگار غلامان قنبرند

خدام عرش گوش به فرمان حیدرند

دور و برش که قحطی نوکر نیامده

 

رفتی گشت چشم هزاران یتیم تر

با رفتنت شدند یتیمان یتیم تر

من از ازل اسیر توام یا قدیم تر

ای خانواده ات همه از هم کریم تر

از سفره تو با برکت تر نیامده

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

[ پنجشنبه ۱۸ تیر۱۳۹۴ ] [ 18:30 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت امام علی(ع) - مهدی مقیمی

 

جای مناجات سحرهای تو خالی

محراب تنها مانده و جای تو خالی

 

امشب برای گریه کردن بر مزارت

ای مرد تنها جای زهرای تو خالی

 

امشب میان سفرهء ایتام کوفه

خالیست جای نان و خرمای تو خالی

 

حتی میان چاه بی همراه کوفه

جای طنین درد دلهای تو خالی

 

امشب سحر با یاد مادر بعد سی سال

بر قلب من جای تسلای تو خالی

 

گیرم که امشب را به نحوی صبر کردم

در پیش زینب جای فردای تو خالی

 

امشب خلاصه هر کجای کوفه گشتیم

دیدیم کوفه جای مولای تو خالی

 

او رفت و بعدش یاد او ماند و دل ما

بغض گلوگیر علی شد حاصل ما

 

کوفه زمین را بر سرم آوار کردی

شام مرا چون شام حیدر تار کردی

 

اوهر چه خوبی کرد در حق تو اما

تو در عوض ظلم و جفا بسیار کردی

 

او حق ایتام تو را پرداخت اما

حق علی را خوردی و انکار کردی

 

در ظلم بی حد ، دیدهء عالم ندیده

کاری که تو با حیدر کرار کردی

 

اما علی ممنون شد از تو چون که با مرگ

او را جدا از غصهء مسمار کردی

 

او را به پاس لطفهای بی شمارش

با فرق خونین میهمان یار کردی

 

دفن شبانه عادت این خانواده است

کوفه تو هم تاریخ را تکرار کردی

 

شد بدرقه از سوی فرزندان یکایک

تابوت حیدر رفت بر دوش ملائک

 

شبهای دوری از علی دور و دراز است

سهم دل زینب فقط سوز و گداز است

 

آن کیسه ، سهم الارث مولانا حسن شد

بعد از شهادت هم علی مسکین نواز است

 

باشد بلند آوای مظلومیت او

این نخلهای کوفه تا در احتزاز است

 

جا دارد از غصه همه عالم بمیرند

گفتند حیدر هم مگر اهل نماز است

 

آن ظلم هایی که به زهرا و علی شد

پرونده اش تا روز محشر باز باز است

 

از بس به گوش چاه کوفه روضه خوانده

هر روز، کار چاه کوفه سوز و ساز است

 

مولای ما با خود به زیر خاک ها برد

آن سینۀ تنگی که مالامال راز است

 

درد دل آل علی درمان ندارد

رنج و غم این خاندان پایان ندارد

 

مهدی مقیمی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

[ پنجشنبه ۱۸ تیر۱۳۹۴ ] [ 18:28 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت امام علی(ع) - عباس احمدی

 

پدرم مرد با خدایی بود

مهربان بود مثل دریا بود

روی پیشانی پر از چینش

اثرات سجود پیدا بود

**

پدرم اسوه شجاعت بود

قهرمان شجاع بدر و حنین

ضربتش در کشاکش خندق

افضلُ مِن عبادت الثّقلین

**

تا پدر بود خوب پُر می شد

جای خالی مادرم زهرا

قصه در گوش بچه ها می گفت

شانه می زد به موی من شب ها

**

داغ مادر ولی پدر را کشت

همه مویش سپید شد پدرم

مسجد کوفه تیغ خورد اما

در مدینه شهید شد پدرم

**

پدرم خاطرات تلخی داشت

قصه آتش و در و دیوار

قصه کوچه بنی هاشم

قصه تلخ سینه و مسمار

**

دیگر اما به خانه ایتام

نان و خرما کسی نمی آرد

بر زمین با عبور نعلینش

گل برکت کسی نمی کارد

**

شب آخر پدر وصیت کرد

حَسنش را به عدل و حق الناس

رو به عباس کرده و فرمود:

جان تو، جان زینبم عباس

**

خوب شد کربلا نبود پدر

وقتی از روی ناقه افتادم

دیگر عباس هم نبود آنجا

تا بیاید رسد به فریادم

**

خوب شد مجلس شراب نبود

شاهد غربت پسر باشد

شاهد خیزران لب هایش

شاهد راس و طشت زر باشد

 

عباس احمدی

[ پنجشنبه ۱۸ تیر۱۳۹۴ ] [ 18:26 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار شهادت حضرت علی(ع)

 

هر قدر هم جان به این لبها بیاید

من جان نخواهم داد تا زهرا بیاید

 

ای کاش محسن را در آغوشش بگیرد

حیف است پیش من اگر تنها بیاید

 

هی آب می پاشید روی صورت من

شاید کمی حال خرابم جا بیاید

 

وقتی که می بندید این زخم سرم را

ای وای اگر که زینب کبری بیاید

 

اولاد زهرا دور هم جمع اند اما

قنبر بگو عباس من اینجا بیاید

 

امشب حسینم را به سقا می سپارم

من تا بخواهی با حسینم حرف دارم

 

عباس وقتی هست داری لشگرت را

خالی ز غربت می کند دور و برت را

 

یک لحظه هم با بودنش ماتم نداری

یک لحظه هم پایین نمیگیری سرت را

 

دیگر دل زینب همیشه قرص قرص است

وقتی که او دارد رکاب زینبت را

 

هرجا عطش آمد سراغ بچه هایت

فوراً صدا کن ساقی آب آورت را

 

افسوس پشت نخل ها سقا می افتد

آنقدر سر نیزه میاید تا می افتد

 

کم میشود از پیکر او وقت برگشت

هر دست از این سردار در یکجا می افتد

 

ام البنین که نیست اما فاطمه هست

با دیدن افتادنت زهرا می افتد

 

بر چادر خاکی سرش را می گذارد

عباس با ذکر وا اُما می افتد

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در شب بیست و یکم ماه رمضان 94

[ چهارشنبه ۱۷ تیر۱۳۹۴ ] [ 17:50 ] [ توسط ]
[ ]

یه جمله روضه بی بی(س)

 

ياد داري شب عروسيمان

عرش را گلفروش من كردي

من كه يادم نمي رود اصلا

گوشواره به گوش من كردي

 **

همه ي صورتم اذيت شد

 راه من را كه بست در كوچه

جان اين بچه ها ببخش مرا

گوشواره شكست در كوچه...

[ سه شنبه ۱۶ تیر۱۳۹۴ ] [ 20:4 ] [ توسط ]
[ ]

شب زیارتی حضرت سیدالشهدا(ع)

 

خوشا به حالِ دل بی شکیب بعضی‌ها

هزار غبطه به حال عجیب بعضی‌ها

 

نمیرود ز سرِ این پرندۀ قفسی

خیال بال و پر دل‌فریب بعضی‌ها

 

قنوت وتر ... سحر ... در جوار شش گوشه...

طبیب حاذق درد غریب بعضی‌ها

 

نصیب همچو منی؛ همیشه تربت و حسرت

برات کرب و بلا، هی نصیب بعضی‌ها ...

 

دلم شکسته خدایا مرا اجابت کن

به حق حرمت امن یجیب بعضی‌ها

 

به همنشینی پاکانِ کربلا رفته

گرفته چادر من، بوی سیب بعضی‌ها

 

فاطمه معین زاده

[ سه شنبه ۱۶ تیر۱۳۹۴ ] [ 20:0 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار مناجات با امام زمان(عج) - شب قدر - محمد بیابانی

 

به حق خدای شب قدرها

بیا ای دعای شب قدرها

 

حضور تو تنها نفس می دهد

به حال و هوای شب قدرها

 

پر از التماس است و آقا بیاست

در عمق صدای شب قدرها

 

الهی نگاهی کن از روی لطف

به آقا بیای شب قدرها

 

برای تمنای روز ظهور

می افتم به پای شب قدرها

 

کمی نقد عشق و عنایت بریز

به دست گدای شب قدرها

 

مریض فراقیم یابن الحسن

تو هستی دوای شب قدرها

 

به حق علی و به حق الحسین

به این ناله های شب قدرها

 

مرا یک سحر کاش مهمان کنی

نجف کربلای شب قدرها

 

محمد بیابانی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

[ سه شنبه ۱۶ تیر۱۳۹۴ ] [ 19:59 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار مناجات با امام زمان(عج) - شب قدر - محمد بیابانی

 

بگیر تُو دستت سر و سامونم و

رها نکن حال پریشونم و

فدات بشم فقط یه بار نگام کن

منم وسط می ذارم این جونم و

**

 من نمیخام وصله ناجور بشم

با کارام از تو انقدر دور بشم

اگه قراره که روت و نبینم

بهتره از همین الان کور بشم

**

نذار که تا ابد خجل بمونم

با پای لنگم توی گل بمونم

بذار سرم رو زیر پات بذارم

نذار که آرزو به دل بمونم

**

درد داریم بده دوای مارو

بیا و کم کن شر دشمنارو

میگن درای حرما رو بستن

دوباره وا کن راه کربلارو

 **

برام همینکه روضه خونم بسه

همینکه گریه کن بمونم بسه

همینکه یک بار تا میگم حسین جان

مادرت از عرش بگه جونم بسه

**

میگن که هر هفته شب جمعه ها

روضه به پا میکنه تو کربلا

تو قتلگاه میگه غریب مادر

بمیره مادر که سرت شد جدا

 

محمد بیابانی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

[ سه شنبه ۱۶ تیر۱۳۹۴ ] [ 19:58 ] [ توسط ]
[ ]

شعر مدح مولا امیرالمومنین(ع) - محمد قاسمی

 

اين گونه اي كه تو، غرق خدا شدي

مانديم، بنده اي ! يا كبريا شدي ؟

 

هرجا كه مي رويم، آنجا تويي علي

كون و مكان شدي ارض و سما شدي

 

ما را نگاهِ تو از خاك آفريد

با اين حساب تو، باباي ما شدي

 

تا ما گدا شديم، بي ادّعا شديم

جود و كرم شدي، لطف و عطا شدي

 

سيلاب مشكلات، ما را ربوده بود

تا اينكه آمدي، مشكل گشا شدي

 

"هُمْ راكعون"شدي، "والسّابقون" شدي

هَم "إنّمايي" و، هَم "هلْ أتيٰ"شدي

 

ركن و مقام، تو، بيت الحرام، تو

در سرزمين وحي، سعي و صفا شدي

 

اي خشت، چون ادب كردي به محضرش 

حالا براي خود، ايوانْ طلا شدي

 

با درد آمديم، تسكين مان شَوي

با گريه آمديم، نورالبُكا شدي

 

اي مونس همه در وقت بي كسي

آخر خودت چرا تنها رها شدي؟

 

هنگامه ي فلق، ياد تو مي كنيم

چون در نماز صبح، حاجت روا شدي

 

اي فرق سر ز تيغ، وقتي شكافتي !

مانند مُصحفي، يكباره وا شدي ...

 

غرقاب خون خويش در بين آن گِليم

گريان روضه ي يك بوريا شدي

 

شبهاي قدر شد، همراه فاطمه

شايد روانه يِ  كرببلا شدي

 

محمد قاسمی

[ سه شنبه ۱۶ تیر۱۳۹۴ ] [ 19:56 ] [ توسط ]
[ ]

شعر مدح مولا امیرالمومنین(ع) - ایمان کریمی

 

هر دم از نادعلی سود کلان می بخشد

چه بگوییم؟ که مافوق بیان می بخشد

 

او کلیم لله محض است، که از این لقبش

ذره ای نیز به موسای شبان می بخشد

 

گر ببرند زبانش چه غمی ؟ چونکه علی

بر سر دار به تمار زبان می بخشد

 

نان و خرمای یتیمان و فقیران به خفا...

تیزی تیغ به کفار ، عیان می بخشد

 

بچه بودیم ، زمین خورده و گفتیم علی

نام او بر تن هر شیعه توان می بخشد

 

همه دیدند به هنگام رکوعش آن روز

که علی بر فقرا جنس گران، می بخشد

 

دم ایوان نجف نادعلی را خواندیم

همه دیدیم که این دم هیجان می بخشد

 

ایمان کریمی

[ سه شنبه ۱۶ تیر۱۳۹۴ ] [ 19:55 ] [ توسط ]
[ ]

برای ملاحظه اشعار مناجات با خدا اینجا کلیک کنید 

برای ملاحظه اشعار شهادت حضرت علی(ع) اینجا کلیک کنید 

[ سه شنبه ۱۶ تیر۱۳۹۴ ] [ 19:54 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار مناجات با امام زمان(عج) - نوزدهم رمضان - مهدی رحیمی

 

امروز نشستم دو سه خط نامه نوشتم

از غصه و از هجر رخت نامه نوشتم

 

آقای پس پرده پس از عرض سلامی

میخواستم از عشق بگویم دو کلامی

 

در پرده بمان تا برسد وقت ظهورت

در شهر نمانده نه حلالی، نه حرامی

 

بر سر در خوش‌رنگ مکان‌های عمومی

مانده‌ست فقط از تو در این جامعه نامی

 

این جا به خدا هیچ کسی فکر شما نیست

تنهایی و تنها نکند فکر قیامی ؟

 

پیمانه به پیمانه شب مستی و خم شد

اما غرض از نامه شب نوزدهم شد

 

میخانه همین جاست اگر قدر بدانیم

امشب شب احیاست اگر قدر بدانیم

 

تو باعث بینایی چشم تر مایی

من نامه نوشتم به تو که یاور مایی

 

در نامه نوشتم به خداوند تو سوگند

باید که شفیعم بشوی پیش خداوند

 

ای کاش نگاهم به تماشای تو باشد

در نامه‌ی امسال من امضای تو باشد

 

راهی که قرار است در امسال بگیریم

ای کاش به سمت رخ زیبای تو باشد

 

امشب شب قدر است و شب ضربت بر سر

افتاده به محرابِ دعا حضرت حیدر

 

محراب شده خونی و دنیا شده ماتم

سر برده به زانوی خودش لاله از این غم

 

بردند همه از غم تو سر به گریبان

از خاتم پیغمبر و تا حضرت آدم

 

از بس که هوا تیره شده مردم ماندند

ماه رمضان آمده یا ماه محرم؟

 

وا کرده به محراب چه قرآن نفیسی

شمشیر کثیف پسر قاتل ملجم

 

امشب شب قدر است اگر قدر بدانی

تا آخر امسال تو شاید بتوانی

 

شاید بتوانی که خودت باشی و ربت

شاید بتوانی دل خود را بتکانی

 

مهدی رحیمی

[ یکشنبه ۱۴ تیر۱۳۹۴ ] [ 17:5 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار مناجات با امام زمان(عج) - یوسف رحیمی

 

عمري گذشت و کوچه کوچه دربدر بودم

آواره‌اي از بادها آواره‌تر بودم

 

يک عمر مثل يک غريبه زندگي کردم

از بس‌که از حال دل خود بي‌خبر بودم

 

هر شب من و دلواپسي، هر شب من و حسرت

تا صبح در تنهايي خود غوطه‌ور بودم

 

دل بستم اين دلبستگي بيچاره‌ام کرده

اي کاش در دنيا فقط يک رهگذر بودم

 

از دست دنيا اين همه بازي نمي‌خوردم

آري! اگر در فکر دنياي دگر بودم

 

ناگاه وقت رفتن است و آه دلتنگم

اي کاش گاهي هم به ياد اين سفر بودم

 

چشم انتظاري ماند و من، تا آخر اين راه

يک عمر از حال عزيزم بي‌خبر بودم...

 

یوسف رحیمی

[ یکشنبه ۱۴ تیر۱۳۹۴ ] [ 17:4 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار مناجات با امام زمان(عج) - ماه رمضان - محمد بیابانی

 

دلمرده ایم و یاد تو جان می دهد به ما

قلبیم و بودنت ضربان می دهد به ما

 

ماه خدا دومرتبه بی ماه روی تو

دارد بشارت رمضان می دهد به ما

 

برگرد! ای که لحظه ی افطار، عاقبت

یک روز دست های تو نان می دهد به ما

 

روزی سه بار غرق غریبی و بی کسی ست

حسی که بی تو وقت اذان می دهد به ما

 

این ماه، فرصتی ست که باز عاشقت شویم

ماه خدا دوباره زمان می دهد به ما

 

امسال میهمان جد تو هستیم، جان حسین

نامی که اشک های روان می دهد به ما

 

حالا که سفره، سفره ی عشق است پس خدا

هرچه بخواهد این دلمان می دهد به ما

 

بی شک حواله همه امسال کربلاست

مزدی که آخر رمضان می دهد به ما

 

محمد بیابانی

[ یکشنبه ۱۴ تیر۱۳۹۴ ] [ 17:2 ] [ توسط ]
[ ]

شعر مدح مولا امیرالمومنین(ع)

 

ذکر یاحیدر به جانم نور ایمان ریخته

یا علی گفتم که دیدم قلب قرآن ریخته

 

می برد از ناودان کعبه ام دل بیشتر

آب باران نجف که زیر ایوان ریخته

 

مانده ام با لافتی الا علی جبریل را

از دهان منکرانت چند دندان ریخته

 

تو تعارف کرده ای از خرمای نخلستان خود

بعد دیدم فاطمه در سفره ام نان ریخته

 

مزه‌ی چای نجف بی خود نمی‌چسبد به دل

فاطمه با دست خود باده به این جان ریخته

 

در قیام و در قنوت و در سلام هر شبش

از لب زهرا فقط ذکر علی جان ریخته

 

نخل‌ها و چاه‌ها  ارزانی اهل عراق

اشک هایش را ؛ خدا در آب ایران ریخته

 

از نجف تا کربلا از کربلا تا کاظمن

نقشه‌ی راه مرا شاه خراسان ریخته

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در شب هفدهم رمضان 94

[ یکشنبه ۱۴ تیر۱۳۹۴ ] [ 17:1 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار شب قدر

برای ملاحظه سری اول اشعار مناجات با خدا اینجا کلیک کنید 

برای ملاحظه سری دوم اشعار مناجات با خدا اینجا کلیک کنید

** 

برای ملاحظه اشعار شب نوزدهم ماه رمضان اینجا کلیک کنید

[ یکشنبه ۱۴ تیر۱۳۹۴ ] [ 16:49 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار ولادت حضرت امام حسن مجتبی(ع)

 

اشعار ولادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) - محمد حسین رحیمیان 

 

نوکر حلقه به گوشیم و اسیر حسنیم

گره کور نداریم فقیر حسنیم

نسل در نسل همه خاک مسیر حسنیم

کشته و مرده فرزند صغیر حسنیم

 

پیرو راه حسینیم و پریشان حسن

همه گویند به ما بی سر و سامان حسن

 

در دل مادرمان فاطمه جایی داریم

منصب نوکری شاه وفایی داریم

از عنایات حسن نان و نوایی داریم

خودمانیم چه روزی و بهایی داریم

 

روی هر شاپرکی را به خدا کم کردیم

رمضان تا رمضان دور حسن می گردیم

 

حال دادند به ما باز چه بی اندازه

تازه شد ماه خدا حال و هوایش تازه

رمضان از قدمش گشت پر از آوازه

شده استان کرم صاحب یک دروازه

 

باز هم خیره کننده شده این شادی دل

آمده روز شریف حسن آبادی دل

 

دست و دل بازترین مرد در این دنیا اوست

اولین معجزه فاطمه و مولا اوست

دل پر از شوق گدایی است اگر آقا اوست

بانی تا ابد خیریه زهرا اوست

 

همه فخر حسین است علمداری او

الگوی حضرت عباس وفاداری او

 

ارث پیغمبری اش دلبری و آقایی است

مثل بابا دل او قیمتی و زهرایی است

قمر فاطمه و یوسف هر لیلایی است

عاشقش هر که نشد عاقبتش رسوایی است

 

دلبران روی زمین هر چه بگردند زیاد

تا حسن هست نباید به کسی دل را داد

 

اوج آنجاست که کوبیده شده پرچم او

باغ رضوان خدا گوشه ای از عالم او

هرکسی مرد خدا هست شده آدم او

هر دل بی سر و پایی نشود محرم او

 

عاشق معرفتش فاطمه و شاه حنین

دست بر دامن او زینب و عباس و حسین

 

کیست مانند حسن مومن و تسلیم خدا

در دلش مثل علی نیست به جز بیم خدا

ثروتش مثل خدیجه شده تقدیم خدا

کافی دشمن او سوره تحریم خدا

 

صلح او کنده ز جا پرچم شیطانی را

حیدری گشت ز غوغای سکوتش دنیا

 

هیچ مردی به جهان مثل حسن تنها نیست

دیده ای نیست که از بی کسی اش دریا نیست

شب عید است ولی دور و برش غوغا نیست

حال پیغمبر و زهرا و علی طوفانیست

 

علت غربتش این است که سرباز علی است

پهلوان جمل و یار سرافراز علی است

 

محمدحسین رحیمیان

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱۰ تیر۱۳۹۴ ] [ 16:21 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار مناجات با امام زمان(عج)

 

نشسته ایم به راهت چه میکنی با ما ؟

تو شاه و ما همه رعیت چه میکنی با ما ؟

 

کنون که عمر گران صرف آرزوها شد

رسیده ایم ته خط چه میکنی با ما ؟

 

همیشه اولویت را به این و آن دادیم

شدیم غرق خجالت چه میکنی با ما ؟

 

جواب بد شدن ما نگاه لطف تو بود

چه کرده ایم برایت... چه میکنی با ما...

 

سریع میگذرد زندگی چه خوب و چه بد

در ازدحام قیامت چه میکنی با ما

 

سه چهار روز همه زائر رضا بودیم

 به خاطر دل حضرت چه می‎کنی با ما

 

به زیر قُبّه‎ی آقا که می‎روی شب‎ها

 در آن زمان اجابت چه می‎کنی با ما

 

در آن زمان که گرفتار کار خود هستیم

بگو برای شفاعت چه میکنی با ما

 

منی که آمدم و گریه بر حسین کردم

به خاطر دل حضرت چه میکنی با ما ؟

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در زیارت عاشورا 29/2/94

[ دوشنبه ۸ تیر۱۳۹۴ ] [ 15:53 ] [ توسط ]
[ ]

برای ملاحظه اشعار ماه مبارک رمضان اینجا کلیک کنید 

[ دوشنبه ۸ تیر۱۳۹۴ ] [ 15:50 ] [ توسط ]
[ ]

آغاز به کار

با سلام و عرض احترام و البته آرزوی قبولی طاعات و عبادات

بعد از شهادت حضرت زینب(س) بود که سرورهای بلاگفا دچار مشکل شد و اجازه دسترسی به همه کاربران غیر ممکن شد ، از طرفی به علت اینکه نسخه های آرشیوی اشعار این چند سال رو هم بلاگفا پشتیبانی نمیکرد امکان راه اندازی شعبه دوم وبلاگ شعرشاعر وجود نداشت ،  بعد از چندین مرتبه پیاپی که وعده داده میشد که در حال برطرف کردن مشکل هستند الحمدلله از امشب انگار مشکل برطرف شده 

انشالله اگه مشکلی نباشه از فردا پس فردا ( شنبه و یکشنبه 6 و 7 تیر ) به روز خواهم شد

**

تشکر و قدردانی

بنده حضورم در این وبلاگ ، مجازی است و با اکثر دوستان و مخاطبان نیز ارتباط مجازی دارم ، طبعا با پیش آمدن این مشکل کمی دچار مشکل شدم اما صمیمانه از همه کسانی که در این مدت با بنده ارتباط برقرار کردند و جویای عدم بروز رسانی وبلاگ شدند تشکر میکنم . انشالله جبران کنم 

**

التماس دعا در این شب ها دارم

[ جمعه ۵ تیر۱۳۹۴ ] [ 23:0 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار ماه مبارک رمضان - اشعار مناجات با خدا

 

اشعار ماه مبارک رمضان – اشعار مناجات با خدا – علی اکبر لطیفیان

 

یک قطره اشک شرم مرا "یم" حساب کرد

کوثر حساب کرد، و زمزم حساب کرد

 

آه یکى گرفت ، به پاى همه نوشت

ما باهم آمدیم که با هم حساب کرد

 

با این خدا هر آنکه طرف شد ضرر نکرد

یک دم صدا زدیم, دمادم حساب کرد

 

پیش کریم ، دست به جیبم نمیبرم

خرج من است، کیسه حاتم حساب کرد

 

کارم اگر نداشت پس اینجا چه میکنم

منت سرم گذاشت مرا هم حساب کرد

 

مقصد عبودیت که نباشد، نمیشود

حتى روى عبادت بلعم حساب کرد

 

معلوم بود آبرویم را نمیبرد

از اولش گناه مرا کم حساب کرد

 

اول بنا نداشت حسابم کند ولى

وقتى که دید فاطمه دارم، حساب کرد

 

ما را اگر خدا نخرد، میخرد على

باید به روى شاه دو عالم حساب کرد

 

این گریه قابلیت غفران نداشت که...

پس روى گریه هاى محرم حساب کرد

 

فرمود "بالحسین" بگو،گفتم و خرید

یعنى مرا دومرتبه آدم حساب کرد

 

چیزى نمانده بود که بیرونمان کنند

ممنون حیدریم که درهم حساب کرد

 

علی اکبر لطیفیان

 

********************

 

اشعار ماه مبارک رمضان – اشعار مناجات با خدا

 

آخرین شبهاست کم کم رفع زحمت می‌کنیم

جیبمان خالیست احساس خجالت می‌کنیم

 

بین مسجد بیشتر باخود تعلق می‌بریم

حق صاحبخانه را کمتر رعایت می‌کنیم

 

هرچه روزی می‌دهی خرج معاصی می‌شود

ما فقط سواستفاده از رفاقت می‌کنیم

 

بیشتر دارد اجل سر به جوانان می‌زند

پس چرا ما اینقدر داریم غفلت می‌کنیم؟

 

کار دنیا را ببین که متهم شاکی شده

جای تو ما دائما از تو شکایت می‌کنیم

 

 سهم ما از قال صادق‌ها به این و آن رسید

وقت منبر هم فقط داریم صحبت می‌کنیم

 

ذره ای دربندگی سختی نمی‌بینیم ما

روز و شب جای ریاضت استراحت می‌کنیم

 

نهی از منکر نکردن معنی اش این می‌شود

از فساد و بی حیایی‌ها حمایت می‌کنیم

 

عمر ما موقوفه عشق حسین و کربلاست

هرچه را داریم یکجا خرج هیئت می‌کنیم

 

خاک خاک کربلا باشد غذاهم می‌شود

روزه را افطار با یک ذره تربت می‌کنیم

 

از حرم تا قتلگه زینب تماما پیرشد

گریه بر خم بودن آن قد و قامت می‌کنیم

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در شب بیستم و هفتم رمضان 94

 

********************

 

اشعار ماه مبارک رمضان – اشعار مناجات با خدا

 

دلم شکسته مرا باز بی صدا بخرید

رسیده ام به  ته خط از ابتدا بخرید

 

شریک نفس شدن ورشکستگی دارد

کمک کنید کمی از گناه ما بخرید

 

چقدر این رمضان‌ها بیاید و برود

نمی روم پی کارم دوباره تا بخرید

 

تمام شد من بیچاره ماندم و تو فقط

کسی که بی کس و تنهاست را جدا بخرید

 

سریع اگر نخرید آبروی من رفته

به خاطر زهرا هم که شده مرا بخرید

 

به حکم جابر العظم الکثیر هم که شده

ضرر کنید اگر می‌شود گدا بخرید

 

به یاد مرگ نیفتادم و دلم مرده

به حمد و سوره برای دلم شفا بخرید

 

جنازه ام به زمین مانده است بردارید

مرا به خاطر سلطان کربلا بخرید

 

دل مرا دم  باب الجواد هم ببرید

که آبروی مرا محضر رضا بخرید

 

همان دلی  که من ارزان فروختم به همه

کریم کرده ضمانت خود شما بخرید

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در شب بیست و هشتم رمضان 94

 

**********************

 

اشعار ماه مبارک رمضان – اشعار مناجات با خدا

 

مثل طفلی می‌نشینم گریه زاری می‌کنم

تا در آغوشم نگیری بی قراری می‌کنم

 

با تو بعضی وقت‌ها سازمخالف می‌زنم

با تو بعضی وقت‌ها ناسازگاری می‌کنم

 

هرچه هم اصرار کردم حاجت من را نده

شاید اصلاً روی شَری پافشاری می‌کنم

 

روزه می‌گیرم ولیکن چشم و گوشم روزه نیست

روزها من هم به نوعی روزه خواری می‌کنم

 

توبه با گریه ثمر دارد که من با اشک هام

بذرهای توبه ام را آبیاری می‌کنم

 

جای من بین گلستان مناجات تو نیست

بین این گلها چقدر احساس خاری می‌کنم

 

بعد ازاین دور تو می‌گردم فقط نه دیگران

دیگران را دارم از دورم فراری می‌کنم

 

چون که می‌بینم علی را لحظه جان دادنم

پس برای دیدنش لحظه شماری می‌کنم

 

روز محشر لحظه ای مهلت دهی لب وا کنم

یا علی می‌گویم و داد و هواریمی‌کنم

 

در قیامت می‌نشینم باز در سوگ حسین

می نشینم گوشه ای و سوگواری می‌کنم

 

من که با سینه زدن دنیا قیامت کرده ام

پس تماشا کن صف محشر چه کاری می‌کنم

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در شب بیست و ششم رمضان 94

 

********************

 

اشعار ماه مبارک رمضان – اشعار مناجات با خدا

 

بازی دنیا زعمرم زود فرصت را گرفت

قبله ام گم شد کم آوردم لیاقت را گرفت

 

گریه و حال نماز صبح‌های من چه شد؟

خواب شیرین سحر فیض عبادت را گرفت

 

از صغیره شد شروع و به کبیره ختم شد

جرأت عاصی شدن از من خجالت را گرفت

 

یارفیق لا رفیق له حلالم کن اگر

بین ما بار گناهانم رفاقت را گرفت

 

نور مولا نیست دیگر درمیان سفره ام

بی خیالی در ادای خمس برکت را گرفت

 

نیم دین را به حیا دادند کارم سخت شد

مستی از انجام معصیت نجابت را گرفت

 

ذکر و استغفار و توبه دست جمعی بهتر است

باخت این شب‌ها کسی که کنج عزلت را گرفت

 

مادری میگفت فرزند شهیدش عاقبت

درهمین ماه خدا اذن شهادت را گرفت

 

لذت افطار با خرمای نخل کربلاست

خوش بحال هرکه از زهرا زیارت را گرفت

 

یا غیاث المستغیثین گفت و پاسخ داده شد

نیزه ای روی لب خشکش اجابت را گرفت

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در شب هشتم رمضان 94

 

********************

 

اشعار ماه مبارک رمضان – اشعار مناجات با خدا- رضا دین پرور

 

همین که دید شکسته زِ بی کسی پرِ من

کشید دست نوازش به گونه ی تر من

 

خدا گناه مرا هر چند که بود ندید

گذاشت بین ملائک چه منّتی سر من

 

به قدر وسعت هر شب به حقِ لیله ی قدر

گذاشت رحمت خود را خودش برابر من

 

نمی شود که نبخشیده رد کند ز صراط

که ایستاده علی روی پل جلوتر من

 

هنوز منتظرم ذوب عشق او بشوم

هنوز آتش دوزخ نگشته باور من

 

مقدّرات مرا گریه بر حسین نوشت

گرفت دست مرا توبه ی مکرر من

 

به عزت و شرف روضه ها حسین حسین

شود جواب سئوال نکیر و منکر من

 

حساب میکشد اما خیال من جمع است

چه دیدنی بشود با حسین، محشر من

 

نگاه من به غروب است و گریه در عرفه

اگر که حاجت مرا نداده بهتر من

 

به کاظمین بود سوی چشمم این شب‎ها

چه جانگداز شود روضه‎های آخر من

 

فدای آ نکه صدا زد به قعر زندانی

که حال من شده اکنون شبیه مادر من

 

همیشه لحظه افطار«سِندیِ» ملعون

نثار کرده فقط ناسزا به محضر من

 

به روی گردن من رد چند زنجیر است

خدا کند نرسد این خبر به دختر من

 

رضا دين پرور

 

********************

 

اشعار ماه مبارک رمضان – اشعار مناجات با خدا- ایمان کریمی

 

حاصل ابر که باران بشود می ارزد

بر تن دشت اگر جان بشود می ارزد

 

کاش این دل بشود فرش به زیر قدمت

دل ما قالی کرمان بشود می ارزد

 

"واسعُ المَغفِره" یعنی که کرمخانه ی دوست

وسعتش ملک سلیمان بشود می ارزد

 

بین هر چیز که خوب است در این ماه خدا

بنده مأنوس به قرآن بشود می ارزد

 

نفس اماره که شیطان درون است، اگر

یک سحر راهی زندان بشود می ارزد

 

برگه ی رفتن تا کرب و بلا در این ماه

صادر از سمت خراسان بشود می ارزد

 

سفره گسترده و نعمت چه فراوان، اما

بنده بر روضه که مهمان بشود می ارزد

 

بر لب آب اگر ساقی عطشان حرم

یاد ارباب پریشان بشود می ارزد

 

ایمان کریمی

برگرفته از وبسایت بی پلاک

 

********************

 

اشعار ماه مبارک رمضان – اشعار مناجات با خدا – علی اکبر لطیفیان

 

بر روی دستم غیر خاکستر نیاوردم

شرمنده ام حالا که بال و پر نیاوردم

 

تو بی محلی کردی و من ریختم در خود

اما صدایش را همیشه در نیاوردم

 

من به شما یک جان ناقابل بدهکارم

 چیزی از این بهتر نبود آخر نیاوردم

 

از چه مرا در پشت این در معطلم کردی

اصلاً شما گفتيد سر من سر نياوردم؟!

