شعرِشاعر
اشعار آیینی

 

هر لحظه در حال و هوایت پر گرفتیم

تنها خیالی از تو را در بر گرفتیم

 

هر شب ز داغ دوری ات مُردیم و هر صبح

با شوق رویت زندگی از سر گرفتیم

 

بر جاده های انتظارت خیره ماندیم

عکس فراقت را به چشم تر گرفتیم

 

آن قدر شیرین است پیش تو نشستن

امشب به یادت محفلی دیگر گرفتیم

 

سوگند بر شرمندگی های ابالفضل

آقا بیا که روضه ی اصغر گرفتیم

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

[ جمعه 9 آبان1393 ] [ 1:18 ] [ توسط ] [ ]

 

 بايد بميرم من براي تو ، چرا نه؟

آقا غريبي كن، ولي با آشنا نه

 

ما روز و شب حاجت نگفتيم و گرفتيم

جايي نديده چشم هامان كه گدا نه

 

پشت در اين خانه ايم و چشم بر راه

ما را بكُش اما نگوئي كه شما نه

 

جز ماجراي عشق در مقتل نديدم

تو ياد دادي تا بگويم جز خدا نه

 

من بالهايم را به دست تو سپردم

من را ببر اما به غير از كربلا نه

 

بر سينه ي خود نام زينب را نوشتيم

گفتيم آري بر بلا ، بر ادعا نه

 

زهرا حسيني گفت و ما آتش گرفتيم

بنويسمان جز در صف ديوانه ها، نه

 

يحيايِ ما را تشنه لب گودال بردند

آقا كفن اي كاش بـود و بوريا نه

 

در كربلا ديدم هنوز اشك رباب است

ديدم عروس فاطمه در آفتاب است

 

حسن لطفي

[ جمعه 9 آبان1393 ] [ 1:17 ] [ توسط ] [ ]

چگونه سر کنم بدون عشق صبح و شام را

چه علتی بیاورم ندیدن مدام را

 

شلوغ شد دل من از برو بیای هر کسی

ولی دوباره یاد تو شکست ازدحام را

 

منم که از تو دورم و صدای تو نمی رسد

وگرنه که تو می‌دهی جواب هر سلام را

 

نشانه‌های آخرالزمان رسیده پشت هم

و کرده است جابجا حلال را، حرام را

 

کم از جهاد نیست انتظار تو در این زمان

نه ساده نیست، هر کسی ندارد این مقام را

 

به این یقین رسیده‌ام که دیدنت ملاک نیست

جهان مگر ندیده بود یازده امام را

 

تو روزی عدل و داد را اقامه می‌کنی و من

ز نام قائمت فقط بلد شدم قیام را

 

بعید نیست عاقبت فقط بخاطر حسین

تو زودتر بیایی و بگیری انتقام را

 

بیا بخواه خون آن ذبیح را که ذبح او

به کربلا تمام کرد حجّ ناتمام را

 

محمد رسولی

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

[ جمعه 9 آبان1393 ] [ 1:16 ] [ توسط ] [ ]

 

کربلایی تر شده در کربلای کوچکی

می برد دل از خدا با خنده های کوچکی

 

آب و آه و تیر و گرما ، این هجاهای بلند

شعله میریزند بر روی هجای کوچکی

 

قصد بالا رفتن از هفت آسمانش در سر است

کودک شش ماهه ای با دست های کوچکی

 

گاه میگویم به خود اسمش چه باشد بهتر است؟

مصطفای کودکی یا مرتضای کوچکی ؟

 

عمر نهصد ساله لازم نیست در این خاندان

کشتی نوح است دست ناخدای کوچکی

 

دست از دامان موساهای کوچک برندار

میشکافد نیل حتی با عصاهای کوچکی

 

یک مسیحا طفل اینجا میتواند سال ها

مرده ها را زنده سازد با دعای کوچکی

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

[ جمعه 9 آبان1393 ] [ 1:15 ] [ توسط ] [ ]

 

آیات زخمت یک به یک تفسیر دارد

هر زخم چندین روضه در تقدیر دارد

 

مثل حبیب این روضه ها را دوست دارم

یعنی عزادارت مراد و پیر دارد

 

بر من ببخشا...اشکهایم بی افاقه است

این چشم ها کوتاهی تقصیر دارد

 

فهمیده ام از اشک های جاری خویش

این روضه ها بر سنگ هم تاثیر دارد

 

لات محل هم در محرم سر به راه است

این گریه ها در ذات خود اکسیر دارد

 

زیر علامت سر برایت خم نموده

مانند حر برگشته سر بر زیر دارد

 

چکمه به دوش انداخته در بین دسته

می گفت میل توبه و تغییر دارد

 

از خوب و بد بیمارهایت بی شمارند

آری تب عشق حرم واگیر دارد

 

ما بندگان کشور اشک تو هستیم

این مملکت را گریه در تسخیر دارد

 

محسن حنیفی

برگرفته از سایت بی پلاک

[ جمعه 9 آبان1393 ] [ 1:13 ] [ توسط ] [ ]

 

بالاترین عبادت ما کار نوکری ست

نوکر شدن زمینه ی فردای بهتری ست

 

ما سال ها اسیر کمالات دلبریم

او قرن ها مدرس احساس دلبری ست

 

من عِرق خانوادگی ام روضه های اوست

او شآن خانوادگی اش ذره پروری ست

 

شغل شریف زندگی ام کفشداری است

این عشق یادگار من از ارث مادری ست

 

با اشک روضه اش به مقامات میرسند

عشق حسین لازمه ی هر پیمبری ست

 

گریه کنان او همه از یک قبیله اند

قانون این قبیله حسینی و حیدری ست

 

با هر کسی که دست اخوت نمیدهیم

عشق حسینِ فاطمه شرط برادری ست

 

حسن کردی

[ جمعه 9 آبان1393 ] [ 1:13 ] [ توسط ] [ ]

 

چه خوب شد که مرا آشنای خود کردی

رفیق دایمیِ روضه های خود کردی

 

به آنچه خواسته بودم رسیده ام با تو

چرا که قلب مرا کربلای خود کردی

 

کبوترانه دلم ،این همیشه عاشق را

اسیر گندم و آب و هوای خود کردی

 

مرا به بی خبری از جهان شرف دادی

جهان جان مرا تا برای خود کردی

 

چقدر پشت سرت حرف های خوبی هست

یکی شبیه مرا که گدای خود کردی

 

چه خوب خلوت گریه پناهگاهم شد

چه ماهرانه مرا مبتلای خود کردی

 

هوای شاعریم بود و  خواب دیدم که

مرا تو محتشم شعر های خود کردی

 

حسن کردی

[ جمعه 9 آبان1393 ] [ 1:12 ] [ توسط ] [ ]

 

غصه و غم، اشک و ماتم را به من دادى حسين

بهترينهاى دو عالم را به من دادى حسين

 

يازده ماه است کارم را معطل کرده اند

خوب شد ماه محرم را به من دادى حسين

 

هر زمان دم مي دهم يعنى ز تو دم مي زنم

نيستم عيسا ولى دم را به من دادى حسين

 

خانه زاد کربلايم خانه ات آباد باد

خانه ام آباد شد، غم را به من دادى حسين

 

پيش ختم الانبيا و پيش ختم الاوصيا

همنشينى دو خاتم را به من دادى حسين

 

من محرم تا محرم فطرس اين خانه ام

بال من افتاد، بالم را به من دادى حسين

 

من حسينيه شدم رخت سياهم پرچمم

اى به قربانت که پرچم را به من دادى حسين

 

کار با باران ندارم گريه هايم را نگير

بهتر از باران زمزم را به من دادى حسين

 

ريزه خواران محرم سفره دار عالمند

سفره هاى چند حاتم را به من دادى حسين

 

من کنار سفره هاى روضه ات آدم شدم

توبه مقبولِ آدم را به من دادى حسين

 

علی اکبرلطیفیان

برگرفته از وبلاگ حدیث اشک

[ جمعه 9 آبان1393 ] [ 1:12 ] [ توسط ] [ ]

 

چقدر نام تو زیباست اباعبدالله

چشم تو خالق دنیاست اباعبدالله

 

زائر کرببلا حق شفاعت دارد

قطره در کوی تو دریاست اباعبدالله

 

دستگیری ز گدا گردن هر ارباب است

کار ما دست تو آقاست اباعبدالله

 

مستجاب است دعا گوشه‌ی شش‌گوشه‌ی تو

حرمت عرش معلی‌ست اباعبدالله

 

هر کسی داد سلامی به تو و اشکش ریخت

او نظر کرده‌ی زهراست اباعبدالله

 

پاسخ ذکر حسین جد تو گوید جانم

گوئیا کنیه طاهاست اباعبدالله

 

بارها گفت اگر من ز حسینم، دیدم

جلوه‌اش اکبر لیلاست اباعبدالله

 

چشم ما روز قیامت به پر قنداقه‌ست

پسرت مالک فرداست اباعبدالله

 

روزی گریه‌ی ما دست رباب افتاده

روضه‌خوان در دل صحراست اباعبدالله

 

باب بین‌الحرمین از حرم عباس است

همه جا سفره‌ی سقاست اباعبدالله

 

ما که باشیم که سنگ تو به سینه بزنیم

سینه‌زن زینب‌کبری‌ست اباعبدالله

 

مادرت گفت بُنی دل ما ریخت به هم

بردن نام تو غوغاست اباعبدالله

 

مادرت گوشه‌ی گودال تماشا می‌کرد

بر سر نعش تو دعواست اباعبدالله

 

السلام ای پسر فاطمه یا ثارالله

بابی انت و امی یا اباعبدالله

 

قاسم نعمتی

[ جمعه 9 آبان1393 ] [ 1:11 ] [ توسط ] [ ]
برای ملاحظه اشعار شب هفتم محرم اینجا کلیک کنید
[ جمعه 9 آبان1393 ] [ 1:10 ] [ توسط ] [ ]

برای ملاحظه اشعار شب ششم محرم اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه اشعار شب پنجم محرم اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه اشعار شب چهارم محرم اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه اشعار شب سوم محرم اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه اشعار شب دوم محرم اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه اشعار شب اول محرم اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه اشعار امام حسین(ع) با محوریت ماه محرم اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه اشعار امام زمان(عج) با محوریت ماه محرم اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه اشعار استقبال از محرم اینجا کلیک کنید

[ جمعه 2 آبان1393 ] [ 23:27 ] [ توسط ] [ ]
برای ملاحظه سری اول اشعار امام زمان(عج) با محوریت محرم اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری دوم اشعار امام زمان(عج) با محوریت محرم اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری سوم اشعار امام زمان(عج) با محوریت محرم اینجا کلیک کنید

**

برای ملاحظه سری اول اشعار استقبال از محرم اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری دوم اشعار استقبال از محرم اینجا کلیک کنید

**

برای ملاحظه سری اول اشعار امام حسین(ع) با محوریت ماه محرم اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری دوم اشعار امام حسین(ع) با محوریت ماه محرم اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری سوم اشعار امام حسین(ع) با محوریت ماه محرم اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری چهارم اشعار امام حسین(ع) با محوریت ماه محرم اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری پنجم اشعار امام حسین(ع) با محوریت ماه محرم اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری ششم اشعار امام حسین(ع) با محوریت ماه محرم اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری هفتم اشعار امام حسین(ع) با محوریت ماه محرم اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری هشتم اشعار امام حسین(ع) با محوریت ماه محرم اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری نهم اشعار امام حسین(ع) با محوریت ماه محرم اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری دهم اشعار امام حسین(ع) با محوریت ماه محرم اینجا کلیک کنید

**

برای ملاحظه سری اول اشعار شب اول محرم اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری دوم اشعار شب اول محرم اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری سوم اشعار شب اول محرم اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری چهارم اشعار شب اول محرم اینجا کلیک کنید

**

برای ملاحظه سری اول اشعار شب دوم محرم اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری دوم اشعار شب دوم محرم اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری سوم اشعار شب دوم محرم اینجا کلیک کنید

**

برای ملاحظه سری اول اشعار شب سوم محرم اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری دوم اشعار شب سوم محرم اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری سوم اشعار شب سوم محرم اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری چهارم اشعار شب سوم محرم اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری پنجم اشعار شب سوم محرم اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری ششم اشعار شب سوم محرم اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری هفتم اشعار شب سوم محرم اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری هشتم اشعار شب سوم محرم اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری نهم اشعار شب سوم محرم اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری دهم اشعار شب سوم محرم اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری یازدهم اشعار شب سوم محرم اینجا کلیک کنید

**

برای ملاحظه سری اول اشعار شب چهارم اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری دوم اشعار شب چهارم اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری سوم اشعار شب چهارم اینجا کلیک کنید

**

برای ملاحظه سری اول اشعار شب پنجم محرم اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری دوم اشعار شب پنجم محرم اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری سوم اشعار شب پنجم محرم اینجاکلیک کنید

**

برای ملاحظه سری اول اشعار شب ششم محرم اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری دوم اشعار شب ششم محرم اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری سوم اشعار شب ششم محرم اینجا کلیک کنید

**

برای ملاحظه سری اول اشعار شب هفتم محرم اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری دوم اشعار شب هفتم محرم اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری سوم اشعار شب هفتم محرم اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری چهارم اشعار شب هفتم محرم اینجا کلیک کنید

**

برای ملاحظه سری اول اشعار شب هشتم محرم اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری دوم اشعار شب هشتم محرم اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری سوم اشعار شب هشتم محرم اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری چهارم اشعار شب هشتم محرم اینجا کلیک کنید

**

برای ملاحظه سری اول اشعار شب تاسوعا اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری دوم اشعار شب تاسوعا اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری سوم اشعار شب تاسوعا اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری چهارم اشعار شب تاسوعا اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری پنجم اشعار شب تاسوعا اینجا کلیک کنید

**

برای ملاحظه سری اول اشعار شب عاشورا اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری دوم اشعار شب عاشورا اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری سوم اشعار شب عاشورا اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری چهارم اشعار شب عاشورا اینجا کلیک کنید

**

برای ملاحظه اشعار وداع حضرت سیدالشهدا(ع) اینجا کلیک کنید

**

برای ملاحظه اشعار گودال قتلگاه اینجا کلیک کنید

**

برای ملاحظه اشعار شام غریبان اینجا کلیک کنید

[ جمعه 2 آبان1393 ] [ 23:20 ] [ توسط ] [ ]
[ جمعه 2 آبان1393 ] [ 22:7 ] [ توسط ] [ ]
[ جمعه 2 آبان1393 ] [ 22:7 ] [ توسط ] [ ]
[ جمعه 2 آبان1393 ] [ 22:7 ] [ توسط ] [ ]
[ جمعه 2 آبان1393 ] [ 22:7 ] [ توسط ] [ ]
[ جمعه 2 آبان1393 ] [ 22:6 ] [ توسط ] [ ]
[ جمعه 2 آبان1393 ] [ 22:6 ] [ توسط ] [ ]

اشعار شب سوم محرم – علی اکبر لطیفیان

 

من ديگه بال پريدن ندارم

من ديگه حال دويدن ندارم

بعد از اين ديگه سراغ من نيا

گيسويي برا كشيدن ندارم

**

ميشه روناقه سوارم نكني

گلمو اسيره خارم نكني

ميشه گوشوارمو برداري بجاش

با لگد ديگه بيدارم نكني

**

يه نفر نگفت كه دختره نزن

پر و بالم كه نميپره نزن

بخدا اگه يه لحظه صبر كني

عمه مياد منو ميبره نزن

**

ساقه ام شكسته ميشود نزن

تازيانه بزن و لگد نزن

حالا كه دل پري داري باشه

بزن اما ديگه حرف بد نزن

**

بنشينيد موهامو حنا كنيد

ليلة الوصل منو نيگا كنيد

من ديگه مسافرم بايد برم

پس ديگه رخت منو جدا كنيد

**

كي ميتونه مثل من وفا كنه

عالمي رو به تو مبتلا كنه

باورت ميشد سه ساله دخترت

روزگاره يزيد و سيا كنه

 

علی اکبر لطيفيان

برگرفته از وبلاگ تب می

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ جمعه 2 آبان1393 ] [ 22:6 ] [ توسط ] [ ]

اشعار شب چهارم محرم – حسن لطفی

 

گلاب می چکد از گیسوان شانه شده

برای عرض ارادت دو گل بهانه شده

 

قبول کن که نفسهای من همین هایند

قبول کن که غمت را دلم نشانه شده

 

دو زینبی دو علی خود دو فاطمه صولت

دو زینبی دو حسن رو ، دو بی کرانه شده

 

دو زینبی دو علی اکبری دو عباسی

دو ذوالفقار نبردی که جاودانه شده

 

دو شیر نر دو حماسه دو گرد باد غیور

دو صاعقه که به جان محشر زمانه شده

 