 

كار خودش را كرد آن يكبار دل دادن

يك بار دل آوردم و ديگر نياوردم

 

تكليف ديوانه بلاتكليفي اش باشد

من نيز تكليفي از اين بهتر نياوردم

 

من هر كه را آوردم اينجا از غلامان شد

يعني در اين خانه بجز نوكر نياوردم

 

اين خانواده نوكرانش محترم هستند

من بي طهارت نامي از قنبر نياوردم

 

كوه گناهي را به كاهي گاه ميبخشند

آخر من از كار شما سر در نياوردم

 

خيلي دلش ميخواست يك شب كربلا باشم

من آرزوي مادرم را برنياوردم...

 

علی اکبر لطیفیان

 

********************

 

اشعار ماه مبارک رمضان – اشعار مناجات با خدا – یاسر مسافر

 

چقدر تشنگی لحظه افطار خوش است

چقدر عرض ادب ساحت دلدار خوش است

 

سحر و نم نم باران و کمی حال دعا

اگر آن لحظه شود موعد دیدار خوش است

 

سر لیلی بنویسید سلامت بادا

سر مجنون بنویسید روی دار خوش است

 

درد اگر از غم هجران تو باشد بهتر

و به درمان نرسد عاشق بیمار خوش است

 

به سلامی به کلامی نفس غمگینی

گفتن از خشکی لب های رخ یار خوش است

 

دم افطار چقدر بغض گلو گیر من است

اصلا آن لحظه فقط ذکر علمدار خوش است

 

به همان دست علم گیر و همان مشک تهی

روز محشر اگر او هست خریدار خوش است

 

به همان خواهر مظلومه که آهش میگفت

دیدن اهل حرم بر سر بازار خوش است

 

به تلظی علی اصغر ارباب قسم

روزی کرببلا دست علمدار خوش است

 

یاسر مسافر

 

********************

 

اشعار ماه مبارک رمضان – اشعار مناجات با خدا – حسین ایزدی

 

بلا رسیده ز یار و همین دوای من است

بلا عنایت محض است و اعتلای من است

 

بلا نگاه طبیب است بر مریضی دل

اگر چه تلخ ولی مایه ی شفای من است

 

شکسته ظرف مرا تا خدا خدا بکنم

که اسم اعظم او بین ناله های من است

 

خدا خدای من از جانب خدای من است

بلا (بلی) خدا بعد ربَّنای من است

 

هزار مرتبه پیمان شکسته ام، اما ...

)برو) نگفته به من، مهربان خدای من است

 

بدون جام بلا، کربلا نمی بخشند

دلی که صاف شده شرط کربلای من است

 

کمی ز غصه ی قلب امام عصر بده

شریک غصه شدن، راه ارتقای من است

 

حسین ایزدی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

[ چهارشنبه ۲۴ تیر۱۳۹۴ ] [ 12:6 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار شهادت حضرت علی(ع)

 

اشعار شهادت حضرت علی(ع) – محمد کیخسروی

 

باز کن چشم ترت را که تنم میلرزد

حرف رفتن نزنی که بدنم میلرزد

لب اگر باز کنم من، سخنم میلرزد

رحم کن، پای تو دارد حسنم میلرزد

 

نکند فکر رهایی به سرت افتاده

نکند شوق پریدن به پرت افتاده

 

همسرت نیست اگر، دختر تو مانده پدر

مثل پروانه به دور سر تو مانده، پدر

حسرت دست نوازشگر تو مانده پدر

بر دلم، داغ شب آخر تو مانده پدر

 

خواندم از چشم تو که میل به مادر کردی

هوس خوردن یک جام ز کوثر کردی

 

اندک اندک غم پرواز تو باور کردم

یک دل سیر نگاهت دم آخر کردم

گریه بر زردیِ روی تو و بستر کردم

یاد آن میخ در و کوچه و مادر کردم

 

عمق زخم سر تو آمده پای ابرو

میکند زخم سرت گریه به زخم پهلو

 

آتشِ داغ تو بر جانِ نگاهم کردند

تو چه گفتی؟ که همه خانه نگاهم کردند

با اباالفضل غریبانه نگاهم کردند

همه با غیرت مردانه نگاهم کردند

 

در دل خویش برای غم من زار زدی

حرفهایی ز سر کوچه و بازار زدی؟

 

اغلب شهر هواخواه شب قَد قُتِلند

کوفیان مشتریِ بی ادب خاک و گِلند

سنگها سنگ دلِ سنگ دلِ سنگ دلند

دخترانت سر بازار تماماً خجلند

 

همه را من ز دو چشم تر تو میخوانم

تو نگو! مادر من گفته، خودم میدانم

 

محمد کیخسروی

برگرفته از سایت بی پلاک

 

***********************

 

اشعار شهادت حضرت علی(ع) – موسی علیمرادی

 

بابای دهر دست من و دامن شما

آقا یتیم می شوم از رفتن شما

 

با جرم اینکه دوره تان نیستم , نشد

تا سر نهم شبی به سر دامن شما

 

در روضه کاش جان بدهم از غمت مگر

در یک زمان کفن بشوم با تن شما

 

عالم نداشت جامه ی در شأنتان علی

جانم فدای وصله پیراهن شما

 

دربین قبر منتظر دامن توام

افتاده زحمت سر من گردن شما

 

امشب غمت به دست فلک ابر میدهد

دارد حسن به خواهر خود صبر میدهد

 

انگار شام عمر تو بابا سحر شده

از غصه تو زینب تو محتضر شده

 

آنقدر دور بستر تو لطمه میزنم

تا دیده واکنی به من خون جگر شده

 

بابا دو روزه جسم تو را زهر آب کرد

مانند فاطمه تن تو مختصر شده

 

خون روی چشم تو چقدر لخته میشود

انگار زخم فرق سرت باز تر شده

 

آن پارچه که زخم تو را بسته ام به آن

واکردنش خدا چه قدر دردسر شده

 

از گریه های دخترت عالم به غم نشست

یک تیغ دشمنت زد و زینب چنین شکست

 

وای از دمی که روی تل آمد به چشم دید

هر کس رسیده  دشنه  و شمشیر می کشید

 

برگشت سمت شهر مدینه به گریه گفت

یا مصطفی برس تو به فریاد نا امید

 

این کشته‌ی فتاده به هامون حسین توست

از جور دشمنت شده اینگونه او شهید

 

باقی نمانده است دگر پیکری از او

از بس که تیغ از تن او یاس و لاله چید

 

با آنکه شاه بی رمق افتاد روی خاک

دشمن مگرکه از سر او دست می کشید

 

یک عمر هم که گریه کنم باز هم کم است

هر روز و شب برای غلامت محرم است

 

موسی علیمرادی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

***********************

 

اشعار شهادت حضرت علی(ع)

 

پشت در با شتاب می آیند

همه با اضطراب می آیند

جمع این کودکان شیر به دست

بعدها با شراب می آیند

**

بیشتر میشوند آینده

درد سر میشوند آینده

همه ی کاسه های شیر

تشت زر میشوند آینده

**

روزتان تار میشود اینجا

کار دشوار میشود اینجا

سال ها بعد در نبود من

کوچه ، بازار میشود اینجا

**

راه را نیزه دار میگیرد

نظرم را غبار میگیرد

مادری پای نیزه دستش را

طرف شیرخوار میگیرد

**

شاید این تیغ هم ، سنان بشود

یک سه شعبه سه پر ، کمان بشود

یا که شاید از آن درآید نعل

تا مگر حرف استخوان بشود

**

شاید هر لحظه امتحان بشود

هم سپر ، نعل ، هم کمان بشود

یا که شاید حوالی گودال

خنجرِ دست ساربان بشود

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

***********************

 

اشعار شهادت حضرت علی(ع)

 

آنها که با غذای علی قد کشیده اند

خرما به سوی دختر او پرت می‌کنند

 

با قصد قرب یک صد و ده سنگ تیز را

یک مرتبه سوی او پرت می‌کنند

 

از پشت بام خانه شان بی حجاب ها

آتش به سوی معجر او پرت می‌کنند

 

خرمای نخل‌ها که در این کوچه کاشتی

بیا و ببین جلوی پای زینب پرت می‌کنند

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در شب بیستم رمضان 94

 

***********************

 

اشعار شهادت حضرت علی(ع)

 

باز هم خانه و یک بستر خون آلوده

زنده شد خاطره‌ی مادر خون آلوده

 

شیر مرد اُحد افتاده کجایی زهرا

تا ببندی سر این حیدر خون آلوده

 

این سر و صورت خونین هم ارثی شد

بعد از آن کوچه و نیلوفر خون آلوده

 

ریشۀ هرچه بلا آن در و دیوار شده

سینۀ مادر و میخ در خون آلوده

 

دور زینب همه هستند همه مَحرم ها

وای از کرببلا و پر خون آلوده

 

با لبانی که ترک خورده به گودال آمد

بوسه زد با قد خم حنجر خون آلوده

 

خوب شد خورد به تاریکی شب غارت ها

جمع شد قافله ای دختر خون آلوده

 

می فروشند در این کوفه سر بازارش

گوشوار و سپر و معجر خون آلوده

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در شب بیستم رمضان 94

 

***********************

 

اشعار شهادت حضرت علی(ع)

 

خوردی زمین گمان کنم پانمی شوی

باید که خوب‌تر شوی اما نمی‌شوی

 

دستار زرد، گریه کن روی زرد توست

تب کرده ای شدید و مداوا نمی‌شوی

 

ام البنین برتو فقط گریه می‌کند

دل، بی قرار مادر سقا نمی‌شوی

 

تسبیح دستِ مادرم امشب به دست توست

یک لحظه فارغ از غم زهرا نمی‌شوی

 

آورده اند شیر برایت یتیم ها

بی اعتنا به گریه‌ی آنها نمی‌شوی

 

دیگر اذان مأذنه را دم نمی‌دهی

جانی دوباره برتن عالم نمی‌شوی

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در شب بیستم رمضان 94

 

***********************

 

اشعار شهادت حضرت علی(ع) – محمد حسین رحیمیان

 

ای ولی نعمت من، دلبر و دلدار علی

می زند هر نفسم نام تو را جار علی

هیچ کس جز تو مرا نیست خریدار علی

کمکم کن بشوم میثم تمار علی

 

آمدم کار مرا باز تو راه اندازی

وقت آن است به این بنده نگاه اندازی

 

از تو یک عمر فقط لطف و محبت دیدم

یا علی گفتم و یک عالمه رحمت دیدم

دم به دم بر سر این سفره عنایت دیدم

از غلامان تو آن قدر کرامت دیدم

 

معجزه می کند آنکه به تو وابسته شود

به محب تو محال است دری بسته شود

 

وای از غصه جانسوز جدایی نجف

نرود از دل من میل گدایی نجف

منم آقا همه ایام هوایی نجف

مردم از دوری ایوان ِطلایی نجف

 

کاش من صحن تو را با مژه جارو بکشم

سحری در حرمت از ته دل هو بکشم

 

آمدم سوی تو ای شاه به قصد یاری

اشک چشمم شده از بی کسی تو جاری

ای که بوده روی دوش تو غم بسیاری

کمرت تا شده بود از غم بی عمّاری

 

چون تو مظلوم در این ارض و سما نیست علی

حق تو این همه غربت به خدا نیست علی

 

از چه بستند ید بت شکنت را ای وای

دیده ای سوختن یاسمنت را ای وای

پیر کردند تو را و حسنت را ای وای

شرم از فاطمه لرزاند تنت را ای وای

 

بین دیوار و دری زندگی ات ریخت بهم

زخم شد بال و پری زندگی ات ریخت بهم

 

آسمان ها همه از داغ تو گریان آقا

کوفه آورد به روی لب تو جان آقا

گفت کافر به شما بنده شیطان آقا

وای من کشت تو را حافظ قرآن آقا

 

عرش لرزید به خود تا که شکستند سرت

شد همین ضربه ولی مرهم زخم جگرت

 

رفتی و زینب و کلثوم تو دلگیر شدند

حسنین تو علی زخمی تقدیر شدند

«آن یتیمان که سر سفره تو پیر شدند

لب گودال رسیدند، همه سیر شدند»

 

کوفه این بار غلام طمع گندم شد

زیر نیزه تن زخمی حسینت گم شد

 

محمد حسین رحیمیان

برگرفته از سایت بی پلاک

 

***********************

 

اشعار شهادت حضرت علی(ع) – حسن لطفی

 

كیست این مرد كه شب كیسه ی خرما می برد

روز می آمد و از سینه نفسها می برد

كیست این مرد كه تا تیغ به بالا می برد

رزم را با مدد از حضرت زهرا می برد

 

این خدا نیست ولی مقصدِ هر راه است این

اَشهدُ اَنَّ علیّاً ولیّ الله است این

 

كیست این شیر كه از خصم جگر در آورد

از میانِ كمرش تیغِ دوسر در آورد

از دلیرانِ عرب جمله پدر در آورد

یا علی روز و شب و شمس و قمر می گویند

 

ها علی بشرٌ کیف بشر می گویند

گاه دریا و گهی بارش و باران می شد

 

گاه بابای یتیمان دلِ ویران می شد

به سرِ دوش گهی مَركبِ طفلان می شد

خوشیِ كاسۀ  شیر و كفی از نان می شد

مثلِ ما حیف یتیمان همگی تنهایند

 

همگی منتظرِ آمدنِ بابایند

وای از امروز حسن گوشۀ بستر افتاد

 

باز هم یادِ غمِ بسترِ مادر افتاد

خواهر افتاد زمین تا كه برادر افتاد

یادِ روزی كه رویِ مادرشان دَر افتاد

 

هیزم و آتش و كابوس عجب بد دردی است

ضربِ نا مَحرم و ناموس عجب بدر دردی است

 

قنفذ از راه از آن لحظه كه آمد می زد

تازه می كرد نفس را و مجدد می زد

وای از دستِ مغیره چقدر بد می زد

جای هر كس كه در آن روز نمی زد می زد

 

آخرین حرفِ علی  بود خواهش می كرد

زینبش را به اباالفضل سفارش می كرد

 

زینبش  ماند ببیند غمِ حنجرها را

ماند تا داد كِشد غارتِ پیكرها را

تا كند جمع تنِ پارۀ اكبرها را

كرد محكم گرهِ معجرِ دخترها را

 

دید در گودی گودال حرامی ها را

تبر كوفی و سر نیزۀ شامی ها را

 

حسن لطفی

 

***********************

 

اشعار شهادت حضرت علی(ع)

 

این دستهای بسته برایم وبال شد

آخر تو را مقابل من مردها زدند

 

روی تو دیگر آن روی قبلی نمی‌شود

سیلی به هر دوگونه تو بی هوا زدند

 

مولای بدر و خیبرم اما چه فایده

در وقت احتیاج دو بازو بسته شد

 

زهرا گرفته بود عبای مرا به دست

از بس غلاف خورد دودستش شکسته شد

 

سی سال شب‌ها روضه زهرا گرفته ام

شب‌های عمرم را همه احیا گرفته ام

 

در بین نخلستان کوفه جاگرفته ام

 شکر خدا که اذن مرگم را گرفته ام

 

زهرای من در آسمان‌ها هم خبر شد

دیگر زمان دیدنش نزدیکتر شد

 

جان می‌دهم اما به فکر کربلایم

 دلواپسی دارم برای بچه هایم

 

 ای کاش می‌شد روز عاشورا بیایم

آخر من به فکر گلوی شاه سر جدایم

 

تا که به اشک دخترم لشگر نخندد

تا که دستان او را دشمن نبندد

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در شب اول رمضان 94

 

***********************

 

اشعار شهادت حضرت علی(ع) – وحید قاسمی

 

کیسه های نان و خرما خواب راحت می کنند

دستهای پینه دارش استراحت می کنند

 

نخلها از غربت و بغض گلو راحت شدند

مردم ازدست ِ عدالتهای او راحت شدند

 

ای خوارج،بهترین فرصت برای دشمنی ست

شمع بیت المال را روشن کنید، او رفتنی ست

 

درد را با گریه های بی صدا آزار داد

با لباس نخ نمایش، کوفه را آزار داد

 

مهربانی نگاهش حیف مشگل ساز بود

روی مسکین ها در دارالخلافه باز بود

 

دشمنانش درلباس ِ دوست بسیارند و او

بندگان کیسه های سرخ دینارند و او

 

ساده گی سفره اش خاری به چشم شهر بود

 مرتضی با زرق و برق زندگی شان قهر بود

 

نیمه شبها کوچه ها را عطرآگین می کند

درعوض،درحق ِ او هرخانه نفرین می کند

 

حرص اهل مکر، از بنده نوازی علی ست

داستان بچه هاشان بی نمازی علی ست

 

گام درراه ِ فلانی وفلان برداشتند

ازاذان ها نام او را مغرضان برداشتند

 

جرم سنگینی ست، برلب خنده را برجسته کرد

چاه ها دیدند مولا خستگی را خسته کرد

 

جرم سنگینی ست،تیغ ذوالفقاری داشتن

زخمها ازبدر و خیبر یادگاری داشتن

 

جرم سنگینی ست،ازغم کوله باری داشتن

مثل پیغمبرعبای ِ وصله داری داشتن

 

جرم سنگینی ست، بر تقدیرحق راضی شدن

با یتیمان روزهای گرم همبازی شدن

 

جرم سنگینی ست،جای زر، مقدر خواستن

در دو دنیا خیرخواهی ِ برادر خواستن

 

جرم سنگینی ست، دردل عشق زهرا داشتن

سالها درسینه داغ کهنه ای را داشتن

 

هیچ طوفانی حریف عزم سکانش نبود

تیغ تیزابن ملجم قاتل جانش نبود

 

پشت در، آیینه اش را سنگ غافلگیرکرد

زخم بازویی، امیرالمومنین را پیرکرد

 

مرگ سی سال است بر او ، خنجر از رو می کشد

هرچه مولا می کشد، از درد پهلو می کشد

 

وحید قاسمی

 

***********************

 

اشعار شهادت حضرت علی(ع) – علی اکبر لطیفیان

 

سخت است پیش پای مردم با سر افتادن

و سخت تر از آن به پیش دختر افتادن

 

ما که تو را با لافتایت می شناسیمت

اصلاً نمی آید به تو در بستر افتادن

 

داری سفارش می کنی ما را به عباست

خیلی خیالم جمع شد از معجر افتادن

 

گفتی اسیرم می کنند اما نگفتی تو

از خنجر کندی به روی حنجر افتادن

 

اما نگفتی از روی مرکب زمین خوردن

اما نگفتی از بلندی با سر افتادن

 

خیلی برای دخترت سخت است هنگام

با نیزه ای بر نیزه های دیگر افتادن

 

ای وای از پیراهن غارت شده، بعدش

دنبال غارت کردن انگشتر افتادن

 

فرمود: آب، اما به پهلویش لگد می زد

 ای داد بیداد از به جان پیکر افتادن

 

انصاف نیست این گونه پیش چشم خواهرها

با چکمه روی بوسه پیغمبر افتادن

 

ای وای از شام غریبان و بیابان و...

 در زیر پاها چادر یک دختر افتادن

 

 علي اكبر لطيفيان

[ سه شنبه ۱۶ تیر۱۳۹۴ ] [ 19:51 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار ماه مبارک رمضان - اشعار مناجات با خدا

 

اشعار ماه مبارک رمضان – اشعار مناجات با خدا

 

زبان عرض دعای مرا درست کنید

نمی روم که مرا با "بیا" درست کنید

 

رفیق‌ها همه دورم زدند و تنهایم

خراب کردم اما شما درست کنید

 

خریدنی است بنای دل شکسته اگر

از این شکسته بنا "ربنا" درست کنید

 

هوای کار مرا داشتی نفهمیدم

دوباره کار مرا بی هوا درست کنید

 

برای من که نشسته کنار اهل سحر

از این به بعد لباس گدا درست کنید

 

حساب هم بکشید از گناه من امشب

ولی حساب مرا با "رضا" درست کنید

 

نمی روم ز در خانه اش به جایی تا

ز بنده، بنده‌ی خوب خدا درست کنید

 

اگر که راه ندارد مرا "نبخشیدن"

ولی یکی دو سفر کربلا درست کنید

 

 اگر که کرببلا گوشه‌ی حرم هم نه

بناست عاشقانت را کجا درست کنید

 

فقط به حرمت گودال قتلگاه حسین

مرا میان همین روضه‌ها درست کنید

 

هنوز این لب خشکیده آب می‌خواهد

که گفته پای سرش سر صدا، درست کنید

 

برای آن تن عریان اگر که هست کفن

اگر که نیست دو سه بوریا درست کنید

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در شب بیستم رمضان 94

 

**********************

 

اشعار ماه مبارک رمضان – مظاهر کثیری نژاد

 

روزها می رود به امیدی

که شب قدر را دعا بکنم

 

بلکه یک شب میان این همه شب

"یا رب العفو" را صدا بکنم

 

بیش از آنی که دوستت دارم

دوست دارم فقط ریا بکنم

 

درد دارم، مریضِ بد حالم

باید اندیشه ی دوا بکنم

 

مشکلم جز "ظَلَمتُ نَفسی" نیست

به خودم تا چه حد جفا بکنم؟

 

از خدا می رسد به من نوری

هر شبی که خدا خدا بکنم

 

شب قدری دعای من این است:

"از خدایم کمی حیا بکنم"

 

یا که یک روز بین رکن و مقام

به امام خود اقتدا بکنم

 

روز قبل از وفات، در عتبات...

سجده بر مهر کربلا بکنم

 

مظاهر کثیری نژاد

برگرفته از سایت بی پلاک

 

**********************

 

اشعار ماه مبارک رمضان – محمد حسین رحیمیان

 

وقت خوش دعا شده، دست مرا بگیر

درهای خیر وا شده دست مرا بگیر

 

کرده جواب، هر کس و ناکس مرا خدا

این درد بی دوا شده، دست مرا بگیر

 

این التماس هام به جایی نمی رسد

بی رنگ این حنا شده، دست مرا بگیر

 

مثل قدیم از تو خجالت نمی کشم

این بنده بی حیا شده، دست مرا بگیر

 

قربانی گناه شد اخلاص سابقم

قلبم پر از ریا شده، دست مرا بگیر

 

بی آبرویی ام علنی شد، نشانه اش

دوری کربلا شده، دست مرا بگیر

 

جان همان که با لب تشنه دم غروب

سر از تنش جدا شده، دست مرا بگیر

 

محمد حسین رحیمیان

 

**********************

 

اشعار ماه مبارک رمضان – موسی علیمرادی

 

به این طریق خدایی کسی کجا بکند

که ما خطا بنماییم او عطا بکند

 

نه بندگی نه رفاقت نه عاشقی کردیم

برای کار نکرده چه لطف ها بکند

 

همیشه وعده او حق و وعده ما پوچ

که ما جفا بنماییم او وفا بکند

 

همیشه بر همه باریده و ندیدم من

برای رحمت خود خوب و بد سوا بکند

 

در انتظار گدا نیست تا که در بزند

به هر کجا که گدا هست سفره وا بکند

 

برای آن که به معراج بنده راببرد

میان  کرببلا عرش را بنا بکند

 

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن

که قبل بندگی ات او به تو عطا بکند

 

منی که عرضه توبه  ندیده ام در خویش

مگر خدا زگناهان مرا جدا بکند

 

مگر به حق علی و به حق آل علی

به این امید نگاهی به سوی ما بکند

 

چه فرق میکند آن کس که معرفت دارد

علی علی بکند یا خدا خدا بکند

 

چه می شود که بمیرم کنارشش گوشه

عجب خیال خوشی کرده ام خدا بکند

 

موسی علیمرادی 

 

**********************

 

اشعار ماه مبارک رمضان – محسن عرب خالقی

 

هر چه میبینم خودم را در نهانم بیشتر

دامن از گرد عبادت می تكانم بیشتر

 

چشمهایم دستهایم بند بند پیكرم

یك به یك اهل ریایند و زبانم بیشتر

 

جز سبكباری به محشر احتیاج بنده نیست

هرچه سودم بیشتر باشد زیانم بیشتر

 

آنكه عمری آرزوی بودنم را داشته است

زهر می ریزد كنون در استكانم بیشتر

 

رو به دشمن بوده ام از پشت خنجر خورده ام

هر چه دور از دوستان باشم امانم بیشتر

 

من به هركس دست دادم او به من رودست زد

با رفیقانم خدا كرد امتحانم بیشتر

 

تا نیفتادم نفهمیدم كه شادی می كنند

دشمنانم بیش اما دوستانم بیشتر

 

كوه هم اندازه ای دارد،نمیدانم چرا

میكشم بار غمت را از توانم بیشتر

 

ابرهای كینه را از سینه ام پس می زنم

تا درخشد مهر تو در آسمانم بیشتر

 

محسن عرب خالقی

 

**********************

 

اشعار ماه مبارک رمضان – محمد جواد پرچمی

 

گرچه پرم وا می شود با ذکر استغفارها

پرواز دشوار است با سنگینی این بارها

 

گرچه تو خوبی من بدم ،هر بار گفتی آمدم

توفیق پیدا کردم از فیض نگاه یار ها

 

صد بار گفتم عاقبت یک بار توبه میکنم

آخر نمی آید چرا یکبار این یکبار ها

 

من هر کجا که رو زدم رویم خریداری نداشت

پس بعد از این دیگر بس است رفتن سوی بازارها

 

دلمرده گشتم از گناه، دلخسته ام از اشتباه

دیگر نمی لرزد دلم از دوری دلدار ها

 

وقتم کم و راهم دراز، با این گدا قدری بساز

هر جا روم سد میکند راه مرا دیوارها

 

سودی نمی بخشد اگر شب زنده داری های من

پس خوش به حال لذت خوابیدن هوشیارها

 

گاهی ادا،گاهی قضا،گاهی خدا،گاهی خطا

خسته شدم جان خودم از این همه تکرارها

 

گیرم مدد کاری برای کار من پیدا نشد

نام علی وا می کند آخر گره از کارها

 

من سالها دیوانه ایوان طلای حیدرم

یكروز ما را میبرد شوقش به سوی دارها

 

گفتم مرا یک کربلا مهمان کن و جانم بگیر

بس کن برایم ناز را در پای این اسرارها

 

محمد جواد پرچمی

 

**********************

 

اشعار ماه مبارک رمضان - اشعار مناجات با خدا

 

معصیت بود،که سوزاند، عبادات مرا..

برنگرداند به من ، حس مناجات مرا...

 

ناگزیر است گدا دم زعطایت بزند...