دو شیر خورده ز من دو زره به تن کرده

دو می زده دو رجز خوان دو حیدرانه شده

 

دو پهلوان دو قیامت دو غیرت طوفان

دلی به محضرتان خاک آستانه شده

 

مزن به سینه شان دست رد در این میدان

به جان یاری شکسته به جان مادرمان

 

حسن لطفی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ جمعه 2 آبان1393 ] [ 22:6 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شب پنجم محرم – رضا دین پرور

 

خسته ام این روزها از سن کمتر داشتن

میخورد اینجا به درد من فقط سر داشتن

 

قصد من این بود از دستی که دادم رفته است

باری از روی دو کوه شانه ات بر داشتن

 

هرکسی دور و بر قاسم نبوده آمده

کار دستم داده  است اینجا برادر داشتن

 

آنقدر زخمی شدی که زجر دارم میکشم

کاش می آمد به کار پیکرت پر داشتن

 

قد و بالای من از آغوش تو کوچکتر است

تازه میبینم چرا خوب است اکبر داشتن

 

بس که چشمان تو برگشت از حرم فهمیده ام

بار سنگینی است بر دوش تو خواهر داشتن

 

یوسف دوش نبی در قعر چاه افتاده ای

میشود واجب هر از گاهی پیمبر داشتن

 

چند دسته چشم دارد می دَوَد سمت حرم

یک پسر می ارزد اینجاها به دختر داشتن

 

از توانی که ندارد دست تو فهمیده ام

سخت دارد میشود انگار معجر داشتن

 

رضا دین پرور

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ جمعه 2 آبان1393 ] [ 22:6 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شب ششم محرم – محسن حنیفی

 

شد مقدر که شود جامْ حسن ، باده حسین

بنویسند حسن خوانده شود ساده حسین

 

کربلا هست همان انک بالواد حسن

یا بقیع است همان خطه ی آباد حسین

 

قاسم ای پنجره ی باز شده رو به بقیع

مجتبای حرمی و به تو دل داده حسین

 

داغ سرخ تو مبادا جگرش را بدرد

آه ای اکبر و ای اصغر و سجاد حسین

 

نیزه  ها هلهله کردند به روی بدنت

تا به بالا نرود ناله و فریاد حسین

 

نعل ها روی تنت نقش ضریحی زده اند

تا شود سینه ی تو پنجره فولاد حسین

 

دست و پا میزنی افتاده عمو یاد حسن

زخم پهلوی تو آورد که را یاد حسین

 

مجمع کوچه و گودال شده روضه تو

هم حسن پیش  تو جان داده ، هم افتاده حسین

 

محسن حنیفی

برگرفته از سایت بی پلاک

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ جمعه 2 آبان1393 ] [ 22:6 ] [ توسط ] [ ]

اشعار شب هفتم محرم – مهدی رحیمی

 

تیر آه از نهاد پدر در بیاورد

وقتی سر از گلوی پسر در بیاورد

 

بی شک برای بردن زیر گلوی تو

حق دارد اینکه تیر سه پر در بیاورد

 

از تیر گفته اند به کرات شاعران

آنجا که از گلوی تو سر در بیاورد

 

اما نگفته اند که ارباب از گلوت

باید که تیر را به هنر در بیاورد

 

ای کاش حرمله بنشیند مگر خودش

این تیر را به تیر دگر در بیاورد

 

هم که سه شعبه است همینکه سه شعله است

یعنی دمار از سه نفر در بیاورد

 

مهدی رحیمی

 

*******************

 

اشعار شب هفتم محرم – محسن حنیفی

 

غم تو سینه به سینه به این هزاره رسید

به گوشه گوشه ی عالم به هر کناره رسید

 

پدر که خون تو را رو به آسمان پاشید

غمت به ماه و به خورشید و هر ستاره رسید

 

امامزاده ی محبوب شیخ جعفرها

به ما کرامت بی حد تو هماره رسید

 

یکی به حاجت خود پای گریه بر لب تو

یکی به واسطه ی آن گلوی پاره رسید

 

نوشته صاحب مقتل سرت به مو شد بند....

سخن به گوشه کنایه به استعاره رسید

 

به یاد محسن زهرا سه شعبه ات زده اند

که میخِ در به تو سردار شیرخواره رسید

 

سپاه حرمله آن سو دلش خنک می شد

در این طرف به دل مادرت شراره رسید

 

برای حمل علی اکبری دگر صد شکر

به داد حضرت آقا عبا دوباره رسید

 

اگر چه سهم کسی بردن سر تو نشد

ولی ز لطف تو مردی به گاهواره رسید....

 

محسن حنیفی

برگرفته از سایت بی پلاک

 

*******************

 

اشعار شب هفتم محرم – رضا دین پرور

 

جای گریه پسرم باز کنی لب خوب است

آنقدر گرم شده که نکنی تب خوب است

 

پیش مادر نشد آرام بگیری اما

بروی خواب کمی محضر زینب خوب است

 

آنقدر سوختم از هُرم لب سوخته ات

که دوام آورم از داغ تو تا شب خوب است

 

لحظه ای هم که شده صبر کن از حال نرو

که رقیه به همه گفته مرتب ... خوب است

 

برو شاید که خدا خواست هوا ابری شد

آسمان با پدر تشنه ات اغلب خوب است

 

هول گهواره خالی به دلم هست ولی

نیزه دار تو اگر هست مجرب خوب است

 

سر تو گرچه می افتد گُلم از دوش پدر

چشم من تا ندویده سوی مرکب خوب است

 

اصلاً ای کاش دوباره به حرم برگردی

جای گریه پسرم بازکنی لب خوب است

 

رضا دين پرور

 

*******************

 

اشعار شب هفتم محرم – حسن لطفی

 

هم افتاده از نیزه سرت نه

هم جا باز کرده حنجرت نه

اگر هم خواستی از نی بیافتی

فقط در پیش چشم مادرت نه

**

امان از چشمِ هرزه بین خولی

و از خون لخته های زین خولی

نداری طاقت کنج تنورش

برو هرجا نه در خورجین خولی

**

بگو زینب:کمی آرام بچه است

بگو با ازدحام شام،بچه است

کمی از چهره اش تغییر کرده

بگو با سنگهای بام بچه است

 

حسن لطفی

 

*******************

 

اشعار شب هفتم محرم – حسن لطفی

 

ندانم گریه است این یا که خنده است

عزیزم هرچه می باشد کُشنده است

گلم از خواب نازت نپری که

سرت بد جور بر یک پوست بند است

**

زبانت آب کرده خواهرت را

لبانت پیر کرده مادرت را

کدامین را به مادر پس رسانم

همین قنداقه را یا که سرت را

**

چه زود این غنچه را پژمرد این تیر

گمانم حنجرت را خورد این تیر

خدایا شکر دستم بود ور نه

سرت را با خودش می برد این تیر

 

حسن لطفی

 

*******************

 

اشعار شب هفتم محرم – علیرضا شریف

 

چقدر نـيـزه بلند است نيفتي پسرم

چنگ اين حرمله­ ي پست نيفتي پسرم

 

با وجودي كه روي نـاقه و در زنجيرم

دلم از دور به تـو هست نيفتي پسرم

 

هر طرف رفت سرت دست به آن سو بردم

نـيـزه دارِ تو بود مست نيفتي پسرم

 

در سفر شانه به شانه شده اي با عباس

بـه تـو حالا نرسد دست نيفتي پسرم

 

كاش بـا روسري غـارتيِ من قدري

روي ني دور تو مي بست نيفتي پسرم

 

بيشتر جاي خودت را سر ني محكم كن

سـفر شـام به پيش است نيفتي پسرم

 

نيزه خم مي شد اگر، با دلِ صد چاك علي

مي گرفتم ز سـر و صورتِ تـو خاك علي

 

علیرضا شریف

 

*******************

 

اشعار شب هفتم محرم – حسن لطفی

 

گمان را شکست

غمی قامت آسمان را شکست

 

ببین حرمله

که پشت امام زمان را شکست

 

چنان زه کشید

که از بغض حیدر کمان را شکست

 

صدایی مهیب

دل مادری نیمه جان را شکست

 

سه شعبه رسید

یکی از سه شعبه دهان را شکست

 

گلو که نگو

نوک دوم اش استخوان را شکست

 

و با سوی

سرِ کودکِ بی زبان را شکست

 

چنان ضربه زد

نه گل بازوی باغبان را شکست

 

پس از ساعتی

شرر حرمت آشیان را شکست

 

حرامی زد و

سر کودکان خیزران را شکست

 

در آن ازدحام

که سنگی سر بر سنان را شکست

 

صدای رباب

دل زینب قد کمان را شکست

 

ببین با لگد

زد و چوب گهواره مان را شکست

 

حسن لطفی

[ جمعه 2 آبان1393 ] [ 22:6 ] [ توسط ] [ ]

اشعار هلال محرم – موسی علیمرادی

 

بسم رب الفاطمه آغاز کردم گریه را

از گلوی بغض هایم باز کردم گریه را

 

مثل یک مادر که فرزندش زدستش می رود

اقتدا کردم به او ابراز کردم گریه را

 

این سیاهی های هیئت چادر خاکی او است

با غم پنهانی اش همراز کردم گریه را

 

تا که از ذکر غریب مادر افتادم ز پا

با نگاه او پر پرواز کردم گریه را

 

سایه ای را بر سرم حس می کنم در روضه ها

در پناه فاطمه آغاز کردم گریه را

 

گفته اند ؛ اذن دخول ماه غم یا فاطمه است

روزی اشک محرم های ما با فاطمه است

 

شال غم بر روی دوشم پیرهن مشکی به تن

آرزو دارم  شود این جامه بر جسمم کفن

 

محتشم دم می دهد باز این چه شور و ماتم است

گویی آویزان شده از عرش کهنه پیرهن

 

تا که از خانه به قصد روضه بیرون می زنم

حیدر کرار می آید به استقبال من

 

فاطمه پایین مجلس مینشیند پیش در 

می نشاند صدر مجلس گریه کن ها را حسن

 

خواهرش برسینه  می کوبد برادر کاش کاش

وقت بوسه از رگت میرفت جانم از بدن

 

آنقدر پای تنت بر سینه و بر سر زدم

پیش چشمم پرپرت کردند و من پرپر زدم

 

موسی علیمرادی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ جمعه 2 آبان1393 ] [ 22:5 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شب دوم محرم – رضا دین پرور

 

پس میزنم غبار هوا را که بنگرم

دارد چه ها می آید از امروز بر سرم

 

وقتی که پشت هم علی از خواب میپرد

حس میکنم که بسته شده هر دو تا پرم

 

داری در آسمان چقدر سیر میکنی

از التهاب چشم ترت رنج می برم

 

هول و ولا به جان من افتاده جان تو

این ترس را چگونه به رویم نیاورم

 

پیشانی ات چروک شده انگار ؛ عین آن...

...پیراهنی که دوخت برای تو مادرم

 

من را کنار گودی این دشت ؛ میکشد...

...بغضی که پا گذاشته بر روی حنجرم

 

دارم به دست و پا زدنت فکر میکنم

دارد جریح میشود انگار باورم

 

حالا به تار موی تو سوگند میخورم

برگرد تا نکرده کسی قصد معجرم

 

رضا دین پرور

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
[ جمعه 2 آبان1393 ] [ 22:5 ] [ توسط ] [ ]

  

اشعار امام حسین(ع) - شب جمعه شب زیارتی - محمد ناصری

 

وقتی که صبح می وزد از کوچه ها نسیم

بی تاب می شود دل ما مثل یا کریم

 

سجاده پهن میکنم و رو به آفتاب

تسبیح کربلا و من و عادت قدیم

 

از بوی سیب تربت تو مست میشوم

پرواز می کند دلم از عطر این شمیم

 

گم می شوم دوباره میان حریم تو

از بس فرشته بال زند دور این حریم

 

آقا قسم به حرمت این لحظه های پاک

حالا که در خیال به پابوست آمدیم

 

بگذار تا دمی بنوازد مشام را

عطر تن شریف شما همرَه نسیم

 

پلکی زدم، دوباره اذان بود و اشک و من

سجاده باز بود پر از ذکر یا رحیم

 

تا اهدنا الصراط نمازم تمام شد

آمد ندا که راه حسین است مستقیم

 

رفتم به سجده و به خدا گفتم: هزار شکر

دستم جدا مباد ز دامان این کریم

 

پیشانی ام به تربت و گفتم: هزار شکر

سر جز به خاک حضرت سلطان نمی نهیم

 

مامور قبض روح خدا، دور ما نگرد

ما کربلا نرفته به تو جان نمی دهیم

 

محمد ناصری

 

************************

 

اشعار امام حسین(ع) - ماه محرم - ماشالله دهدشتی

 

مقام نوکری ساده در این درگاه کم نیست

کنارش گر چه می دانیم خاطرخواه کم نیست

 

یکی شاعر ، یکی سقا ، یکی هم چای ریزش

برای نوکری در خانه ی او راه کم نیست

 

گناهی را که مستوجب به آتش بود بخشید

بسازد با نگاه از کوه هایی ، کاه ! کم نیست

 

گرفتم با تباکی حاجتم را پس یقیناً

گره هایی که وا خواهدشد از یک آه کم نیست

 

شنیدم حال عابس را به حالش غبطه خوردم

سری را روی دامانش بگیرد شاه کم نیست

 

 ماشاالله دهدشتی

برگرفته از وبلاگ تب می

 

***********************

 

اشعار امام حسین(ع) - ماه محرم - سعید پاشازاده

 

اگر كه سر بدهم پاي پرچم تو كم است

هزار بار بميرم هم از غم تو كم است

 

فقط براي بيان غم غلام سياه

هزار مثل لهوف و مقرم تو كم است

 

تو را به اشك كسي هيچ احتياجي نيست

اگر چه زخم زياد است و مرهم تو كم است

 

گدايي در اين خانه را نفهميده

كسي كه فكر كند واقعا كم تو كم است

 

ميان اين همه ديوانه محبت تو

درست نيست بگوييم آدم تو كم است

 

اگر تمامي عمرم فقط نفس بزنم

به پاي اشك تو و نوحه و دم تو... کم است

 

هزار سال براي زيارتت كوتاه

براي درك عزايت محرم تو كم است

 

اگر تمامي انگشتها بريده شوند

به پاي روضه انگشت و خاتم تو... كم است

 

سعید پاشازاده

 

***********************

 

اشعار امام حسین(ع) - ماه محرم - حامد الواری

 

بنویسید مرا مست ابا عبدالله

گریه کن ؛ عاشق دربست اباعبدالله

 

من که از مادر خود تا به ابد ممنونم

که سپرده ست مرا دست اباعبدالله

 

پدرم یاد به من داد حسینی باشم

نوکرش باشم و پابست اباعبدالله

 

به یل ام بنین حضرت عباس قسم

هست، هستی من از هست اباعبدالله

 

هر کجا حور و ملک بود که جنت نبود

جنت آنجاست که بنشسته اباعبدالله

 

بارها گفته ام و بار دگر میگویم

بنویسید مرا مست اباعبدالله

 

حامد الواری

 

*******************

 

اشعار امام حسین(ع) - ماه محرم - علی اکبر لطیفیان

 

ما را به نام هیچکس قنبر نگردان

یعنی غلام خانه دیگر نگردان

 

معطل کن و چیزی نده ، بگذار باشیم

ما را فقیر این در و آن در نگردان

 

من از غلامان سیاه کربلایم

وقتی به تو رو میزنم رو بر نگردان

 

لطفی که دارد تربت تو زر ندارد

این خاک پایی را که دادی زر نگردان

 

حُر پشیمانیم و با تو حرف داریم

آقا به جان زینب از ما سر نگردان

 

حیفت نمی آید ز ما گریه نگیری؟

وضع بد ما را از این بدتر نگردان

 

خیلی برایم مادرم زحمت کشیده

آقا مرا شرمنده مادر نگردان

 

ما آمدیم این بار پیش تو بمیریم

پس لطف کن ما را به خانه برنگردان

 

من با فراتت چند سالی هست قهرم

ای تشنه لب با آن لبم را تر نگردان

 

من قول دادم از تو انگشتر نگیرم

اصلا مرا مشغول انگشتر نگردان

 

برخیز که دور و بر زینب شلوغ است

در قتلگه هم روی از خواهر نگردان

 

حداقل ای شمر پیش چشم زینب

عریان ما را این ور و آن ور نگردان

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از سایت روضه

 

*********************

 

اشعار امام حسین(ع) - ماه محرم - علی ذوالقدر

 

چشم خود را باز کردم ابتدا گفتم حسین

با زبان اشک های بی صدا گفتم حسین

 

یاد تو شرط قبولی نمازم بوده است

در قنوت خویش قبل از ربنا گفتم حسین

 

درمناجات شب جمعه نمیدانم چه شد

خواستم بر لب برم نام خدا گفتم حسین

 

ماند هل من ناصرت بی پاسخ اما بارها

آمد از کرب و بلا لبیک تا گفتم حسین

 

نام زهرا را شنیدم هرکجا گفتم علی

نام زینب را شنیدم هرکجا گفتم حسین

 

کل ارض کربلا من تازه میفهمم چرا

در خراسان در نجف در سامرا گفتم حسین

 

عاشقی گفت آنچه میخواهد دل تنگت بگو

با دلی غمبار گفتم کربلا گفتم حسین

 

علی ذوالقدر

 

********************

 

اشعار امام حسین(ع) - ماه محرم - سعید پاشازاده

 

تا گريه بر حسين تمناي خلقت است

بين من و تمام ملائك رقابت است

 

نزديك مي كند دل ما را به هم حسين

اين اشك روضه نيست، كه عقد اخوت است

 

مقبول اگر شده است نمازي كه خوانده ايم

مهر قبوليش به خدا مهر تربت است

 

ما از غدير سينه زن كربلا شديم

اين دست هاي رو به خدا دست بيعت است

 

پيدا شديم هرچه در اين راه گم شديم

يعني فقط حسين چراغ هدايت است

 

از دخل آبروي حسين است خرج ما

نوكر براي صاحبش اسباب زحمت است

 

قران و منبر و دوسه خط روضه ي عطش

ساعات خوب هفته همين چند ساعت است

 

حالا كه بغض بسته به من راه حرف را

مقتل بخوان كه موقع ذكر مصيبت است

 

افتاده بود روي زمين زبر دست و پا

شعرم تمام مي شود اينجا ؛ روايت است...