نیمه شب، عبد گنهکار صدایت بزند

 

خسته و بی کس ام و غربت یک شهر بس است

بی پناه آمده ام، طرد نکن، قهر بس است

 

با امید آمده ام شاه، فقیرم چه کنم؟

ترسم این است گنهکار بمیرم چه کنم؟

 

من شب اول قبرم چه حسابی دارم

گر بپرسند چه داری؟ چه جوابی دارم؟

 

منم و وحشت قبری که ز هرسو برسد

کاش آن لحظه فقط ضامن آهو برسد...

 

یاد دادند به ما، وقت دعا سجده کنیم

غافرالذنب بخوانیم تو را، سجده کنیم

 

مهر تو در دل ما هست، نمی‌سوزانی

تو سری را که به سجده ست، نمی‌سوزانی

 

پوستی را که لطیف است نمی‌سوزانی

بدنی را که ضعیف است نمی‌سوزانی

 

تو پشیمان شده‌ها را که نمی‌سوزانی

جلوی حرمله ما را که نمی‌سوزانی....

 

هر سحر ورد زبانی تو، الهی العفو

رب شهر الرمضانی تو، الهی العفو

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در شب دوازدهم رمضان 94

 

**********************

 

اشعار ماه مبارک رمضان – اشعار مناجات با خدا

 

لطفى كن و دوباره لياقت به من بده

رزق دعا و فيض اطاعت به من بده

 

توبه شكستن عادت هر روزه ام شده

امشب كرامتى كن و همّت به من بده

 

چه زود پيرى آمد و چه زود عمر رفت

وقتش رسيده گريه ى حسرت به من بده

 

حتّى سر نماز پىِ خودنمايى ام

بى حرمتى چقدر ! خجالت به من بده

 

هرقدر بد شدم كرمت باز كم نشد

خوبى بس است قحطى نعمت به من بده

 

حال و هواى وقت سحرهاى من چه شد؟

مثل قديم شوق عبادت به من بده

 

رسوا شدم بخاطر همرنگ بودنم

پس انقطاع دل ز جماعت به من بده

 

درمان درد من همه اش خاك كربلا است

محض رضاى فاطمه تربت به من بده

 

من را حرم ندیده صدا میزنند آه

تا کی فراغ؟ اذن زیارت به من بده

 

تا که به داغ اهل حرم آشنا شوم

هول و هراس لحظه غارت به من بده

 

حالی شبیه پیکر زخمی خواهری

درلحظه شکستن حرمت به من بده

 

پروانه بود و بال و پرش را کسی گرفت

در ازدحام پوشیه اش را کسی گرفت

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

[ سه شنبه ۱۶ تیر۱۳۹۴ ] [ 19:45 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار ضربت خوردن حضرت علی(ع)

 

اشعار ضربت خوردن حضرت علی(ع) - مهدی مقیمی

 

نمک و شیر را به دستش داد

با هزار و یک آرزو دختر

گفت ای دخترم کجا دیدی

دو غذا روی سفره ی حیدر

**

دخترش دست را جلو آورد

تا نمک را ز سفره بر دارد

تا که در هم نگاهشان گره خورد

دید بابا دوچشم تر دارد

**

گفت بابا که دخترم امشب

زخمهای دلم عمیق تر است

از روی سفره شیر را بردار

که علی با نمک رفیق تر است

**

بعد افطار با دو دیده ی خیس

گرچه با دخترش تبسم کرد

حال بابا عجیب بود عجیب

دخترش دست و پای خود گم کرد

**

دید هر لحظه بی قرارتر است

آن ابرمرد بی نظیر و شجاع

خیره می شد به آسمان ، می خواند

زیر لب آیه های استرجاع

**

شب به نیمه رسیده و دیگر

موقع رفتن امیر شده

کودکان گرسنه منتظرند

حرکت کن علی که دیر شده

**

پس عبا را به دوش خود انداخت

کیسه را پر ز نان وخرما کرد

مثل هرشب پس از " به نام خدا"

یک توسل به نام زهرا کرد

**

در دلش مجلسی ز روضه به پا

باز با قصه ی جوانش شد

فقط انگار روضه خوان کم داشت

درب و دیوار روضه خوانش شد

**

سمت مقصد ، علی که حرکت کرد

ناگهان چشم اوبه در افتاد

در برایش چه روضه ای می خواند

یاد گیسوی شعله ور افتاد

**

شعله ها را کمی خنک تر کرد

اشک چشمان حیدر کرار

در هیاهوی روضه های در

نمکی هم به روضه زد دیوار

**

بعد مرغابیان داخل صحن

میخ در سد راه مولا شد

حرف میخ دری وسط آمد

در دل بوتراب غوغا شد

**

قلب حیدر رها شد از کوفه

رفت سمت مدینه ی زهرا

تیزی میخ یکطرف ، وای از

داغی میخ وسینه ی زهرا

**

مرتضی ناگهان به خود آمد

میخ را از عبای خود وا کرد

پای خود را درون کوچه گذاشت

یاد کوچه دوباره غوغا کرد

**

روضه را کوچه سخت تر می خواند

یاد نامردمان بی انصاف

یاد چشم نبستهء حیدر

یاد سیلی ، طناب ، فحش ، غلاف

 **

بعد از آن بین کوچه ی تاریک

در دلش شور و همهمه افتاد

در سکوت شبی پر از غصه

یاد تشییع فاطمه افتاد

**

قلبش از بی وفایی محض

تک تک مردمان کوچه گرفت

بی وفایی هوای خواندن کرد

روضه را از دهان کوچه گرفت

**

کیسه کم کم سبک شد و مولا

سهم خرمای کودکان را داد

داشت کم کم دم اذان می شد

کاخرین قرصهای نان را داد

 **

آسمان و زمین همه محو

قدرت گام استوار علیست

سمت مسجد روانه شد حیدر

ابن ملجم در انتظار علیست

**

رکعتی با خدای خود دل داد

بعد افتاد روی سجاده

بین محراب غرق خون خود

فاتح خیبر است افتاده

**

بی رمق گفت وای اگر بیند

غرق خون پیکر مرا زینب

کاش می شد سرم شود بسته

تا نبیند سر مرا زینب

**

روضه اینجا رسید و دلخونها

دل به دریای رستخیز زدند

روضه خوانهای شعر نوزدهم

همه به کربلا گریز زدند

**

یا علی زینب تو تاب نداشت

که شکسته سر تو را بیند

لیک خواهد رسید آن روزی

که سری را به نیزه ها بیند

 

مهدی مقیمی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

*********************

 

اشعار ضربت خوردن حضرت علی(ع) - علی صالحی

 

بزن اي تيغ در دم راحتم كن

از اين شهر اين جهنم راحتم كن

مگر از دست تو كاري برآيد

بزن اي ابن ملجم راحتم كن

**

ز دلبر ارثيه بردن چگونه است؟

شبيه عشق خود مُردن چگونه است؟

بزن طوري بفهمم مثل زهرا

كه با صورت زمين خوردن چگونه است

**

تو كه در خون نشاندي گيسويم را

شكستي مثل زهرا ابرويم را

مرو اي تيغ كارت ناتمام است

مينداز از قلم اين پهلويم را

 

علی صالحی

 

***********************

 

 

اشعار ضربت خوردن حضرت علی(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

از سر شانه ی در حال نماز سحرش

چقدر بال ملک ریخته تا دور و برش

 

او بزرگ است و در این خاک نمی گیرد جا

آسمان است و رسیده است زمان سفرش

 

همه ی شصت و سه سالش به غریبی طی شد

می رود تا که خدایش نکند بیشترش

 

یاد شرمندگی از فاطمه می اندازد

بخداوند قسم دیدن چشمان ترش

 

ایستاده است کسی پشت در خانه ی او

جبرئیل آمده انگار به مسجد ببرش

 

سحر نوزدهم خانه ی دختر برود

آنکه دلسوز ترین است برای پدرش

 

دخترش نیز یقین داشت شب آخر اوست

کاسه ی آب نپاشید اگر پشت سرش

 

همه مبهوت و همه محو نمازش بودند

کاش این منبر و محراب نمی زد نظرش

 

این طرف دست توسل به عبایش که بمان

آن طرف حضرت صدیقه بود منتظرش

 

علی اکبر لطیفیان

 

*********************

 

اشعار ضربت خوردن حضرت علی(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

صد جلوه از پیمبر تو قد علم کند

آیینه چون به محضر تو قد علم کند

 

جایی برای پر زدن جبرئیل نیست

در آسمان اگر پر تو قد علم کند

 

دنیا کم است ظرفیتش، پس مجال نیست

تا جلوه های دیگر تو قد علم کند

 

راه فرار نیست هزاران سپاه را

هر وقت نام حیدر تو قد علم کند

 

دیگر به ذوالفقارِ دو دم احتیاج نیست

آن لحظه ای که همسر تو قد علم کند

 

افتادنِ به پات مرا سربلند کرد

از این طریق نوکر تو قد علم کند

 

فردای رستخیز، شفاعت تو را کم است

در آن مقام، قنبر تو قد علم کند

 

از پشت سر زدند تو را... جراتش نبود

شمشیر در برابر تو قد علم کند

 

زینب نمی گذاشت که فرقت دو تا شود

فرصت نبود دختر تو قد علم کند

 

علي اكبر لطيفيان

 

*********************

 

اشعار ضربت خوردن حضرت علی(ع) - مهدی نظری

 

وقتی که با نان و نمک افطار می کرد

انگار که با فاطمه دیدار می کرد

 

هی شیر را از پیش خود می زد کنار و

هی دخترش با چشم تر اصرار می کرد

 

در آسمان انگار چیزی تازه می دید

با اشک دیده چشم را خونبار می کرد

 

درخاطرش پیراهنی پر ماجرا داشت

که این جهان را برسرش آوار می کرد

 

امشب ز شبهای دگر مظلوم تر بود

این را اذان، وقت سحر اقرار می کرد

 

دنیا برایش صحنه ای پر زغم داشت

که هر سحر را مثل شام تار می کرد

 

این پیرمردی که غرورش را شکستند

انا الیه راجعون تکرار می کرد

 

دلتنگ محسن بود این شبهای آخر

گریه به پهلو و در و دیوار می کرد

 

قلاب در وقتی که بوسه زد به شالش

یاد غلاف و زخم دست یار می کرد

 

از بسکه دلتنگ نگاه همسرش بود

او ابن ملجم را خودش بیدار می کرد

 

همراه زینب دخترش محراب کوفه

گریه برای حیدر کرار می کرد

 

مهدی نظری

 

*********************

 

اشعار ضربت خوردن حضرت علی(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

با گريه ايستاد، دوباره نگاش کرد

تسبيح را بدست گرفت و دعاش کرد

 

معلوم مي شود که نمک گير زينب است

 وقتى بجاى شير نمک را غذاش کرد

 

افتاد ياد کوچه و پاى برهنه اش

وقتى مقابلش پدرش گيوه پاش کرد

 

از بس به وصل فاطمه اش اشتياق داشت

در خواب بود قاتلش اما صداش کرد

 

بين دو سجده بود که فرق سر على

مانند ذوالفقار دودم شد...دوتاش کرد

 

شمشير تا ميان دو ابروى صورتش

طورى نشسته بود نمي شد جداش کرد

 

مي خواست دست و پا زدنش بيشتر شود

شمشير را ميان سرش جابجاش کرد

 

اى روزگار! آخر على را زمين زدند

بايد ازين به بعد جگر را فداش کرد

 

وقت وصال بود، دوباره خضاب کرد

وقت خضاب خون سرش را حناش کرد

 

بين حصير پاره پدر را حسين برد

تا اينکه از قضا پسرش بورياش کرد

 

علی اکبر لطیفیان

 

[ یکشنبه ۱۴ تیر۱۳۹۴ ] [ 16:37 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار مناجات با خدا - اشعار ماه مبارک رمضان

 

اشعار مناجات با خدا – علی اکبر لطیفیان

 

همه ش براى خودت ، آبرو به ما ندهيد

غذا زيادتر از جنبه گدا ندهيد

 

به درد عشق رسيدن دو سوم قرب است

هزار درد که داديد ، پس دوا ندهيد

 

ميان درد دواى مرا قرار بده

که زندگى نمي ارزد اگر بلا ندهيد

 

محل گذاشتى و بى محلى ات کرديم

ازين به بعد بياييد رو به ما ندهيد

 

به سينه من محتاج دست رد بزنيد

ولى حواله من را به ناکجا ندهيد

 

نداشتن برکت داشت ضايعش کرديم

ازين به بعد به نااهل فقر را ندهيد

 

مرا به دردسر انداخت بى خدا بودن

به عبد غير خدا را تو را خدا ندهيد

 

براى سوخته فرقى نمي کند اصلاً

که آخرش بدهيدش جواب يا ندهيد

 

چو طفل سر به هوا شد، دواش تنبيه است

به من که سر به هوايم دو شب غذا ندهيد

 

سگ حرم به زبان آمد و مرا فهماند

نمي شود که بماليم پوزه، جا ندهيد

 

در اختيار کسى نيست گريه، دست شماست

نمي دهند به ما گريه تا شما ندهيد

 

جهنم است بهشتى که آتشم نزند

به جان فاطمه از اين بهشت ها ندهيد

 

بيايد نامه ما را نخوانده پاره کنيد

بيايد نامه ما را به مرتضى ندهيد

 

اگر بناى تو اين است عده اى نروند

ازين به بعد به ما نيز کربلا ندهيد

 

علی اکبر لطیفیان

 

********************

 

اشعار مناجات با خدا – اشعار ماه مبارک رمضان

 

لطف بی حد کریمان قابل توضیح نیست

رِغبَت آنان به مهمان قابل توضیح نیست

 

با لباس مندرس در میهمانی خدا

هم نشینی پیش سلطان قابل توضیح نیست

 

وقتی از هر قطره‌ی دریا ندامت می‌چکد

گریه‌ی عبد پشیمان قابل توضیح نیست

 

با هزاران توبه و لطف خدای مهربان

کج روی در عهد و پیمان قابل توضیح نیست

 

معصیت هایی که کردم را تو میدانی و من

گفتنش براین و بر آن قابل توضیح نیست

 

سینه‌ی غرق گناهم از دعا سودی نبرد

رویش گل در بیابان قابل توضیح نیست

 

من ضمانت نامه از مشهد برایت آورم

لطف آقای خراسان قابل توضیح نیست

 

اینکه خاکم شد نجف برهیچ کس مربوط نیست

پاکی سگ در نمکدان قابل توضیح نیست

 

صبح، قرآن خواندم ودر فکر این رفتم که وای

کربلا، سرنیزه، قرآن قابل توضیح نیست

 

هرکه با هرچه به دستش داشت او را زجر داد

قتل صبر صید بی جان قابل توضیح نیست

 

بانویی که بود عنان مرکبش دست حسین

رفتنش با نیزه داران قابل توضیح نیست

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در شب سیزدهم رمضان 94

 

********************

 

اشعار مناجات با خدا –  اشعار ماه مبارک رمضان

 

تو اگر که نظرت با منِ مسکین باشد

حیف باشد که دلم پیش تو غمگین باشد

 

همه شهر به بیچارگی ام خندیدند

پس چه خوب است سرم پیش تو پایین باشد

 

می زنی گاه تلنگر ، بخورم زود ولی

وای اگر که زدنت از سر نفرین باشد

 

وای اگر زود ببخشی و بگویی که برو

وای اگر جلوه ستاری تو ، این باشد

 

بند ابلیس شدم هی به گناه افتادم

نکند بندگی من ، به تو توهین باشد

 

نکند با منِ مغرور شوی سر سنگین

نکند بنده تو بنده تحسین باشد

 

تو اگر قهر کنی بنده تو می‌میرد

بغلم کن، فقط آغوش تو تسکین باشد

 

من که بد بوده و بد کرده ام اما والله

بدتر این است که آدم به تو بدبین باشد

 

یا ببخشید مرا یا جلوی چشم حسین

مگذارید که پرونده ام سنگین باشد

 

دم افطار فقط تربت او می‌چسبد

هر چه هم دور و برم سفره رنگین باشد

 

گریه کن‌های حسینیه محشر هستیم

گریه‌های سحر ما همه تمرین باشد

 

بسپارید مرا دست اباعبدالله

نوکری پیش حسین است که شیرین باشد

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در شب ششم ماه رمضان 94

 

********************

 

اشعار مناجات با خدا – رضا اسماعیلی

 

با این شتاب، می‌روی از خود کجا عزیز

غافل ز خویش در سفر لحظه‌ها ، عزیز

 

افتاده باز هم تب دنیا به جان تو

آری شدی به بوی بلا ، مبتلا عزیز

 

می‌بینمت که بار دگر پرسه می‌زنی

در کوچه‌های غفلت دنیا ! چرا عزیز؟

 

تقویم روزهای دلت پر ز خالی است

خط می‌کشی به زندگی لحظه‌ها ، عزیز

 

روز و شبت مرور دو حرف است : آب و نان

کی می‌شوی ز غصه‌ی بودن رها ، عزیز

 

دنیا تمام وقت دلت را گرفته است

دنیا گرفته از تو تمام تو را ، عزیز

 

آبی نمی‌دهی به دلت از زلال عشق

قلبت ترک ترک شده و بینوا ، عزیز

 

خیلی بد است حال دلت در غیاب عشق

عاشق نمی‌شوی که بگیری شفا ، عزیز

 

ای بی خیال ! حال دلت را بیا بپرس

دستی بکش تو بر سر قلبت ، بیا عزیز

 

یک شب تو دل شکسته بیا در حضور دوست

یک شب تو دلشکسته بگو «ربنا» ، عزیز

 

اُدعُونی اَستَجِب لکُم، آری، بگو بَلی

امشب بیا به خلوت سبز خدا ، عزیز

 

بوی تب «اِذا وَقَعَت...» می‌وزد به خاک

آماده شو  برای شب ابتلا ، عزیز

 

" مَاالقارِعه..." ، نوای " اِذا زُلزِلَت..." شنو

عبرت بچین ز زلزله‌ی این صدا، عزیز

 

مویت سپید گشت و دلت از گنه، سیاه

از سیب سرخ توبه نخوردی چرا ، عزیز

 

روزی بلند می‌شوی از خواب و ناگهان

زُل می‌زند کسی به نگاه شما ، عزیز

 

لطفا شما...!؟ منم، ملک الموت، پیک مرگ

دنیا تمام گشته قسم بر خدا ، عزیز

 

پرونده‌ی تو بسته شد و فرصتت تمام

لطفا بدون عذر و بهانه ، بیا عزیز

 

اما... ولی... به روی زمین مانده کار من

دیگر نمانده فرصت چون و چرا، عزیز

 

فردا که می‌رود همه‌ی پرده‌ها کنار

شیطان و یا فرشته...کدامی شما، عزیز

 

رضا اسماعیلی

 

********************

 

اشعار مناجات با خدا – اشعار ماه مبارک رمضان

 

نازم به این خدا که گنه کار مى خرد

هر روزه دار را دم افطار مى خرد

 

با آبروى رفته به مهمانى آمدم

هر بار آبروى مرا یار مى خرد

 

یک لحظه هم کنار نزد پرده ى مرا

با احترام، حضرت ستّار، مى خرد

 

من روى آمدن به ضیافت نداشتم

اما دلم خوش است که غفّار مى خرد

 

اشک جوان زگوشه ى چشمش که می‌چکد

بارِ گناهِ او به شب تار مى خرد

 

رو مى کنیم سوى کرمخانه ى کریم

اینجا ندیده صاحب آن، بار مى خرد

 

در روز حشر هم به امیرِ نجف قسم

ما رابه عشق حیدر کرار مى خرد

 

حبّ على هدیه مخصوص فاطمه است

ما را به این بهانه خریدار مى خرد

 

در حسرت "یمت یرنی" مى کُشد مرا

حیدر غلام خود دمِ دیدار مى خرد

 

باب الرضاى صحن نجف باب جنت است

اینجا بهشت نازِ گنه کار مى خرد

 

ما را به نامِ تشنه لبِ کربلا حسین

با یک سلام، لحظه ى افطار مى خرد

 

اذن دخولِ کرببلا نام زینب است

زینب فقط گداى گرفتار مى خرد

 

هرکس که مویش از غم زینب سپید شد

او را یقین کنید علمدار مى خرد

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در شب هفتم رمضان 94

 

********************

 

اشعار مناجات با خدا – سید پوریا هاشمی

 

گرچه شایسته‌ی هرگونه ملامت هستم

میهمان تو در این ماه کرامت هستم

 

دور ماندن ز غمت عاقبتش دربه‌دری‌ست

بر سر کوی تو دنبال اقامت هستم

 

از سزاواری من نیست مرا می‌بخشی

شرمسار کرم و لطف و مرامت هستم

 

دل بیمار از آن شد که ز تو دور افتاد

تا که نزدیک تو هستم به سلامت هستم

 

نکند از من و بهبودی من نومیدی

که به هنگام دعا غرق کسالت هستم

 

یا که شاید نکند از نظرت افتادم

دیدی از بس که چنین در پی غفلت هستم

 

بهره‌مند از نفس اهل عبادت نشدم

بس که محروم ز اصحاب سعادت هستم

 

من خودم دردسر خویش شدم می‌دانم

من خودم باعث این خاری و ذلت هستم

 

رمضانست ولی باز ز خود می‌پرسم

این من هستم که سر کوی تو دعوت هستم؟

 

کرم فاطمه گر حشر نگیرد دستم

پیش چشم همه رسوای قیامت هستم

 

اگر‌ آقای خراسان نرسد بر دادم

در بر ساحت تو غرق خجالت هستم

 

من دلم گرم حسین است، مرا می‌بخشی

به گل فاطمه محتاج شفاعت هستم

 

سید پوریا هاشمی

 

********************

 

اشعار مناجات با خدا – محمد حسن بیاتلو

 

 خبر آمد رمضان است خدا میبخشد

بی کم و کاست و بی چون و چرا میبخشد

 

معصیت کارترین باشی اگر با توبه

وسط بزم مناجات و دعا میبخشد

 

قطره ای اشک زچشمت بچکد میبینی

که چه آرامشی این حال بکا میبخشد

 

تیر شیطان به دلت کرده اثر غصه نخور

 که خداوند طبیبانه دوا میبخشد

 

رنگ این شهر عوض گشته یقینا بر ما

خیر و برکت ز قدوم شهدا میبخشد

 

سفره داری خدا فرق عجیبی دارد

میهمان را عوض آب و غذا میبخشد

 

آنقدر بخشش او وسع زیادی دارد

که دراین ماه بخواهد همه را میبخشد

 

دید کردار بدم را ولی نادیده گرفت

او کریم است و کریمانه خطا میبخشد

 

محمد حسن بیاتلو 

[ یکشنبه ۱۴ تیر۱۳۹۴ ] [ 16:30 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار ماه مبارک رمضان - اشعار مناجات با خدا

 

اشعار ماه مبارک رمضان – علی اکبر لطیفیان

 

حتى اگر نبخشد این چشم‌تر می‌ارزد

این دور هم نشینى وقت سحر می‌ارزد

 

جاى گدا نشستن در خانه ى کرم نیست

هر وقت می‌نشیند در پشت در می‌ارزد

 

گریه م گرفت و دیدم دست مرا گرفتند

پیش کریم خیلى خون جگر می‌ارزد

 

من که توقع قرب از هیچکس ندارم

اصلا همین که هستم این دور و بر می‌ارزد

 

چون طفل خانه برگشت او را بغل بگیرند

پس گم شدن براى مهر پدر می‌ارزد

 

هر طور می‌پسندى بشکن دل گدا را

هرچه شکسته‌تر شد دل بیشتر می‌ارزد

 

فرموده اند روزه یعنى على ؛ یقینا...

...کار علیست مردم روزه اگر می‌ارزد

 

چون سنگ ریزه ما را بین نجف بینداز

ریگ نجف به قدر صد کوه زر می‌ارزد

 

یک یا على به جاى العفو پاکمان کرد

این یا على براى ما آنقدر می‌ارزد

 

هر چه خراب کردم دیدم درست کردى

ویرانه بودن من از این نظر می‌ارزد

 

گر تو نمی‌پسندى تغییر ده قضا را

از کوى نیکنامان یک آن گذر می‌ارزد

 

حداقل به کار حسین که می‌آییم

اینبار را ضرر کن ما را بخر...می ارزد

 

علی اکبر لطیفیان

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در شب نهم رمضان 94

 

***********************

 

اشعار ماه مبارک رمضان – اشعار مناجات با خدا

 

سالها فکر من این است که تو الزاماً

از دعای چه کسی این همه خوبی با من

 

لحظه به لحظه دقیقه به دقیقه هر آن

لطف بی حد تو شد شامل من اما من

 

جرم کردم عوضش فضل تو را می‌طلبم

نرخ تعیین کنم اینجا وسط دعوا ؛ من

 

کاش آنگونه که رود از وسط دشت گذشت

بگذری از من و آلودگی این دامن

 

گر بنا هست نبخشی و معطل بکنی

این همه عبد گنهکار چرا تنها من

 

همنشینان گنه کار من از اول ماه

همگی دوست خوب توشدند الا من

 

مهر العفو خودت را بزن امشب بلکه

صبح محشرنشوم مَعطل یک امضا من

 

سفر قبر چه نزدیک شده پس باید

کوله و بار مهیا کنم از اینجا من

 

در همه عمر فقط دغدغه ام این بوده

خوب‌تر جلوه کنم در نظر زهرا من

 

اگر امروز مرا خرج حسینش نکنی

چه جوابی بدهم پیش علی فردا من

 

هر حسینی که به لب‌های من آمد دیدم

خیلی از فاصله‌ها کم شده از تو بامن

 

روضه کرببلا خوانده شد و از این فیض

دل به امید تو بستند همه حتی من

 

خواهری گوشه‌ی گودال صدا کرد حسین

چه کنم بی تو عزیزم وسط صحرا من

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در شب دهم رمضان 94

 

***********************

 

اشعار ماه مبارک رمضان – اشعار مناجات با خدا

 

روی زخم پرم اینگونه دوا را مگذار

شرط خود را گذر از عالم بالا مگذار

 

هرچه خوردم ز خودم بوده نه تو ؛ شرمنده

قدر یک لحظه مرا پس به خودم وامگذار

 

مثل طفلی که فراری شده باشد هرجا

خواستم از تو شوم دور ؛ خدایا مگذار

 

کرده ستارالعیوبی تو تنبیه مرا

ریزپرونده ی من را به تماشا مگذار

 

از یقین دور شدن حال مرا برزخ کرد

ببرم سمت خودت بین دو دنیا مگذار

 

پیش زهرای تو از فرط خجالت مُردم

مرده را بین مزارش را تک و تنها مگذار

 

آمدم دیر ولی زود ببخشم ، ببرم

خواستی میروم از پیش تو اما مگذار

 

خوب حالا وسط کهف خودت جا دادی

این سگ گم شده را جان علی جا مگذار

 

خانه ی چشم مرا اشک حسینت شسته

باز هم عیب ندارد تو در آن پا مگذار

 

بگذار این شب جمعه رسم کرب و بلا

ساعت مرگ مرا امشب و فردا مگذار

 

به رقیه قسمت میدهم این نیمه شبی

حسرت گریه او را به دل ما مگذار

 

عمه میگفت عزیزم چقدر پیرشدی

این قدر این کمر خم شده را تا مگذار

 

به سر و صورت خودمیزدم و میگفتم

بی حیا سر به سر صورت بابا مگذار

 

اینقدر چوب مزن طعنه به ناموس مزن

داغ بر روی دل حضرت زهرا مگذار

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در دعای کمیل 15 خرداد 94

 

***********************

 

اشعار ماه مبارک رمضان – اشعار مناجات با خدا

 

باز هم توبه کنان پشت درت آمده ام

شب به امید عطای سحرت آمده ام

نظری کن که پی یک نظرت آمده ام

نفس آلوده به سوی گذرت آمده ام

 

یاد دادی که اگر عاصی و سرگردانم

زشت این است رخ از روی تو برگردانم

 

نعمتم دادی و با نعمت تو بد کردم

مهلتم دادی و تقصیر مجدد کردم

لطف کردی عوضش غفلت بی حد کردم

بارها آنچه ز من بر نمی‌آمد کردم

 

چه کنم عذر مرا گر نپذیری امشب

کاش از این بی سرو پا دست بگیری امشب

 

چشم من خشک شده حال بکا نیست که نیست

جرأت معصیتم هست حیا نیست که نیست

دست بی خیر مرا اذن دعا نیست که نیست

خبری در دلم از نور خدا نیست که نیست

 

تا بخواهی تو در این قلب هوس هست که هست

حس وابستگی ام بر همه کس هست که هست

 

بار عام از تو رسیده است که دعوت شده ام

یکی از سفره نشینان ضیافت شده ام

خوب شرمنده این رسم رفاقت شده ام

باز بد جور هوایی زیارت شده ام

 

کربلا قبله دلهاست دلم تنگ شده

شاهد حال من آقاست دلم تنگ شده

 

پدری آمده آرام کند دختر را

زینب اینجاست که بوسه بزند حنجر را

آمده زنده کند خاطره مادر را

آخر دم رفتن زده محکم گره معجر را

 

چقدر خواسته با گریه از او ، تا نرود

می دود پشت سر شاه که تنها نرود

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در شب سوم رمضان 94

 

***********************

 

اشعار ماه مبارک رمضان – اشعار مناجت با خدا

 

هر آنچه ساخته بودم همش خراب شده

چقدر زندگیم بی حساب کتاب شده

 

گناه کار که دارد در آه می‌سوزد

عذاب نیست همین از خجالت آب شده؟

 

خوشا به حال کسی کز دَرَت جواب گرفت

بدا به حال منِ از دَرَت جواب شده

 

گناه رابطه‌ی ما دو را به هم زد و رفت

چقدر رابطه ام با خدا خراب شده

 

گناه‌های فراموش کرده‌ی خود را

حساب کردم و دیدم همه حساب شده

 

نیامدم که ببخشی و یا نبخشی تو

من آمدم که ببینی دلم کباب شده

 

کرم زیاد که باشد نتیجه اش این است

دعا نکردم و گفتند مستجاب شده

 

اگر به مهر علی باز می‌درخشم من

به ذره ای نظری کرده آفتاب شده

 

ترابم و به جهنم نمی‌برند مرا

علی برای همین کار ابوتراب شده

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

**********************

 

اشعار ماه مبارک رمضان – اشعار مناجات با خدا

 

اگر چه باز زدم زیر هر قرارم من

نبند در به رویم با تو کار دارم من

گناهکارم اگرچه امیدوارم من

ترحمی بکن امشب که زار زارم من

 

سلامتی تنم را به معصیت دادم

مریض خواهش نفسم برس به فریادم

 

دعای خیر نکردم دعا مصیبت شد

شفا ز غیر گرفتم شفا مصیبت شد

به سجده رفتم و دیدم ریا مصیبت شد

نماز و روزه‌ی من شد قضا مصیبت شد

 

کسی شدم که به نفس احترام می‌کردم

سر حلال تو فکر حرام می‌کردم

 

گذشت شور جوانی چقدر پیر شدم

ز ناتوان شدنم سوختم حقیر شدم

غرور کاذب من رفت و سربه زیر شدم

گناه چیره به قلبم شد و اسیر شدم

 

گدای خلق شدم از مواجب افتادم

زفیض مستحب و فیض واجب افتادم

 

دوباره سفره‌ی لطف تو باز شد این شب ها

دوباره مجلس گریه به پاشد این شب ها

زمان عاشقی بنده‌ها شد این شب ها

تمام خواهش من کربلا شد این شب ها

 

که این حرم همه‌ی عمر قبله گاه من است

پناه عالمیان تا ابد پناه من است

 

تپش تپش دل زهرا حسین می‌خواند

مسیح بهر مداوا حسین می‌خواند

چه کرده است که دنیا حسین می‌خواند

نماز میت ما را حسین می‌خواند

 

کسی نبود بخواند نماز آقا را

به سُم اسب کشیدند خمس طه را

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در شب یازدهم رمضان 94

 

***********************

 

اشعار ماه مبارک رمضان – محمد حسن بیات لو

 

در باز کن که خسته ترین بنده آمده

تنها و  سر به زیر و سر افکنده آمده

 همراه با امید به آینده آمده

با این که دیر آمده شرمنده آمده

 

شرمنده اش نکن که گرفتار میشود

خط و نشان نکش که دلش زارمیشود

 

غرق گناه آمده ام می کنی قبول؟

با اشک و آه آمده ام میکنی قبول؟

 مابین ماه آمده ام می کنی قبول؟

رویم سیاه آمده ام میکنی قبول؟

 

مثل همیشه مطمئنم رد نمی کنی

با اینکه من بدم تو به من بد نمیکنی

 

رویم نمیشود که صدایت کنم خدا

درکوله بار بندگی ام نیست جزخطا

با این دلی که نیست درونش به جز ریا

یک عمر کار و بار دلم بوده ادعا

 

من ازخودم به خاطرمعصیت عاصی ام

شرمنده ام برای همین آس و پاسی ام

 

در بی نوایی ام تو نوا میدهی مرا

بغض شکسته حال بکا میدهی مرا

بی قیمتم اگرچه؛ بها میدهی مرا

با یادخود به سینه صفامیدهی مرا

 

میخوانمت ؛ اجابت سبز دعا تویی

روشن ترین ضمیردل بنده ها تویی

 

غفلت حصار بسته به دور و بر دلم

رحمی نما به گریه و چشم تر دلم

مرهون رحمتت شده پا تا سر دلم

نامت نوشته ام به روی سر در دلم

 

راضی نشو دلم به کسی جز تو رو کند

با یک نفر به غیر خودت گفتگو کند

 

حالا تو هستی و دل بی عار بنده ات

شرمندگی و خجلت غم بار بنده ات

 آشفته حالی و دل بیمار بنده ات

تنها تو هستی با خبر از کاربنده ات

 

پس لطف کن بیا و مرا بی خبر ببخش

در خلوت شبانه و وقت سحر ببخش

 

محمدحسن بیات لو

برگرفته از سایت حدیث اشک

 

***********************

 

اشعار ماه مبارک رمضان – اشعار مناجات با خدا

 

ماندم چه کنم پیش تو شرمندگی ام را

دادم به گناهان شرف بندگی ام را

برهم زده این نفس همه زندگی ام را

نادیده بگیرید سرافکندگی ام را

 

هرچند بدم پیش کریم آمده ام من

با دست گرفتار درش را زده ام من

 

جای تو شدم بنده ی دینار ببخشید

دل داده ام عمریست به اغیار ببخشید

کارم شده معصیت و انکار ببخشید

هربار خطا کردم و هربار ببخشید

 

این بار گنه از من و این مغفرت از تو

در چنته ی من نیست به جز معذرت از تو

 

پرحرف شدم هر سخنم گشت وبالم

یک تکه زبان در دهنم گشت وبالم

از غیر غمت سوختنم گشت وبالم

این میل ریا داشتنم گشت وبالم

 

هیچ ازتو خبر نیست به هر راز و نیازم

پیدا شده هر گمشده ام وقت نمازم

 

با اینکه حقیریم سرخوان حسینیم

ما ریزه خور سفره احسان حسینیم

از مهد الی اللحد پریشان حسینیم

عمریست که سینه زن و گریان حسینیم

 

کاش از جگرم سنگ عقیقی بتراشد

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در دعای کمیل 21 فروردین 94

 

***********************

 

اشعار ماه مبارک رمضان – روضه حضرت علی اصغر(ع) – محسن ناصحی

 

مشغول کار هستی و در زیر آفتاب

 حس می کنی که بین تنوری ؛ پُر التهاب

 

هم تشنه ای و هم رمضان نه محرّم است

 کافی است اینکه روزه بگیری بدون آب

 

تو روزه ای و کودک تو تشنه مانده است

بی اختیار روضه ی تو می شود رباب

 

در زیر آفتابی و هی چنگ می زنی

 بر انعکاس تشنه ی صحرایی از سراب

 

چشمت سیاه می رود و باز می شود

 این روضه پیش چشم تو قدر یکی دو باب

 

در خیمه ای و دست تو گهواره ی علی است

 ای کودکم ! عزیز دلم ! ناز من ! بخواب

 

حتماً عمو برای تو آبی می آورد

با گریه هات مادر خود را نده عذاب

 

از هوش می روی، دو سه ساعت گذشته است

پا می شوی، سوال تو مانده است بی جواب

 

آخر گناه کودک شش ماهه ات چه بود؟

 افطار آمده است و نگاهت به ظرف آب

 

محسن ناصحی

برگرفته از سایت بی پلاک

 

***********************

 

اشعار ماه مبارک رمضان – سید پوریا هاشمی

 

خاکی اَم بس که زمین خوردم و غفلت کردم

آه دیگر به زمین خوردنم عادت کردم

 

چقدر توبه شکستم ، چقدر برگشتم

چقدر پیش تو احساس خجالت کردم

 

جای تو دل به همه دادم و خارم کردند

رحم کن بر من ساده که حماقت کردم

 

دارد این عمر تلف می شود و می بینم

نه شدم عابد درگاه نه همت کردم

 

مزه ی نام حسین از دهنم دیگر رفت

بس که هی پشت سر خلق تو غیبت کردم

 

دست احسان تو را پس زدم و کج رفتم

جای تو با خود ابلیس رفاقت کردم

 

به امانت شرف و ثروت و جاهم دادی

من آلوده خیانت در امانت کردم

 

یاد بی کس شدنم ، یاد تو افتادم من

سر این سفره فقط صحبت حاجت کردم

 

نظری کن که دگر سمت معاصی نروم

خسته ام بس که از این نفس شکایت کردم

 

نخورد مهر عذاب تو به پیشانی من

همه ی عمر فقط سجده به تربت کردم

 

لذت ماه مبارک سفر کرببلاست

میل شب های حرم میل زیارت کردم

 

تو خودت شاهد من باش که در هیئت ها

از تن بی سر ارباب روایت کردم

 

نیزه دار آمد و افتاد به جان بدنش

وای من کهنه حصیری شده دیگر کفنش

 

سید پوریا هاشمی

 

***********************

 

اشعار ماه مبارک رمضان – موسی علیمرادی

 

پریش آمده ام با دلی پریشان تر

به مو پریشی زینب بیا ز من بگذر

 

همیشه گرمی آغوش تو پناه من

کجاست دست تو ای مهربان تر از مادر

 

کدام در بزنم درد خود به که گویم

خدا نکرده بگویی اگر برو دیگر

 

شنیده ام که نوازشگر غریبانی

به شوق دامن تو آمدم خدا با سر

 

ز بسکه در نزده در به روی من واشد

نه در زدن بلدم نه گدایی از این در

 

من اولین نفری نیستم که می بخشی

خبر ز رحمت تو دارد این گدا بهتر

 

نگاه تو که سریع الرضاست از آن رو

رضا نشد که ببیند مرا به دیده تر

 

بدون دُر صدفی لایق خریدن نیست

بخر مرا که پرم از محبت حیدر

 

الا که پرده نینداختی در این دنیا

بیا و پرده  مینداز باز در محشر

 

که آه شرم من از چشم مادرم زهرا

بسا برای من از آتش است سوزان تر

 

مرا به دست حسینت سپردی از اول

مرا  به دست حسینت بده دم اخر

 

 هوای گریه پایین پا به سر داردم

هوای روضه بی سر نماز بالا سر

 

موسی علیمرادی

 

***********************

 

اشعار ماه مبارک رمضان – موسی علیمرادی

 

آمدم دیر آمدم اما به هر حال آمدم

دل شکسته ، دل پریش و بی پر و بال آمدم

 

آمدم جبران کنم اما نمیدانم چطور

بس گنهکارم خدا آشفته احوال آمدم

 

دور از تو ، من شکستم زیر بار معصیت

من الف رفتم ز درگاهت ولی دال آمدم

 

با گره بر زلف تو وا میشود این بخت من

شب به شب در زلف تو دنبال اقبال آمدم

 

فرصت گفتن ندادی زود بخشیدی مرا

هاج و واج از مهربانیّ ات چنین لال آمدم

 

روزی اشک محرم ، فاطمیه دست توست

یک شبِ دنبال کسب رزق یک سال آمدم

 

دانه ای را دام کن تا که گرفتارش شوم

درپی مهدی پی آن خط آن خال آمدم

 

قتلگاهم را خدا در روضه امشب جور کن

 که برای روضه های سخت گودال آمدم

 

موسی علیمرادی

[ دوشنبه ۸ تیر۱۳۹۴ ] [ 15:43 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار وفات ام المومنین حضرت خدیجه کبری(س)

 

 اشعار وفات ام المومنین حضرت خدیجه کبری(س) - محمد قاسمی

 

روح القُدُس كبوتر بام خديجه است

در بند آب و دانه ی دام خديجه است

 

"كس را چه زور و زَهره كه توصيف او كند"

جايی كه جبرئيل غلام خديجه است

 

با ذوالفقار، ثروت او همرديف شد

اين جايگاه، خاصِ مقام خديجه است

 

روی پيمبری كه سراپا ملاحت است

خورشيد گرم و ماه تمام خديجه است

 

حوّا شبيه هاجر و مريم نشسته است

آنجا كه ذكر خير، كلام خديجه است

 

در اكـثـر مُـتون زيـارات وارده

لبهاي شيعه گرم سلام خديجه است

 

از خود گذشت در ره دلدار، پس مگو

ايثارمال، رمز دوام خديجه است

 

چون هرچه را كه داشت به پای نبي گذاشت

عالم سند شده ست و به نام خديجه است

 

جايي كه دخترش بشود كوثر كثير

دنيا از اين لحاظ به كام خديجه است

 

بی ربط نيست گر رمضان وقت بندگی ست

اين ماه، ماه رحمت عام خديجه است

 

حيدر فقط نه اينكه شده همسرِ بتول

داماد مصطفي و امام خديجه است

 

محمد قاسمی

برگرفته از سایت بی پلاک

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ شنبه ۶ تیر۱۳۹۴ ] [ 15:52 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار شهادت حضرت زینب کبری(س)

 

اشعار شهادت حضرت زینب کبری(س) - قاسم نعمتی

 

حسین خواهر تو بر غمت دچار شده

دلم هوای تو کرده که بی قرار شده

 

تمام موی سرم ، پینه های دستانم

خودت بیا و ببین که چه گریه دار شده

 

مگر نگفتم عزیزم که بی تو می میرم

همیشه قاتل عاشق غم نگار شده

 

در احتضار کنار تمامتان بودم

برس به داد دلم وقت احتضار شده

 

اگر تو کشته ی اشکی دو دیده ی تر من

برای روضه ی تو سفره دار شده

 

ز خاطرم نرود خاطرات کرببلا

دوباره دور و بر من پر از غبار شده

 

به روی چادر من جای پای قاتل توست

لگد به روی لگد بر تنم نثار شده

 

دم غروب به آتش گرفته ای گفتم

بدو عزیز دلم موقع فرار شده

 

میان آن همه نامحرمان خودت دیدی

چگونه خواهری بر ناقه ها سوار شده

 

سر تو را سر بازار بس که رقصاندند

گلوی خشک تو دیدم که تار تار شده

 

زنان کوفه همه سنگ باز قهارند

چقدر راس تو با سنگها شکار شده

 

رباب موی سرش کند و داد زد زینب

ببین سر پسرم سهم نیزه دار شده

 

میان بزم شراب آمدم به دنبالت

یکی به طعنه صدا زد ببین چه خار شده

 

حرامزاده ای از دختران کنیزی خواست

از آن به بعد سکینه گلایه دار شده

 

قاسم نعمتی


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱۴ اردیبهشت۱۳۹۴ ] [ 15:1 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار ولادت حضرت امام علی(ع)

 

اشعار مدح حضرت امام علی(ع) - مهدی رحیمی

 

اگر لازم شود حرف از دهان بیرون نمی آید

که بی اذن علی تیر از کمان بیرون نمی آید

 

علی را گر که بردارند از بین شهادت ها

صدا از بند بند این اذان بیرون نمی آید

 

نگوید گر که ابراهیم در آتش علی جانم

یقینا سربلند از امتحان بیرون نمی آید

 

چه رزمی می کند حیدر که در هنگام پیکارش

صدا از دوستان و دشمنان بیرون نمی آید

 

همینگونه به وقت گفتن تسبیح زهرایش

نفس از سینه ی صاحبدلان بیرون نمی آید

 

دهانم بازشد ذکر علی سوزاند دنیا را

به جز آتش که از آتشفشان بیرون نمی آید

 

شنیدم شاطر عباس صبوحی گفته بی نامش

به ولله از تنور گرم نان بیرون نمی آید

 

نجف میخانه ی شیعه ست یعنی مشتری اینجا

بمیرد دست خالی از دکان بیرون نمی آید

 

به لطف صاحبم راضی ام اینگونه ، که ازخانه

سگ اهلی برای استخوان بیرون نمی آید

 

چه زحمت می کشی بیهوده عزرائیل، ازاین تن؛

نخواهد حیدر کرار جان بیرون نمی آید

 

مهدی رحیمی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب

[ جمعه ۱۱ اردیبهشت۱۳۹۴ ] [ 12:44 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار ولادت حضرت امام جواد(ع) و حضرت علی اصغر(ع)

 

اشعار ولادت حضرت امام جواد(ع) و حضرت علی اصغر(ع) - سید پوریا هاشمی

 

یک کوزه ی بی آب ، از دریا چه میداند

یک مشت خاک ، از غربت صحرا چه میداند

یک سائل بیچاره از آقا چه میداند

از چهارده خورشید عقل ما چه میداند

 

ما دور از "قدریم" " اِنّا " را نمیفهمیم

«الحق که پایینیم و بالا را نمیفهمیم»

 

هر کس که در این خانه قنبر شد پشیمان نیست

کارگر اولاد حیدر شد پشیمان نیست

از خاک بود عاقبت زر شد پشیمان نیست

جاروکش صحنی مطهر شد پشیمان نیست

 

این روزها باید رضا آباد ساکن بود

یعنی میان صحن گوهرشاد ساکن بود

 

نه بار میگیریم ذکر یا رضا و بعد

نه بار میچرخیم در صحن و سرا و بعد

نه بار میسازیم راهی تا شما و بعد

نه بار می آییم تا عرش خدا و بعد

 

شاید سحر باب الجوادت روی ما وا شد

اولادنا اکبادنا امروز معنا شد

 

گفتم جواد ، از بند بند شعر رحمت ریخت

از چشمهای سائلم اشک خجالت ریخت

گفتم جواد و بر دعاهایم اجابت ریخت

آقا به این سفره نگاهی کرد و برکت ریخت

 

گفتم جواد و باز هم لکنت شکستم داد

بی معرفت بودن دوباره کار دستم داد

 

ای حسرت سجاده ها ، یا ربنای تو

رفته ست تا به عرش اعلی ربنای تو

بوی علی دارد سحرها ربنای تو

توحید میگیریم ما ، با ربنای تو

 

آقا بیا و نذر جدت با گدا تا کن

یک کاظمیه در دل هر شیعه بر پا کن

 

یک "اتق الله" از تو ، ایمان داشتن با من

ابر کرامت از تو ، باران داشتن با من

شانه ز تو، زلف پریشان داشتن با من

چه کرده این عشق کریمان داشتن با من

 

که در خیالم کاظمینی میشوم هر روز

در کاظمین تو حسینی میشوم هر روز

 

دل دست تو دادیم پس دل برنمیگردد

ناقص نباشد تا که کامل برنمیگردد

بی جیره از این خانه سائل برنمیگردد

یعنی از اینجا بی فضائل برنمیگردد

 

این دفعه را آقا بیا سائل نوازی کن

ویرانه ی قلب مرا آباد سازی کن

 

همراه ماه امشب ستاره میرسد از راه

و یک علی دارد دوباره میرسد از راه

بر گنبدی سوم مناره میرسد از راه

شیری به شکل شیرخواره میرسد از راه

 

این شاخه طوبی ثمر دارست از امشب

بی بی رباب ما پسردارست از امشب

 

این طفل کوچک میشود حیدر زمان جنگ

شمشیر خود میسازد از حنجر زمان جنگ

اصغر شد اما میشود اکبر زمان جنگ

مانند مردان میسپارد سر زمان جنگ

 

گهواره را معراج خواهد کرد این آقا

دین را به خود محتاج خواهد کرد این آقا

 

بر روی دستی خوش زبانی میکند روزی

با گریه هایش خطبه خوانی میکند روزی

قد سپاهی را کمانی میکند روزی

از سنگر دین پاسبانی میکند روزی

 

شش ماهه است اما سوی پیکار خواهد رفت

تا حد جان پای دفاع از یار خواهد رفت

 

تیری به سرعت حنجرش را میزند بر هم

یکجور می آید سرش را میزند بر هم

اصلا تمام پیکرش را میزند بر هم

در خیمه قلب مادرش را میزند بر هم

 

از گوش تا گوش سرش با تیر میپاشد

لب با سه شعبه تا شود درگیر، میپاشد

 

رازی ز مدفون بودنش بیرون نمی آید

کوری چشم دشمنش بیرون نمی آید

یک نخ هم از پیراهنش بیرون نمی آید

صد نیزه هم باشد تنش بیرون نمی آید

 

دست امامی هست ، پس دستی برابر نیست

یعنی که نبش قبر شش ماهه میسر نیست

 

سید پوریا هاشمی

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در 8 اردیبهشت 94

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب

[ سه شنبه ۸ اردیبهشت۱۳۹۴ ] [ 19:36 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار شهادت حضرت امام هادی النقی(ع)

 

اشعار شهادت حضرت امام هادی النقی(ع) - محمد جواد شیرازی

 

بی هوا درب خانه ات وا شد

عده ای نانجیب آمده اند

بین سجده، بدون عمامه

پیِ تو ای غریب آمده اند

**

می کِشد با دو دستِ بسته تو را

دل به تقدیر داده بودی تو

دشمنانت سوار بر مرکب

پشت مرکب پیاده بودی تو

**

جان فدایت که روضه خوان بودی

یادِ نور دو عین افتادی

عقب قافله زمین خوردی

یادِ بنتُ الحسین افتادی

**

تا رسیدی به کاخ آن ملعون

پر و بالت تمام خاکی شد

ذره ای از بها نمی افتد

گیرم اصلا امام خاکی شد

**

متوکل شراب آورد و...‌

بعد از آن هم کمی به تو خندید

طعنه زد لااقل بخوان شعری

شعر خواندی...وجودِ او لرزید

**

دل زهراییت شکست آن جا

یادت افتاده بود بزم شراب

یاد دندان و خیزران بودی

یادت افتاده بود اشک رباب

**

یادت آمد شراب را می ریخت

به روی زخم دیده ی جدت

چشم عباس خیره شد ناگه

سوی رأس بریده ی جدت

**

می چکید اشکش از نوک نیزه

همه ی های و هویم این جا بود

دختری زیر لب فقط می گفت:

کاش الآن عمویم این جا بود

 

محمد جواد شیرازی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب

[ چهارشنبه ۲ اردیبهشت۱۳۹۴ ] [ 11:50 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار ولادت حضرت امام محمد باقر(ع)

 

اشعار ولادت حضرت امام محمد باقر(ع) - محمد بختیاری

 

کارم کشید چون به تباهی، درست شد

این رنگ از شکست سیاهی درست شد

 

گفتم به خون دل بنویسم پیام را

آقا کریم بود، شفاهی درست شد

 

خواهی نخواهی است در این راه سوختن

ما سوختیم و خواه نخواهی درست شد

 

کار ثواب، کار دلم را خراب کرد

دادم چو بر گناه گواهی، درست شد

 

دارایی و نداریِ این عشق بود و بس

که در جهان گدایی و شاهی درست شد

 

خورشید هفتم آمد و در هفت آسمان

با این طلوع، سکه ی شاهی درست شد

 

آنکس که مدح او به زبان خدا نکوست

بحرالعلوم قطره ی دریای علم اوست

 

خورشید شیعه شد ز لب بام او بلند

دین خدا شد از دم اسلام او بلند

 

از عطر علم او همه عالم معطر است

بوی علی شد از گل پیغام او بلند

 

جابر رسانده است سلام نبی به او

آوازه ی نبی شد از احکام او بلند

 

در دست مستی است عنان یگانگی

اقبال چون منی، شده با جام او بلند

 

چون حیدر است و در کف او ذوالفقار علم

طوفان شده است از دم آرام او بلند

 

اسلام مرده بود ، محرم اگر نداشت

این ماه گشته از از سفر شام او بلند

 

تابیده بر خیال من امید تازه ای

در طالعم برآمده خورشید تازه ای

 

محمد بختیاری

برگرفته از سایت بی پلاک

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب

[ دوشنبه ۳۱ فروردین۱۳۹۴ ] [ 8:29 ] [ توسط ]
[ ]

ای مادر...ای مادر...

یک طرف علی تنها...

یک طرف تو مجروحی...

فاطمه ز جا برخیز....

شوهرت تک و تنهاست...

[ پنجشنبه ۲۴ بهمن۱۳۹۲ ] [ 1:43 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار شهادت حضرت فاطمه معصومه(س)

 

اشعار شهادت حضرت فاطمه معصومه(س) - محمود مربوبی

 

مائیم گدای حضرت معصومه

محتاج عطای حضرت معصومه

همراه رضا ز دیده خون می ریزیم

در روز عزای حضرت معصومه

**

آمد ز مدینه تا که در قم باشد

در مملکت امام هشتم باشد

یعنی که خدا نخواست تا مرقد او

مانند مزار فاطمه گم باشد

**

در سَر هوس دیدن دلبر دارد

بر سینهء خود داغ برادر دارد

افسوس که تا دیار ساوه آمد

دیگر نتوانست قدم بردارد

**

زخمی به جگر داشت و در تب می سوخت

از داغ برادرش مرتب می سوخت

هر جا که سَرِ دردِ دِلش وا می شد

می گفت: امان از دل زینب... می سوخت

**

با ناله دو چشمان ترش را وا کرد

تا سِیر کند دور و برش را، وا کرد

نومید ز دیدن برادر بود و

با ذکر رضا بال و پرش را وا کرد

**

صد آه اگر بر جگرش افتاده

هر چند جدا ز دلبرش افتاده

کی بر بدن برادرش رقصیدند؟

کی دست کسی به معجرش افتاده

**

او خواهر یک امام بود و زینب....!

او شاهد احترام بود و زینب....!

که راهی شهر شام بود؟ و زینب

در مجلسی از حرام بود؟ و زینب

 

محمود مربوبی

برگرفته از وبلاگ تب می

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۲۱ بهمن۱۳۹۲ ] [ 13:23 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار ولادت حضرت امام حسن عسگری(ع)

 

اشعار ولادت حضرت امام حسن عسگری(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

آنقدر آمدند و گرفتارتان شدند

خاک شما شدند و هوادارتان شدند

 

زیباترین اهالی دنیای عشق هم

یوسف شدند و گرمی بازارتان شدند

 

لطف شماست اینکه تمامی انبیا

بالاتفاق سائل دربارتان شدند

 

آنها که پای منت چشم کریمتان

بی سر شدند تازه بدهکارتان شدند

 

این بالهایی که زیر بت عشق سوختند

خاک تبرک در و دیوارتان شدند

 

نفرین به آنکه مهر تو را سرسری گرفت

یا آنکه حاجت از حرم دیگری گرفت

 

ای جلوه خدایی بی انتها حسن

خورشید روشن سحر سامرا حسن

 

بی تو عبودیت به خدا بت پرستی است

نور خدا مکمل توحید ما حسن

 

امشب عروج زخمی بال مرا ببر

تا سامرا ، مدینه ، نجف ، کربلا ؛ حسن

 

در بین خانواده زهرای مرضیه

باید شوند تمام علی زاده ها ؛ حسن

 

زنجیره ی محبت زهراست دین من

با یک حسین و چار علی و دوتا حسن

 

سوگند میخوریم خدا لشگری نداشت

روی زمین اگر حسن عسگری نداشت

 

آنکه مرا فقیر حرم میکند تویی

یک التماس پشت درم میکند تویی

 

آنکه در این زمانه ی بی اعتبارها

با یک سلام معتبرم میکند تویی

 

آنکه برای پر زدن سامرایی ام

هرشب دعا برای پرم میکند تویی

 

آنکه مرا برای خودش خانه خودش

با یک نگاه ، در به درم میکند تویی

 

آنکه تو را همیشه صدا میکند منم

آنکه مرا همیشه کرم میکند تویی

 

شکرخدا گدای امام حسن شدم

خاکی ترین کبوتر باغ حسن شدم

 

تو کیستی که سائل تو جبرئیل شد

دسته فرشته پای ضریحت دخیل شد

 

تو کیستی که جدّ نجیب پیمبرت

مهر تو را به سینه گرفت و خلیل شد

 

تو کسیتی که حضرت موسی عصا به دست

ذکر تو را گرفت اگر مرد نیل شد

 

اصلی که پا گرفت بدون تو فرع فرع

فرعی که پا گرفت کنارت اصیل شد

 

تنها خدا به خانه ی تو آفتاب داد

بعدا تمام زندگی ات نذر ایل شد

 

امشب دعا کنید ظهوری کند مرا

تا اینکه میهمان حضوری کند مرا

 

امشب دعا کنید بیاید نگار ما

آیات روشنایی شبهای تار ما

 

امشب دعا کنید بیاید در این خزان

فصل گلاب فاطمه فصل بهار ما

 

امشب دعا کنید بیاید گل خدا

تا اینکه این بهار بیاید به کار ما

 

امشب دعا کنید بیاید ز راه دور

مرکب سوار آل علی تک سوار ما

 

آنکه اگر نبود دلم فاطمی نبود

حتی نبود سجده ی سجاده یار ما

 

زهرا هنوز دست به پهلو کند دعا

زهرا کند دعا که بیایی کنار ما

 

علی اکبر لطیفیان

با تشکر از آقای هادی وصال

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۱۷ بهمن۱۳۹۲ ] [ 18:19 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار ورود حضرت فاطمه معصومه(س) به شهر قم - وحید قاسمی

 

محملت با وقار می آمد

سبز تر از بهار می آمد

 

وه! عجب خوش خرام می آمد

با شکوه تمام می آمد

 

محملت بود و... خیل ِ استقبال

کم محلی نشد زبانم لال

 

دم قم گرم! سربلند شدیم

ازدعای ِ تو بهره مند شدیم

 

دم قم گرم ! احترام گذاشت

هرچه گل داشت،روی ِ بام گذاشت

 

قم نگاهش لبالب ازشرم است

شام ویران که نیست! خونگرم است

 

پاکی و حُجب،باورِ چشمش

قدم میهمان سرِ چشمش

 

چادرت ذره ای غبارندید

آفتابی به نی سوار ندید

 

با مَحارم به قم رسیدی ،شکر

سردروازه ای ندیدی، شکر

 

دست ِ بیعت به طبل جنگ نخورد

به غرورت کلوخ و سنگ نخورد

 

قم کجا کوفه ی خراب کجا

تو کجا زینب و رباب کجا

 

گوشه ی معجرت نمور نبود

خبر داغی از تنور نبود

 

ساربان محملت عجول نراند

چادرت زیرپای ِ شمر نماند

 

هرچه شد،شد! رسیده جان برلب

ای امان ازغریبی ِ زینب

 

عمه ات اشک ِ ارغوان را دید

خنده ی نحس ِ خیزران را دید

 

ته گودال ِ پربلا را دید

تن ِ پامال ِ چکمه ها را دید

 

کوفه را بی عصای ِ پیری رفت

خاک عالم سرم، اسیری رفت

 

وحید قاسمی

[ پنجشنبه ۳ بهمن۱۳۹۲ ] [ 9:54 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار میلاد آقا رسول الله(ص) و امام جعفر صادق(ص)

 

اشعار میلاد آقا رسول الله(ص) و امام جعفر صادق(ص) - جواد پرچمی

 

میل باران، تب رطب داریم

صد و ده کوزه می به لب داریم

 

از گریبان پاره مان پیداست

از همه بیشتر طرب داریم

 

ما پیاله به دست مشهوریم

همه از میکده نسب داریم

 

از کرامات چشمهای کسی است

اگر ایمان به نام رب داریم

 

آنچنان والِهیم در خورشید

پنج وعده نماز شب داریم

 

ما عجم زاده ها به برکت عشق

رتبه بالاتر از عرب داریم

 

اگر از واجبات می پرسی

مست حب؛ فیض مستحب داریم

 

ما همه بنده و تو باب نجات

السلام ای حقیقت صلوات

 

زیر پایت بهار ریخته است

دانه دانه انار ریخته است

 

پای مژگان چشم مشکینت

شصت و سه آبشار ریخته است

 

بهر قربانی قدمهایت

چند ایل و تبار ریخته است

 

طاق کسری که ریخته پای

طاق ابروی یار ریخته است

 