 

...كه چون تنگ شد بر او ميدان

فتاد از حركت ذوالجناح از جولان

 

نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشت

نه سيدالشهدا بر جدال طاقت داشت

 

هوا ز باد مخالف چو قيرگون گرديد

عزيز فاطمه از اسب سرنگون گرديد

 

بلند مرتبه شاهي زصدر زين افتاد

اگر غلط نكنم عرش بر زمين افتاد

 

سعید پاشازاده

 

***********************

 

اشعار امام حسین(ع) - ماه محرم - علی اکبر لطیفیان

 

در میان جَمعَم امّا باز غربت می کِشم


جُرم من این است که بار محبّت می کشم



 

من به جُرم عاشقی هر شب مَلامت می شوم


من به جُرم عاشقی هر شب مَلالت می کشم



 

با محبّت می کِشی و با محبت می کُشی


هر چه دارم می کِشم از این محبّت می کشم



 

هم می آیم پیش تو ، هم پیش تو می آورم


هم عبادت می کنم،هم به عبادت می کشم



 

هر چه اَم؟ دارم درِ این خانه خدمت می کنم


هر که اَم ؟ دارم درِ این خانه زحمت می کشم



 

گریه کن های تو آقایند، آقای من اند


خاکِ پاشان را به دیده عین تربت می کشم



 

یک دلی بشکن ز من، تا گریه سیری کنم


ورنه بعد از روضه ات تا صبح حسرت می کشم



 

آبرویم را بگیر و گریه هایم را نگیر


گریه ام وقتی نمی گیرد خجالت می کشم



 

سمت روضه آمدن طِیّ طریقت کردن است


وقت مُردن هم خودم را سَمت هیئت می کشم



 

تا که من یکروز در هفته بیایم مجلست


جان زهرا مادرت شِش روز مِنّت می کشم



 

بچه هایم را بگیر و بچه هایت را بده


با تو دور بچه های خویش را خط می کشم



 

کار حدّاث الحسین در اصل کار زینب است


بار زینب را به شانه تا قیامت می کشم

 

 علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ تب می

 

**********************

 

اشعار امام حسین(ع) - ماه محرم - سعید پاشازاده

 

سوز هميشه ي جگرم باش يا حسين

من سينه مي زنم سپرم باش يا حسين

 

در طول عمرجز تو پناهي نداشتم

مثل گذشته ها پدرم باش يا حسين

 

هر روز مادرم سر سجاده گفته است

خيلي مراقب پسرم باش يا حسين

 

اي نام تو بهانه ي شيرين زندگي

شور محرم و صفرم باش يا حسين

 

پايين پات سر بگذارم تو هم بيا

بالاي جسم محتضرم باش يا حسين

 

جان مرا بگير حوالي قتلگاه

اين گونه آخرين خبرم باش يا حسين

 

دستم به دامنت نرسيد اين جهان اگر

باب الحسين منتظرم باش يا حسين

 

باشد قرار بعدي ما اربعين حرم

مهر قبولي گذرم باش يا حسين

 

سربازهاي لشكر يا زينب توأیيم

حرز مدافعان حرم باش يا حسين

 

سعید پاشازاده

 

*********************

 

اشعار امام حسین(ع) - ماه محرم - مهدی چراغ زاده

 

روی قبرم بنویسید که نوکر بودم

من غلامی به در خانه حیدر بودم

 

فخرم این است دویدم همه جا پشت سرش

در رکاب ولی الله چو قنبر بودم

 

بنویسید در این بزم مقرب بودم

چون مرید علی وحضرت مادر بودم

 

بنویسید جداییِ و من و کرببلا

بنویسید که لب تشنه و مضطر بودم

 

من شدم حلقه به گوش در میخانه عشق

چون مسلمان دو چشمان قلندر بودم

 

بنویسید رقیه ، بنویسید عطش

غرق تب از عطش روضه اصغر بودم

 

هرچه دارم همه از خوبی مادر دارم

او دعا کرد اگر نوکر اکبر بودم

 

از ازل ریزه خور سفره زینب بودم

روی قبرم بنویسید که نوکر بودم

 

مهدی چراغ زاده

 

**********************

 

اشعار امام حسین(ع) - ماه محرم

 

جلوه ی معشوق، عاشق را به کشتن می دهد

کیست آن عاشق که بر دام بلا تن می دهد

 

عشق زینب را پیمبر در دو عالم نشر داد

با حدیثی که به دست «ام ایمن» می دهد

 

سوز آن اشکی که زینب ریخته در کربلا

قوسی از جنس کمان بر قد آهن می دهد

 

هیچ کس مانند زینب پای این آتش نسوخت

یا حسین او به آتش عطر گلشن می دهد

 

تا بخواهی بر دو چشمم اشک روزی می کند

این طلای ناب، روزی چند معدن می دهد

 

دست پر خیری که داد انگشتری بر ساربان

پرچم اسلام را در دست این زن می دهد

 

سربلندیِ سر ارباب روی نیزه ، اوست

کِی نخی از معجرش را دست دشمن می دهد

 

جای گریه خون به پای نیزه دلدار ریخت

چوبه محمل به حکم عشق گردن می دهد

 

راهی بازار شد، بازار حق شد گرمتر

دست این خانم شراب مرد افکن می دهد

 

نیمی از او با حسین و نیم دیگر هم حسین

این تعلق هست، او را به دودیدن می دهد

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

***********************

 

اشعار امام حسین(ع) - ماه محرم - جواد حیدری

 

وقتِ یادت چشمها آیینه بندان می شود

صحن چشمان محبّانت چراغان می شود

 

آسمان مدیونِ چشمان عزاداران توست

در محرّم بارش رحمت فراوان می شود

 

روضۀ لبهای تو معراج هر پیغمبر است

یاد تو کرده سُلیمان که سُلیمان می شود

 

حیدر کرّار فرموده : تو اشک مومنی

دوزخِ چشم من از یادت گلستان می شود

 

بهتر و زیباتر و آسانتر از هر مکتبی

شخصِ کافر در عزای تو مسلمان می شود

 

هر که در هر رُتبه ای آید ، شَود محبوبتر

تا ابوذر آید اینجا ، عینِ سلمان می شود

 

آنقدر ماه محرم مهربانی می کنی

توبۀ پیر و جوان در روضه آسان می شود

 

راست می گویم ، مُحرّم شهر می ریزد به هم

بابِ گریه گفتۀ شاه خراسان می شود

 

حضرتش فرموده : چشم ما شود زخم از بُکاء

مادر ما بیشتر از ما پریشان می شود

 

تا که می گویم " حُسین جان " ، مادر مظلومه ات

بانیِ ذکر پُر از عشقِ " حَسن جان " می شود

 

آنچه زهرا خواسته از محضرِ پروردگار

گر بیاید مهدیِ صاحب زمان ، آن می شود

 

جواد حیدری

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

**********************

 

اشعار امام حسین(ع) با محوریت ماه محرم - علی اکبر لطیفیان

 

عمری گذشت اما به درد تو نخوردم

شرمنده ام آقا به درد تو نخوردم

 

تو فکر من بودی ولیکن من نبودم

اصلا به فکر نوکری کردن نبودم

 

من دور بودم تو مرا نزدیک کردی

راه مرا از کربلا نزدیک کردی

 

گفتی اگر تو بی پناهی من حسینم

حتی اگر غرق گناهی من حسینم

 

گفتی بیا پاک از گناهت میکنم من

تو رو به چاهی رو به راهت میکنم من

 

گفتی بیا مثل تو خیلی خار دارم

حتی برای مثل تو هم کار داردم

 

آواره ام آواره را آواره تر کن

بیچاره ام بیچاره را بیچاره تر کن

 

آوارگی در این حسینیه می ارزد

بیچارگی در این حسینیه می ارزد

 

هر شب اسیرم میکنی پای بساطت

داری تو پیرم میکنی پای بساطت

 

من چای میریزم گناهم را بریزی

یکجا تمام اشتباهم را بریزی

 

شأن نزولت میکند آخر بلندم

سر را تو دادی جای آن من سربلندم

 

وقتی گذر کردند خیلی ها از اینجا

رفتند تا معراج تا بالا از اینجا

 

اینجا گرفته از خدا عیسی دمش را

اینجا خدا بخشیده آخر آدمش را

 

من خام بودم غصه و غم پخته ام کرد

این پخت و پزهای محرم پخته ام کرد

 

می بینم اینجا پنج تا نور مقدس

این آشپزخانه است یا طور مقدس ؟

 

اینجا همان جایی است که مولا می آید

زینب می آید بیشتر زهرا می آید

 

پخت و پز آقای بی سر را به من داد

در کارهایش کار مادر را به من داد

 

من عالمی دارم در اینجا با رقیه

هر وقت دستم سوخت گفتم یا رقیه

 

منت ندارم بر سرت تو لطف کردی

حالا که هستم نوکرت تو لطف کردی

 

یک شب غذای خواهرت را بار کردم

یک شب غذای دخترت را بار کردم

 

باید که دست از هرچه غیر از کربلا شست

دیگ تو را شستم خدا روح مرا شست

 

خدمت ، به این بی رنگ و بو هم رنگ و بو داد

این کفش ها را جفت کردن آبرو داد

 

در هرکجا که نام پیراهن می آید

زهرا می آید پیش ما حتما می آید

 

من دست بر سینه دم در می نشینم

در مجلس فرزند مادر می نشینم

 

من می نشینم کار و بارم پا بگیرد

شاید به من هم چادر زهرا بگیرد

 

آن چادری که عصمت کبری در آن است

فردای محشر منجی پیغمبران است

 

خدمت تجلى ارادت هاى شيعه ست

بالاترين نوع عبادت هاى شيعه ست

 

ما به ولايت ميرسيم از اين مودت

ما به مودت ميرسيم از راه خدمت

 

خدمت درِ اين خانه تنها فرصت ماست

گفتند: اينجا پنج روزى نوبت ماست

 

اين پارچه مشکى -فداى روى ماهش-

دارد سفيدم مي کند رنگ سياهش

 

از سوخته دل ها نگير آقا غمت را

يک وقت از دستم نگيرى پرچمت را

 

بگذار يک گوشه به پاى تو بميرم

کنج حسينيه براى تو بميرم

 

من که به غير از لطف تو يارى ندارم

من که به غير از کار تو کارى ندارم

 

آنقدر بین دسته هایت ایستادم

نذر علی اصغر تو آب دادم

 

ای کاش بین این ایستادن ها بمیرم

آخر میان آب دادن ها بمیرم

 

خوب است نوکر آخرش بی سر بمیرد

خوب است بین نوکری ، نوکر بمیرد

 

خوب است ما هم گوشه ای عطشان بیفتیم

در زیر پای این و آن عریان بیفتیم

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از سایت روضه

 

**********************

 

اشعار امام حسین(ع) با محوریت ماه محرم

 

منم و گریه ام و دیده تر خواستنم

نظری کن به تمنای نظر خواستنم

 

آخرش من به تو ای دوست تعلق دارم

نفروشی تو مرا مردم اگر خواستنم

 

باید از ریشه غم غیر تو را قطع کنم

نیتم این بُوَد از شوق تبر خواستنم

 

این در آن در زدنم بود مرا کوچک کرد

هر چه رفتم به جز این خانه ، مگر خواستنم ؟

 

نمک روضه تو کام مرا شیرین کرد

بعد از این ننگ بر این میل شکر خواستنم

 

هر کجا جمع شدیم از غم تو سینه زدیم

قصدم این بود از چند نفر خواستنم

 

پر من گر به هوایت نپرد می شکند

گنبدی می طلبد این همه پَر خواستنم

 

محشر از قبر برون آیم و با ذکر حسین

هروله می کنم از لحظه بر خواستنم

 

کاش نقاش شوم عکس لبت را بکشم

پس بیا جلوه بده تو به همان خواستنم

 

نسل من کاش ستایشگر بزم تو شود

فکرم این است از اولاد پسر خواستنم

 

پدر و مادرم و ایل و تبارم به فدات

کربلایم ببر ای دار و ندارم به فدات

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

*********************

 

اشعار امام حسین(ع) با محوریت ماه محرم - علی اکبر لطیفیان

 

غير از غم معشوق در عالم خبرى نيست

جايي خبرى نيست که از غم خبرى نيست

 

پروانه پرش سوخت ولى آبرويش داد

ما هم دلمان سوخته  اين کم خبرى نيست

 

دنيا نتوانست ز ما گريه بگيرد

بين غم تو از غم عالم خبرى نيست

 

من توبه نکردم مگر از راه توسل

بي نام تو از توبه آدم خبرى نيست

 

گفتند در خانه غير تو شلوغ است

گفتند ولى رفتم و ديدم خبرى نيست

 

رزق همه اينجاست و رزاق هم اينجاست

والله در خانه حاتم خبرى نيست

 

"گرماى گنه سوز حرم"خورد به ما ؛ پس

از سوختن بين جهنم خبرى نيست

 

از ناحيه توست عنايات خداوند

بى تو بخدا پيش خدا هم خبرى نيست

  

ده ماه همه منتظر ماه تو هستند

در سال به جز ماه محرم خبرى نيست

 

عمامه ندارى و عبا نيز ندارى

اى واى که از پيرهنت هم خبرى نيست

 

علی اکبر لطیفیان

 

**********************

 

اشعار امام حسین(ع) شب سوم محرم

 

هر کس حسینی است هزاران نشانه هست

آری هنوز کرببلا را بهانه هست

 

عشق حسین از دل ما شعله می کشد

شکر خدا که آتش دل را زبانه هست

 

ما را ملازمان حریمش نوشته اند

ماه حرم میان همین آشیانه هست

 

چندین هزار لشگر هیئت سیاه پوش

آماده سپاه امام زمانه هست

 

این خیمه ها کلاس علمدار کربلاست

بالای خیمه دست امیر یگانه هست

 

هر روز پای مرکب دلدار حاضریم

میدان امتحان عمل هر زمانه هست

 

روزی رسد که کشته ارباب می شویم

یعنی امید زندگی جاودانه هست

 

از داغ کربلا تن ما درد می کند

گویی هنوز هم اثر تازیانه هست

 

در کعبه خرابه طوافی کن و ببین

بر بام عرش هم حرمی دخترانه هست

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

***********************

 

اشعار امام حسین(ع) - شب دوم محرم - رضا دین پرور

 

میزنی قطعاً صدایم بین نوکرها به نام

روی چشم من قدم که میگذارد اشک هام

 

بوی تربت میدهد این سجده های گریه دار

میدهم جان در برَت انگار بعد السلام

 

عطر سیبی از نفس های دعایم می وَزد

میدهم بر تو سلام این بار هم از پشت بام

 

دود اسفندِ محرم ، شال مشکی ، پیرهن

خوب شد آورده ام یک سال دیگر هم دوام

 

نوحه و شور و دو دم دارند بر سر میزنند

واجب عینی است حالا گریه کردن بر کدام ؟

 

سمت مقتل میرود این دست های سینه زن

آه از کرب و بلا و کوفه و بازار شام

 

السلام ای معجر و پوشیه و چادر سیاه

السلام ای التماس محملی والا مقام

 

دور از این چشمی که افتاده به این صحرای خشک

بر زمین بگذار امشب اشک را با احترام

 

رضا دین پرور

 

**********************

 

اشعار امام حسین(ع) - شب دوم محرم - مظاهر کثیری نژاد

 

باب لهوف ؛ گریه و باب تو سوختن

این نعمت است در تب و تاب تو سوختن

 

عالم خراب، حال من از آن خراب تر

حق است پای حال خراب تو سوختن

 

از تو به نوکران تو معکوس می رسد

مهر تو سایه، کار سحاب تو سوختن

 