پای اسم غلام های شما

چقدر اعتبار ریخته است

 

آمدی و به پای آمدنت

سالها انتظار ریخته است

 

حضرت مصطفی سلام آقا

خاتم الانبیا سلام آقا

 

روح دنبال تن، بلند شده

جگر سرخ من بلند شده

 

در تکاپوی دیدن رویت

صد اویس قَرَن بلند شده

 

آتش عشقت آمد و زرتشت

ز آتش افروختن بلند شده

 

کعبه دور سر تو می چرخد

آخرین بت شکن بلند شده

 

منجیِ دختران زنده به گور

حامی شأن زن بلند شده

 

نه فقط فاطمه که از صُلب

تو حسین و حسن بلند شده

 

ای سراسر ظهور ذات الله

أشهدُ أنَّکَ رسول الله

 

آمدی تا پیمبرت سازند

شب معراج سرورت سازند

 

زیر پای تو قدسیان بهشت

اولِ عرش، منبرت سازند

 

از میان فرشتگان باید

جبرئیلی کبوترت سازند

 

صد هزاران چو هاجر و مریم

خاک درگاه مادرت سازند

 

کاسه کاسه شراب کوثر را

هدیه بر عشق همسرت سازند

 

فاطمه نور بود و گفت خدا

در سپاس از تو دخترت سازند

 

تو حبیب خدایی و باید

جانشینی چو حیدرت سازند

 

هر چه گفتی تو با علی گفتی

شصت و سه سال یا علی گفتی

 

امام صادق(ع) :

 

من همان باده نوش جام توام

بلبل مست روی بام توام

 

بی نگاهت غزل نمی خوانم

شاعر فیض مستدام توام

 

ششمین آینه سلام آقا

آرزومند یک سلام توام

 

به پر زخمی ام نگاه کنید

آه؛ محتاج التیام توام

 

باز همسفره باش با سائل

دوستدار همین مرام توام

 

مست قال الامام صادق من

من مسلمان شده به نام توام

 

روی قبرم سپرده ام آقا

بنویسند من غلام توام

 

من غلام محبت یارم

به خم گیسویت گرفتارم

 

می نویسم فقط حقایق را

ماجرای عروج عاشق را

 

با تو فهمیده ام مفهوم و

معنی آیه های ناطق را

 

می شود دید در نگاه شما

عکس زیبای وجه خالق را

 

معنی یا بصیر در بَصَرت

با بصیرت کنی هر عاشق را

 

با بیانات روشن و نابت

تو شکستی صف منافق را

 

ما به عالم نمی دهیم هرگز

تار موی امام صادق را

 

السلام ای رئیس مذهب ما

ای دمادم ترانه ی لب ما

 

دلمان را تو حیدری کردی

مست انوار کوثری کردی

 

در لباس امامت ای آقا

به خدا که پیمبری کردی

 

با احادیث و گفته های خودت

تو عجب فتح خیبری کردی

 

زنده کردی تو علم را تا حشر

بسکه شاگرد پروری کردی

 

ما کجا؟! مهر مادرت زهرا

دل ما را تو مادری کردی

 

مهرتان را به سینه دارم من

آرزوی مدینه دارم من

 

کاش ما را دعا کنی آقا

خرج این روضه ها کنی آقا

 

چشم های مرا به پای حسین

نذر خیرالنّسا کنی آقا

 

بانی روضه های عاشورا

کاش روضه به پا کنی آقا

 

کاش ما را شبی به خرج خودت

راهیِ کربلا کنی آقا

 

یاد جدّ غریب خویش کنی

یاد آن سرجدا کنی آقا

 

روضه ی زینبیه می خواهیم

روزیِ فاطمیه می خواهیم

 

محمد جواد پرچمی

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۲۶ دی۱۳۹۲ ] [ 23:37 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار شهادت حضرت امام حسن عسگری(ع)

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن عسگری(ع) - امیر عظیمی

 

باز هم می شود حسینیه

وسعت قلب درد پرورتان

سامرایی شدیم و می گوییم

تسلیت، تسلیت امام زمان

 **

تسلیت ای به درد ها مأنوس

تسلیت ای بَقیَّتُ الزَّهرا

بیت الاحزان سینه ات اینبار

پُر شده از مصیبت بابا

 **

این حسن ها چقدر مظلومند

این غریبی ز قبرشان حاکیست

این حسن ها عجیب مادری اند

از همین رو قبورشان خاکی است

 **

دشمنان خبیث این دو حسن

قلب شان را به زهر آغشتند

آتش افکنده اند در دلشان

هر دو را آه، خون جگر کشتند

 **

یابن زهرا ببین ز سوزش زهر

پدرت مثل بید می لرزد

دم آخر درون کاسه ی آب

جان مولا! چه دید می لرزد

 **

دید دور از حضور یک سقّا

در حرم حرف قحطی آب است

دید در قتلگاه، بین دو نهر

لب جدش حسین بی تاب است

 **

پدرت، لحظه های آخر عمر

آب از دست پاکتان نوشید

دم آخر پسر نداشت حسین

تشنگی از گلوش می جوشید

 **

قاتلش با لگد به پهلویش

صورتش را به خاک ها چسباند

روی جسمش نشست آن ناپاک

خنجرش را به گردنش که نشاند...

 **

با یکی نه، دوازده ضربه

ناله ی مادری به گوش رسید

خواهری از فراز تل نالان

سمت گودی قتلگاه دوید

 

امیر عظیمی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۱۹ دی۱۳۹۲ ] [ 15:38 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار بازگشت کاروان اهل بیت(ع) به مدینه - حسن لطفی

 

از میان غباری از اندوه

از دل ریگهای صحرا ها

کاروانی ز راه آمده بود

کاروان قبیله ی دریا

**

تا که پرسید از مدینه بشیر

کيست درشهرتان بزرگ شما

همه گفتند بیت ام بنین

هست در کوچه ی بن الزهرا

**

دید در کوچه ی بنی هاشم

درب آتش گرفته ای وا شد

پیشتر از تمام خانم ها

مادری همچو کوه پیدا شد

**

ديد در احترام مردم شهر

به سوی کاروان قدم برداشت

رفت اما ز راه خود برگشت

و به لب ناله ای مکرر داشت

**

زیر لب گفت باز هم نرسید

آنکه محو پریدنش بودم

باز این کاروان نبود آنکه

چشم بر راه دیدنش بودم

**

حیف شد که نیامد و من هم

نشنیدم سلام عباسم

و ندیدم دوباره پیش حسین

پیش زینب قیام عباسم

**

داشت او سمت خانه بر می گشت

ناگهان ناله ای صدایش کرد

زن پیری میان قافله باز

مادرش خواند و در عزایش کرد

**

زیر چادر به زیر گرد و غبار

چهره ای سوخته پر از چین داشت

خوب معلوم بود از سر و وضعش

دیده ای تار و گوش سنگین داشت

**

گفت:حق ميدهم كه نشناسي

خواهری را که بی برادر شد

دخترت  را كه پاي گودالي

قد كمان بود قدكمانترشد

**

شانه ام جای دوش طفلانت

زیر رگبار خیزران ها سوخت

جرم زنجیر ها که جا وا کرد

پوست تا مغز استخوانها سوخت

**

مادرم،خوب شد ندیدی تو

شمر به روی سینه اش جا شد

وقت غارت كه شد خودم ديدم

سر یک پیرهن چه دعوا شد

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ یاشبیر

[ یکشنبه ۱۵ دی۱۳۹۲ ] [ 21:54 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار خداحافظی با محرم و صفر

 

اشعار خداحافظی با محرم و صفر - محمد بیابانی

 

هر آن چه گریه بریزم به قلب شعله ورم

دوباره سر شود آتش از آتش جگرم

 

غم فراق تو و هجر این دو ماه عزا

دو غصه می شود و بیشتر زند شررم

 

نمی توانم باور کنم، خدا! دارد

تمام می شود امشب محرم و صفرم

 

بیا ببخش مرا قول می دهم دیگر

که جان سالم از روضه ها به در نبرم

 

کبوترانه ببین جلد بام گریه شدم

از این به بعد کجا سر کنم کجا بپرم؟!

 

تو چشمه چشمه خروشی منم که خاموشم

تو گریه می کنی و این منم که بی خبرم

 

مرا جدا نکن از جامه عزا آقا

اگر جدا شوم از روح خویش محتضرم

 

مقیم روز و شب کوی روضه بودم من

بدون روضه درین روزگار در به درم

 

خدا کند زمان زودتر گذر کند و

برای فاطمیه جامه عزا بخرم

 

بیا و امشب از مشهد الرضا آقا

به کربلا برسانم مرا ببر به حرم

 

محمد بیابانی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۹ دی۱۳۹۲ ] [ 13:11 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار شهادت حضرت امام رضا(ع)

 

اشعار شهادت حضرت امام رضا(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

تو آن هفتمین قبله ی باوری

امام پس از موسی جعفری

 

تو در امتداد علی نازلی

تو رودی و دنباله ی کوثری

 

نیازی نداری به این چیزها

تو هشتم ولی عهد پیغمبری

 

غروب عزایت طلوع شرر

نسیم غریبیِ پشت دری

 

چگونه است حال پریشان تو

الا ای غریب خدا ؛ بهتری؟!

 

از این کوچه تا حجره ات می روی

به یاد زمین خوردن مادری

 

نفس می کشی ناتوان می شوی

نفس می کشی لاله می آوری

 

شکسته پری با کدامین بال

از این حجره ی خاکی ات می پری؟!

 

لبی پاره و استخوانی کبود

برای خدا با خودت می بری

 

کنار تن نقش بر حجره ات

نه یک دختری بود و نه خواهری

 

برای تو گیسو پریشان کند

برای تو پاره کند معجری

 

اگر چه شهید خدایی ولی

به دست شما هست انگشتری

 

از این شهر غم تا وطن می روی

غریبی ولی با کفن می روی

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۹ دی۱۳۹۲ ] [ 13:1 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار شهادت حضرت محسن(ع)

اشعار شهادت حضرت محسن (ع)

 

در پیچ و خم غم گذرش خورد به دیوار

رفت اوج بگیرد که پرش خورد به دیوار

 

بودند ملائِک همه در محضرش امّا

ابلیس لگد زد کمرش خورد به دیوار

 

تا خادمه را کرد صدایش همه با خود

گفتند که لابد پسرش خورد به دیوار

 

لرزید مدینه به خود از ناله ی زهرا

با او همه ی دور و برش خورد به دیوار

 

می خواست که سیلی نخورد صورتش امّا

یک مرتبه چرخید سرش خورد به دیوار

 

با دست در آن کوچه به دنبال علی گشت

انگار که با چشم تَرَش خورد به دیوار

 

ای کاش به جای تو مرا... روی لبش داشت

هرگاه که حیدر نظرش خورد به دیوار

 

از عرش خدا نوحه گر فاطمه گردید

تا دختر خیرالبشرش خورد به دیوار

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۸ دی۱۳۹۲ ] [ 23:18 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار رحلت حضرت رسول اکرم(ص)

 

اشعار رحلت حضرت رسول اکرم(ص) - رحمان نوازنی

 

نور دلگرمی ما چشمه خورشیدی ما

نرو از خانه همسایه تجریدی ما

نرو ای جان علی دلبر توحیدی ما

سوره حمد خدا سوره تمجیدی ما

 

نرو که دست به دامان عبایت شده ایم

سوره حمدی و مشغول ثنایت شده ایم

 

بخدا هیچ گلی مثل شما خار ندید

هیچ کس مثل شما اینهمه آزار ندید

اینهمه دور و بر شانه خود بار ندید

سر شکستن  وسط کوچه و بازار ندید

 

سر تو بسکه شکسته است؛ دلم میشکند

قامتت بسکه شکسته است ؛ قدم می شکند

 

پدر آن روز همان جنگ احد یادت هست

گذر ازحادثه تنگ احد یادت هست

آن وفاداری کم رنگ احد یادت هست

مرد پیمان شکن ننگ احد یادت هست

 

پشت این در بخدا  بوی اُحُد می آید

بوی دود است که از سوی احد می آید

 

مردم شهر رسیده اند به تو سر بزنند

دست بر دامن الطاف پیمبر بزنند

مثل جبریل در خانه تو پر بزنند

یادشان هست که بر خانه تو در بزنند

 

یادشان هست که این خانه پر از تاویل است

بیت وحی است و پر از بال و پر جبریل است

 

چشمهایت نگرانند برای چه کسی

گریه میریزی از اینجا به هوای چه کسی

زیر لب زمزمه داری به نوای چه کسی

در سرت هست بگو کرببلای چه کسی

 

چشمهای نگران تو به در خیره شدند

به علی و به حسین و به حسن خیره شدند

 

چشم واکن که دو چشمان ترت آمده است

چشم وا کن پسر خونجگرت آمده است

جگر سوخته ی شعله ورت آمده است

پسر بی حرمت دور و برت آمده است

 

در سرش هست که روزی به فدایم بشود

بین یک کوچه باریک عصایم بشود

 

دور چشمت چقدر چشمه زمزم داری

به گمانم به سرت شور محرم داری

غصه بردن انگشتر خاتم داری

غصه غارت شدن چادر مریم داری

 

وعده ما سر گودال اباعبدالله

بر سر نیزه به دنبال اباعبدالله

 

گریه کردی و به چشمان ترم بوسه زدی

چقدر یکسره بر بال و پرم بوسه زدی

چقدر بر رخ و بر دست و سرم بوسه زدی

هی به دیوار و در و دور و برم بوسه زدی

 

اینهمه جان علی پیش حسن گریه نکن

اینقدر بر پسر سوم من گریه نکن

 

بعد تو دست به دیوار علی می گیرم

دست بر کعبه دلدار علی می گیرم

خار از دیده خونبار علی می گیرم

ریسمان از سر و رخسار علی می گیرم

 

تو دعا کن پسر بی کفنم را نکشند

بین آن کوچه الهی حسنم را نکشند

 

رحمان نوازنی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۸ دی۱۳۹۲ ] [ 22:45 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار مدح حضرت امام حسن مجتبی(ع) - وحید قاسمی

 

اشعار مدح حضرت امام حسن مجتبی(ع) - وحید قاسمی

 

در مدح تو باید که ببندیم دهان را

وقتی که بریدند ادیبانه زبان را

 

ای آینه ی حسن خدا، یوسف مصری

با آمدنت تخته کند زود دکان را

 

بازار سر زلف تو  از بسکه شلوغ است

انگشت به لب کرده زلیخا صفتان را

 

وصف مژه ها و خم ابروت مرا کشت

زحمت نده صیاد دگر تیروکمان را

 

با تکه کلافی به وصال تو رسیدم

زهرا به حسابم زده این سود کلان را

 

تا سفره ی احسان کرم خانه تان هست

سائل نخورد ثانیه ای غصه ی نان را

 

زرتشت مسلمان شده ی چشم خمارت

انداختی از چشم همه دیرمغان را

 

ما بهتر از این روضه، بهشتی نشناسیم

بهترکه بچسبیم همین نقد جهان را

 

با طشت نگو، کوچه ی غم خون جگرت کرد

ترسم که به زینب برساند جریان را

 

وحید قاسمی

 

*******************

 

اشعار مدح حضرت امام حسن مجتبی(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

به یمن مِهر تو شد از سراب، آب درست

بدون مِهر تو از آب شد سراب درست

 

نگاه کردن تو خلقت است تکویناً

نگاه کردی و شد ماه... آفتاب... درست

 

خدا به طرح تو پرداخت، شد امام درست

خدا به شرح تو پرداخت، شد کتاب درست

 

اگر قبول کنی من تراب نعلینم

مرا برای تو کرده ابوتراب درست

 

یکی برای حسین و یکی برای حسن

از این دو قطره فقط می شود شراب درست

 

بتول در عوض پیرهن برای حسین

برای صورت تو می کند نقاب درست

 

بقیع مظهر آبادی است پس عرش است

بهشت نیز شده از همین خراب، درست

 

«عتاب یار پری چهره» را کشیدم من

اگر چه هم نشود کار با عتاب درست

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از سایت روضه

[ یکشنبه ۸ دی۱۳۹۲ ] [ 22:29 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار اربعین حسینی(ع)

 

اشعار اربعین حسینی(ع) - مدح حضرت زینب(س) - علی اکبر لطیفیان

 

در سیر دل جبریل هم بال و پرش ریخت

وقت طواف چهارمش خاکسترش ریخت

 

فطرس شد و غسل تقرب کرد روحش

هر کس که خاک چادرش را بر سرش ریخت

 

از زینبش زهرای دیگر ساخت زهرا

مادر تمام خویش را در دخترش ریخت

 

او «زینت» است و بی نیاز از زینتی هاست

پس از مقامش بود اگر که زیورش ریخت

 

وقتی دهان وا کرد، دیدند انبیا هم

نهج البلاغه بود که از منبرش ریخت

 

وقتی دهان وا کرد، از بس که غیورند

مولا صدای خویش را در حنجرش ریخت

 

در کوفه حتی سایه اش را هم ندیدند

فرمود: غُضّوا... چشم ها در محضرش ریخت

 

زن بود اما با ابهّت حرف می زد

مردی نبود آن جا مگر کرک و پرش ریخت

 

به مرقدش، تازه نگاه چپ نکرده!

صد لشگر تازه نفس ، دور و برش ریخت

 

یک گوشه از خشمش اباالفضل آفرین است

گفتیم زینب، صد ابوالفضل از برش ریخت

 

هجده سر بالای نیزه لشگرش بود

تا شهر کوفه چند باری لشگرش ریخت

 

وقتی هجوم سنگ ها پایان گرفتند

خواهر دلش ریخت، برادر هم سرش ریخت

 

با نیزه می کردند بازی نیزه داران

آن قدر خون از نیزه ها بر معجرش ریخت...

 

آن قدر بالا رفت و بالاتر که حتی

در سیر او جبریل هم بال و پرش ریخت

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از سایت روضه

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ شنبه ۳۰ آذر۱۳۹۲ ] [ 23:22 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع)

 

اشعار مرثیه حضرت امام حسن مجتبی(ع) - ایمان کریمی

 

بهتر بگویم

باید که از یک شاخه پرپر بگویم

 

وقتی شبانه

می شست حیدر زخم یک پیکر بگویم

 

آرام و بی تاب

هنگام غسل از چشم های تر بگویم

 

از زخم پیکر

از های های گریه ی حیدر بگویم

 

اینجا که باید

از خاطرات کوچه و یک در بگویم

 

از در که گفتم

از زخم روی سینه مادر بگویم

 

قدری جلوتر

از غربت و تنهائی خواهر بگویم

 

باید بماند...

وقت وداعم از شه بی سر بگویم

 

ایمان کریمی

 

*********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجبی(ع) - محمد بیابانی

 

غارت زده منم که کنارت نشسته ام

غارت زده منم که ز داغت شکسته ام

 

غارت زده منم که تو را خاک می کنم

تابوت را ز خون تنت پاک می کنم

 

غارت زده منم که ز کف داده صبر را

با دست خویش کنده برای تو قبر را

 

غارت زده منم چه کنم با جنازه ات

ای وای ریخته به زمین خون تازه ات

 

غارت زده منم که ز داغ برادرم

می ریزم از کنار تنت خاک بر سرم

 

غارت زده منم که ز آغوش بسته ات

می گیرم آه چادر خاکیّ مادرم

 

من را به داغ  قتل تو غارت نموده اند

نه کربلا نه کوفه نه در شام دلبرم

 

داغی که رفتن تو روی سینه ام گذاشت

والله بود سخت تر از غارت حرم

 

«تشییع روز با من و تو سازگار نیست

تا شب تو را به جانب قبرت نمی برم»

  

محمد بیابانی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

[ دوشنبه ۱۸ آذر۱۳۹۲ ] [ 12:15 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار شهادت حضرت رقیه(س)

 

اشعار شهادت حضرت رقیه(س) – علی اکبر لطیفیان

 

از خيمه ها دور از تمناي نگاهم

آن روز رفتي و دلم پشت سرت ماند

بيچاره لب هايم به دنبال لب تو

در حسرت آن بوسه هاي آخرت ماند

**

بوسيدن لب هاي من ، وقتي نمي برد

حق دارم از دست لبت دلگير باشم

وقتي به دنبال سرت آواره هستم

بايد اسير اين همه زنجير باشم

**

يادش به خير آن روزهاي در مدينه

دو گوشواره داشتم حالا ندارم

رنگ كبودم مال دختر بودنم نيست

من مشكلم اين جاست كه بابا ندارم

**

از شدت افتادنم از روي ناقه

ديگر برايم اي پدر پهلو نمانده

گيرم برايم چند معجر هم بيارند

من كه دگر روي سرم گيسو نمانده

**

از كربلا تا كوفه، كوفه تا به اين جا

در تاول پايم هزاران خار مي رفت

بابا نبودي تا ببيني دختر تو

با چه لباسی كوچه و بازار مي رفت

**

ديدم كه عمه آستين روي سرش بود

از گيسوي بي معجرم چيزي نگفتم

وقتي كه از گيسو بلندم مي نمودند

از سوزش موي سرم چيزي نگفتم

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از سایت روضه

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ شنبه ۱۶ آذر۱۳۹۲ ] [ 15:56 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار ورود کاروان اهل بیت(ع) به شام

 

اشعار ورود کاروان اهل بیت(ع) به شام - محسن حنیفی

 

شراره بر دل ناموس کبریا زده اند

برای دیدن ما، شهر را صدا زده اند

 

خدا به خیرکند، قافله به راه افتاد

سر تو را سر نیزه در انتها زده اند

 

حواسها همه پرت سر تو خواهد شد

که دامنی پُرِ از پاره سنگ، تا زده اند

 

به نیزه تکیه زدی و تمام قافله باز

گریز گریه به گودال کربلا زده اند

 

دوباره داد بزن... ای حرامیان به کجا؟

که شمرها به حیا باز پشت پا زده اند

 

محله های یهودی چقدر باریکند

دوباره فاطمه رابین کوچه هازده اند

 

هنوز حرمله گویا دلش خنک نشده

سپرده پای سرِ تو ؛ رباب را زده اند

 

بس است مرثیه، اینجا گریز میخواهد

که مرد خیره ای از ما کنیز میخواهد

 

محسن حنیفی

برگرفته از سایت بی پلاک

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱۳ آذر۱۳۹۲ ] [ 22:20 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار امام زمان(عج) - حسن لطفی

 

بد جور دل شکسته ای و گریه می کنی

از اشک چهره شسته ای و گریه می کنی

 

بگذار تا عبایِ تو را ما تکان دهیم

بر خاکها نشسته ای و گریه می کنی

 

امشب به صبح امر به فرما طلوع مکن

امشب عجیب خسته ای و گریه می کنی

 

خونِ جگر برای شما قوت شب شده

با ناله عهد بسته ای و گریه می کنی

 

زنجیرها که پشت تو را زخم کرده اند

هر روز بین دسته ای و گریه می کنی

 

هیات تمام شد همه رفتند و تو هنوز

یک گوشه اي نشسته ای و گریه می کنی

 

آبی بزن به صورت مادر،ز دست رفت

چون مادرت شکسته ای و گریه می کنی

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ یاشبیر

[ شنبه ۹ آذر۱۳۹۲ ] [ 16:22 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار امام زمان(عج) - محسن حنیفی

 

درمانده ام به پاي شكسته توان ببخش

وقت دعاشده ؛ به من از نو زبان ببخش

 

لالم ،صداي من به تو گويا نمي رسد

غير از تو را صدا زده ام،... مهربان ببخش

 

فطرس براي خيمه سبزت شفابده

بر بال زخم خورده من آسمان ببخش

 

سفياني ام ،مرا تو ، حسين بن روح كن

اين مرده را به يك نفس خويش، جان ببخش

 

حال و هواي مسجد سهله سرم زده

بر من دعاي ندبه در آن آستان ببخش

 

أين الحسين...سينه من غرق آه شد

شد صحبت از يزيد و لب و خيزران ببخش

 

محسن حنیفی

برگرفته از سایت بی پلاک

[ شنبه ۹ آذر۱۳۹۲ ] [ 16:21 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار امام حسین(ع) - محرم

 

اشعار مناجات با امام حسین(ع) - امیر حسین حیدری

 

ای کاش برای تو اثر داشته باشم

باری ز سر دوش تو برداشته باشم

 

بی شک تو به دیدار دل خسته می آیی

از آمدنت کاش خبر داشته باشم

 

سر نذر قدومت نشود بار گران است

ای وای اگر پیش تو سر داشته باشم

 

بی دینم اگر پیش دو ابروی کمانت

من سجده به محراب دگر داشته باشم

 

ازشوق زیارت دل من بال درآورد

بگذار که در صحن تو پر داشته باشم

 

تا کرببلا قبله ی عشاق جهان است

حیف است که بر کعبه نظر داشته باشم

 

من خواسته ام تا که به چشمم رمقی هست

در روضه ی تو دیده ی تر داشته باشم

 

بگذار که من در عوض آن همه زخمت

یک داغ اقلاً به جگر داشته باشم

 

امیرحسین حیدری

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ شنبه ۹ آذر۱۳۹۲ ] [ 16:20 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار شهادت حضرت امام سجاد(ع)

 

اشعار شهادت حضرت امام سجاد(ع) - شهاب الدین خالقی

 

حکم از بالا برایم آمده تب داشتن

کاسه ی چشمی پر و اشک لبالب داشتن

 

مصحفی دارم ورق ها دل٬ زبانم هم قلم

اشک من جاری ست از باب مرکّب داشتن

 

روضه و اشک است کارم روز و شب در کاروان

روضه ها را روز دیدن اشک را شب داشتن

 

پای دل تاول زد اما می دوم دنبال او

در خیالم هم ندارم فکر مرکب داشتن

 

سهم هر کس در میان کربلا تقسیم شد

سهم من از کربلا این است٬ زینب داشتن

 

خاک صحرا می شود سجاده ام وقت نماز

دانه دانه اشک ها تسبیح این راز و نیاز

 

دوری این راه ترتیب نمازم را شکست

که شکستن پشتش از اندوه و درد ما شکست

 

ما راَیت و فی البلا الا جمیلا گفته ایم

یک جهان حرف است از پیروزی ما تا شکست

 

سر شکستن ارث فامیلی ما از کوفه است

زینبی سر زد به محمل تا سر سقا شکست

 

قلب مجنون می شکست از دوری لیلای خود

کار بر عکس است در اینجا دل لیلا شکست

 

روزگاری هم دری با تخته ای جور آمد و

قلب بابامان علی را پهلوی زهرا شکست

 

دست من بسته شد و ذکر قنوتم حیدر است

قد من خم شد از آنکه سجده ام چون مادر است

 

یکسره باشد نگاهم بر سری که سرتر است

آنکه بدتر بر زمین افتاده اینجا برتر است

 

بوی او پیچیده تر گشته ست بین باغچه

هر گلی که پیش گل های دگر پرپرتر است

 

آن که دعوی داشت من اینجا علی اکبرترم

حال علی اصغر علی اصغر علی اصغرتر است

 

بازتر شد سفرهء تفسیر قرآن کریم

زینبم داده دو اسماعیل پس هاجرتر است

 

راویان گفتند معجر من ولی در فکر خود

حتم دارم معجر از این حرف ها معجرتر است

 

کار و بار حاجت یک عمر ما را ساختی

ساربانا سایه اش را بر سرم انداختی

 

حرف هایی هست پنهانی میان قافله

در اعوذ باله از شام ِ  نماز نافله

 

دل که با دل راه دارد٬ راهی اما بین ماست

سلسله در سلسله در سلسله در سلسله

 

پنبه و آتش نباید رو به رو با هم شوند

بر نمی دارد نگاه اما رباب از حرمله

 

قطره با دریا که باشد می شود دریا ولی

کودکی از کاروان ما گرفته فاصله

 

ضعف دارد می رود در خواب و از جا می پرد

می رسد بر گوش او گویا صدای هلهله

 

این مسیر سخت را طی می کنم با خاطرات

من فقط ماندم و زینب - باقیات الصالحات

 

شهاب الدین خالقی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۷ آذر۱۳۹۲ ] [ 19:37 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار ورود کاروان به کوفه

 

اشعار مدح حضرت زینب(س) - علی اکبر لطیفیان

 

قصد كرده است خدا جلوه ي ديگر بكشد

سوره يِ مريمي از سوره يِ كوثر بكشد

 

بگذاريد همين جا به قدش سجده كنم

نگذاريد دگر كار به محشر بكشد

 

دختر اين است اگر، فاطمه پس حق دارد

از خداوند فقط مِنَّت دختر بكشد

 

مادر دَهر نزائيد و نخواهد زائيد

آنكه را از سر اين آينه معجر بكشد

 

بالِ جبريل به اين قُبه تمايل دارد

تا دمشق هست چرا جاي دگر پر بكشد؟!

 

زينب آنقَدر بزرگ است كه آماده شده است

يكسره جام بلاي همه را سر بكشد

 

قبل از ايني كه خودش جلوه كند آماده ست

عالمي را به تماشايِ برادر بكشد

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ جمعه ۲۴ آبان۱۳۹۲ ] [ 18:38 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار امام زمان(عج) - محرم

       

اشعار امام زمان(عج) - محرم - علی عباسی

 

تفسیر عشق، درس الفبای کربلاست

لب تشنه، خضر در پی صحرای کربلاست

 

باز این چه شورش است که درخلق عالم است

نیل فرات تشنه موسای کربلاست

 

عیسی به عرش رفت ولی روضه خواند و گفت

عریان به روی خاک، مسیحای کربلاست

 

باید علی شود زکریای کربلا

وقتی که روی نی سر یحیای کربلاست

 

مجنون کجاست تا که ببیند چه چشم ها

دنبال ردّ محمل لیلای کربلاست

 

بعد از گذشت این همه سال از شهادتش

خلقت هنوز مات معمّای کربلاست

 

ای با خبر ز سرّ معما ،شما بگو

ای روضه خوانِ ناحیه ،آقا ،شما بگو

 

آهی بکش، به باد بده دودمان ما

شعری بخوان که شعله بیفتد به جان ما

 

صمصام انتقام خدا صبرمان دهد

یک شب اگر شما بشوی روضه خوان ما

 

تاریخ را ورق بزن، از کربلا بگو

برگرد چارده سده پیش از زمان ما

 

این خون نوشته ای که تو خواندیش «ناحیه»

این بی کسی که باد فدایش کسان ما

 

این روضه های باز که با السلام هاش

لکنت گرفته است سراپا زبان ما

 

شأن نزول کیست که خون گریه می کنی؟

ای کاش کارد بگذرد از استخوان ما

 

ارباب مقتل، عازم آن سوی نیزه هاست

ای وای بر دلم... سندش روی نیزه هاست

 

آقا نوشته اند که جدت کفن نداشت

گیرم کفن نبود، چرا پیرهن نداشت!