هر لحظه ای که آب به لب می زنم سزاست

با روضه های قحطی آب تو سوختن

 

باید که پیر راه تو باشیم و جان دهیم

مثل حبیب پای رکاب تو سوختن

 

یک عمر گریه پای عزای شما کم است

باید برای داغ رباب تو سوختن

 

"با ما بگو دلیل سفر کردن تو چیست؟"

زینب سوال کرد، جواب تو  :"سوختن"

 

مظاهر کثیری نژاد

 

*********************

 

اشعار امام حسین(ع) - ماه محرم

 

ما سائل غميم كه دنبال ماتميم

هر روز چندبار سر سفره ي غميم

 

ما را خودت غلام سياه آفريده اي

خيلي شبيه رَختِ سياهِ محرميم

 

دم ميدهيم و ميتّمان زنده ميشود

حداقل در اين دهه عيسي بن مريميم

 

مابين گريه فاطمه سر ميزند به ما

فرقي نميكند كه زياديم يا كميم

 

بالاي بام خانه تو را جار ميزنيم

زهرا اگر قبول كند مثل پرچميم

 

هم تو كنار مايي و هم ما كنار تو

يعني هنوز هم كه هنوز است با هميم

 

امروز پاي روضه ي تو گريه ميكنيم

فردا شريك حج رسول مكرميم

 

هنگام گريه قطره به قطره تبركيم

با اين حساب آب فراتيم و زمزميم

 

با تو در اين زمين خدا آشنا شديم

ممنون آن گناهِ نخستين آدميم

 

مردم از اين فقيريِ ما بهره ميبرند

ما در لباس فقر كه هستيم حاتميم

 

واي از كسي كه پير شد و كربلا نرفت

ما كربلا نرفته فقير دو عالميم

 

گريه بده وگرنه از اينجا نميروم

ما سائل غميم كه دنبال ماتميم

 

ما را بخر ضرر بده اصلاً چه ميشود

خوبيم يا بديم همينيم درهميم

 

بخشيده ميشويم چنان در مُحَرَمت

تكرار ميشود رمضان در مُحَرَمت

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

با تشکر از آقای رضا قربانی

 

***********************

 

اشعار امام حسین(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

آنجا كه حرف توست دگر حرف من كجاست

بر قول جاي صحبت از خويشتن كجاست

 

عُليا نشين شمايي و سُفلا نشين منم

جاي شما كجاست ولي جاي من كجاست

 

بال و پرم كه سوخته حالا امان نده

بايد ببينم آخر اين سوختن كجاست

 

من آمدم محله ي تو پس محل بده

مهمان نوازيِ تو ز دور از وطن كجاست

 

بينا شدن به قيمت هجران چه فايده

آه اي نسيم يوسف اين پيرهن كجاست؟

 

جاي لبت دوبار دلت را به من بده

من كار با عقيق ندارم ، يمن كجاست

 

تو در دل مني و منم در دل توأم

پس از دلت بپرس اويس قرن كجاست

 

تو عشق را به ذائقه شيرين نميكني

تا امتحان كني جگر كوهكن كجاست

 

شبها به چاه ميروم و داد ميزنم

در سينه حرف هست ولي همسخن كجاست

 

علی اکبر لطيفيان

[ جمعه 2 آبان1393 ] [ 22:5 ] [ توسط ] [ ]

     

اشعار امام زمان(عج) - ماه محرم

 

اگر چه اول راهم دعا نمی خواهم

اگرچه آخر دردم دوا نمی خواهم

 

نوشتم اسمِ تو را جای هر چه حاجت بود

که جز ظهورِ تو را از خدا نمی خواهم

 

شکسته قامتم از بس شکسته اند مرا

به لطف نامِ تو اما عصا نمی خواهم

 

رسیده ام به مسیری که می رسد به شما

ولی برای رسیدن نشانه می خواهم

 

قنوت گریه گرفتم تو گریه کمتر کن

دو چشم پاک تو را پر بکا نمی خواهم

 

قسم به تو که تمام ریاض جنت را

بدون روضه ی آل عبا نمی خواهم

 

حسین گفتنِ هر بارِ من به نیت توست

در این حسینیه ها جز تو را نمی خواهم

 

حرم بهانه ی آمرزش گناه من است

فقط برای دلم کربلا نمی خواهم

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید 

 

**********************

 

اشعار امام زمان(عج) - ماه محرم

 

عاشق گرفته باز قنوت دعا بیا

ای تیر آخرینِ کمان خدا بیا

 

با انتظار آمدنت نیمه جان شدیم

یا که خلاص کن به دم تیغ یا بیا

 

ما در سکوت غربت خود داد می زنیم

بی تو شکست بغض گلو بی صدا بیا

 

هر لحظه با نیامدنت گریه می کنیم

فصل شروع بارش چشمان ما بیا

 

این هفته ها بدون تو تاریک می شود

پایان بده سیاهی این هفته را بیا

 

یا صاحب الزمان به خدا شعله ی فراق

آتش کشیده بر جگر روزها بیا

 

چشم انتظار توست حسینیه های اشک

ای روضه خوان مقتل کرب و بلا بیا

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

**********************

 

اشعار امام زمان(عج) - ماه محرم - سید یاسر افشاری

 

سرما درآورده است بی نورش دمارم را

خسته شدم یارب تو برگردان بهارم را

 

باد صبا هم قهر کرده با من عاصی

از که بپرسم حال و احوال نگارم را ؟

 

ابرم پر از اشک است و به کارم نمی آید

پایان نخواهد داد این باران شرارم را

 

تو ساربانم باش ، من گم می کنم ره را

من به امید تو رها کردم مهارم را

 

کافی است تا گوشه نگاهی سویم اندازی

قربان چشمت می کنم ایل و تبارم را

 

گفتی فقط تقوا ، فقط تقوا ، فقط تقوا

از من طلب کردی همانی که ندارم را

 

شیخ مفیدی نیست تا که نامه بنویسی

من هم که از کف داده ام آغوش یارم را ...

 

... پس با که گویی حرف های بی شمارت را

پس با که گویم دردهای بی شمارم را

 

هرچند بی وصل تو خواهم رفت از این دنیا

امید دارم خاک پا سازی مزارم را

 

من قول دادم روضه خوان جد تو باشم

برهم نخواهم زد دگر قول و قرارم را

 

  سید یاسر افشاری

 

**************************

 

اشعار امام زمان(عج) - ماه محرم - مصطفی هاشمی نسب

 

لطف شماست اینکه گرفتار ماتمیم

در سایه نگاه شما زیر پرچمیم

 

گمراه می شدیم اگر چشمتان نبود

از رحمت شماست اگر سینه میزنیم

 

گفتی بیا و گریه برای غریب کن

گفتی که در حسینه هم ناله همیم

 

سهمی ز اشک های شما رزق ما شده

دریا دلیم و زنده از این اشک نم نمیم

 

مادر مرا ز مهر شما شیر داده است

مدیون روضه های نفس گیر مادریم

 

وقتی که آسمان و زمین گریه می کند

ما نیز خون جگر ز مصیبات اعظمیم

 

با لحن دلبرانه ناحیه خواندنت

تا لحظه ظهور شما زار میزنیم

 

آقا بیا و غصه ما را تمام کن

ما غصه دار زینب و آن قامت خمیم

 

در روزگار غیبتتان طبق امرتان

سربازهای گوش به فرمان رهبریم

 

دنیای غرب راه به جایی نمی برد

وقتی که ما صحابه خورشید مشرقیم

 

آقا چه می شود ز دعای تو بنگریم

زوّار کربلاییِ ماه محرمیم

 

مصطفی هاشمی نسب

 

***********************

 

اشعار امام زمان(عج) - ماه محرم - جواد دیندار

 

بوی تو را گرفته دل و این دهان من

از بس صدات کرده ، گرفته زبان من

 

صبح و مساء نه ، که فقط چند لحظه ای

اینجا برای گریه بشو میهمان من

 

جانم فدای گریه ی روز و شبت شود

جانم فدای اشک تو صاحب زمان من

 

چشم تو زخم می شود آقای خوب من

آخر چقدر گریه کنی مهربان من؟

 

تو یک امانتی که پناهم شوی ، ببین

... داری نحیف میشوی ای سایبان من

 

اذنم بده ، به جای تو خون گریه میکنم

میبارم آنقدر که بگیرند جان من

 

جواد دیندار

 

**********************

 

اشعار امام زمان(عج) - ماه محرم - قاسم نعمتی

 

در وادی وصال بر این دل نوا دهید

با اشک دیده سینه ی ما را جلا دهید

 

یک بار هم ز لطف قدم رنجه ای کنید

بر نوکران بی سر و پا هم بها دهید

 

سر بر کنیم و منتظر مقدم شما

منت دهید و کلبه ی ما را صفا دهید

 

از بس کرم به روی کرم دارد این حرم

لب وا نکرده حاجت هر بی نوا دهید

 

یک گوشه ی نگاه شما کیمیا کند

بر خاک پای خویش عیار طلا دهید

 

خواهید اگر که روسیهان معتبر شوند

فیض غلامی حرم خود به ما دهید

 

قدری گناه حائل ما و خدا شده

راضی شوید و آشتیمان با خدا دهید

 

تا آنکه روضه خوان حریم شما شویم

بر ما ز سوز فاطمه حزن صدا دهید

 

حیف است آرزو به دل از این جهان رویم

لطفی کنید و تذکره ی کربلا دهید

 

قاسم نعمتی

 

********************

 

اشعار امام زمان(عج) - ماه محرم - محمد بیابانی

 

محرم غم شدم ای یار مرا یاری كن

این دو ماه از دل ما خوب نگهداری كن

 

یوسفانه خبری پخش كن از آمدنت

و مرا در پی خود راهی بازاری كن

 

ظاهراً دست دعـای فرج من فلج است

بر نیاید که ز من کار، خودت کاری کن

 

این محرم برس از راه دراز فرجت

سینه را خالی از این قصه تكراری كن

 

ای عزادارترین صاحب این بزم عزا

کمی از لطف در این جمع عزاداری كن

 

نوحه ای دم بده تا پای تو سینه بزنیم

یا كه با روضه خود اشك مرا جاری كن

 

محمد بیابانی

 

**********************

 

اشعار امام زمان(عج) - شب اول محرم

 

ای رحمت بی انتها ممنونم آقا

امسال هم گفتی بیا ممنونم آقا

 

شکر خدا که از محرم جا نماندم

ممنونم آقا از شما ممنونم آقا

 

با دستهای مهربانت بر تن من

پوشانده ای رخت عزا ممنونم آقا

 

در بین طومار عزادران این ماه

جا داده ای نام مرا ممنونم آقا

 

تو از سر تقصیرهای من گذشتی

حتی مرا کردی دعا ممنونم آقا

 

زهرا سفارش کرد و تحویلم گرفتی

ای مهربان ، ای با وفا ، ممنونم آقا

 

میخواهم از تو این دو ماهه کم نیارم

با تو بیایم پا به پا ممنونم آقا

 

در بین روضه ناله و اشکی عطا کن

تا که شود حقش ادا ممنوم آقا

 

همراه گریه معرفت باشد چه خوبست

دادی بصیرت ها به ما ممنونم  آقا

 

ما زیر بار ظلم مستکبر نرفتیم

از برکت این روضه ها ممنونم آقا

 

با یاحسینت این دل ما زیر و رو شد

ظرف مسی ام شد طلا ممنونم آقا

 

بر تک تک ما گریه کن ها پخش کردی

برگ برات کربلا ممنونم آقا

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

*******************

 

اشعار امام زمان(عج) - شب اول محرم - رضا دین پرور

 

یوسف بیزار تو بازار ندارد

عاشق تو از خود اختیار ندارد

 

مات نگاهت شده تا صبح قیامت

آینه هم فرصت تکرار ندارد

 

کرده بلندم سری که حلقه به گوش است

جرأت پرواز مرا دار ندارد

 

پشت هر دری که بوده نام تو رفتم

در به دریِ شما که عار ندارد

 

خواستن کرب و بلایت شده کارم

تذکره ای کن حواله ، کار ندارد

 

بهتر آنکه از دهنِ آب بیفتد

آن لبی که از حرم غبار ندارد

 

نخل اگر نخل جگر دار تو باشد

جز جگری پاره پاره بار ندارد

 

پهن کنید اشک مرا پای محرم

سینه زنت روز و شب قرار ندارد

 

رضا دین پرور 

[ جمعه 2 آبان1393 ] [ 22:5 ] [ توسط ] [ ]

اشعار شب اول محرم – مظاهر کثیری نژاد

 

قدم به راه بیابان نزن ، به کوفه نیا

بیا به کوفه ولی بی کفن به کوفه نیا

 

به خاطر دل زینب کمی تأمل کن

برای حرمت و تکریم زن به کوفه نیا

 

یتیم تر نکن این طفل را و حداقل

به اتفاق یتیم حسن به کوفه نیا

 

من از جسارت و غارت زیاد می ترسم

که کوفه پر شده از راهزن، به کوفه نیا

 

به گوش می رسد آهنگ کودکی محزون :

"بس است، عمه ی من را نزن"، به کوفه نیا

 

نشسته اند به پای شریح و بعد از آن

به فکر بردن سر از بدن، به کوفه نیا

 

تنت به کرب و بلا و سرت .....خدا داند

خلاصه هر دو به دور از وطن ، به کوفه نیا

 

هنوز در عجبم دست من چرا نشکست؟

نوشته ام که بیا، جان من به کوفه نیا...

 

مظاهر کثیری نژاد

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ جمعه 2 آبان1393 ] [ 22:4 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار عید سعید غدیر خم - شعر مشترک علی اکبر لطیفیان و احسان محسنی فر

 

در نور چشمانت دل ناهید گم شد

در طرح لبخندت هزاران عید گم شد

 

تا اینکه نابینا نگردد دیدگانش

پشت نقاب ابرها خورشید گم شد

 

مهر تو را تا ناکجاها عرضه کردند

آنکس که از مهر تو سرپیچید گم شد

 

خیل ملک مشغول تفسیر تو بودند

آنقدرها که سوره‌ی توحید گم شد

 

در چشمهایم شوق ایوان طلایت

باران گرفت و شأن مروارید گم شد

 

گفتند تصویر خدایی؛ خوب گفتند

گفتند تو شیر خدایی؛ خوب گفتند

 

آیات چشمان تو ما را با خدا کرد

مهر تو زنگار دل ما را طلا کرد

 

از کوله‌بار خویش جز پاکی ندیدیم

انگار لبهای شما ما را دعا کرد

 

من دوزخی بودم نه اهل جنّتُ‌ُالعشق

جای مرا آقایی تو جابجا کرد

 

یک عمر در سجّاده‌ها نام تو بردیم

تا در کنار تو خدا ما را صدا کرد

 

خیر از جوانی‌اش ببیند آنکسی که

بال مرا در آسمان تو رها کرد

 

من کنج ایوان طلا می‌خواهم آقا

بعد از نجف، یک کربلا می‌خواهم آقا

 

سجّاده‌ی تو بوی جبرائیل می‌داد

چشمت هزاران آبرو بر نیل می‌داد

 

تو جمله‌ی پیغمبرانی و به دستت

گاهی خدا تورات و گه انجیل می‌داد

 

هر شب به پاس احترام تو خدایت

در آسمانها مجلسی تشکیل می‌داد

 

پروردگارت کارهای خانه‌ات را

هر روز و هر شب دست میکائیل می‌داد

 

گرد و غبار لحظه‌ی جنگیدن تو

همواره بوی صور اسرافیل می‌داد

 

 تو بی‌نظیر عالمی همتا نداری

تو شاهکار حضرت پروردگاری

 

ای آنکه ختم‌الانبیا را جانشینی

شایسته‌ی نام امیرالمؤمنینی

 

زیبایی گلواژه‌ی مهر و محبّت

از بهترین‌های خدا روی زمینی

 

ای بی‌بدل، ای بی‌مَثَل، ای مرد اوّل

در هر صفاتی که بگویم بی‌قرینی

 

با ذوالفقار و شهسواری‌ات همیشه

از میمنه تا میسره طوفان‌ترینی

 

ای حیدر کرّار ای شیر خداوند

تو ریشه‌ی شیر نر امّ‌البنینی

 

تو از همان روز ازل شیر خدایی

فرمانروای عرصه‌ی قالوبلایی

 

یک پرده از حُسن تو جنّاتُ النّعیم است

دستت تجلّی‌گاه رحمان و رحیم است

 

نام تو معراج تمام انبیا بود

یک گوشه از مصداق آن طور کلیم است

 

شأن نزول آیه‌های مؤمنونی

عطر نفس‌های تو بر دوش نسیم است

 

از روی تو وجه خدا را می‌توان دید

با حُبّ تو هر کافری عبدالکریم است

 

اینجا اگر خانه‌نشین بودی غمی نیست

تنها زمان بعثتت یوم‌العظیم است

 

هر شیعه بشناسد علیّ این زمانش

در ضربه‌ی احزاب تو بی‌شک سهیم است

 

بی معرفت آنکه رهی جز تو گزیند

راه علی تنها صراط‌ المستقیم است

 

لعنت به آنکه دشمن حق الیقین است

تا به ابد حیدر امیرالمؤمنین است

 

باید شما را در فراسوی زمان دید

در آسمان بیکرانِ بیکران دید

 

باید سوار بال‌های سال نوری

پرواز کرد و آنسوی هفت‌آسمان دید

 

در لابلای آیه‌های سبز توحید

در ابتدا تا انتهای یک اذان دید

 

از چه مسلمان دو چشمانت نباشم؟

وقتی خدا را در نگاهت می‌توان دید

 

سنّ تو را وقتی که پرسیدم ز مردم

چشمم فقط سرهای در حال تکان دید

 

روزی یتیم کوچه‌گرد کوفه خود را

بر شانه‌های پیرمردی مهربان دید

 

یاد صدای گریه‌یِ چاه تو کردم

وقتی نگاهم بلبلِ آتشفشان دید

 

من با صدای پای تو مأنوس هستم

با نان و با خرمای تو مأنوس هستم

 

دستان تو حالا شده بالاترین دست

جبریل بوسه می‌زند بر اینچنین دست

 

وقتی که دستان تو را بالا گرفتند

تا داد یزدان با امیرالمؤمنین دست

 

یادِ تو و دست تو افتادیم وقتی

در علقمه افتاد بر روی زمین دست

 

هر سه حکایات نگاهت را نوشتند

پس آفرین آب، آفرین مشک، آفرین دست

 

این دست از وقت ولادت باز بوده‌ست

از پشت بسته می‌شود روزی همین دست

 

پشت و پناه محکمی بودند این‌ها

زهرا توقع داشت در کوچه از این دست

 

دست مغیره، دست زهرا، دادِ بی داد

افتاد دست بدترین‌ها بهترین دست

 

علی اکبر لطیفیان – احسان محسنی‌فر

بندهای اول و آخر سروده آقای لطیفیان و سایر بندها سروده آقای محسنی‌فر می‌باشد

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ یکشنبه 20 مهر1393 ] [ 11:44 ] [ توسط ] [ ]

 

علت اين حج نا تمام بزرگ است

از طرفي هم سپاه شام بزرگ است

بغض فرو خورده ي امام بزرگ است

 

پشت سر كاروانش آب نپاشيد

آه نمك بر دل كباب نپاشيد

 

ماند ؛ و گفتند حاضر است كه باشد

رفت ؛ و گفتند عابر است كه باشد

گريه ندارد ؛ مسافر است كه باشد

 

آب نپاشيد ميرود كه نيايد

دل به بيابان تشنه زد كه نيايد

 

رفت و پي اش آمدند نامه رسان ها

باز همان وعده ها و خط و نشان ها

كندي شمشيرها و نيش زبان ها

 

آب نپاشيد كه به آب نياز است

كوفه اگر مقصد است راه دراز است

 

قافله اي مي رسد غبار ندارد

قافله سالار آن قرار ندارد

از همه يك جور انتظار ندارد

 

هركسي از بين راه، راه جدا كرد

گاه به او دل سپرد گاه جدا كرد

 

صلح كه هرگز! جهاد هم برسد هيچ

لشگر ابن زياد هم برسد هيچ

اين كه نسيم است، باد هم برسد هيچ

 

آب نريزيد، جام ها پر خون است

عقل نشسته، ميانه دار جنون است

 

 نسبت اين دو سپاه، يك به هزار است

مشك هنوز آنطرف به دست سوار است

با ترك لب چقدر مثل انار است

 

از سر مشكش عمو ولي نگذشته

آب هنوز از سر علي نگذشته

 

دشت پر از بوي نافه ميشود امروز

گرگ از آهو كلافه ميشود امروز

بر هنر عشق اضافه ميشود امروز

 

اين سر آزاد عشق بود كه افتاد

در سر ما باد عشق بود كه افتاد

 

سوختن در چرا به چشم نيامد؟

خطبه ي حيدر چرا به چشم نيامد؟

گريه ي اصغر چرا به چشم نيامد؟

 

پاسخ چندين هزار مسئله سرخ است

آب بريزيد دست حرمله سرخ است

 

محمد حسین ملکیان

[ چهارشنبه 9 مهر1393 ] [ 14:45 ] [ توسط ] [ ]

 

تا که از سوی حق آوای بیا می آید

وسط روز گدا پشت گدا می آید

 

هاتفی زد به روی شانه ام و گفت بیا

از شفاخانه حق بوی دوا می آید

 

وقتی یک کوه گنه با پر کاهی پاک است

از گنه کار نپرسید چرا می آید

 

ناله ها از سر این است که بی چیز شدم

کیسه زر که فرو ریخت صدا می آید

 

حج نرفتم ولی یک لک لبیک حسین

از همین جا که بگویم خدا می آید

 

رخت احرام نبسته همه محرم شده ایم

خودمانیم سپیدی چه به ما می آید

 

آنقدر جرم و خطا سرزده از ما که فقط

به تو بخشیدن این جرم و خطا می آید

 

عرفات است ولی هرکه بگوید یا رب

پاسخش از طرف کرب و بلا می آید

 

وقت قربانی زهرا شده در کرب و بلا

خواهرش دید که خنجر زقفا می آید

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

[ چهارشنبه 9 مهر1393 ] [ 14:32 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شهادت حضرت امام محمد باقر(ع) - سید حمید رضا برقعی

 

نگاه کودکی ات دیده بود قافله را

تمام دلهره ها را، تمام فاصله را

 

هزار بار بمیرم برات، می خواهم

دوباره زنده کنم خاطرات قافله را

 

تو انتهای غمی، از کجا شروع کنم

خودت بگو، بنویسم کدام مرحله را

 

چقدر خاطره ی تلخ مانده در ذهنت

ز نیزه دار که سر برده بود حوصله را

 

چه کودکی بزرگی است این که دستانت

گرفته بود به بازی گلوی سلسله را

 

میان سلسله مردانه در مسیر خطر

گذاشتی به دل درد، داغ یک گِله را

 

چقدر گریه نکردید با سه ساله، چقدر

به روی خویش نیاورده اید آبله را

 

دلیل قافله می برد پا به پای خودش

نگاه تشنه ی آن کاروان یک دله را

 

هنوز یک به یک، آری به یاد می آری

تمام زخم زبان های شهر هلهله را

 

مرا ببخش که مجبور می شوم در شعر

بیاورم کلماتی شبیه حرمله را

 

بگو صبور بلا در منا چه حالی داشت

که در تلاطم خون دید قلب قافله را

 

سید حمیدرضا برقعی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 9 مهر1393 ] [ 14:24 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار سالروز ازدواج حضرت علی(ع) و حضرت فاطمه(س) - سید حمید رضا برقعی

 

جهان برای شکوفا شدن مهیا بود

و این قشنگ ترین اتفاق دنیا بود

که دست فاطمه در درست های مولا بود

به اعتقاد من اصلا غدیر اینجا بود

 

پدر به فاطمه رو کرد ، اینچنین فرمود

دلیل خلقت لاهوت ازدواج تو بود

 

قرار شد که شما بی قرار هم باشید

جهان دچار شما شد دچار هم باشید

تمام عمر دمادم کنار هم باشید

و در مصاف خطر ذوالفقار هم باشید

 

دعای من همه این بوده تا به هم برسید

که خلق گشته زمین تا شما به هم برسید

 

نفس نفس همه جا عاشقانه همدم هم

خدا نکرده اگر زخم بود مرهم هم

صفا و مروه و رکن و مقام و زمزم هم

چرا که قبله ی من هم علیست فاطمه هم

 

و رو به اهل مدینه چنین سفارش کرد

نوشته ام که سفارش نه بلکه خواهش کرد

 

همیشه نام علی را امام بگذارید

به خانواده ی من احترام بگذارید

برای فاطمه سنگ تمام بگذارید

و روی زخم دلش التیام بگذارید

 

جهان بدون علی رنگ و بو نخواهد داشت

بدون فاطمه هم آبرو نخواهد داشت

 

شنيده مي شود از آسمان صدايي كه...

كشيده شعر مرا باز هم به جايي كه ...

نبود هيچ كسي جز خدا،خدايي كه...

نوشت نام تو را ،نام اشنايي كه

 

پس از نوشتن آن آسمان تبسم كرد

و از شنيدنش افلاك دست و پا گم كرد

 

نوشت فاطمه، شاعر زبانش الكن شد

نوشت فاطمه هفت آسمان مزين شد

نوشت فاطمه تكليف نور روشن شد

دليل خلق زمين و زمان معين شد

 

نوشت فاطمه یعنی خدا غزل گفته است

غزل  قصیده ی نابی که در ازل گفته است

 

نوشت فاطمه تعريف ديگري دارد

ز درك خاك مقام فراتري دارد

خوشا به حال پيمبر چه مادري دارد

درون خانه بهشت معطري دارد

 

پدر هميشه كنارت حضور گرمي داشت

براي وصف تو از عرش واژه بر مي داشت

 

چرا كه روي زمين واژه ی وزيني نيست

و شأن وصف تو اوصاف اين چنيني نيست

و جاي صحبت اين شاعر زميني نيست

و شعر گفتن ما غير شرمگيني نيست

 

خدا فراتر از اين واژه ها كشيده تو را

گمان كنم كه تورا، اصلا آفريده تو را

 

كه گرد چادر تو آسمان طواف كند

و زير سايه ی آن کعبه اعتکاف كند

ملك ببيند وآنگاه اعتراف كند

كه اين شكوه جهان را پر از عفاف كند

 

كتاب زندگي ات را مرور بايد كرد

مرور كوثر و تطهيرو نور بايد كرد

 

در آن زمان كه دل از روزگار دلخور بود

و وصف مردمش الهاكم التكاثر بود

درون خانه ی تو نان فقر آجر بود

شبيه شعب ابي طالب از خدا پر بود

 

بهشت عالم بالا برايت آماده است

حصير خانه ی مولا به پايت افتاده است

 

به حكم عشق بنا شد در آسمان علي

علي از آن تو باشد... تو هم از آن علي

چه عاشقانه همه عمر مهربان علي!

 به نان خشك علي ساختي، به نان علي

 

از آسمان نگاهت ستاره مي خواهم

اگر اجازه دهي با اشاره مي خواهم

 

به ياد آن دل از شهر خسته بنويسم

كنار شعر دو ركعت نشسته بنويسم

شكسته آمده ام تا شكسته بنويسم

و پيش چشم تو با دست بسته بنويسم

 

به شعر از نفس افتاده جان تازه بده

و مادري كن و اينبار هم اجازه بده

 

به افتخار بگوييم از تبار توايم

هنوز هم كه هنوز است بي قرار توايم

اگر چه ما همه در حسرت مزار توايم

كنار حضرت معصومه در كنار توايم

 

فضاي سينه پر از عشق بي كرانهء توست

كرم نما و فرود آ كه خانه خانهء توست

 

سید حمیدرضا برقعی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ جمعه 4 مهر1393 ] [ 12:50 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شهادت حضرت امام جواد(ع) - حبیب نیازی

 

مرید بال زدم تا مراد گریه کنم

به شوق بام تو تا بامداد گریه کنم

 

و در خیال خودم رفته ام امام رضا

نشسته ام دم باب الجواد گریه کنم

 

به التماس دعاهای کوله بار خودم

به رسم معرفت و رسم یاد گریه کنم

 

مرور می کنم عمرم چقدر زود گذشت

زیاد وقت ندارم زیاد گریه کنم

 

چه خوب اگر بدهد کربلا به من، من هم

چه داد گریه کنم چه نداد گریه کنم

 

نشسته ام که به یاد یتیم این آقا...

و کارِ یک زنِ رقاصِ شاد گریه کنم

 

ابالجواد، جوادت چه بد تنش افتاد

به، جان پاک جگر گوشه ات زنش افتاد

 

به خاک تیره چرا آفتاب افتاده

نگاه بی رمقش فکر خواب افتاده

 

جوان تشنه لبی مثل شمع آب شده

لبش به زمزمۀ آب آب افتاده

 

به زحمتی طرف درب بسته آمد و حیف...

صدای محتضرش بی جواب افتاده

 

کنیز ها همه با طشت هلهله کردند

تنش به مرحلۀ پیچ و تاب افتاده

 

به دست و پا زدنش بین حجره خندیدند

که احترام امام از حساب افتاده

 

در آخرین نفسش زائر کبودی شد

ز روی صورت مادر نقاب افتاده

 

رسید فاطمه زد شانه گیسوانش را

نشان نداد ولی زخم استخوانش را

 

شکسته بال و پرش را به آسمان دادند

کنیزها بدنش را تکان تکان دادند

 

قرار شد که تنش را کشان کشان بکشند

به هم ، مسافتِ تا بام را نشان دادند

 

برای اینکه برایش نما درست کنند

به تیزی لبۀ پله ها زمان دادند

 

همین که شکل لبش فرق کرده یعنی که:

به اشک ما خبر چوب خیزران دادند

 

و اینکه نیز سرش ضربه خورده یعنی که:

دوباره تا دل گودال راهمان دادند

 

هزار شکر که دیگر تنش نمی سوزد

کبوتران که رسیدند و سایبان دادند

 

چقدر خوب همینکه تنی برایش ماند

چقدر خوب که پیراهنی برایش ماند...

 

حبیب نیازی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ سه شنبه 1 مهر1393 ] [ 23:0 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار هفته دفاع مقدس - مهدی چراغ زاده

 

خبر رسید شهیدی ز خیبر آوردند

دو باره لاله ای از خاک ها در آوردند

 

خبر رسید و اهالی شهر فهمیدند

که باز لاله ای از دشت پرپر آوردند

 

دو باره اشک پدر های پیر در خلوت

و مادران همه آهی زدل بر آوردند

 

دلا بسوز که این مادران پسر ها را

به خون دل همه از آب و گل در آوردند

 

و بعد این همه آخر ببین جوانی را

برای مادر پیری جوان تر آوردند

 

برای دختر غمدیده عاقبت بابا

برای خواهر مضطر برادر آوردند

 

پدر خمید و جوانان شهرمان بر دوش

ز قتلگاه طلائیه اکبر آوردند

 

مهدی چراغ زاده

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ سه شنبه 1 مهر1393 ] [ 22:24 ] [ توسط ] [ ]

 

دلم همينكه مرا سوي موي يار كشيد

سرِ مرا سرِ عاشق شدن به دار كشيد

 

خودم نيامده ام محضرش ، خودش آورد

مرا به پيش ِ خودش جذبه ي نگار كشيد

 

مني كه آه نگفتم براي هيچ كسي

همينكه نام تو آمد دلم هوار كشيد

 

حلال كن كه اسيرِ نگاهِ تو نشدم

گُنَه برايِ دلم نقشه يِ فرار كشيد

 

درونِ آتشِ دوزخ نسوزد آن نوكر

كه رويِ سينه ز داغِ تو يادگار كشيد

 

درود بر پدرم کز همان طُفوليَتَم

براي روضه ات از من هميشه كار كشيد

 

براي آنكه منم عاقبت بخير شوم

مرا به دست تو داد و خودش كنار كشيد

 

فراق ِ كرب و بلايت خودش مرا كُشته

به رويِ كشته نبايد كه ذوالفقار كشيد

 

خدا كُنَد عرفه تحتِ قُبه ات باشم

چقَدر برايِ حرم بايد انتظار كشيد؟!...

 

رضا قربانی

باتشکر از آقای رضا قربانی

[ شنبه 15 شهریور1393 ] [ 12:2 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار ولادت حضرت امام رضا(ع) - سید باقر سیدی زاده

 

عاشقی از فنا شروع شده

با "به نام خدا" شروع شده

 

ذکر خیرش همیشه بوده ولی

تازه این ماجرا شروع شده

 

من شنیدم از آدم و حوا

ولی از بچه ها شروع شده

 

"بچه های محله ی بالا"

از همان پنج تا شروع شده

 

سالیانی ست قبل دحو الارض

کار بیت الکسا شروع شده

 

دیدمش جبرئیل را می گفت:

یَک برو و بیا شروع شده

 

سفره پهن است و انبیا جمع اند

محفل انس با ... شروع شده

 

همه مشغول نذری و خیرات

بر محمد و آل او صلوات

 

درد سر پشت درد سر دارد

هر کسی عشق زیر سر دارد

 

تجربه بارها نشان داده است

عاشقی ربط با جگر دارد

 

«بی قراری» مسیر معراج است

هر پیمبر به آن نظر دارد

 

می که در خمره بیشتر باشد

مستی اش بیشتر اثر دارد

 

باید از آن صاحبی شد که

از دل رعیتش خبر دارد

 

پس به کس دل نمی دهم تا که...

...حضرت فاطمه پسر دارد

 

کوری چشم کور می گویم:

...بشنود آن که گوش کر دارد

 

مرتضی های فاطمه عشقند

اول و آخرش همه عشقند

 

قحطی آب بود و در یک آن

از کجا آمد این همه باران

 

سر یک سفره با غلامانت

می نشستی برای خوردن نان

 

فکر حال گدات هم بودی

گوئیا بوده است او سلطان

 

صدقه مخفیانه می بردی

در دل شب برای محرومان

 

نشده وعده ی بهشتت را...