 

از پایکوب اسب سواران شنیده ام

بردند روی نیزه، سری را که تن نداشت

 

پیچیده بود در خودش از آتش عطش

داغی که داشت در جگر خود، حسن نداشت

 

انگشتری که با خودش آورده بود کو؟

ای کاش هیچ وقت عقیق یمن نداشت

 

چشمی به چشم قاتل و چشمی به خیمه ها

همراه کاروان خود، ای کاش زن نداشت

 

حق با شماست، شام و سحر گریه می کنید

جای سرشک خون جگر، گریه می کنید...

 

علی عباسی

 

**********************

 

اشعار امام زمان(عج) - تاسوعا - حسن لطفی

 

با غمت مي خرم آقا خوشي عالم را

و به عالم ندهم تا به ابد اين غم را

 

چشم بر راه تو و روز نهم هم آمد

قسمتم كرد خدا سينه زدن با هم را

 

ريشه ي بيرقتان عزتمان بخشيده

از سرم باز مكن سايه ي اين پرچم را

 

دم من هست حسن بازدمم هست حسين

تا نفس هست نگير از نفسم اين دم را

 

نمك روضه ما را خود زينب داده

شور ما زنده كند خيل بني آدم را

 

علم رايت العباس بلندم كرده

مادرت داده به من اين سند محكم را

 

مادرت جان مرا نذر عمو جانت كرد

حرمم بخش علاجي بكني دردم را

 

حسن لطفی

 

********************

 

اشعار امام زمان(عج) - علی ناظمی

 

بوی ظهور می رسد از کوچه های ما

نزدیک تر شده به اجابت دعای ما

 

دیگر دو بال آرزویمان شکسته است

از انتظار پر شده حال و هوای ما

 

این هفته هم سه شنبه شب جمکران گذشت

پاسخ نداشت این همه ، آقا بیای ما

 

ما از ندیدنت به خدا شکوه می کنیم

ای امتداد هرشب یا ربنای ما

 

دیگر به آخر خط دوری رسیده ایم

ای انتهای غیبت تو ابتدای ما

 

این پنج روزه نوبت ما ، کاش با تو بود

بر روی رد پای تو می بود پای ما

 

یک جمعه گریه های تو را درک می کنیم

عجل ، امام منتقم کربلای ما

 

علی ناظمی

 

********************

   

اشعار امام زمان(عج) - هشتم محرم - عباس احمدی

 

آنکه دائم هوس سوختن ما میکرد

کاش می آمد و از دور تماشا میکرد

 

فال من ،یوسف گمگشته اگر می آمد

با دل مرده ی من کار مسیحا میکرد

 

گرچه پرونده ی اعمال سیاهی دارم

کاش می آمد و با این همه امضا میکرد

 

من اگر منتظر واقعه ی او بودم

کِی قرار دل ما امشب و فردا میکرد

 

کاش می آمد و یک شب وسط سینه زنی

در عزای پدرش ناحیه نجوا میکرد

 

شب هشتم وسط روضه ی اربا اربا

گریه بر تشنگی اکبر لیلا میکرد

 

من یقین دارم اگر کرب و بلا داشت حضور

بر سر نعش علی یاری بابا میکرد

 

یا که در هلهله ی آن همه نامحرم هرز

مهدی ما کمک زینب کبری میکرد

 

عباس احمدی

 

*******************

 

اشعار امام زمان(عج) - محرم - حسن لطفی

 

بكش به رويِ سرِ خسته ام پَرِ خود را

به اين دو چشم، عبايِ معطّرِ خود را

 

ميانِ گريه كُنانت رسيده ام شايـد

به كربلا برساني كبـوترِ خـود را

 

به ما بهشت نوشتند ما نمي خواهيم

كنارِ خويش نگه دار نوكرِ خود را

 

كنارِ شانه ي لرزان تو چه مي چسبد

به پاي تو بگذارم شبي سـرِ خود را

 

بصيرت است همين روضه و به اين بيرق

گـره زديـم تمـاميِ بـاورِ خود را

 

به جمعِ سينه زنانت رسيده ام هر شب

به پـا كنيد همه شورِ محـشرِ خود را

 

حسين گفتنِ ما دستِ ما نبود از توست

بگو به زمـزمـه، ذكرِ مـكرر خود را

 

بـراي عمّه تان نـذر كرده ايم آقـا

بياوريم نـفسهاي آخرِ خود را  

 

حسن لطفي

برگرفته از وبلاگ شبگرد بین الحرمین

 

********************

 

اشعار امام زمان(عج) - ششم محرم - عباس احمدی

 

گفتند میایی ؛خودت هم بی قراری

ما منتظر ماندیم و طی شد روزگاری

 

در جستجوی خیمه ی سبزی که گفتند...

آواره ایم آواره ی کوه و صحاری

 

بچه که بودم مادرم هر جمعه میگفت :

می آید از سمت مدینه تک سواری

 

چشم دلم افسوس که کور است و دیری ست

فهمیده ام باید بسازم با نداری

 

ما بی شما خیلی دوامی هم نداریم

این عمرها را نیست دیگر اعتباری

 

مُردند پیران و جوانان پیر گشتند

خیلی مصیبت دارد این چشم انتظاری

 

آقا بیا از این جهان رفع ستم کن

بر هم بزن رسم و رسوم برده داری

 

آل خلیفه تا به کی باید بگیرد

با کُشته های شیعه عکس یادگاری

 

آقا نمیخواهم که وقتت را بگیرم

میدانم  امشب با عمویت وعده داری

 

میدانم امشب آمدی با یاد قاسم

بر زخم جان مجتبی مرهم گذاری

 

قاسم که خود شیواترین نوع غزل بود

حالا شده چون جمله های اختصاری

 

عباس احمدی

 

*******************

 

اشعار امام زمان(عج) - ششم محرم

 

ما که در فطرت ذاتی به خدا محتاجیم

 بیشتر از همه بر کرببلا محتاجیم

 

به همین سینه زدن، ناله زدن، گریه و شور

 ما به این نوکریِ بزم عزا محتاجیم

 

به دم نوحه، به مظلوم کشیدن، به دعا

  به حسینیه و این حال و هوا محتاجیم

 

روزمان شب نشود تا که نگوییم حسین

 ما به ذکر تو به همراه بکاء محتاجیم

 

شهدا سینه‌زن اکبر لیلا بودند

 ما به فرهنگ اصیل شهدا محتاجیم

 

ما به آن‌کس که در این خیمه‌ی تو جان داده

 تا شفاعت کند او روز جزا محتاجیم

 

زشت باشد که سر نوکرت از تن نرود

تا رود این سر ما پای شما محتاجیم

 

ما فقط نه، که همه خیل رسل می‌گویند

 یابن‌زهرا ،به تو ای خون خدا محتاجیم

 

ما گدای حسن و نسل کریمش هستیم

 ریزه خوار کرم طفل یتیمش هستیم

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

********************

 

اشعار امام زمان(عج) - ششم محرم - حسن لطفی

 

هر كه محروم است از تو مَحرم مِیخانه نیست

هر كه با آتش نمی جوشد دلش پروانه نیست

 

من اویسم قسمتم انگار دیدارت نشد

از قَرَن می آیم و ارباب امّا خانه نیست

 

گشتم و گفتند بر این روضه ها سر می زنی

بانی این اشك ها جز چشم صاحب خانه نیست

 

من حسینی زاده ام از شیر و اشكِ مادرم

سینه ام با آتشِ عشق شما بیگانه نیست

 

حس این دیوانگی تقصیر خاك كربلاست

سال ها در كربلا گشتیم جز دیوانه نیست

 

باز هم موی شما با ناله ها آشفته شد

كار گیسوی پریشان شما با شانه نیست

 

مثل زن های پسر از دست داده آمدیم

خانه ی چشمان ما از سیل جز ویرانه نیست

 

بس كه امشب گل به غم های یتیمت ریختیم

آه دیگر لاله ای در گوشه ی گلخانه نیست

 

حسن لطفی

 

*******************

 

اشعار امام زمان(عج) - پنجم محرم - حسن لطفی

 

سوختيم از هق هق ات ؛از گريه هايت سوختيم 

دور از ديدار ، امّا در هوايت سوختيم

 

باز با چشمانِ خود گشتيم دنبالِ شما

باز گم كرديم عطرِ ردِّ پايت سوختيم

 

ابن طاووس از مناجاتِ تو در سرداب گفت...

رو زدن هايت شنيديم ...از دعايت سوختيم

 

کاش با هارون مکّی نسبتی ما داشتیم

در تنور عشق میدیدی برایت سوختیم

 

مي چكد از دستمالِ گريه ات خون آبه تا

مادرت از هوش رفت؛ از هاي هايت سوختيم

 

چَشم زخم و چهره سرخ و جامه هايت خاكي اند

يك دهه شرمنده از حالِ عزايت سوختيم

 

كربلا يك روز ما را قسمتِ خود مي كند

كربلا ديدي كه از طفلي به پايت سوختيم

 

دستهامان را گرفته دست هاي يك يتيم

باز هم با روضه هاي مجتبايت سوختيم    

 

حسن لطفي

برگرفته از وبلاگ شبگرد بین الحرمین

 

********************

 

اشعار امام زمان(عج) - علی اکبر لطیفیان

 

نوشته اند دلم را برای خون جگری

بدون گریه زمانه نمی شود سپری

 

نیازمند تکامل به گریه محتاج است

 درخت آب ندیده نمی دهد ثمری

 

دو فیض، توشۀ راه سلوک عاشق هست

 توسل سحری و عنایت سحری

 

هزار نافله خواندن چه فایده دارد

 اگر نداشته باشد به عاشقان نظری

 

به هر دری که زدم باز پشت در ماندم

 بس است در زدن من، بس است در به دری

 

برای بنده خریدن بیا سر بازار

 چه خوب می شود این مرتبه مرا بخری

 

بدون تو چه بلاها که بر سرم آمد

 چه حاجت است به گفتن، خودت که با خبری

 

همیشه خیر قنوت تو می رسد به همه

 اگر چه نام مرا در نوافلت نبری

 

خودت برای ظهورت دعا کن و برگرد

دعای من به خودم هم نمی کند اثری

 

یگانه منتقم خون کربلا برگرد

 قسم به عمه مظلومه ات بیا برگرد

 

علی اکبر لطیفیان

 

*******************

  

اشعار امام زمان(عج) - چهارم محرم

 

همیشه شامل الطاف بیکران هستیم

چرا که تحت نظرهای آسمان هستیم

 

تو یاد مائی و ما یاد هرکسی جز تو

تو فکر مائی و ما فکر آب و نان هستیم

 

نه از تو حرف شنفتیم و نه سخن گفتیم

هماره مایه ی ننگیم ما ؛زیان هستیم

 

اگر که ابر تویی ما کویر بی آبیم

اگر بهار تویی ما همه خزان هستیم

 

کسی که گمشده پشت گناه ماهاییم

تو آشکاری و ماییم که نهان هستیم

 

به انتظار خودت امتحان مکن ما را

که ما رفوزه ی هر روز امتحان هستیم

 

اباالرحیم تو هستی و با وجودت ما

همیشه صاحب بابای مهربان هستیم

 

به یاد عمه ی سادات اشک میریزیم

برای عمه ی سادات روضه خوان هستیم

 

به یاد محمل عریان و کوچه و بازار

به یاد نیزه ی خورشید کاروان هستیم

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

*******************

 

اشعار امام زمان(عج) - کاظم بهمنی

 

از تو يک عمر شنيديم و نديديم تو را

به وصالت نرسيديم و نديديم تو را

 

روزي ما فقرا شربت وصل تو نبود

زهر هجر تو چشيديم و نديديم تو را

 

شايد ايام کهن سالي ما جلوه کني

در جواني که دويديم و نديديم تو را

 

چه قدَر چلّه نشستيم و عزادار شديم

چه قدَر شمع خريديم و نديديم تو را

 

گاهي اندازه ي يک پرده فقط فاصله بود

پرده را نيز کشيديم و نديديم تو را

 

سعي کرديم كه شبي خواب ببينيم تو را

سحر از خواب پريديم و نديديم تو را

 

مدتي در پي تو رند و نظر باز شديم

همه را غير تو ديديم و نديديم تو را

 

فکر کرديم که مشکل سر دلبستگي است

از همه جز تو بريديم و نديديم تو را

 

لا اقل کاش دم خيمه ي تو جان بدهيم

تا بگوييم : رسيديم و نديديم تو را

 

کاظم بهمنی

 

*******************

 

اشعار امام زمان(عج) - سوم محرم

 

در کارِ عشق دوری و هجران به ما رسید

یوسف که رفت غصّه کنعان به ما رسید

 

ما سال ها پای وصالت گریستیم

یعقوب وار دیده ی گریان به ما رسید

 

با زلف خویش زلف دلم را گِره بزن

شاید هوای زلفِ پریشان به ما رسید

 

باید کویر می شدم و خشک می شدم

کردی دعا و این همه باران به ما رسید

 

یک لحظه چشم از دلِ بی تاب بر ندار

دور از تو غم، به سرعت طوفان به ما رسید

 

از ما همیشه درد سر ما به تو رسید

از تو همیشه رحمت و احسان به ما رسید

 

دل های ما کنارِ شما آبرو گرفت

آقا چقدر از کرَمَت نان به ما رسید

 

ما بابِ میل تو نشدیم عاقبت ولی

لطف تو هر دقیقه و هر آن به ما رسید

 

خوب است وقت روضه تو ما را خبر کنی

شاید نوای آن دلِ سوزان به ما رسید

 

یکبار هم از نیابت ما کربلا برو

توفیق هرچه هست ز جانان به ما رسید

 

کارِ تو و دعایِ تو و رحمتِ تو بود

حبِّ رقیه ای شدن آسان به ما رسید

 

برگرفته از سایت دوستداران حاج منصور

 

********************

 

اشعار امام زمان(عج) - محرم - محمد رسولی

 

درونِ طالعِ امسالِ ما خدا بنویس

هر آنچه خیر كه باشد برای ما بنویس

 

ببین گناه دلم را ز پا در آورده

برایِ این دلِ درمانده ام شِفا بنویس

 

درونِ دفترِ خود از میانِ منصب ها

همیشه روبرویِ اسمِ من، گدا بنویس

 

بیا و یكسره كن كار را دگر امسال

خودت ظهورِ خودت را دگر بیا بنویس

 

بیا برایِ من و اربعینِ امسالم

اگر كه زحمتِتان نیست، كربلا بنویس

 

دوباره كرب و بلا گفتم و دلم لرزید

خودت كمك كن و باقیِ روضه را بنویس

 

اگر كه حرفِ سر و پیكر است و انگشتر

همه جدا شده ها را جدا جدا بنویس

 

كفن به دردِ تنِ زخمی اش نمی خورده

برای ما كمی از رازِ بوریا بنویس

 

ببخش خاطرتان را اگر می آزارم

اگر كه صحبتِ سیلی است بی هوا بنویس

 

محمد رسولی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

********************

 

اشعار امام زمان(عج) - دوم محرم - حسن لطفی

 

اگر عبورِ تو یك شب نصیبِ ما گردد

نصیبِ چشمِ ترم خاكِ كربلا گردد

 

حسین گفتنِ تو می كند حسینیه ام

حسین گو كه حرم در دلم بنا گردد

 

حسین گو كه مرا اوّلِ دهه بكُشی

بگو كه حق عزایت كمی ادا گردد

 

تو می رسی كه سلامی كنی به گریه كُنش

اگر برای شما روضه ای به پا گردد

 

كمی ز شانه ی خود این غُبار را بتكان

كه تربت حرمش خرج این عزا گردد

 

قرار بود مرا عاقبت به خیر كنند

نوشت مادرتان سهم ما گدا گردد

 

غرض ز مجلستان دركی از بصیرت هاست

مباد آن كه به یك ناله اكتفا گردد

 

ز ما گذشت عزیزم ولی خدا نكند

فراق هم به فراق تو مبتلا گردد

 

جراحتی به جگر داری و از آن ترسم

به یادِ عمّه تان زخم بسته وا گردد

 

حسن لطفی

 

********************

 

 اشعار امام زمان(عج) - محرم - حسن لطفی

 

بوي سيبِ حرم از سمتِ سحر مي آيد

قطعِ اين فاصله از دستِ تو بر مي آيد

 

روز و شب كارِ شما گريه شده مي دانم

باز از دامنتان بويِ جگر مي آيد

 

كاشكي قدر بدانيم جواني ها را

زود بر شاخه در اين فصل ثمر مي آيد

 

 تا نشستيم در اين حلقه سرِ مجلسمان

مادرت دست شكسته به كمر مي آيد

 

روزها سايه نشينِ قَدمش خورشيد است

هر كه در سايه ي اين بيرق اگر مي آيد

 

مي رسد جمعه اي و پيشِ‌تو دم مي گيريم

عاقبت غُربتِ اين جمع به سر مي آيد

 

تا كه آبي بزند بر لبِ ‌لب تشنه ي ما

مادرِ سينه زنان زود ز در مي آيد

 

كفنم پيرهنِ مشكيِ من كاش شود

رنگِ مشكي به كفن هم چقدر مي آيد

 

علت اول دیوانگی ماست حسین

باز از مستيِ ديوانه خبر مي آيد

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ یاشبیر

 

********************

 

اشعار امام زمان(عج) - اول محرم

 

اگر چه چشمِ تري زير آن قدم داريم

دوباره مثل دو چشمت هواي غم داريم

 

نگاهِ فاطمه ما را رعيتت كرده

هزار شكر كه ما نسبتي به هم داريم

 

دوباره مادرتان چاي روضه را دم كرد

دوباره بين حسينيه و تو دم داريم

 

دوباره وقتِ زمين خوردنِ تو آمده است

دوباره يك دهه غم هاي پشتِ هم داريم

 

تو بوي كرب و بلا مي دهي... بيا بنشين

تو شالِ خاكي و ما حسرتِ حرم داريم

 

از آن زبانِ مقدس از آن لبانِ كبود

اميد گفتنِ يك بار نوكرم داريم

 

براي آنكه بسوزيم شعله مي خواهيم

براي آنكه بميريم گريه كم داريم

 

بيا به خاطر ام البنين بده اذني

كه كشته گانِ شب روضه ي علمداريم

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

*********************

 

اشعار امام زمان(عج) - اول محرم - عباس احمدی

 

دیدم به خواب ، آن آشنا دارد می آید

دیدم كه بر دردم دوا دارد می آید

 

دیدم كه با شال عزا و چشم گریان

مولایمان صاحب عزا دارد می آید

 

تو بانی این روضه ای دریاب ما را

آغوش خود بگشا گدا دارد می آید

 

امشب نمی دانم چه سریّ هست كاینجا

بوی شهیدان خدا دارد می آید

 

در این دهه خط مقدم هیئتِ ماست

از جبهه بوی كربلا دارد می آید

 

اینجا صدای گریه و عطر و مناجات

از سنگر رزمنده ها دارد می آید

 

آقا سوالی داشتم، از سمت گودال

آوای وا اُمّا چرا دارد می آید

 

آقا بگو جدّت مراقب باشد آخر

یك خنجر تیز از قفا دارد می آید

 

آتش به جان خیمه ها افتاده از درد

پایان تلخ ماجرا دارد می آید

 

همراه با آن قافله با دست بسته

یك خانم چادر سیا دارد می آید

 

عباس احمدی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

[ جمعه ۱۰ آبان۱۳۹۲ ] [ 21:18 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار شب اول محرم

 

اشعار شب اول محرم – علی اکبر لطیفیان

 

باور نمیکردم گذرها را ببندند

من را که میبینند درها را ببندند

 

خورشید بودم زیر نور ماه رفتم

جان خودت تا صبح خیلی راه رفتم

 

در شهر کوفه کوچه گردی کم نکردم

این چند شب یک خواب راحت هم نکردم

 

من شیر بودم کوفه در زنجیرم انداخت

این کوچه های تنگ آخر گیرم انداخت

 

امروز جان دادم اگر جانت سلامت

دندان من افتاد دندانت سلامت

 

حالا که می آیی کفن بردار حتما

ای یوسف من پیرهن بردار حتما 

 

حالا که می آیی ستاره کم بیاور

بادخترانت گوشواره کم بیاور

 

حیرانم اما هیچکس حیران من نیست

باور کن اینجایی که دیدم جای زن نیست

 

اینجا برای خیزران لب را نیاری

آقا خدا ناکرده زینب را نیاری

 

اصلا ببین گلها توان خار دارند

پرده نشینان طاقت بازار دارند

 

من راضی ام انگشتر من را بگیرند

وقت کنیزی دختر من را بگیرند

 

اینجا برای نعل پا دارند آنقدر

کنج تنور خانه جا دارند آنقدر

 

مهر و وفا که نه جفا دارند اما 

اینجا کفن نه بوریا دارند اما

 

باید مسیر تو چرا اینجا بیفتد

حیف از سرتو نیست زیر پا بیفتد

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ نود و روز باران

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ جمعه ۱۰ آبان۱۳۹۲ ] [ 21:11 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار شب سوم محرم

 

اشعار شب سوم محرم – علی اشتری

 

اي پَركشيده آسمان ها در هوايت

اي نذرهاي عمه زينب ها برايت

 

بابا كه آمد از سفر جانِ رقيه

چيزي نگو، عمه به قربانِ صدايت

 

بابا كه آمد روسري ات را سرت كن

تا گم شود رنگِ كبودِ شانه هايت

 

شيري ست دندانت دوباره در مي آيد

اينقدر دستت را نكش بر لثه هايت...

 

علي اشتري

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ جمعه ۱۰ آبان۱۳۹۲ ] [ 21:11 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار شب چهارم محرم

 

اشعار شب چهارم محرم – حسن لطفی

 

گرچه از داغ جوان تا شده ای ؛ ما هستیم

و که گفته است که تنها شده ای ؟ ما هستیم

تو چرا بار دگر پا شده ای ؟ ما هستیم

ما نمردیم مهیا شده ای ، ما هستیم

 

رخصت دیدن تو فرصت ما شد اما

نوبتی هم که بود نوبت ما شد آقا

 

به درخیمه ما نیز هر از گاه بیا

با دل ما سه نفر راه بیا راه بیا

چشمهامان پر حرف است که کوتاه بیا

تو بیا با قدمت گرچه با اکراه بیا

 

تا ببینی که به تیغ و زره آراسته اند

تند بادند که در معرکه برخاسته اند

 

باز میدان ز تو ، جنبش طوفان با من

تخت از آن تو و پیش تو ،جولان با من

شاه پیمانه ز تو ،عهد به پیمان با من

ذره ای غم به دلت راه مده جان با من

 

آمدم گرم کنم گوشه بازارت را

تا نگاهی بکنی این سه بدهکارت را

 

به کفم خيرعمل خيرعمل آوردم

دو شکر قند دو شهد و دو عسل آوردم

من از این دشت شقایق دو بغل آوردم

دو سلحشور ز صفین و جمل آوردم

 

تیغ دارند و پی تو به صلایی رفتند

شیرهایم به پدر نه ،که به دایی رفتند

 

دست رد گر بزنی دست ز دامان نکشم

دست از این خیمه رسد از سر پیمان نکشم

بعد از این شانه به گیسوی پریشان نکشم

تیغ می گیرم و پا از دل میدان نکشم

 

به تو سوگند که یک دشت به هم می ریزم

چشم تا کار کند تیغ و علم می ریزم

 

دختر مادرم و جان پس در خواهم داد

او پسر داده و من هم دو پسر خواهم داد

جگرش سوخت اگر من دو جگرخواهم داد

ميخ اگر خورد به تن ،تن به تبر خواهم داد

 

چادرش را به کمر بست اگر می بندم

دلِ تو مادریُ روضه ی او سوگندم :

 

قنفذ از راه از آن لحظه که آمد میزد

تازه میکرد نفس را و مجدد میزد

وای از دست مغیره چقدر بد میزد

جای هر کس که در آن روز نمی زد میزد

 

مادرم ناله به جز آه علی جان نکشید

دست او خرد شد و دست زدامان نکشید

 

وای اگر خواهر تو حیدر کرار شود

حرمم صاحب یک ،نه دو علمدار شود

لشگری پا و سر و دست تلنبار شود

بچه ی شیر ،خودش شير جگردار شود

 

در دلم خون تو با صبرحسن می جوشد

خون زهراست که در رگ رگ من می جوشد

 

وقت اوج دو كبوتر دو برادر شده بود

نيزه و تير تبرها دو برابرشده بود

خيمه اي سدّ دو چشم تر مادر شده بود

ضربه هاشان چه مكرر چه مكررشده بود

 

روي پيشاني زينب دو سه تاچين افتاد

تا كه از نيزه سر اين دو به پايين افتاد

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ یا شبیر

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ جمعه ۱۰ آبان۱۳۹۲ ] [ 21:11 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار شب پنجم محرم

 

اشعار شب پنجم محرم – رضا دین پرور

 

آمده دشمن بد مست عمو اینجاها

چقدَر پاره ی سنگ است عمو اینجاها

 

از چپ و راست برای تو بلا می آید

چقدَر تیر رها هست عمو اینجاها

 

از حرم تا خود گودال حراجی زده اند

همه با پا و سر و دست عمو اینجاها

 

دور و اطراف تو را نیزه شکسته سد کرد

شده انگار که بن بست عمو اینجاها

 

سر من رفت چقدر اسب دوان آمده است

چقدر سینه که نشکست عمو اینجاها

 

گرم تو بودم و انگار حواسم شد پرت

دست بی جان من از زیر لباسم شد پرت

 

بعد هر زخم که خوردی تو ،نمک می آید

لشگری آمده و شمر کمک می آید

 

مطمئن نیست مگر مادر تو اینجا نیست؟

پس چرا باز هراسان دو به شک می آید

 

بعد گرمای نفس گیر دو سه روز اخیر

خبر آمدن باد کتک می آید

 

آخرش قرعه به نام چه کسی می افتد؟

اصلا انگار برای همه تک می آید

 

مشعل و آتش و اطفال و صدای سیلی

جنسشان جور شده بوی فدک می آید

 

استخوان ها رقیه چه صدایی کردند

دردم از گفتن آن چند ترک می آید

 

بین آغوش تو کم شد همه ی فاصله ها

خوب شد قسمت پاهام نشد سلسله ها

 

رضا دین پرور

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ جمعه ۱۰ آبان۱۳۹۲ ] [ 21:11 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار شب دوم محرم

 

 اشعار شب دوم محرم - رضا دین پرور

 

تشنگان قبیله ی زهرا

قبضه کردند دشت و صحرا را

میروند عاشقانه سر بر کف

تا بنوشند شهد عاشورا

**

بی سر و دست های باده به دست

راهیان غیور جاده به دست

حاملان پیام کرب و بلا

همه قرآن دل گشاده به دست

**

چه جوان های پاک و زیبایی

چقدَر سروهای رعنایی

دل ربایان دل ز کف داده

چقدَر دل ،چقدر دریایی

**

جاده ها زیر پایشان محکم

و طنین صدایشان محکم

قلبشان از گل اجابت پُر

اعتقاد دعاهایشان محکم

**

شده در سینه ها نفس ها حبس

بانگ ها ناله ها جرس ها حبس

همه آماده ی عروج عشق

بال و پرهای در نفس ها حبس

**

شدنی گشته غیر ممکن ها

از جلال و صفای باطن ها

بعد الله شد علی اکبر

اشهد اول مؤذن ها

**

عالمی را به گریه آشفتند

دیده شد روی خاک می افتند

قبله دیدند کربلا را بعد

وحده لا شریک له گفتند

**

بهترین های تیره های عرب

فی المثل حضرت امیر ادب

با صلابت ،گرفته آوردند

دست علیا مخدره زینب

**

دید و افتاد با چنان حالی

یاد آن خواب و یاد تب خالی

که به جا مانده بود یک شب از

چشم خیره مانده بر گودالی

**

که عطش بین آن توقف داشت

که پر از گرگ بود و یوسف داشت

که تنی دست و پا زنان میسوخت

قاتلی با سری تعارف داشت

**

یادش افتاد بچه شیری را

مشک و آب بخور نمیری را

یادش افتاد تیغ و تیر و کمان

رویش نیزه از کویری را

**

یادش افتاد خسوف و کسوف

آتش افتاد بر تمام حروف

همه ی گوشواره ها گم شد

بس که سیلی شنید گوش لهوف

**

یادش افتاد افت و خیزش را

همه ی خواب ، ریز ریزش را

که کسی با جسارتش میخواست

ببرد با خودش کنیزش را

**

مانده بود این زمین تیره کجاست؟

که شنید این صدای خون خداست

دست بر روی شانه اش زد و گفت

کربلایی که گفته ام اینجاست

 

رضا دین پرور

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ جمعه ۱۰ آبان۱۳۹۲ ] [ 21:11 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار شب ششم محرم

 

اشعار شب ششم محرم محمد فردوسی

 

آیینه‌ ی مرد جمل آمد به میدان

یک شیر دل مانند یل آمد به میدان

با سیزده جام عسل آمد به میدان

ای لشگر کوفه اجل آمد به میدان

 

باید که قبر خویش را آماده سازید

در دل جگر دارید اگر بر او بتازید

 

رفته به بابایش که این‌گونه شریف است

از نسل پاک صاحب دین حنیف است

قاسم اگر چه قدّ و بالایش ظریف است

امّا خدایی او سپاهی را حریف است

 

گوید به او عمّه: به بدخواه تو لعنت

مه‌ پاره‌ ی نجمه! به بدخواه تو لعنت

 

شاگرد رزم حضرت عباس، قاسم

آمد ولی در هیبت عباس، قاسم

در بازوانش قدرت عباس، قاسم

به‌ به که دارد غیرت عباس، قاسم

 

عمّامه‌ ی او را عمویش با نمک بست

مانند بابایش حسن، تحت‌الحنک بست

 

قاسم حریف تن به تن دارد؟ ندارد

این نوجوان جوشن به تن دارد؟ ندارد

چیزی کم از بابا حسن دارد؟ ندارد

اصلاً مگر ازرق زدن دارد؟ ندارد

 