...ندهی،خاصّه بر گنهکاران

 

تا که بر دین مان ضرر نرسد

این همه راه آمدی ایران

 

و چه خوب است آمدی اینجا

سایه ات مستدام آقا جان

 

دل ما در تلاطم است آقا

عاشق مشهد و قم است آقا

 

جز پریدن پری چرا باشد؟

عمر ، بی نوکری چرا باشد؟

 

قدر کافی دلم گرفتار است

صحبت از دیگری چرا باشد؟

 

کمی از جلوه های من کم کن

جز خودت مشتری چرا باشد؟

 

کودکی در حرم که گم شد،گفت:

پدر و مادری چرا باشد؟

 

این حرم خانه ی امام رضاست

پس در اینجا دری چرا باشد؟

 

بطلب باز هم ، زیارتِ من...

...دفعه ی آخری چرا باشد؟!

 

چه خبر از برات کرب و بلا

می شود؟ می بری؟ چرا؟ باشد...

 

با امید آمدم به محضرتان

فَتَصَدَّق عَلَیَّ یاسُلطان!

 

هر دلی که پر از غبار شده

به امید تو رهسپار شده

 

رزق من در همین زیارت هاست

مشهدم باز برقرار شده؟

 

مثل اینکه شفا گرفته کسی

در حرم باز انفجار شده

 

بس که با رعیتت تو مأنوسی

هر گدا با شما ندار شده

 

زندگیِ تو مثل اجدادت

بر مدار غم استوار شده

 

وقت و بی وقت توی خانه تان

مجلس روضه برگزار شده

 

گریه آورترین سوال من است

پلک چشمانتان چه کار شده؟

 

بوی ماه حسین می آید

کار این دل هم انتظار شده

 

بانی روضه های زهرایی!

ای محرم! چرا نمی آیی؟

 

سید باقر سیدی زاده

باتشکر از آقای سید باقر سیدی زاده

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ شنبه 15 شهریور1393 ] [ 12:2 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار مدح امام رضا(ع) - مهدی رحیمی

 

هر خانه‌ای حالش به مادر بستگی دارد

در این حرم اما به خواهر بستگی دارد

 

وصل‌است آب ناب سقاخانه بر جنت

یعنی شفا این‌جا به کوثر بستگی دارد

 

از مرکز ایران به پایین ، دادن حاجت

حتما به تأیید برادر بستگی دارد

 

از بین هر باری که می‌آیی حرم با اشک

گاهی فقط به دیده‌ی تر بستگی دارد

 

از سر به زیری سربلندت می‌کند، تنها

آقایی عالم به یک سر بستگی دارد

 

هر کس که تو... هرجا که تو... هرجور میخواهی...

هرگونه تغییری به این هر بستگی دارد

 

دقت بکن گاهی قبول حاجتت حتی

به نوع داخل گشتن از در بستگی دارد

 

وقتی شدی مانند آهو بی کس و تنها

تازه به توضیح کبوتر بستگی دارد...

 

**

دل کندن دریا به ساحل بستگی دارد

به ماه نیمه،‌ ماه کامل بستگی دارد

 

دل بردن و دل دادن و دل کندن و رفتن

کار جهان تنها به یک دل بستگی دارد

 

کار جهان را دل مشخص کند هرچند

دل هم خودش در اصل به گل بستگی دارد

 

آقا کریم است و رئوف است و حرم باز است

حاجت گرفتن پس به سائل بستگی دارد

 

میزان عشق و عقل و مهر و اشک معلوم است

شرط قبولی به معدل بستگی دارد

 

از آب سقاخانه بعد از حاجتت بردار

درمان به داروی مکمل بستگی دارد

 

اذن دخولت را بخوان در شهر خود،‌ حاجت

به خواستن از درب منزل بستگی دارد

 

پس درس خارج خوانده‌های این حرم گفتند

که درس خارج هم به داخل بستگی دارد...

 

این که زیارت از نمازت هم مهم تر شد

به درک توضیح المسائل بستگی دارد

 

گاهی سلام از دور گاهی توی آغوشش

نوع زیارت‌ها به مشکل بستگی دارد...

 

مهدی رحیمی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ شنبه 15 شهریور1393 ] [ 11:58 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار ولادت حضرت فاطمه معصومه(س) - موسی علیمرادی

 

حکم کردند که بی عشق نفس مذموم است

شکر این سینه به عشق ازلی محکوم است

از رضایی شدن تک تک ما معلوم است

دل مسلمان شده ی فاطمه معصوم است

 

همگی مستی خود را ز همین خم داریم

هرچه داریم همه  از حرم قم داریم

 

به غبار قدم وصف تو محشر برسد

پای توصیف تو باید که برادر برسد

تا که درشان تو مضمون برابر برسد

جای آنست که یک سوره کوثر برسد

 

لال در محضر تو بودن ما ، وصف شماست

ورنه این شعر همان قطره کنار دریاست 

 

تو رسیدی و پدر صاحب دختر شده است

صاحب و آسیه و مریم و هاجر شده است

از گل خنده تو دهر معطر شده است

خواهری زینت آغوش برادر شده است

 

تا که قنداقه تو دست برادر افتاد

گوییا حق به حسین بن علی زینب داد

 

 کعبه بر آل علی کرده گریبان را چاک

سایه چادر تو پهن شده در افلاک

تو همان عرش نشینی و من افتاده به خاک

من چگویم پدرت گفت ابوک به فداک

 

بگذار ید بدانند تمام دنیا

پای این درس گرفتیم مسلمانی را

 

کرمت جلوه ای از بارش باران دارد

سفره ی ما ز کرم خانه تو نان دارد

این همان نیک سرشتی است که انسان دارد

که ارادت به تو و شاه خراسان دارد

 

محک عشق تو در سینه انسان کافی است

هرکسی عشق نورزد به شما آدم نیست

 

دست ازعشق محال است که ما برداریم

عشق خاک قدمت  بود ، اگر سر داریم

از بهار نفست شهر نیاسر داریم

عطرتو بود گلابی که به قمصر داریم

 

از زمانی که قدمهای تو آمد این سو

نمک سفره ایران شده قم ای بانو

 

مینویسم به تو ای مقصد و مقصود حیات

مینویسم به تو از تشنه لب آب فرات

هرکه شد مست حسین از تو گرفته است برات

پرچم گنبد تو عرشه کشتی نجات

 

کاش  میشد که به دست تو خدایی بشویم

تا محرم همگی کرببلایی بشویم

 

موسی علیمرادی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 6 شهریور1393 ] [ 15:17 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شهادت امام جعفر صادق(ع) - حسن لطفی

 

بگذارید از این خانه عبا بردارد

لااقل رحم نمایید عصا بردارد

 

بگذارید در این حلقه دود و آتش

طفل ترسیده از این معرکه را بردارد

 

پیر مرد است نبندید دو دستش نکشید

وای اگر دست نحیفی به دعا بردارد

 

کوچه ای تنگ و دلی سنگ و زمین خوردن ها

استخوانی که ترک خورد صدا بردارد

 

آی نامردِ سواره نفسش بند آمد

فرصتی ده قدمی پشت شما بردارد

 

رمقش نیست ولی می رود و می خواهد

که قدم یاد غم کرب وبلا بردارد

 

آخرین روضه ی او روضه ی گودالش بود

وقت آن است به لب بانگ عزا بردارد

 

تشنگی بود و لبی چاک و تنی خون آلود

لشگری حلقه زده رسم حیا بردارد

 

خوب پیداست چرا این همه نیزه اینجاست

هر کسی آمده یک سهم جدا بردارد

 

هر کسی آمده یک تکه بگیرد بکشد

بیشتر تا که تنت زخم جفا بردارد

 

کاش میشد که سنان تا که سنان را نزند

دست از گیسوی بر خاک رها بردارد

 

زجرکُش می کند این قاتل خنجر در مشت

کاش میشد که از این حنجره پا بردارد

 

مشعل حرمله روشن شده عمه ای کاش

چشم از دختر انگشت نما بردارد

 

حسن لطفی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 30 مرداد1393 ] [ 15:21 ] [ توسط ] [ ]

 

پر زدم سمت شما بال و پرم خاکی شد

پیش رو ، دور برم پشت سرم خاکی شد

 

آمدم گریه کنم ناله غربت بزنم

دهن نوحه گر و پلک ترم خاکی شد

 

سر شب آمدم اما به سیاهی خوردم

غصه قبرتو خوردم سحرم خاکی شد

 

یادم افتاد که نسل تو همه باحرمند

حرف تو آمد و دیدم که حرم خاکی شد

 

زحمت شمع و چراغ است در اینجا با ماه

چون که تابید به قبرت قمرم خاکی شد

 

پدرم خواست که تادستی به ضریحت بکشد

آه افسوس که دست پدرم خاکی شد

 

غصه زندگی ات غصه تشییع تنت

پای غمهای تو خون جگرم خاکی شد

 

آنقدر سنگ ازین غربت تو زاری زد

سنگ قبر حسن آقای کرم خاکی شد

 

قصدم این بود شوم سایه ی قبرت آقا

من درختی شدم و برگ و برم خاکی شد

 

گفتم از غربت تو غربت اصلی جا ماند

روضه خوانی تو کردم اثرم خاکی شد

 

روضه صورت حوریه و دست ابلیس

کودکی گفت جهان در نظرم خاکی شد

 

بی حیا آمد و سد کرد ره زهرا را

مادری گفت حسن آه پرم خاکی شد.

 

اثر واقعه کوچه خمیدن ها بود

من خمیده شده اما کمرم خاکی شد

 

حرمت فاطمه با سیلی و با طعنه شکست

مادرم از نفس افتاد روی خاک نشست

 

 سید پوریا هاشمی  

[ یکشنبه 12 مرداد1393 ] [ 21:54 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار وداع با ماه مبارک رمضان

 

آمدم با تو سحرها حرف‎هایم را زدم

ناله‎های ربنا یا ربنایم را زدم

 

بعد از این یک ماه هر چه شد دگر پای خودت

من برای بنده بودن دست و پایم را زدم

 

حال میخواهی ببخش و یا که میخواهی نبخش

من که هر شب آمدم اینجا صدایم را زدم

 

دست خالی ، کیسه خالی ، گردن کج ، بارها

بر در میخانه ات دست گدایم را زدم

 

پیش مردم آبرویم را مبر ؛ من هر کجا...

... رفته ام حرف کریمی خدایم را زدم

 

کاشکی باور کنی مردانه توبه کرده ام

کاشکی باور کنی قید خطایم را زدم

 

زود آمد ضامنم شد زود بخشیدی مرا

تا درِ صحن علی موسی الرضایم را زدم

 

آخر ماهی خیالم را تو راحت کن بگو

پای تقدیر تو امضای عطایم را زدم

  

ماه مهمانی که طی شد، کی محرم می رسد

کی ببینم خیمه ماه عزایم را زدم

 

التماست می کنم امسال راهی ام کنی

من که هر شب ناله‎ی کرب و بلایم را زدم

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در شب 29 رمضان 93

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ یکشنبه 5 مرداد1393 ] [ 11:37 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار مناجات با امام زمان(عج) - ماه رمضان - محمد فردوسی

 

این چنین احساس کردم بین رؤیا بارها

می زنم بوسه به دست و پایت آقا بارها

 

خواستم تا مهزیارت باشم امّا روز و شب

سبز شد در پیش رو «امّا ـ اگرها» بارها

 

با چنین وضع وخیم و رو به قبله بودنم

حال و روزم را شدی هر روز جویا بارها

 

ای طبیبی که به دنبال مریضت می روی

با وجودی که مرا کردی مداوا بارها ...

 

... کور بودم که تو را نشناختم ، عیب از من است

شد حجاب دیدگانم حب دنیا بارها

 

این همه گفتی که دور معصیت را خط بکش

من ولیکن کرده ام امروز و فردا بارها

 

چشم پوشی از گناهان معنی اش این است که

با تغافل می کنی با من مدارا بارها

 

کشتی اُنس مرا طوفان شهوت غرق کرد

ریخته بار مرا در قعر دریا بارها

 

جنس نامرغوب بیخ ریش صاحب می شود

آه آقا روی دستم مانده حالا «بارها»

 

بارهایم را خریدی ای خریدار کریم

مادرت بس که سفارش کرد من را بارها

 

محمد فردوسی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 1 مرداد1393 ] [ 1:14 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار مناجات با خدا - شب قدر

 

در گدایی خودت نام مرا مشهور کن

دست هایم را ز دامان بقیه دور کن

 

قهر کردم با تو  ؛ مثل چاه تاریکی شدم

قلب تاریک مرا ای ماه غرق نور کن

 

دوست دارم غرق دریای مناجاتت شوم

مثل موسی کلیم الله من را طور کن

 

راضی ام ؛ حتی شده با زور برگردانی ام

من اگر توبه نکردم تو مرا مجبور کن

 

شبهه هایم را بگیر و جای آن ایمان بده

ای خزانه دار عالم جنس ما را جور کن

 

تا مبادا بعد از این از پیش تو جایی روم

 با ولای مرتضی دور مرا محصور کن

 

تا که قلب دشمنانت را بسوزانی؛  مرا

روز محشر با محبینِ علی محشور کن

 

ای که تقدیر مرا امشب مقدر می کنی

داخل پرونده ام یک کربلا منظور کن

 

چشمه ی اشکم فقط پیش تو می جوشد حسین

جای دیگر گریه کردم چشم من را کور کن

 

آه دارد می رسد دشمن به نزدیک حرم

از حریم کربلا تکفیریان را دور کن

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در شب 21 رمضان 93

**
ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ یکشنبه 29 تیر1393 ] [ 16:32 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شهادت حضرت امیرالمومنین(ع) - موسی علیمرادی

 

دیگر برای پر زدنم پر بیاورید

هفت آسمان برای کبوتر بیاورید

 

غربت توان دیدن من را ربوده است

این خار را زچشم ترم در بیاورید

 

تا خوب و بد حلال کنند این غریب را

ایتام را برابر بستر بیاورید

 

زخم سرم که هم نمیاید چه می کنید

جای طبیب چاره ی دیگر بیاورید

 

آن معجری که نیمی از آن سوخت پشت در

آن را برا ی بستن این سر بیاورید

 

چندیست سخت تشنه دیدار گشته ام

کوثر برای ساقی کوثر بیاورید

 

مهری برای  سجده من وقت احتضار

از خاک روی چادر مادر بیاورید

 

بار دگر به کوفه اگر راهتان فتاد

با خود اضافه چادر و معجربیاورید

 

موسی علیمرادی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ جمعه 27 تیر1393 ] [ 15:18 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار ولادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) - سید حجت بحرالعلومی

 

در نیمه های ماه بشارت رسیده بود

آقای سبز پوش کرامت رسیده بود

 

بالا گرفته بود زمین دست خویش را

چون لحظه های سبز اجابت رسیده بود

 

از عرش حق به روی زمین جبرییل هم

بی شک برای عرض ارادت رسیده بود

 

این بار اول است که احساس مادری

در فاطمه به اوج لطافت رسیده بود

 

نیمی شبیه فاطمه نیم دگر علی

در اصطلاح سیب دو قسمت رسیده بود

 

افطار کرده بود علی با لب و نمک

از بس لبش به اوج ملاحت رسیده بود

 

آری قدوم کودکیش غرق نعمت است

وقتی گدای شهر به ثروت رسیده بود

 

پر میگرفت مرد جذامی در آسمان

بر او که از کریم محبت رسیده بود

 

دیدند در جمل که حسن مثل مرتضی

بر اوج قله های شجاعت رسیده بود

 

طوفان چنان گرفت به هر ضربه دست او

گویا که رستخیز قیامت رسیده بود

 

با این وجود در همه ی عمر این غریب

مظلومیت به حد نهایت رسیده بود

 

آن لحظه ای که شد همه موی سرش سپید

در انتهای کوچه ی غربت رسیده بود

 

گفتند از درون جگرش پاره پاره شد

وقتی که زهر بر دل حضرت رسیده بود

 

بر دامن حسین سرش بود و گریه کرد

چون روضه خوان به اوج مصیبت رسیده بود

 

"لایوم" گفت و رفت به صحرای کربلا

آنجا که قاسمش به شهادت رسیده بود

 

"لایوم" گفت و دید که در مقتل حسین

حتی لباس کهنه به غارت رسیده بود

 

"لایوم" گفت و خواهر خود را نظاره کرد

وقتی که زینبش به اسارت رسیده بود

 

سید حجت بحرالعلومی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ شنبه 21 تیر1393 ] [ 10:26 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار وفات حضرت خدیجه کبری(س) - موسی علمیرادی

 

بانوی صبح هستی و خورشید دیگری

خاتون آب هستی و پاک و مطهری

 

آری به اتنخاب خدا و گواه او

تنها تویی که لایق عشق پیمبری

 

در دامن تو مادر عالم سه ساله شد

شایسته از مقام تو شد شأن مادری

 

گرد و غبار راه تو معراج جبرئیل

تفسیر واژه واژه ی آیات کوثری

 

بانو شنیده ام که وخیم است حال تو

 در کنج خانه گشته ای از غصه بستری

 

گرچه کتا ب زندگی ات رو به آخر است

شأن عیادت از تو مقام پیمبر است

 

وقتش شده که دختر خود را صدا کنی

بر روی نازدانه ات آغوش وا کنی

 

وقتش شده که شانه به گیسوی او زنی

با یک دو بوسه درد دلش را دواکنی

 

باید دو گوشواره خود را به او دهی

تا هدیه عروسی او را ادا کنی

 

چیزی به عمر خود ز پیمبر نخواستی

وقتش شده از او طلب یک عبا کنی

 

از عرش پنج تا کفن آمد برای تو

خوب است پنجمین کفنش را سوا کنی

 

رفتی و داغ تو به دلش کوه غم گذاشت

غصه شروع شد که دگر  مادری نداشت

 

مادر نداشت حرف دلش را به او زند

حرف از غمی که مانده میان گلو زند

 

مادر نداشت در شب جشن عروسی اش

تا حرف دخترانه خود را به او زند

 

مادر نداشت پشت در او را صدا کند

ناچار شد به خادمه خویش رو زند

 

پیراهنش گرفت به مسمار و پاره شد

مادر نداشت پیرهنش  را رفو زند

 

مادر نداشت زخم تنش را نشان دهد

با یک نفر دم از غم راز مگو زند

 

زهرا که رفت نوبت زینب دگر رسید

او میدوید و قاتل ارباب می دوید

 

موسی علمیرادی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ سه شنبه 17 تیر1393 ] [ 13:7 ] [ توسط ] [ ]

 

آن کس که سر به مقدم جز او نمی زند

چون کلب راه پرسه به هر کو نمی زند

 

اين نا مرتبى مرا سرزنش نکن

آشفته حال شانه به گيسو نمى زند

 

لنگى که پهن کرده ام اينجا عبادت است

سجاده با گليم گدا مو نمی زند

 

دل که نسوخت گريه به هق هق نمی رسد

شمع سحر نسوخته سوسو نمى زند

 

توحيد را به غيرت پروانه داده اند

مي سوزد و به هيچ کسى رو نمی زند

 

مجنون بدون دم زدن عاشق نمی شود

پس نيست عاشق آن که دم از او نمی زند

 

عاشق هميشه پشت سرش حرف می زنند

اما ز پا مى افتد و زانو نمى زند

 

جاروکش تشرف گريه است اين مژه

بيهوده چشم را مژه جارو نمی زند

 

با يک نگاه تو جگرى خون شد از دلم

زخمى که چشم مي زند ابرو نمی زند

 

مي ميرم و ز وصل تو حرفى نمی زنم

حرف وصال را که سيه رو نمی زند

 

گيسو سپيد کرد زليخا به پاى تو

از اين به بعد دست به گيسو نمی زند

 

هر چند شمر با سر زانوش میزند

اما حسین فاطمه زانو نمیزند

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از سایت روضه

[ سه شنبه 10 تیر1393 ] [ 19:18 ] [ توسط ] [ ]

 

خدا کند که در و تخته ای به هم بخورد

و یا جرقه ی عشق تو بر سرم بخورد

 

تویی که در همه دنیا زبانزدی آقا

گذشت نیمه ی شعبان نیامدی آقا

 

من انتظار تو را می کشم بیا، برگرد

ز دست می روم آقا تو رو خدا برگرد

 

اگر بدانی از این درد ها چه دل، تنگ است

کبوترم که بدون تو سهم من سنگ است

 

بیا که بی تو جهان فقر مطلق است انگار

بیا که کفر، بدون تو بر حق است انگار

 

بیا که حرمت آینه ها شکستنی است

در این زمانه که شیطان برادر تنی است

 

چقدر بی تو بخوانم «متی ترانا» را

ببین که تا به کجا کشیده ای ما را

 

نگو نشستن با تو به من نمی آید

و یا که کرب و بلایی شدن نمی آید

 

شمیم بوی تو را می کنم هنوز احساس

تویی که رفته نگاهت به حضرت عباس

 

برگرفته از وبلاگ سه شنبه ها

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در 27/03/93 

[ پنجشنبه 29 خرداد1393 ] [ 15:36 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار ولادت حضرت رقیه(س) - حسین قربانچه

 

باید سخن جاری شود تا ما بخوانیم

باید خدا روزی کند نوکر بمانیم

 

باید ز بالا گفت و از بالا مدد خواست

چون نوکر ایل و تبار آسمانیم

 

با دادن گیسو به دست صاحب خویش

باید اطاعت داشت تا که می توانیم

 

باید سلوک عشق بازی را بپوئیم

اینگونه در سِلک رقیه جاودانیم

 

باید دمی محیا تر از عیسی رسد تا

کشتی احساسات مردم را برانیم

 

عیسی مسیح کوچکِ دنیا رقیه

هذا مقام المستجیر یا رقیه

 

زرینه خو سیمینه رو ای گوهر عشق

دل را به غارت میبری ای دلبر عشق

 

زهرا و زینب میشوی تا اینکه باشی

هم مادر و هم خواهر و هم دختر عشق

 

چون تاجی از یاقوت و مروارید عوض شد

جای تو با عمامهء روی سر عشق

 

آهِ تو صد تیغ دو دم دارد درونش

ای ذوالفقار بی قرار لشگر عشق

 

آغوش بابا منتظر مانده بیا و

شیرین زبانی کن به روی منبر عشق

 

من زندگی را وقف نام عشق کردم

تصمیم دارم تا که دور تو بگردم

 

با دستهای کوچکت چه دستگیری

سائل هر آنچه باشد آن را می پذیری

 

دل را روانه کردم از اینجا به کویت

دارم امید امشب تو دستم را بگیری

 

اسمِ تو را بردم جوابم را خدا داد

فرقی ندارد تو همان جوشن کبیری

 

چون سنگهایِ بارگاهت رو سپید است

هر بار زائر می شود آنجا فقیری

 

این گنبدِ کاشی و سنگ اسرار دارد

یک از هزارش این بود که بی نظیری

 

از آن خرابه که در وادی آن حرم شد

جنگیدن مردانهء تو باورم شد

 

باید زر اندوده کند بابا تنت را

باید ز خار و خس بگیرد گلشنت را

 

تکرار کن بابا و عمه دوست دارند

وقتِ نمازت شکل قامت بستنت را

 

بابا به این امید میبوسد رخت را

تا بنگرد روزی عروسی کردنت را

 

آغوش عباس است مشتاق تو هر بار

پیش عمو کج مینمایی گردنت را

 

وقتی سرِ دوش اباالفضلی محال است

خار بیابانها بگیرد دامنت را

 

تو تا قیامت تا دم محشر بزرگی

در کربلا تو وارث مادربزرگی

 

آتش زبانه می کشد روزی ز جانت

حق میدهم باشد پدر دل ناگرانت

 

انگشت دشمن بر دهانت مینشیند

پس روشن است از چیست این لکنت زبانت

 

آنقدر در خار بیابان میدوی تا

از پیکرت بیرون رود تاب و توانت

 

وای از زمانی که میوفتی از بلندی

وای از شکاف دنده ات از استخوانت

 

وای از تماشایِ سری بالایِ نیزه

وای از لباسِ عمه ها و خواهرانت

 

ای خاک عالم بر سر شاعر چه دیدی

خوابیده بودی با لگد از جا پریدی

 

حسین قربانچه

برگرفه از وبلاگ تب می


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 29 خرداد1393 ] [ 15:30 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار ولادت حضرت امام زمان(عج) - صابر خراسانی

 

پا شدم آبله پیدا کردم

از خودم فاصله پیدا کردم

 

سعی کردم به تو مشغول شوم

حیف شد مشغله پیدا کردم

 

من، سر اینکه به تو دل دادم

با همه مسأله پیدا کردم

 

در نمازم خم ابروی تو را

در قنوتم، گله پیدا کردم

 

انتظار این همه انصاف نیست

مردم فیصله پیدا کردم

 

از خودم دور شدم کاری کن

گم شدم، گور شدم کاری کن

 

آفتاب شب یلدای همه

گریه ی پشت تمنای همه

 

هیچ کس فکر تنهایی تو نیست

گریه کن جای خودت، جای همه

 

بی تو دارند همه می میرند

زود برگرد مسیحای همه

 

همه شهر به چاه افتادند

مددی یوسف زهرای همه

 

بنشین تا بنشانی همه را

دربیار از نگرانی همه را

 

کاش می شد ز سفر برگردی

با همان چند نفر برگردی

 

چله ی اشک گرفتیم برات

به امیدی که سحر برگردی

 

مادرم گفت همین جا بشین

بنشینم دم در برگردی

 

سیزده قرن نشستند نشد

بنشینم چقدر برگردی

 

نور چشمان همه می رفتی

قول دادی به نظر برگردی

 

خشکسالیم کویریم بیا

قبل از آنی که بمیریم بیا

 

صابر خراسانی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ شنبه 17 خرداد1393 ] [ 19:0 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار ولادت حضرت علی اکبر(ع) - حسن لطفی

 

دیشب از عشق چشم من تر بود

عاشقی حرف ما و دلبر بود

 

دلِ گم گشته ام مرا می برد

دلم از كودكی كبوتر بود

 

تا سر كوچه ی خدا رفتم

كه پُر از چشمه های كوثر بود

 

چشم من بود و دامن ساقی

دست من بود و لطف ساغر بود

 

من ز هوش و دلم ز دستم رفت

كار پیمانه های آخر بود

 

كار دل، كار عشق دست تواند

هم خدا، هم حسین مست تواند

 

جلوه ای كن به رسم دلبری ات

تا بریزیم سر به سروری ات

 

درِ بازارِ بردگان وا شد

یوسف آمد برای نوكری ات

 

كعبه افتاده است دنبالت

با خیالِ رخِ پیمبری ات

 

تو علی هستی و علی مانده

ماتِ اعجاز تیغ حیدری ات

 

چقدر مثل فاطمه هستی

به فدای شكوه كوثری ات

 

آمدی عشق در به در شده است

امشب ارباب ما پدر شده است

 

باز كن چشم عالم آرا را

خیره كن چشم های دنیا را

 

نخوری چشم ای تو چشم حسین

بس كه چشمت ربوده دل ها را

 

نوه ی ارشد امیر عرب

می دهی عطر نام زهرا را

 

ای علمدار دوم این قوم

می بری رونق مسیحا را

 

آرزوی حرا دو ركعت توست

تا ببیند دوباره طاها را

 

صخره ای موج را به هم كوبید

روی دوشش گرفت دریا را

 

پَرِ سجاده های مادر تو

می برد دودمان لیلا را

 

سیب سرخی و زاده ی ارباب

یوسف خانواده ی ارباب

 

شاه زاده امیر میدان ها

مثل عباس مرد طوفان ها

 

نفس دشت ها بریده ز تو

تند باد شگفت جولان ها

 

كوه ها خاك پای تن تنه ات

شاه بیتِ لبِ رجز خوان ها

 

به علی رفته ای در اوج نبرد

می زنی خنده بر پریشان ها

 

زَهره ها را دریده ای یعنی

هیچ كس نیست بین میدان ها

 

از امیران كربلا هستی

چقدر شكل مرتضی هستی

 

گره ای تا زدی دو ابرو را

به هم آمیختی تو شش سو را

 

همگی قبر خویش را كندند

تا كه دیدند تیغ و بازو را

 

تیغ رقصید و آسمان بشنید

ضربه ات را صدای هوهو را

 

طپش قلب خیمه ها آمد

تا گشودی سپاه گیسو را

 

آمدی تا پس از عمو گیری

پای محمل ركاب بانو را

 

از مِیِ عشق باده ای داریم

وه چه ارباب زاده ای داریم!

 

روشنی های آسمان حسین

ای نشانیِ بی نشان حسین

 

روی چشم تو ابروان پدر

روی دوش تو گیسوان حسین

 

آه! داوود حضرت ارباب

ای اذان گوی كاروان حسین

 

بعد آوای دلنشین تو بود

نوبت گفتن اذان حسین

 

قُوَت زانوان بابایی

ای مسیحاترین جوان حسین

 

مادرت هیچ، بین بهت حرم

رفتنت می برد توان حسین

 

از نگاهت عزیز زهرا سوخت

رفتی از رفتن تو لیلا سوخت

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ یاشبیر

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ شنبه 17 خرداد1393 ] [ 18:36 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار ولادت حضرت امام سجاد(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

تا خداوند ميرسم با تو

با خداوند ميرسم تا تو

 

همه در وحدت تو گم شده اند

من تو ما تو شما تو آنها تو

 

ما مسير تو را عبور شديم

راهِ سير و سلوكي ما تو

 

عبدم و لا فقير الا من

ربي و لاكريم الا تو

 

آنكه از تو سبو گرفته منم

بارها آبرو گرفته منم

 

چه مقاميست مادر تو شدن

مثل پروانه ي سر تو شدن

 

بال جبريل عرش مال خودش

راضي ام با كبوتر تو شدن

 

عليِّ اكبر است و آرزوي

چند سالي برادر تو شدن

 

ميشود برتر از سليمان شد

ظرف يك روز نوكر تو شدن

 

اين غلام سياه را نفروش

كردم عادت به قنبر تو شدن

 

به خداي يگانه مي ارزد

كشته ي نام اطهر تو شدن

 

پدرت هم به تو ولي ميگفت

بابي أنت يا علي ميگفت

 

آمدي و حسين خندان شد

همه جا جز بقيع چراغان شد

 

آمدي و به بركت نامت

نام جدت علي فراوان شد

 

مادرت شد عروس زهرا و

افتخارش نصيب ايران شد

 

آشنا با صحيفه اش كردي

هركه بر سفره ي تو مهمان شد

 

رمضان ماهِ سِرِّ شعبان است

رمضان شرح ماه شعبان شد

 

عده اي كه به پات افتادند

به مناجات راهشان دادند

 

ابر و خورشيد و ماه در كارند

خاكي از زير پات بردارند

 

تب تو تب نبود درمان بود

راويان تب تو بيمارند

 

دوستان قديمي زهرا

به تو و مادرت بدهكارند

 

در اسيري مادرت حتي

از مقامات او خبر دارند

 

هرچه مِهريه اش گران باشد

باز قوم علي خريدارند

 

به غلامت بگو دعا بكند

اين گرفتارها گرفتارند

 

با مناجات تو ملائكه هم

سر شب تا به صبح بيدارند

 

تا نگاهي به بالشان بكني

از كرم خوش به حالشان بكني

 

كاش ميشد بنا درست كنند

گنبدي از طلا درست كنند

 

همه جاي مدينه را نه، نه

لااقل پنج تا درست كنند

 

گرد و خاك بقيع را ببرند

تا برايم دوا درست كنند

 

شيعيان حاضرند با گريه

آستان تو را درست كنند

 

با النگوي دختران عجم

چند ايوانْ طلا درست كنند

 

سنگها ميخورد بر سر تو

تا كه شايد صدا درست كنند

 

عمه را زد ولي سر تو شكست

هم سر عمه هم سر تو شكست

 

علي اكبر لطيفيان

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ دوشنبه 12 خرداد1393 ] [ 1:29 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار ولادت حضرت ابالفضل العباس(ع) - ایمان کریمی

 

جبریل آمده خبر داده

به همه مژده سحر داده

خبر از فیض مستمر داده

نغمه ای عاشقانه سر داده

 

که خدا رزق بیشتر داده

نخل ام البنین ثمر داده

 

نسل عشق است و پا به پای ادب

مادرش میشود خدای ادب

روشنی بخش کوچه های ادب

پسر کعبه نا خدای ادب

 

ماه شب های عشق آمده است

پاسدار دمشق آمده است

 

هر کسی بوسه از لبش می چید

در نگاهش حسین را میدید

بغل شاه لافتی که رسید

دست و بازوش را علی بوسید

 

مادرش گفت او فدای حسین

پسرم نذر بچه های حسین

 

عبد صالح شد و خدایی شد

بسکه مشغول دلربایی شد

روی خورشید از او طلایی شد

سبک جنگش که مجتبایی شد

 

با حسن گشت و عاقبت یل شد

کسب بازار عشق مختل شد

 

خطبه ای خوانده در سفر با عشق

از کلامش رسیده ام تا عشق

پای وعظش نشسته حالا عشق

عشق هم داد میزند ... یا عشق

 

باب نه , نه , نه ,  بیت حاجاتی

تو  مفاتیحی از مناجاتی

 

بیکرانی شبیه دریایی

خوش قد و قامتی و بالایی

قبله گاه هزار لیلایی

در نمازت عجیب شیدایی

 

درس غیرت به آب میدادی

آب را پیچ و تاب میدادی

 

جرعه جرعه حیات می ریزد

یک نظر ... کاینات می ریزد

پای مشکت فرات می ریزد

از نگاهت صفات می ریزد

 

باد و باران مسخرت هستند

جمله سرباز لشگرت هستند

 