ازرق کجا و شیر میدان خطرها

قاسم بُوَد رزمنده‌ی نسل قمرها

 

وقت پریدن ناگهان بال و پرش ریخت

یک لشکری را ریخت آخر پیکرش ریخت

از میمنه تا میسره روی سرش ریخت

از روی زین افتاد قلب مادرش ریخت

 

مثل مدینه کوچه ای را باز کردند

پرتاب سنگ و نیزه را آغاز کردند

 

محمد فردوسی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ جمعه ۱۰ آبان۱۳۹۲ ] [ 21:10 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار شب هفتم محرم

 

اشعار شب هفتم محرم

 

گر بال و پر زند پرش از دست می رود

گر تیر را کِشد...سرش از دست می رود

 

مانده به معرکه ، برود خیمه ؟ مانده است

بین دو راهی اصغرش از دست می رود

 

مأیوس ایستاده و قنداقه روی دست

دارد امید آخرش از دست می رود

 

قنداقه را اگر ببرد جانب حرم

دارد یقین که مادرش از دست می رود

 

اصغر بُدند جمله شهیدان رفته اش

حالا علی اکبرش از دست می رود

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ جمعه ۱۰ آبان۱۳۹۲ ] [ 21:10 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار شب هشتم محرم

 

اشعار شب هشتم محرم

 

از خیمه ها درآمده خواهر ،بلند شو

زینب رسیده است برادر بلند شو

 

دنبالت آمده همه را زیر و رو کند

پس تا نبرده دست به معجر بلند شو

 

دشمن به ریش خونی تو خنده میکند

پس پشت کن به خنده ی لشگر بلند شو

 

گفتم عبا بیاورد عباس از خیام

برخیز اذان بگو سر منبر، بلند شو

 

اینجا درست نیست مکش زانو اینچنین

از روی پیکر علی اکبر بلند شو

 

حالا که اشک و ناله ی زینب قبول نیست

اصلا بیا به خاطر مادر بلند شو

 

تو میخوری زمین جگرم آب میشود

ای وارث دلاور خیبر بلند شو

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ جمعه ۱۰ آبان۱۳۹۲ ] [ 21:10 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار شب تاسوعا

 

اشعار شب تاسوعا

 

ماه من تو کجا و خاک کجا؟

آسمان را سپرده ای به زمین

خوب شد زینبم نبود و ندید

با چه وضعی تو خورده ای به زمین

**

با زمین خوردنت من افتادم

خواهرم بین خیمه ها افتاد

یکی از دست های تو اینجاست

بگو آن دیگری کجا افتاد؟

**

این همه سال منتظر بودم

بشنوم یک برادر از آن لب

گفتی اما چگونه ؟شکر ،ولی

حسرتش ماند بر دل زینب

**

با چه رویی به خیمه برگردم

چه بگویم جواب طفلان را

تا برایت دعا کنند دیدم

جمع کرده رباب طفلان را

**

با چه رویی حرم روم وقتی

پیکرت را نمی برم عباس

بعد تو وای بر دل زینب

بعد تو وای بر حرم عباس

**

ترسم از غارت تو و خیمه ست

این جماعت ز حرص لبریز اند

نروم ، میروند سمت خیام

بروم بر سر تو میریزند

**

غارتش را شروع کرده عدو

آن که این مشک پاره را ببرد

با چه وضعی غروب از خیمه

معجر و گوشواره را ببرد

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ جمعه ۱۰ آبان۱۳۹۲ ] [ 21:10 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار شب عاشورا

 

اشعار شب عاشورا – وحید قاسمی

 

خواب ديدم در اين شب غربت

خواب دشتي عجيب و خون آلود

خواب ديدم كه پيكرم، خواهر

طمعه ي گرگ هاي وحشي بود

**

اضطرابي به جانم افتاده

كه بيان كردنش ميسر نيست

يك جوانمرد با شرف، زينب

بين اين سي هزار لشگر نيست

**

ماجراهاي عصر فردا را

در نگاه تر تو مي بينم

راضي ام بر رضاي معبودم

تا سحر بوته خار مي چينم

**

شب آخر وصيتي دارم

در نماز شبت دعايم كن

ظهر فردا به خنده اي خواهر

راهي وادي منايم كن

**

باغ سرسبز خاطراتت را

غصه پاييز مي كند زينب

گوش کن! شمر خنجر خود را

آن طرف تيز مي كند زينب

**

عصر فردا ز اهلبيت رسول

زهر چشمي شديد مي گيرند

وقت تاراج خيمه هاي حرم

چند كودك ز ترس مي ميرند

**

كوفيان شهره ي عرب هستند

مردماني كه دست سنگينند

رسم شان است ميوه را در باغ

با همان برگ و شاخه مي چينند

**

دوركن از زنان و دخترها

هرچه خلخال در حرم داري

خواهرم داخل وسائل خود

روسري اضافه هم داري؟

**

عصر فردا بدون شك اينجا

مي وزد گردباد خاكستر

با صبوري به معجرت حتماً

گره ي محكمي بزن خواهر

 

وحید قاسمی

 

*********************

 

اشعار شب عاشورا

 

عکس امشب که خوش احوال تو را می بینم

عصر فردا ته گودال تو را می بینم

 

آمدم تا که دلی سیر کنارت باشم

شانه بر مو بزنی آینه دارت باشم

 

چقدَر پیر شدی ،از حسنم پیر تری

از من خسته به والله زمین گیر تری

 

مادرم بود که آگاه ز تقدیرم کرد

من اگر پیر شدم پیری تو پیرم کرد

 

عصر فردا به دل مضطر من رحمی کن

ته گودال به چشم تر من رحمی کن

 

من ببینم که تو پیرهَنی می میرم

تکیه بر نیزه ی غربت بزنی می میرم

 

آه از سینه ی پر خون بکِشی می میرم

از دهان نیزه ای بیرون بکشی می میرم

 

سنگ پیشانی یحیی بخورد می میرم

سینه ی خسته ی تو پا بخورد می میرم

 

وای اگر طعنه ز دشمن بخوری می میرم

بی هوا نیزه ز گردن بخوری می میرم

 

سر گودال من از هول و ولا می میرم

زود تر از تو در این کرب و بلا می میرم

 

دختر فاطمه ام پس به لگد می میرم

بر سر و صورت تو چکمه خورد می میرم

 

پنجه ی کینه به مویت برسد می میرم

نیزه ای زیر گلویت برسد می میرم

 

از نبی بوسه بر این حنجر تو می بینم

خنجری کند به پشت سر تو می بینم

 

مُردم از غم بروم فکر اسیری باشم

قبل از آن فکر مهیّای حصیری باشم

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

**********************

 

اشعار شب عاشورا – علیرضا شریف

 

وای اگر امشب این دشت به فردا برسد

شیون و گریه و آهم بـه ثریا برسد

 

به لب خشک تو دق می‌کنم از غصه اگر

تیغ خورشید بـر این پهنه صـحرا برسد

 

کوکب بخت جدایی ز تو تقدیر من است

چشم از روی تو بر هـم نزنم تا بـرسد

 

به تن اصغر تو یک سر سوزن حس نیست

با کمی آب تلظّـیش بـه لا لا برسد

 

علی‌ات را بشناسند نخواهند گذاشت

بویی از پیرهـنش نیـز بـه لیلا بـرسد

 

بدنش مثل فدک پخش زمین خواهد شد

پـای عباسم اگر بر لب دریا بـرسد

 

گرگ‌ها یوسف خواهر به سرت می‌ریزند

چاره‌ام چیست اگر کار به اینجا برسد ؟

 

نیزه ،خون ،چکمه ،سراشیبی گودال ،سرت

عمر زینب به گمانت به تماشا برسد؟

 

روی تل دختر مضطر شده می‌میرد اگر

پای اسبی به لب تشنهٔ بابا برسد

 

وای اگر پای شقاوت به حرم باز شود

دست بی‌عاطفه بر چادر زن‌ها برسد

 

آتش و خیمه و غارت شدن هر چه که هست

هیچ کس نیست به داد من تنها برسد

 

نذرِ بوسیدن سی جزء توأم تا خود صبح

قبل از آنی که به قرآن تنت پا برسد

 

نفس سینهٔ زینب،نفست می‌گیرد

وای اگر امشب این دشت به فردا برسد

 

علیرضا شریف

برگرفته از وبلاگ شبگرد بین الحرمین

[ جمعه ۱۰ آبان۱۳۹۲ ] [ 21:10 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار وداع حضرت سیدالشهدا(ع)

 

اشعار وداع حضرت سیدالشهدا(ع)  – علی صالحی

 

نگاه کردن اشک تو خواهرم سخت است

صبور باش که این حرف آخرم سخت است

 

دگر زمان جدایی شده، دعایم کن

سفر بدون تو ای یار و یاورم سخت است

 

برو برای اسارت دگر مهیّا شو

که شام و کوفه برای تو خواهرم سخت است

 

نه قاسمی، نه علی اکبری، نه عباسی

غریب ماندن زنهای این حرم سخت است

 

تویی و جان رقیّه، که بعد من سیلی

برای دخترک ناز پرورم سخت است

 

بگو رباب حلالم کند که می دانم

به نیزه، دیدن لبخند اصغرم سخت است

 

به زیر حنجره ام بوسه می زنی، امّا

بدان، بریدن این سر ز پیکرم سخت است

 

خدا به داد دلت می رسد، که در بر شمر

به قتلگاه، تماشای مادرم سخت است

 

علی صالحی

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

 

**********************

 

اشعار وداع حضرت سیدالشهدا(ع)  – سعید خرازی

 

مانند سایه از سرم ای تاج سر ، مرو

ما با هم آمدیم و تو بی همسفر ، مرو

 

تنها نه این که خواهر تو ، مادر توام

از رفتنت به خاطر من درگُذر ، مرو

 

از کودکی برای تو بودم سپر ، حسین

میدان جنگ می روی و بی سپر ، مرو

 

حالا که می روی کمی آهسته تر برو

آتش به جان مزن تو از این بیشتر ، مرو

 

طفلت به خواب رفته و بیدار اگر شود

بیچاره میکند همه را بی خبر ، مرو

 

لبها دو چوب خشک شده میخورد به هم

این گونه از مقابل چشمان تر ، مرو

 

از آب هم مضایقه کردند کوفیان

ای از تمام اهل حرم تشنه تر ، مرو

 

باشد نگاه تو به من اما دلت کجاست؟

هستی به یاد مادر و دیوار و در ، مرو

 

سعيد خرازي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

[ جمعه ۱۰ آبان۱۳۹۲ ] [ 21:10 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار استقبال از ماه محرم

اشعار استقبال از محرم – مجتبی حاذق

 

توی این لحظه های بارانی

میروم سمت آستان بقیع

بی جهت نیست در محرم هم

پر بگیرم به آسمان بقیع

**

آن حریمی که نور باران است

آن زمینی که آسمان دارد

و اگر خوبتر نگاه کنیم

در دلش چند روضه خوان دارد

**

ما که حالا محرمی شده ایم

نه … نبودیم آشنای حسین

ما نبودیم ریزه خوارانش

کرد ما را حسن گدای حسین

**

از حسن اذن روضه می گیریم

که به لطف کریم مدیونیم

خیسی چشم ماست از چشمش

ما به او از قدیم مدیونیم

 

مجتبی حاذق

برگرفته از سایت هیئت ثارلله رشت

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ جمعه ۱۰ آبان۱۳۹۲ ] [ 21:9 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار گودال قتلگاه

 

اشعار عصر عاشورا – مصطفی متولی

 

با چشم اشک بار علیکنّ بالفرار

با قلب داغ دار علیکنّ بالفرار

 

وقتی کمان حرمله شلاق دست شد

پنهان و آشکار علیکنّ بالفرار

 

جان هم رسیده گرچه به لب هایتان ولی

با حال احتضار علیکنّ بالفرار

 

در ساحل فرات علمدار کربلا

شد چون علم ندار ، علیکنّ بالفرار

 

راه عبور ، معبر غارت گران شده

از گوشه و کنار علیکنّ بالفرار

 

دیدید مثل ابر بهار اشک ریختیم

آتش نشد مهار علیکنّ بالفرار

 

از من به لاله های حرم عمه جان بگو

حتی به روی خار... علیکنّ بالفرار

 

با این که مشکل است و همه بانوان ما...

...هستند با وقار علیکنّ بالفرار

 

حتما به دختران حرم گوشزد کنید

تا هست گوشوار علیکنّ بالفرار

 

دقت کنید گم نشود هیچ کودکی

امشب در این دیار علیکنّ بالفرار

 

با چکمه ها به سوی حرم روی اسب خویش

تا شمر شد سوار علیکنّ بالفرار

 

با این که از مصائب این دشت پر بلا

لا یمکن الفرار... علیکنّ بالفرار

 

مصطفی متولی

 

*********************

 

اشعار گودال قتلگاه – وحید قاسمی

 

جنجال بود و...

لب تشنه ای درگوشه ی گودال بود و...

 

گودال بود و...

ازنیزه و شمشیر مالامال بود و...

 

می رفت بالا

تیغی که دست نفرت دجال بود و...

 

دجال بود و...

در زیر پایش پیکری پامال بود و...

 

از میهمانش

با سنگ زنها گرم ِ استقبال بود و...

 

« ای وای، ای وای»

ذکرلبان ِ مادری بدحال بود و...

 

وحید قاسمی

 

**********************

 

اشعار گودال قتلگاه – جواد پرچمی

 

به من نگو برو از دور ِ قتلگاه برو

به من اشاره مکن سوی خیمه گاه برو

 

شکستگیِّ من از اين دویدنم حاکی ست

شبیهِ صورت تو مویِ خواهرت خاکی ست

 

بگو چه کار کنم تا تو را خلاص کنم؟

به شمر رو بزنم یا که التماس کنم؟

 

بگو چه کار کنم دور ِ خیمه صف نکشند؟

به زور ِ نیزه تنت را به هر طرف نکشند

 

صدایِ خنده يِ کوفی، صدایِ خنده ي شمر

صدای بد دهنی کردنِ زننده ي شمر

 

صدای هلهله و بانگِ طبل می آید

صدای تق تق تعویض نعل می آید

 

ببين اراذل و اوباش کوفه آمده اند

برای روسری پاره پاره آمده اند

 

جواد پرچمی

 

**********************

 

اشعار گودال قتلگاه – علی اکبر لطیفیان

 

پیش من نیزه ها کم آوردند

به خدا سر نمیدهم به کسی

غیرت الله من خیالت جمع

من که معجر نمیدهم به کسی

**

تو اگر که اجازه بدهی

خویش را پهلویت می اندازم

اگر این چند تا عقب بروند

چادرم را رویت می اندازم

**

چقدر میروند و می آیند

فرصت زخم بستن من نیست

آمدم درد و دل کنم با تو

جا برای نشستن من نیست

**

جلویش را بگیر تا بلکه

دستم از رو سرم بلند شود

تو که شمر را نمیکنی بیرون

پس بگو مادرم بلند شود

**

هرکه گیرش نیامده نیزه

تکیه بر سنگ دامنش کرده

هم دیدند دخترت هم دید

شمر رخت تو را تنش کرده

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ نود و پنج روز باران

 

********************

 

اشعار گودال قتلگاه – علی اکبر لطیفیان

 

تير از بس كه خورده بود حسين

بر تنش مثل پيرهن شده بود

 

نيزه هاشان تمام شد كم كم

موقع سنگ ريختن شده بود

 

نفسش بين راه بر ميگشت

موقع دست و پا زدن شده بود

 

بودم اما جلو نمي رفتم

شمر آنقدر بد دهن شده بود

 

تكه اي را ربود هر كس كه

روبه رو با حسين ِمن شده بود

 

هرچه كردند رو به قبله نشد

يعني آنقدر پاره تن شده بود

 

زير انداز خانه هاي دهات

كفن شاه بي كفن شده بود

 

علي اكبر لطيفيان

 

**********************

 

اشعار گودال قتلگاه – مهدی رحیمی

 

می خواستم بلند شوم پا نداشتم

دستی برای خیزش از جا نداشتم

 

آواز تو می­آمد از آن دورها : « گلی

گم کرده ام... » نه، من گل زیبا نداشتم

 

پیراهنم که پاره شده، پیکرم کبود

دیگر نشانه های گلت را نداشتم

 

میخواستم ببینمت از بین تیغ ها

امّا چه سود؟ چشم تماشا نداشتم

 

آن­قدر دل به چشم تو دادم که از تنم

یک قطعه در هوای تو پیدا نداشتم

 

در زیر تیغ ها و قدم ها و سنگ ها

دیگر شباهتی ، نه... ، به گل ها نداشتم

 

وقتی که آمدی و رسیدی به پیکرم

می­خواستم بلند شوم... پا نداشتم

 

مهدی رحیمی

 

**********************

 

اشعار گودال قتلگاه – حسن لطفی

 

صبح تا عصر پیکر آورده

چه قدر جسم بی سر آورده

لیک با آنکه اصغر آورده

خستگی را زپا درآورده

 

کوه غم روی دوش و چون کوهی

عزم میدان نمود نستوهی

 

با همه تشنگی بی حدش

بست برسر عمامه جدش

شد قیامت چو راست شد قدش

سیلی از اشک و آه شد سدش

 

می کند با هزار افسوسش

غیرت الله ترک ناموسش

 

میخورد بوسه بر سر و روها

دستها در نوازش موها

کس نداند چه گفت زانسوها

که درآورده شد النگوها

 

او چه گفته که میشود با هم

گره معجر همه محکم

 

حرف تاراج را زدن سخت است

گریه مرد پیش زن سخت است

رفتن روح از بدن سخت است

از یتیمی خبر شدن سخت است

 

همه طی شد اگرچه جان برلب

روبرو شد حسین با زینب

 

دو خدای وفا مقابل هم

دو دل آرام آگه از دل هم

چاره مشکلند و مشکل هم

دو مسیح اند یا دو قاتل هم

 

هردو یک روح در دو جسم پاک

یک نفر با دو جسم و اسم پاک

 

هردو هستند جان یکدیگر

آشنا با زبان یکدیگر

شدبه شرح بیان یکدیگر

اشکشان روضه خوان یکدیگر

 

کس نشد جز خدایشان آگاه

زانچه گفتند بازبان نگاه

 

چشم هریک شده دوکاسه خون

اشک ریزان به حالشان گردون

دور لیلا قبیله ای مجنون

قبله میرفت از حرم بیرون

 

گوییا در تبار خون جگری

زنده تشییع میشود پدری

 

هم به لبهاش ذکر یارب داشت

هم انا بن العلی روی لب داشت

هم به دستش مهار مرکب داشت

هم به کف بند قلب زینب داشت

 

عرش حیران زبانگ تکبیرش

فرش لرزان ز برق شمشیرش

 

به کفش گرچه تیغ آتش بار

لیک دیگر عطش دهد آزار

شیر پیر و قبیله ای کفتار

هست معلوم آخر پیکار

 

پای تا سر تنش پر از تیر است

به سراپاش زخم شمشیر است

 

موج خون بر تن و به اوج جلال

داشت حالی که هرکه داشت سوال

رفته از حال یا شده سرحال؟

شد به هر حال راهی گودال

 

تا زکف داد جان جولان را

دوره کردند فخر دوران را

 

میرسد بر تنش زهر تکبیر

تیر با نیزه سنگ با شمشیر

روی هر عضو او هزاران تیر

خورد اما یکی نمیشد سیر

 

شک ندارم جبین او که شکست

چشم خود را خدای اوهم بست

 

برسرم خاک شاه بر خاک است

غرقِ درخاک و خون تنی پاک است

بـخدا این عزیز افلاک است

که تن پاک او پر از چاک است

 

این چه شرحی است خاک بردهنم

کاش صحت نداشت این سخنم

 

وای برمن خواهرش هم بود

خواهرش بود، مادرش هم بود

غیراز آنها برادرش هم بود

پدرش جد اطهرش هم بود

 

بس که گفت العطش عطش کردند

شمرآمد تمام غش کردند

 

آنکه ننگ ابد برایش ماند

آنکه شیطان برادرش میخواند

شمر پستی که عرش را لرزاند

جسم پاک حسین برگرداند

 

پیش چشمان اشک ریز خدا

سر برید از تن عزیز خدا

 

سراو تا برید مظهر ظلم

نامه ها خوانده شد زدفتر ظلم

تن مظلوم ماند و لشگر ظلم

اول غارت است و آخر ظلم

 

لشگری گرگ و یوسفی بی سر

هرکه میزد هرچه داشت بر پیکر

 

هرکسی خسته می شد از زدنش

می ربود آنچه میشد از بدنش

این یکی برد جوشنش ز تنش

آن یکی برد کهنه پیرهنش

 

سنگها که بر جنازه زدند

تازه بر اسبها نعل تازه زدند

 

پیش تر از بریدن سراو

بیش تر از شرار پیکر او

می زد آتش به جان خواهر او

ناله جانخراش مادر او

 

چون عزادار هر دو دلبر بود

ذکر مادر غریب مادر بود

 

زینب آن بی مثال در آفاق

قبله عشق و قبله عشاق

رفته از خویش و مرگ را مشتاق

به خود آمد ز اولین شلاق

 

جنگ او گشت خود به خود آغاز

یا علی گفت و عشق شد آغاز

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ بانک اشعار روضه

[ جمعه ۱۰ آبان۱۳۹۲ ] [ 21:9 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار شام غریبان و یازدهم محرم

 

اشعار شام غریبان – حسن کردی

 

گفتم اگر سرت نبود پیکر تو هست

مادر اگر که نیست ولی خواهر تو هست

 

اما چه پیکری که چه راحت بلند شد

دیدم که عضوهات به یک نقطه بند شد

 

روی زمین به فاصله افتاده پیکرت

حتما به دست حرمله افتاده پیکرت

 

صحبت به سمت نیزه کنم یا به قتله گاه

رویم کدام سوی کنم شاه بی سپاه

 

تا صبح روی خاک پر از رد پا شوی

ترسم که با نسیم سحر جا به جا شوی

 

حلق تو را همینکه سر نیزه دوختند

قیمت گذاشتند و پس از ان فروختند

 

دعوا سر تو شدت سختی گرفته است

ما بینشان رقابت سختی گرفته است

 

معلوم میشود چقدر بد شکسته ای

از نیزه ای به نیزه دیگر نشسته ای

 

آواز سنگ هر چقدر رنج اور است

اما صدای نعلِ نویِ اسب بدتر است

 

ترکیب عضوهای تو را بخش میکنند

این اسب ها حسینِ مرا پخش میکنند

 

حسن کردی

 

*******************

 

اشعار شام غریبان – علی صالحی

 

آه از آن روز که جان از تن خواهر می رفت

سنگ ها بال زنان سوی برادر می رفت

 

آسمان ها و زمین داشت به هم می پیچید

سمت گودال کسی دست به خنجر می رفت

 

ساعتی بعد که آتش به حرم بر پا شد

همه سر ها به روی نیزه ي لشگر می رفت

 

خیمه تاراج شد و هر طرفی دست به دست

بین گهواره ی خالی دل مادر می رفت

 

از یتیمان حرم نیز غنیمت بردند

گوشواره که نه گیسو پی معجر می رفت

 

نیمه شب با عجله داشت خبر را میبرد

یک نفر در طمع جایزه با سر می رفت

 

علي صالحي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

**********************

 

اشعار شام غریبان –علیرضا خاکساری

 

انگار که ختم غائله می کردند

با حکم امیر ولوله می کردند

 

با چکمه و یا که اسب تازه نفسی

بر روی تن تو هروله می کردند

 

یک عده ی هرزه ، لاابالی ، رقاص

بالای سر تو هلهله می کردند

 

یک عده که از فرات بر میگشتند

آب تعارف شمر و حرمله می کردند

 

یک عده ی بی شرف ، لجن ، بی ناموس

ناموس تو را به سلسله می کردند

 

کعب نی و تازیانه و سر نیزه

آماده برای قافله می کردند

 

ای کاش برای حفظ حرمت ها هم

تعیین حدود فاصله می کردند

 

در شام کسانیکه سرت چرخاندند

از شمر تقاضای صله می کردند

 

علیرضا خاکساری

 

**********************

 

اشعار شام غریبان –مهدی پورپاک

 

خبری نیست از تو و کفنت

یوسف من کجاست پیرُهنت

 

یادگاری ز جنگ حک شده است

مُهری از سمِّ اسب روی تنت

 

تا خود حشر بر سنان لعنت

که فرو کرده نیزه در دهنت

 

پیرمردان ناتوان حتّی

با عصا می زدند بر بدنت

 

همه جا را سیاه می دیدی

به فدای نفس نفس زدنت

 

استخوان های سینه ی تو شکست

شمر وقتی که روی سینه نشست

 

آینه بودی و ترک خوردی

از همه بی هوا کتک خوردی

 

قتلگاهت نگو که غوغا بود

سر پیراهن تو دعوا بود

 

کاش مادر نبود در گودال

از بد روزگار امّا بود

 

مهدی پورپاک

 

**********************

 

اشعار شام غریبان – محمد رسولی

 

سرت کو؟ سرت کو؟ که سامان بگیرم

سرت کو؟ سرت کو؟ به دامان بگیرم

 

سراغ سرت را من از آسمان و

سراغ تنت از بیابان بگیرم

 

تو پنهان شدی زیر ِ انبوهِ نیزه

من از حنجرت بوسه پنهان بگیرم

 

حسین! خونِ حلقومت آبِ حیات است

من از بوسه بر حنجرت جان بگیرم

 

رسیده کجا کار ِ زینب که باید

سرت را من از این و از آن بگیرم

 

کمی از سر ِ نیزه پایین بیا تا

برایِ سفر بر تو قرآن بگیرم

 

تو گفتی که باید بسوزم، بسازم

به دنیایِ بعد از تو آسان بگیرم

 

قرار ِ من و تو شبی در خرابه

پی ِ گنج را کُنج ِ ویران بگیرم

 

هلا! می‌روم تا که منزل به منزل

برایِ تو از عشق پیمان بگیرم

 

محمد رسولي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

*********************

اشعار تنور خولی – سید محمد حسینی

 

به تاخت می رود و از خزان خبر دارد

به تاخت می رود انگار بار سر دارد

 

گمان کنم که ز نعش پرنده آمده است

و پای مرکب او را ببین که پر دارد

 

تمام شادی دنیاست در دلش انگار

میان کیسه ی خود تکّه های زر دارد

 

مسیر کوفه و یک خانه و تنوری داغ

تنور خانه ی او روضه اش خطر دارد

 

دعا کنیم که زهرا ندیده باشد و بعد

کسی بیاید و درب از تنور بر دارد

 

سید محمد حسینی

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

 

********************

 

اشعار روز یازدهم محرم – علیرضا شریف

 

اي آيه هاي فجرِ من از آسمان بگو

از زخمِ بي شماره ات اي بي نشان بگو

 

معراجِ ارجعي تو در خون چه سان گذشت

در ازدحامِ آن همه تيغ و سنان بگو

 

من شرح مي دهم غمِ تاراجِ خيمه را

از خنجرِ شقاوت و اين ساربان بگو

 

سرداده اند قهقه وقتي كه خواندمت

از حنجرِ شكسته ات اين بار جان بگو

 

دارند مي برند در اين عصرِ بدرقه

پشتِ سرِ مسافرِ كوفه اذان بگو

 

اوّل زنِ اسيرِ بني هاشمي شدم

تا انتهاي رفتنِ در ريسمان بگو

 

عباسِ غيرتي من از نيزه پاسخي

بر طعنه هاي حرمله ي بد دهان بگو

 

قامت ببند و ماهِ شب تارِ من بمان

در كوچه هاي زجر هوادارِ من بمان

 

اشكِ فراق چشمِ ترم را گرفته است

خنجر كشيده غم جگرم را گرفته است

 

از تو بگو چگونه خداحافظي كنم؟

بُغضي گلويِ نوحه گرم را گرفته است

 

ترسم كه پاي دختر تو لِه شود در اين

زنجيرها كه پاي حرم را گرفته است

 

از خيمه هاي سوخته هر قدر مانده است

چادر كه رفته روي سرم را گرفته است

 

تا چشمِ پاسبانِ وِقارم ز حدقه ريخت

هر چشمِ هَرزه دوو و برم را گرفته است

 

نيزه ز نبشِ قبرِ كسي حرف مي زند

ناله وجودِ شعله ورم را گرفته است

 

هفده سرِ به نيزه مرا اوج مي دهد

حالا كه كعبِ نيزه پَرم را گرفته است

 

اينان كه دورِ آينه ديوار مي كِشند

از تازيانه ها چقدر كار مي كِشند

 

عليرضا شريف 

برگرفته از وبلاگ شبگرد بین الحرمین

[ جمعه ۱۰ آبان۱۳۹۲ ] [ 21:9 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار عید سعید غدیر خم

 

اشعار عید سعید غدیر خم - جواد پرچمی

 

مینویسم غدیر از اول

از سراج المنیر از اول

 

تو همان مستجار هستی و من

من همان مستجیر از اول

 

دل به بیگانه ای نبستم من

بر تو بودم اسیر از اول

 

پدر خاک حضرت افلاک

همنشین فقیر از اول

 

سفره ی تو ندید عمری جز

نمک و نان و شیر از اول

 

از تو من را گناه دورم کرد

دست من را بگیر از اول

 

گرچه روز غدیر امضا شد

بودی آقا امیر از اول

 

با ولای توام تا آخر

همه پای توام تا آخر

 

می شود غرق آفتاب شدن

سر به یک ثانیه شراب شدن

 

صد و ده سال از شراب نجف

میشود خورد تا خراب شدن

 

بس که بخشیدی از کرم چه کنم ؟

ما به غیر از خجالت آب شدن

 

ما نداریم حاجتی غیر از

خاک نعلین بوتراب شدن

 

در دعاهای ما بحق علی است

شرط اصلی مستجاب شدن

 

چون غدیر است یا علی صد و ده

لعنت ما برای سیصد و ده

 

ای یدالله فوق ایدیهم

اسد الله فوق ایدیهم

 

در قنوت شبت خدا می گفت

دست دلخواه فوق ایدیهم

 

روی دست پیمبری یعنی

ولی الله فوق ایدیهم

 

چشم بد دور از تو می ماند

فاطمه وان یکاد می خواند

 

پَر مهیاست بام می خواهند

این خلایق امام می خواهند

 

روی بال پیمبر باران

دست ها التیام می خواهند

 

قرن ها ميشود تمام بشر

از ولایت پیام می خواهند

 

این جماعت کنار ایوانت

یک جواب سلام می خواهند

 

پس مزن گوشه ای مرا آقا

که سلاطین غلام می خواهند

 

بیت ها در غدیر بی تابند

همه ختم الکلام می خواهند

 

**

 

پای عشقت جگر تراشیدن

بعد از احرام سر تراشیدن

 

ما همه محرم توایم آقا

کعبه را با نظر تراشیدن

 

دل ما با ولا درست شده

دل نگو که گوهر تراشیدن

 

دو علی در میان صورت من

با تمام هنر تراشیدن

 

یک شبه جبرییل می سازد

دست تو وقت پر تراشیدن

 

خاک ما از نجف سرشته شده

نوکرت جان به کف سرشته شده

 

سجده ی بی شمار می کردی

تا سحر ذکر یار می کردی

 

تو امیر دو عالمی به تنت

جامه ی وصله دار می کردی

 

بانی سفره های افلاکی

نان جو اختیار می کردی

 

خانه ات ساده بود مثل خودت

از تجمل فرار می کردی

 

تا به زهرا سلام می دادی

دل او را بهار می کردی

 

او به تو افتخار می کرد و

تو به او افتخار می کردی

 

السلام ای امام آقا جان

یا ابانا سلام بابا جان

 

ما همه در حرم بزرگ شدیم

با ولا مرد و زن بزرگ شدیم

 

اگر امروز آبرو داریم

با علی داشتن بزرگ شدیم

 

وطن ما نجف بود اینجا

همه دور از وطن بزرگ شدیم

 

ذره اما به یمن نوکریت

بین هر انجمن بزرگ شدیم

 

ما قبیله قبیله نسل به نسل

بین سینه زدن بزرگ شدیم

 

با غلامی خانواده ی تو

با حسین و حسن بزرگ شدیم

 

لب گودال خم تو شاه هستی

یاد گودال قتلگاه هستی

 

کینه ها از غدیر افزون شد

از تب نیزه دشت هامون شد

 

با لب تشنه گفت یا علی مددی

دهنش ناگهان پر از خون شد

 

خواهرت را به قصد کشت زدند

تازیانه غلاف گلگون شد

 

خواهرش یک طرف خودش یک سو

شمر از قتلگاه بیرون شد

 

در دلم شور ماتمت آقا

بی قرار محرمت آقا

 

جواد پرچمي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱ آبان۱۳۹۲ ] [ 12:6 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار ولادت حضرت امام هادی النقی(ع) - مسعود یوسف پور

 

خورشيد پر تلألو هفت آسمان شدي

ذي الحجه شهير زمين و زمان شدي

 

با اهدنا الصراط تو شد راه ، مستقيم

وقتي كه حمد خواندي و تفسير آن شدي

 

تكثير گشته آيه ي اياك نعبد

از آن زمان كه هادي اهل جهان شدي

 

ابن الجواد ! تا كه گدايت شديم ما

مثل پدر كريم شدي ، مهربان شدي

 

تا سفره هاي دست كريم تو پهن شد

ما ميهمان شديم ، تو هم ميزبان شدي

 

امروز بر دريچه قلبم نزول كن

لطفي كن و مرا به غلامي قبول كن

 

هر وقت شيعه سائل و محتاج مي شود

درياي لطف و جود تو مواج مي شود

 

دل را به دست غير تو هرگز نمي دهم

از اين قضيه عشق تو انتاج مي شود

 

پرهاي جبرئيل نگاهم در آتش است

وقتي كه خاك پاي تو معراج مي شود

 

در امتحان رشته عشق و ولاي تو

هر كس كه زير ده شده اخراج مي شود

 

تو پادشاه كشور ديني بدون شك

گاها عمامه بر سر تو تاج مي شود

 

امروز بر دريچه قلبم نزول كن

لطفي كن و مرا به غلامي قبول كن

 

امروز آمديم كه عيدي به ما دهيد

يك گوشه ، يك كنار به ما نيز جا دهيد

 

چشمان ما به دست شما خيره گشته اند

تا كه مجوز سفر سامرا دهيد

 

از اين چل و دو سال فقط لحظه اي بس است

تا با اشاره اي دل ما را جلا دهيد

 

از التماس پر شده دستان خاليم

وقتش شده كه تكه نان بر گدا دهيد

 

گفتند كه بلا سبب قرب مي شود

بي زحمت اي طبيب به ما هم بلا دهيد

 

امروز بر دريچه قلبم نزول كن

لطفي كن و مرا به غلامي قبول كن

 

مسعود يوسف پور

برگرفته از وبلاگ حدیث اشک

[ جمعه ۲۶ مهر۱۳۹۲ ] [ 17:14 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار مناجات با خدا - یوسف رحیمی

 

چون ابر سیاهی شده ‌سنگین بار‌م

این گونه ز ‌شر‌مسار‌ی ا‌م مي‌بار‌م

جود و کر‌مت اميدوار‌م ‌کر‌د‌ه

ور ‌نه به چه رو‌ی ‌من به تو روی آر‌م

**

هر لحظه و دم به دم، ظَلَمتُ نَفسِی

من ماندم و بار غم، ظَلَمتُ نَفسِی

گفتی که اگر توبه شکستی بازآ

صد بار شکسته ام، ظَلَمتُ نَفسِی

**

بی توشه و زاد راه، ما لا اَبکِی

رویم ز گنه ‌سیاه، ما لا اَبکِی

در نامه ي ا‌عمال ‌من ‌سر‌گشته

یک ‌حُسن نمانده آه ما لا اَبکِی

**

من آمده ‌ا‌م ‌تو‌شه ‌ا‌ی ‌ا‌ز ‌آ‌هم ‌د‌ه

سوز ‌نفس و اشک ‌سحرگاهم ده

هر چند ‌تما‌م کرده ‌ا‌ی ‌نعمت را

یک بار دگر به کربلا راهم ده

 

یوسف رحیمی

[ دوشنبه ۲۲ مهر۱۳۹۲ ] [ 11:38 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار مناجات با خدا - روز عرفه

 

امروز به کوی تو گرفتار زیاد است

مثل من شرمنده گنهکار زیاد است

اما کرم توست که بسیار زیاد است

بخشندگی ات حضرت ستار زیاد است

 

در کوی وفا شاه و گدا فرق ندارند

وقت کرم تو فقرا فرق ندارند

 

خواندی تو دگر بار به کویت همگان را

هرکس که به سرمایه ی خود دیده زیان را

یا داده ز کف فرصت ماه رمضان را

با خویش بیارد دل و جان نگران را

 

گفتی که گناه دل پر آه ببخشی

امروز به اندازه ی یک ماه ببخشی

 

بعد از رمضان رشته ی خود با تو بریدم

من هرچه کشیدم فقط از خویش کشیدم

روز عرفه آمد و شد تازه امیدم

آغوش گشودی که به سوی تو دویدم

 

من آمده ام باز توانم بده امروز

اصلا تو بیا راه نشانم بده امروز

 

آفت زده بر حاصل من بار ندارد

این بار به غیر از تو خریدار ندارد

این بنده خودش آمده پس جار ندارد

اصلا زمین خورده که آزار ندارد

 

بر آنکه زمین خورده جفا را نپسندند

رفتم همه جا جز تو گدا را نپسندند

 

حالا که من افتاده ام از نام و نشان ها

حالا که نشستم ز فراغت به فغان ها

مگذار بیفتد سخنم روی زبان ها

مگذار شود فاش ز من راز نهان ها

 

من آبرویم در خطر افتاده نظر کن

حالا که گدا پشت در افتاده نظر کن

 

هر چند ندیدم ز دعایم اثراتی

نه حال بکا دارم و نه حال صلاتی

من را برسانید به یار عرفاتی

جز عشق حسین نیست مرا راه نجاتی

 

شرمنده کند باز مرا از کرم خود

ما را به سلامی ببرد در حرم خود

 

این قدر مگو از لب و دندان دُر افشان

این قدر مده شرح ز گیسوی پریشان

خواهر شده از لحن دعای تو هراسان

برگرد مدینه مرو کوفه حسین جان

 

ترسم که کسی بشکند آئینه ات آقا

یا آنکه نشیند به روی سینه ات آقا

 

گفتم عرفه فرصت دیدار مهیاست

هر ساعت این روز خبر دار ز آقاست

خوش آنکه دلش هم نفس یوسف زهراست

اما همه ی عشق فقط روضه ی سقاست

 

در روضه ی او عطر گل یاس بیاید

خود گفته که در روضه ی عباس بیاید

 

برگرفته از سایت دوستداران حاج منصور

[ دوشنبه ۲۲ مهر۱۳۹۲ ] [ 0:8 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار امام زمان(عج) - روز عرفه - حاج محمود ژولیده

 

قربان چشم یار که مانده به راه من

از دور هم به سوی تو باشد نگاه من

 

من از قرارگاه شب قدر آمدم

حالا غروب مزدلفه شد پناه من

 

بی چاره میشوم اگر از تو جدا شوم

دستم بگیر ای غم تو تکیه گاه من

 

دارم امید یک عرفه مَحرمم کنی

با من بگو بیا که تویی از سپاه من

 

هرقدر طی کنم به تو جانا نمیرسم

آخر بگو که چه باشد گناه من

 

این دیده خیمه گاه علمدار کربلاست

آقا بزن قدم تو در این خیمه گاه من

 

حاج محمود ژولیده

برگرفته از سایت دوستداران حاج منصور

[ دوشنبه ۲۲ مهر۱۳۹۲ ] [ 0:7 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار شهادت حضرت امام محمد باقر(ع)

 

اشعار شهادت حضرت امام محمد باقر(ع) - قاسم نعمتی

 

بار بلا به شانه کشیدم به کودکی

از صبح تا به عصر چه دیدم به کودکی

 

از خیمه گاه تا ته گودال قتلگاه

دنبال عمه هام دویدم به کودکی

 

آن شب که در مقابل من عمه را زدند

فریاد الفرار شنیدم به کودکی

 

عمه اگرچه در همه جا شد سپر ولی

من ضرب دست شمر چشیدم به کودکی

 

آن شب که درخرابه سر آمد میان مان

چون عمه ام رقیه خمیدم به کودکی

 

با کعب نی لباس همه پاره پاره شد

بدتر ز اهل شام ندیدم به کودکی

 

یک سرخ مو زقافله ما کنیز خواست

این را به گوش خویش شنیدم به کودکی

 

در مجلس شراب که شخصیتم شکست

من آستین صبر جویدم به کودکی

 

قاسم نعمتی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۲۱ مهر۱۳۹۲ ] [ 0:16 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار شهادت حضرت امام جواد الائمه(ع)

 

اشعار شهادت حضرت امام جواد الائمه(ع) - وحید قاسمی

 

تشنه ی آب و عاطفه هستی

از نگاهت فرات می ریزد

از صدای گرفته ات پیداست

عطش از ناله هات می ریزد

**

نفست بند آمده؛ ای وای

عاقبت زهر کار خود را کرد

عاقبت زهر، زهر خود را ریخت

جامه های عزا تن ما کرد

**

تشنگی سویِ چشم تان را بُرد

سینه ی پر شراره ای داری

کاش طشتی بیاورند اینجا

جگر پاره پاره ای داری

**

 چقدر چهره ات شکسته شده

تا بهاری، چرا خزان باشی ؟

به تو اصلاً نمی خورد آقا

که امام جوان مان باشی

**

گیسوانت چرا سپید شده ؟

سن و سالی نداری آقا جان

درد پهلو گرفته ای نکند...

که چنین بی قراری آقاجان

**

شهر با تو سرِ لج افتاده

مرد تنهای کوچه ها هستی

همسرت هم تو را نمی خواهد

دومین مجتبی شما هستی

**

تک و تنها چه کار خواهی کرد

همسرت کاش بی قرارت بود

چقدر خوب می شد آقاجان

لااقل زینبی کنارت بود

**

باز هم غیرت کبوترها

سایه بانت شدند ای مظلوم

بال در بال هم، سه روز تمام

روضه خوانت شدند ای مظلوم

**

کاظمین تو هر چه باشد، باز

آفتابش به کربلا نرسد

آخر روضه ات کفن داری

کارت آقا به بوریا نرسد

**

جای شکرش همیشه می ماند

حرفی از خیزران و سلسله نیست

شکر! درشهر کاظمین شما

خیره چشمی به نام حرمله نیست

 

وحید قاسمی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ جمعه ۱۲ مهر۱۳۹۲ ] [ 20:51 ] [ توسط ]
[ ]

یکشنبه به روایتی شهادت حضرت امام رضا(ع) - محمد فردوسی

ابری سیاه، چشم ترش را گرفته بود

زهری توان مختصرش را گرفته بود

 

معلوم بود از وَجَناتش که رفتنی است

یعنی که رُخصت سفرش را گرفته بود

 

از بس شبیه مادرش افتاد بر زمین

در انتهای کوچه سرش را گرفته بود

 

تا رو به روی حجره خمیده خمیده رفت

از درد بی امان، کمرش را گرفته بود

 

چشم انتظار دیدن روی جواد بود

خیلی بهانه ی پسرش را گرفته بود

 

بر روی خاک بود که پیچید بر خودش

آثار تشنگی، جگرش را گرفته بود

 

افتاد یاد جدّ غریبی که خواهرش ...

... در بین قتلگه خبرش را گرفته بود

 

دیگر توان دیدن اهل حرم نداشت

از بس که نیزه دور و برش را گرفته بود

 

وقتی که شمر آمد و کارش تمام شد

خلخال دختری نظرش را گرفته بود

 

محمد فردوسی

[ جمعه ۵ مهر۱۳۹۲ ] [ 14:58 ] [ توسط ]
[ ]

یکشنبه روز زیارتی امام رضا(ع) - قاسم نعمتی

آرام کن به جامی شور و نوای ما را

سلطانی و دمَت گرم داری هوای ما را

 

از سفرهء کریمان عمری است فیض بردیم

پر کرده ای همیشه تو کسیه های ما را

 

دادیم تا سلامی تحویلمان گرفتی

از خاطرت نبردی حتی صدای ما را

 

سهمیه گدایان محفوظ باشد اینجا

بگذاشتی کناری سهم عطای ما را

 

باز آمدیم ای دوست بار گناه بر دوش

راضی نما دوباره از ما خدای ما را

 

روزی اگر بنا شد ما را ز در برانی

گو مادران بپوشند رخت عزای ما را

 

زیباییِ ضریح و ایوان و صحن هایت

در گوشه حریمت بسته است پای ما را

 

جان جوادت آقا جان عزیز لیلا

امضا نما دوباره کرببلای ما را

 

باب الجواد یعنی صحن علی اکبر

تنگ غروب دیدی تو گریه های ما را

 

در پیش چشم بابا اکبر شد اربا" اربا

فرمود شاه: عباس، آور عبای ما را

 

قاسم نعمتی

[ جمعه ۵ مهر۱۳۹۲ ] [ 14:57 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار ولادت حضرت امام رضا(ع)

 

اشعار ولادت حضرت امام رضا(ع) - مهدی نظری

 

حضرت خورشيد

 

باز در عرش خدا ولوله برپاشده است

دري از عرش به سمت دل ما واشده است

 

ازدحام است درِبيت امام هفتم

جن و انس و ملك آنجاست چه غوغا شده است

 

همگي با دلتان راهي آنجابشويد

همه تبريك بگوييد كه بابا شده است

 

آنكه عالم همگي محو جمالش هستند

به رخ گل پسرش محو تماشا شده است

 

آمده آنكه نوشتند شبيه زهرا

پاره جان و تن حضرت طاها شده است

 

پسر حضرت موسي به جهان آمده و

پاركابش همه جا حضرت عيسي شده است

 

السلام اي همه جا حضرت خورشيد شده

روز ميلاد تو در هر دو جهان عيد شده

 

با تو هر روز خراسان به خودش مي بالد

نه خراسان همه ايران به خودش مي بالد

 

نه خراسان و نه ايران به خداوند قسم

همه عالم امكان به خودش مي بالد

 

چونكه روي لب تو لحظه به لحظه جاريست

ثانيه ثانيه قرآن به خودش مي بالد

 

منتسب بر تو شده گنبد و ايوان طلا

اين شده گنبد تابان به خودش مي بالد

 

من قسم مي خورم اين واژه برازنده توست

با شما واژه سلطان به خودش مي بالد

 

چونكه درگوشه ايوان تو جا خوش كرده

برسرخوان تو مهمان به خودش مي بالد

 

يوسفان در دو سرا محو رخ ماه تو اند

پادشاهان جهان بنده درگاه تو اند

 

سجده در گوشه ايوان طلايي عشق است

نوكري بر سركوي تو خدايي عشق است

 

هر كسي عاشق پابوسي ليلاي خود است

در دم مرگ كنارم تو بيايي عشق است

 

ضامن آهوي صحرا شدنت جاي خودش

اينكه در روز جزا ضامن مايي عشق است

 

تا ابد قبله نماي دل من سمت شماست

اينكه در كشور ما قبله نمايي عشق است

 

همه عرش و زمين را به گدايي بدهند

باز مي گويد از اين خانه گدايي عشق است

 

كعبه و كرب و بلا هر يكشان عرش خداست

اينكه هم كعبه و هم كرببلايي عشق است

 

اي كه در كشور ما عرش معلا داري

آنچه خوبان همه دارند تو يكجا داري

 

اي كه در چهره خود شمس منور داري

در شجرنامه خود نام پيمبر داري

 

نوه صادقي و ذريه شيرخدا

خوش به حال تو كه چون فاطمه مادر داري

 

فرصت جنگ نشد تا كه بفهمند همه

تو به بازوي خودت قدرت حيدر داري

 

همه در صحن تو مشغول به کاري هستند

چقدر دور وبرت خادم ونوكر داري

 

چه بزرگان كه ميان حرمت خاك شدند

توخودت ماهي و دور و برت اختر داري

 

با جوادت برو در سوريه زينب تنهاست

تو حسين ابن علي هستي و اكبرداري

 

تيغ بردار و پناه حرم زينب شو

ماسپاهيم و تو صاحب علم زينب شو

 

تو خودت بر سر دوشت علمش را داری

در دلت روضه ی آن قد خمش را داری

 

گرچه در کشور ما از حرم او دوری

از همین دور هوای حرمش راداری

 

بارها سوریه رفتی به طواف حرمش

حتم دارم که غبار قدمش را داری

 

بار آخر که رسیدم حرمت، محزون بود

به گمانم که تو در سینه غمش راداری

 

بکش آهی که پلیدان همگی دق بکنند

مطمئنم که تو در سینه دمش را داری

 

بنویس عمه من خود سپرمولا بود

بنویس از ته دل، تو قلمش راداری

 

بنویس عمه ما مثل دری در صدف است

هر که توهین بکند با خود مولا طرف است

 

مهدی نظری

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۲۵ شهریور۱۳۹۲ ] [ 14:20 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار مدح حضرت امام رضا(ع)

 

اشعار مدح حضرت امام رضا(ع) - امیر حسین حیدری

 

دربار سلطان

 

دلم جز به مهر تو سامان ندارد

دمی زندگی بی تو امکان ندارد

 

نباشد فقیر آن که بی مال و پول است

فقیر آن که مثل تو سلطان ندارد

 

میان غم و غربت خود بمیرد

غریبی که شاه خراسان ندارد

 

نگاهت پر از مهر و لطفت فراگیر

که ربطی به گبر و مسلمان ندارد

 

شده گنبد تو نگینی به عالم

نگینی که حتی سلیمان ندارد

 

"قسم" تا به جان جواد تو باشد

دگر احتیاجی به "قرآن" ندارد

 

سرم روی دامان تو بوده یک عمر

پناهم تویی این که کتمان ندارد

 

دلم گشته آهوی صحن تو آقا

در اینجا دلم شوق بستان ندارد

 

مرا کن سگ این حرم تا نگویند

که دربار سلطان نگهبان ندارد

 

یقیناً که توحید او خدشه دارد

کسی که به لطف تو ایمان ندارد

 

امیر حسین حیدری


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۲۵ شهریور۱۳۹۲ ] [ 14:19 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار ولادت حضرت فاطمه معصومه(س) - وحید محمدی

 

شکر بر منّت خدا داریم

باز هم شوق ربّنا داریم

 

ما ز یمن حضور سبز شما

دلی از عشق با صفا داریم

 

امشب از لطف یک نگاه شما

حال زیبای یک گدا داریم

 

ما گدا و تویی کریمه ی عشق

چشم امید بر شما داریم

 

با حساب دو شهر قم – مشهد

ما در ایران دو کربلا داریم

 

گرچه از خاک کربلا دوریم

لا اقل مشهدالرضا داریم

 

ما درون حرم کنار ضریح

از تو امید اعتنا داریم

 

قبر مخفی فاطمه اینجاست

باز حس مدینه را داریم

 

تا نگاه تو را به خود بخریم

روی لب ذکر یا رضا داریم

 

ای دل آرام حضرت سلطان

خواهر با کرامت سلطان

 

دست خالی ما و رحمت تو

چشم داریم بر عنایت تو

 

سالها بوده ایم مهمانِ

چشمه ی فیض با کرامت تو

 

قدر تو بی حساب چون شب قدر

بی حساب است قدر و قیمت تو

 

بر دلت ماند حسرت دیدار

ای فدای نگاه حسرت تو

 

آسمان با همه بزرگی اش

خیره مانده است بر جلالت تو

 

غصّه ها از دل رضا می رفت

تا که می دید قد و قامت تو

 

در تو می دید روح زهرا را

بس که چون فاطمه است هیبت تو

 

به زنان درس بندگی داده است

چادر تو ، شکوه و عفّت تو

 

پیش مردم بدم نکن بی بی

دست خالی ردم نکن بی بی

 

بی شمار و عدد گدا داری

به غم عشق مبتلا داری

 

اینکه ما را کشانده ای یعنی

نظر دیگری به ما داری

 

درد دوری چه درد جانکاهیست

حسرت دیدن رضا داری

 

پیر کرده تو را غم دوری

از زمانه گلایه ها داری

 

عمّه ی دوم امام زمان

صبری از جنس کربلا داری

 

بی بی از عمّه ات بخوان امشب

ای امان از غم دل زینب

 

پیش چشمت برادر تو نرفت

سایه اش بود و از سر تو نرفت

 

از کنارت به کهنه پیراهن

آه امّید آخر تو نرفت

 

دست کم محرمی کنارت بود

بر سرت بود و معجر تو نرفت

 

بدنی زیر سمّ مرکب ها

روی نی رأس دلبر تو نرفت

 

جرعه آبی کنارتان بود و

طفل شش ماهه از بر تو نرفت

 

آخرین لحظه ها رضا آمد

به سرت بود و از سر تو نرفت

 

تازیانه به پیکرت نزدند

طعنه بر داغ مادرت نزدند

 

وحید محمدی

برگرفته از وبلاگ بیت های سوخته

[ پنجشنبه ۱۴ شهریور۱۳۹۲ ] [ 12:38 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار شهادت حضرت امام جعفر صادق(ع)

 

اشعار شهادت حضرت امام جعفر صادق(ع) - محسن حنیفی

 

عاشقم از تبار سلمانم

زیر دین محبتت باشم

آمدم تا تمامی عمرم

دست بر سینه خدمتت باشم

 **

جان من از ارادتت لبریز

محو تو غرق نور خواهم شد

امرکن روی چشم یا مولا!

وارد در تنور خواهم شد

 **

پای دَرست ملائکه حاضر

نَفَس تو زُراره می سازد

یا هزاران هُشام را چشمت

می کند تا اشاره، می سازد

 **

درس امروز می شود تعطیل

مرثیه خوان رسید گریه بکن

مجلس روضه مجلس درس است

ابن عفّان رسید گریه بکن *

 **

شانه هایت به لرزه می افتند

وسط گریه می روی از حال

وسط روضه ی لب تشنه

وسط روضه ی سر و گودال

 **

جدّ تو شد غریب و غرقه ی زخم

بین گودال دست و پا می زد

هیچ کس یاری اش نکرد او هم

مادر خویش را صدا می زد

 **

وسط روضه های مرثیه خوان

صحن چشمت شبیه دریا شد

ضجه هایت بلند شد تا که

شمر از روی سینه اش پا شد

**

راستی چند روز قبل از این

خانه ات را چرا شراره زدند

دل تو غرق زخم بود ولی

روی زخمت نمک دوباره زدند

 **

چه شد آن شب که حرمت تو شکست

بی عمامه چرا تو را بردند

پا برهنه، شبانه، بین نماز

بی خداها کجا تو را بردند؟

 **

مو پریشان شدی در آن کوچه

گرد و خاکی شده است پیرهنت

چه بگویم که خاک بر دهنم

بین کوچه کشیده شد بدنت

 **

درد پهلو برید امان تو را

تا در آن کوچه ها تو را بردند

صفحه ی روضه ها عقب برگشت

مادرت را چقدر آزردند...

 

محسن حنیفی

برگرفته از پایگاه بی پلاک

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۰ شهریور۱۳۹۲ ] [ 15:19 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار امام زمان(عج) - محمد فردوسی

 

آقای من تنها در این دور و زمانه

 بار فراقت میکشم بر روی شانه

 

 کاری زدستم برنمی آید...ببخشید

جز اینکه صبح جمعه میگیرم بهانه

 

آقا اجازه می دهی تاکه بگویم...

...حرف دل خود را به شکل عامیانه

 

مانند اجدادت، تو هم خیلی غریبی

دیگر ندارد شهر ما از تو نشانه

 

خیمه نشین ؛مانند آن خانه نشینی...

...که بسته شد دست غیورش ظالمانه

 

هرکس به فکر زندگی و رشدخویش است

فکر سال و دخل و خرج سالیانه

 

کاری به کار تو ندارد آنکسی که

از حرص و آز افتاده بین دام و دانه

 

جای دعا و پند و اندرز و روایت

گردیده گوش ما همه پر از ترانه

 

پیداست آقا،جای عکس جمکرانت

تصویر نامحرم روی دیوار خانه

 

اینجا فقط با هیزم دنیا و شهوت

از هر وجودی میکشد آتش، زبانه

 

دنیا پرستی باعث آن شد بماند

بر بازوی زهرا نشان تازیانه

 

باید مراقب بود، شیطان در کمین است

میپاشد او بذر گنه را دانه دانه

 

بااین بدی و بی وفایی دارم اکنون

از پیشگاهت التماسی عاجزانه

 

آقا، دعا کن در مسیر تو بمانم

با لطف تو باشم گدای آستانه

 

محمد فردوسی

 

[ سه شنبه ۵ شهریور۱۳۹۲ ] [ 0:15 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار شهادت حضرت حمزه سیدالشهدا(ع)

  

اشعار شهادت حضرت حمزه سیدالشهدا(ع) - رضا رسول زاده

 

جگرت نیست...

 

قوت بازوي من بود كه افتاده به خاك

همه ي نيروي من بود كه افتاده به خاك

 

اين همان است كه ياري ولايت مي كرد

مثل يك شير ز اسلام حمايت مي كرد

 

در احد هر كه به خون جگرش مي گريد

هر پسر بر سر نعش پدرش مي گريد

 

اي عمو جان يه سر پيكر تو گريه كنم

من به جاي پدر و مادر تو گريه كنم

 

مثل تو هيچ كسي كشته در اين صحرا يست

به خدا هيچ كسي چون تو شهيد ، اینجا نيست

 

چه سرش آمده هر عضو تنش مثله شده

گوش و بيني و دو دست و دهنش مثله شده

 

فكري امروز به حال بدنش بايد كرد

شده با خار و علف هم كفنش بايد كرد

 

صورتش زود بپوشان كه ز ره خواهر او

تا رسد خاك به سر ريزد بالا سر او

 

خواهرش گر برسد موي پريشان بكند

دشت را گريه ي او شام غريبان بكند

 

در غم دلبر خود پاره گريبان بكند

خواهرانه دل ما را همه سوزان بكند

 

مگذاريد صفيه برسد تا اينجا

مگذاريد ببيند رخ خونينش را

 

لحظه اي سخت تر از ماندن من اينجا نيست

بدنت مانده ولي بر تو چرا اعضا نيست ؟

 

زرهت پاره ، كمان و سپرت باقي هست

جگرت نيست ولي شكر ، سرت باقي هست

 

باز هم شكر عمو، رأس تو بر نيزه نرفت

باز هم شكر كه در حلق تو سر نيزه نرفت

 

نزده بوسه به پاره گلويت خواهر تو

با صفيه كه نزد حرف ز نيزه سر تو

 

اي عمو راس تو در بزم شرابي كه نرفت

به تماشا سوي هر شهرخرابي كه نرفت

 

باز هم شكر سر پاكت عمو چوب نخورد

گاه دندان و گهي پاره گلو چوب نخورد

 

الامان واي حسين واي سر شاه شهيد

تا نفس هست مرا ، گويم : " مالي ليزيد "

 

رضا رسول زاده

با تشکر از آقای رضا رسول زاده

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۳۱ مرداد۱۳۹۲ ] [ 10:59 ] [ توسط ]
[ ]

محکومیت تهدید به تخریب حرم حضرت رقیه(س) - مجید تال

 

اگرچه عشق هنوز از سرم نیفتاده

ولی مسیر من و او به هم نیفتاده

 

به خواب سخت فرو رفته پای همت من

وگرنه اسم کسی از قلم نیفتاده

 

به غیر؛ کار ندارم به خویش می گویم

چرا هنوز به ابروت خم نیفتاده

 

بقیع شاهد زنده، شبیه سامرا

که اتفاق از این دست، کم نیفتاده

 

بماند اینکه به آن قوم رحم کرده حسین

هنوز سفره ی شاه از کرم نیفتاده

 

بماند اینکه چه خمپاره ها که آمده است

ولی به حرمت او در حرم نیفتاده

 

گذار پوست به دباغخانه می افتد

هنوز کار به دست عجم نیفتاده

 

اگر که پرچم عباس روی گنبد رفت

سه ساله خواست بگوید علم نیفتاده

 

سه ساله خواست بگوید که دختر علی است

هنوز قیمت تیغ دو دم نیفتاده

 

برای دختر مولا سپر گذاشته اند

علی اکبر و عباس سر گذاشته اند

 

مجید تال

[ چهارشنبه ۲۳ مرداد۱۳۹۲ ] [ 17:13 ] [ توسط ]
[ ]