روز آخر رسیده ، بیماری

حال عشق و تب سفر داری

توی خیمه نگاه تر داری

می روی تا که مشک برداری

 

جای دستت دو بال میخواهی

رخصت اتصال میخواهی

 

در تن تو برو بیا شده بود

جای شمشیر و نیزه ها شده بود

دشمن تو چه بی حیا شده بود

قصد اصلیش خیمه ها شده بود

 

فصل عشق و جنون سرازیر است

از نگاه تو خون سرازیر است

 

ایمان کریمی

برگرفته از سایت بی پلاک

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ شنبه 10 خرداد1393 ] [ 18:41 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار ولادت حضرت سیدالشهدا(ع) - حسن لطفی

 

لال بودم مرا زبان دادند

منِ افتاده را توان دادند

 

زیر خورشیدِ گرمِ روزِ الست

مانده بودم که سایبان دادند

 

اِزدحامی عجیب بود امّا

به من از آن همه مکان دادند

 

خواستند کار عشق را بینند

حال و روزِ مرا نشان دادند

 

مثلِ آتش شدم مرا سوزاند

به دلم تا حسین جان دادند

 

نه که مجنون نه مثلِ فرهادم

خوش به حالم حسین آبادم

 

اوّل عشق شور شیرین است

بعد از آن روزگار غمگین است

 

تا که عاشق شدم همه گفتند

روی پیشانیت چرا چین است؟

 

روز اوّل که دیدمش گفتم

آنکه روزم سیه کند این است

 

جگرم را هر آن که دید گریست

گفت این داغ ، ارثِ یاسین است

 

حا و سین ، یا و نون مرا دریاب

که سرم روی شانه سنگین است

 

 حا و سین ، یا و نون مرا کُشته

شکر حق این جنون مرا کُشته

 

روز اوّل که دید آبم کرد

بعد از آن ساخت و خرابم کرد

 

به همین فکر می کنم هر روز

عاقبت عشق انتخابم کرد

 

هیچ کس روی من حساب نکرد

شکر حق مادرت حسابم کرد

 

تو خودت آمدی پِی اَم ورنه

هر دری رفته ام جوابم کرد

 

از دعاهای مادرم بودم

تا نگاه تو مستجابم کرد

 

حق بده بر دلم که در بند است

اوّلین عاشقت خداوند است

 

از جمالت بهار می ریزد

از جلالت وقار می ریزد

 

حرف اصلاً نداری و از هر

خطبه ات اعتبار می ریزد

 

لحظه هایی که تیغ می گیری

عرقِ ذوالفقار می ریزد

 

چقدر سر به زیر هر قدمت

لحظه های شکار می ریزد

 

چشم زینب به گیسویت حیران

چه خوش این آبشار می ریزد

 

شب پروانه است ، بسم الله

هر که دیوانه است، بسم الله

 

با تو این آسمان نگین دارد

و خدا با تو هم نشین دارد

 

تو علی هستی و علی با تو

دست حق را در آستین دارد

 

تو علی هستی و علی وقتی

می زند تیغ ، آفرین دارد

 

تو علی هستی و علی یعنی

از رجز خوانی اش زمین دارد...

 

...می زند چرخ گردِ خود هر روز

که علی ضربِ آتشین دارد

 

نام تو فاطمی است هم علوی

که همان دارد و همین دارد

 

فاطمه هم حسین می خواند

زیر دین کسی نمی ماند

 

در دلم درد بی شماری هست

چند وقتی است روزگاری هست

 

قسمتم نیست کربلا بروم

این چه غم این چه انتظاری هست

 

پلک هایم به کار می آید

به ضریح نواَت غباری هست

 

سنگ فرش حرم بگو آیا

قسمتم از تو یک مزاری هست

 

سفره ات گرم می کنم بَلَدم

خوشی من همین نداری هست

 

تو که می خواستی مرا بکُشی

کاش می شد به کربلا بِکُشی

 

تا گدایانِ پُشتِ در داری

تا که هستیم درد سر داری

 

دستت از پشتِ در برون آمد

خوب از شرم ما خبر داری

 

مثل منظومه ای و خورشیدی

دور خود چند تا قمر داری

 

پشتِ در آمدی ولی دیدم

که تو هم دست بر کمر داری

 

ارتباطیست از تو با جگرم

چقدر زخم بر جگر داری

 

تو همه باورِ اباالفضلی

سومین حیدر اباالفضلی

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ یاشبیر

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ جمعه 9 خرداد1393 ] [ 23:18 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شهادت حضرت امام موسی بن جعفر(ع) - امیر عظیمی

 

ای دستگیر خلق خدا دستهایتان

زیباترین جواب دعا دستهایتان

 

گفتم در این مسیر گدایی تان کنم

شاید رسد به دست گدا دستهایتان

 

دستانتان دو دست خداوند طاهر است

دست پُر از گناه کجا، دستهایتان

 

از این گناهکاری دستان من چقدر

افتاده است فاصله تا دستهایتان

 

باور نمی کنم فقط از کثرت گناه

نگرفته اند دست مرا دستهایتان

 

باشد! به خاک پای شما سجده می کنم

خورده به گیوه های شما دستهایتان

 

وقتی به خاک پای شما بوسه می زنم

دارم به دست های شما بوسه می زنم

 

اسلام راستین، مسلمان درست کن

با یک نگاه حضرت سلمان درست کن

 

از کیمیای دیده ی خود خرج ما نما

این سنگ را تو لوءلوء و مرجان درست کن

 

مولا بیا به خاک کف گیوه های خود

دست محبتی بکش انسان درست کن

 

در این دلی که محبس تنهایی من است

یک پنجره به سمت امامان درست کن

 

یک پنجره که آن طرفش روی ماه تست

سمت صفوف آینه داران درست کن

 

از نسل تو امام خراسان درست شد

از نسل من گدای خراسان درست کن

 

ذکر علی علی من از لطف این در است

از آه های سینه ی موسی بن جعفر است

 

ای آفتاب مشرقی سایه های من

ای سایه سار جود و عطای خدای من

 

رنجور کرده مرغ تنت را سیاهچال

نگذاشت بال و پَر بزنی ای همای من

 

مستوجب عذاب منم، من که عاصی ام

آقا چرا تو درد کشیدی بجای من

 

زنجیر دور پای ترا بسته ام به دل

زنجیر روضه های تنت بست پای من

 

اشکم به درد بزم عزای حسین خورد

شاید به دردتان بخورد اشک های من

 

گفتی به نوکرت، به مسیّب که در قفس

دلتنگی من است برای رضای من

 

شیعه همیشه با تو هماهنگ می شود

وقتی دلش برای رضا تنگ می شود

 

در این قفس ز شوق خدا گریه می کنی  

با ذکر یا رضا و رضا گریه می کنی

 

آقا برای مغفرت شیعیان خود

این قدر سر به سجده چرا گریه می کنی  

 

در این سیاهچال، به تنهایی خودت

یا که برای کربُبلا گریه می کنی  

 

بر غربت حسین جدا ناله می زنی

بر عمّه جان خویش جدا گریه می کنی  

 

در زیر تازیانه، چرا بیخودی زِ خود

داری برای فاطمه ها گریه می کنی

 

مرد یهود رفته ولی تو هنوز هم

چون بُرد نام فاطمه را گریه می کنی

 

هر چند بی حساب تو را می زد آن یهود  

شکر خدا کنار تو معصومه ات نبود

 

امیر عظیمی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ شنبه 3 خرداد1393 ] [ 10:37 ] [ توسط ] [ ]

 

برایت حرف ندارم… شما بفرمائید

به این بهانه نگاهی به ما بفرمائید

 

به وقتِ نافله ی صبح ای مسیحا دم

ز بختِ خفته ملولم ؛ دعا بفرمائید

 

اگر قنوت گرفتی بین آن ؛ به خودت

سفارشِ منِ وامانده را بفرمائید

 

هنوز خانه تکانی نکرده این دل من

و مانده ام که بیایی ؛ کجا ؟ بفرمائید

 

نشسته ام سرِ راهت خودت بلندم کن

تکان نمی خورم از جا تا بفرمائید

 

بخیل نیستم آقا فقط مرا نه، نه

تو را به خدا همه را با خدا بفرمائید

 

بگیر هر چه به من می دهند این مردم

مرا ندارتر از هر گدا بفرمائید

 

لباسِ پاره به سائل چه قدر می آید

لباسِ فقر به من هم عطا بفرمائید

 

برای آمدنت احترام باید کرد

از این به بعد به جای بیا، بفرمائید

 

عزیزِ فاطمه نزدیکِ نیمه ی رجب است

اجازه ی سفر کربلا بفرمائید

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در سه شنبه 21/2/93

برگرفته از وبلاگ سه شنبه ها 

[ چهارشنبه 24 اردیبهشت1393 ] [ 14:3 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شهادت حضرت زینب کری(س)

 

پیری زمین گیرم… صبوری ناخوش احوال

یادم نرفته گیر کردی بین گودال….

 

از کربلایت زخمی و بی بال رفتم

با چشم هایی تار از گودال رفتم

 

از حال و روزم بی خبر بودم برادر

با شمر و خولی همسفر بودم برادر

 

با دست خالی جنگ آن اغیار رفتم

با چادر خاکی سر بازار رفتم

 

زخم زبان از شهر پر نیرنگ خوردم

در کوفه از شاگردهایم سنگ خوردم

 

از ازدحام کوچه ها ترسید زینب

از هم محلی کم محلی دید زینب

 

همسایه ای داغ دلم را تازه میکرد

چادر نمازم را سرش اندازه میکرد

 

خاکستر غم بر سر من ریخت کوفه

خورشید را از شاخه ای آویخت کوفه

 

رفتم برای ماندن اسلام رفتم

با آستینی پاره شهر شام رفتم

 

از شعله ها خاکسترت را پس گرفتم

از خیزران آخر سرت را پس گرفتم

 

از راه های سخت و بی برگشت رفتم

با دست هایی بسته ...

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 24 اردیبهشت1393 ] [ 14:1 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار ولادت حضرت امام علی(ع) - محمد جواد پرچمی

 

می‌شود غرق آفتاب شدن

ظرف یک ثانیه شراب شدن

 

صد و ده‌سال از شراب نجف

می‌شود خورد تا خراب شدن

 

بسکه بخشیدی از کرم چه کنم

من به غیر از خجالت آب شدن

 

در دعاهای ما به حقّ علی‌ست

شرط اصلیّ مستجاب شدن

 

ما نداریم حاجتی غیر از

خاک نعلین بوتراب شدن

 

خاک ما از نجف سرشته شده

نوکرت جان به کف سرشته شده

 

زیر پایت مناره باید ساخت

منبری از ستاره باید ساخت

 

تن ندادی به بند قنداقه

بند را پاره پاره باید ساخت

 

مانده‌ام که در خور نامت

چند تا استعاره باید ساخت

 

کعبه هم رو سوی تو آورده

قبله را پس دوباره باید ساخت

 

از پی این و آن نباید رفت

از کلام تو چاره باید ساخت

 

ای که گفتی «فمن یَمُت یَرنی»

یا علی یا علی تو عشق منی

 

سجده‌ی بی‌شمار می‌کردی

تا سحر ذکر یار می‌کردی

 

تو امیر دو عالمی به تنت

جامه‌ی وصله دار می کردی

 

بانی سفره‌های افلاکی

نان جو اختیار می‌کردی

 

خانه‌ات ساده بود مثل خودت

از تجمّل فرار می‌کردی

 

تا به زهرا سلام می‌دادی

دل او را بهار می‌کردی

 

او به تو افتخار می‌کرد و

تو به او افتخار می‌کردی

 

السّلام ای امام آقا جان

یا أبانا سلام بابا جان

 

پر مهیّاست بام می‌خواهند

این خلایق امام می‌خواهند

 

قرن‌ها عصرها تمام بشر

از ولایت پیام می‌خواهند

 

این جماعت کنار ایوانت

یک جواب سلام می‌خواهند

 

پس مزن گوشه ای مرا آقا

که سلاطین غلام می‌خواهند

**

ما همه در قَرَن بزرگ شدیم

با ولا مرد و زن بزرگ شدیم

 

اگر امروز آبرو داریم

با علی داشتن بزرگ شدیم

 

ذرّه اما به یُمن نوکری‌ات

بین هر انجمن بزرگ شدیم

 

وطن ما نجف بُود اینجا

همه دور از وطن بزرگ شدیم

 

با غلامیّ خانواده‌ی تو

با حسین و حسن بزرگ شدیم

 

ما قبیله قبیله - نسل به نسل

بین سینه‌زدن بزرگ شدیم

 

آه قبر و قیامتم با تو

روز محشر شفاعتم با تو

 

صوت قرآن چنان بلند شده

وحی از این زبان بلند شده

 

خبر بوسه‌ی لب قاری

در زمین و زمان بلند شده

 

از میان طَبَق صدای سری

وسط دشمنان بلند شده

 

با لب سنگ‌خورده قرآن خواند

پس چرا خیزران بلند شده

 

بر روی پنجه‌های خود طفلی

وسط کودکان، بلند شده

 

خواهرش چاک زد گریبان را

شیون دختران بلند شده

 

آتشی ریخته در این قلبم

زینب و چشم‌های نامحرم

 

محمد جواد پرچمی

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ دوشنبه 22 اردیبهشت1393 ] [ 14:3 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار ولادت حضرت امام جواد(ع) - محمد جواد پرچمی

 

نشسته‌ام بنویسم گدا نمی‌خواهی؟

میان خانه‌ی خود بینوا نمی‌خواهی؟

 

نشسته‌ام بنویسم کریم یعنی تو

کریم‌ زاده تو حاجت روا نمی خواهی

 

شنیده‌ام که عطایت زبانزد همه است

نیازمند برای عطا نمی‌خواهی

 

به خاک تیره اگر بنگری طلا گردد

تو علم و معجزه و کیمیا نمی‌خواهی

 

قسم به روی شما خوب می‌شوم آقا

فقط بیا و نگو که مرا نمی‌خواهی

 

منم اسیر نگاه پر از عطوفت تو

من از نگاه تو خواندم شما نمی‌خواهی...

 

... که من جدا شوم از تو؛ وَ خوب دانستم

که می‌کنی ز محبّان خود هواخواهی

 

هرآنکه بسته به چشمت دخیل سیّدنا

نشسته روی پر جبرئیل سیّدنا

 

من آمدم که بگویم به تو سپاسم را

و جمع می‌کنم این بار من حواسم را

 

که تا دگر نبرم یأبنَ فاطمه هرگز

به غیر کوی شما دست التماسم را

 

برای آنکه بیایم به محضرت آقا

روا بُود که مرتّب کنم لباسم را

 

برای جلب نظر از شما بسوی خودم

من استفاده کنم عطر ناب یاسم را

 

میان آیِنه‌کاری چنان شدم تکثیر

هزار مرتبه دیدم من انعکاسم را

 

به غیر نان شما که نخورده ام هرگز

ببین زبان و دهان نمک‌شناسم را

 

میان دغدغه ها عطر عاشقی آید

فرو نشاند در این دل غم و هراسم را

 

دلم کنار شما خانه در فلک دارد

جواد فاطمه نامت عجب نمک دارد

 

برای ذات خداوند امتدادی تو

دوباره نور خدا را به سینه دادی تو

 

زمینِ مُرده‌ی مردم دوباره احیا شد

از آن زمان که بر این خاک پا نهادی تو

 

تجلّی نبی و حیدر و حسین هستی

که با تهاجم هر فتنه در جهادی تو

 

تو از مریضی هر شیعه غصّه می‌خوردی

ز شادمانی دلهای شیعه شادی تو

 

تمام جود خدا را اگر کنم تفسیر

رسم دوباره به نامت ز بس جوادی تو

 

نثار روی تو خواندم وَ أن یَکادم را

به عالمی ندهم ذکر یا جوادم را

 

به پیش نام شما پا شدم خدا را شکر

دوباره مست تولّا شدم خدا را شکر

 

من از ولایت ‌تو آبرو گرفتم پس

کنار نام تو آقا شدم خدا را شکر

 

از آن قدیم که مهر تو در دلم افتاد

مقیم عالم بالا شدم خدا را شکر

 

تو در نهایت اکرام و من تُهیدستم

مقابل تو تمنّا شدم خدا را شکر

 

هزار مرتبه مُردم ز دیدن رویت

هزار مرتبه احیا شدم خدا را شکر

 

تو در کرانه‌ی یا ربّنای من هستی

من از دعای تو دریا شدم خدا را شکر

 

من از علاقه و عشقت به مادرت زهرا

مُحبّ حضرت زهرا شدم خدا را شکر

 

هزار غبطه به پای نگات می‌ریزم

تمام عمر خودم را به پات می‌ریزم

 

من از نگاه مدامت دوام می‌گیرم

ولایت از سخنان امام می‌گیرم

 

به خاک میکده من سر فرود آوردم

فقط ز دست کریم تو جام می‌گیرم

 

من آنقَدَر به شما می دهم سلام آقا

که آخر از تو عَلَیکَ السّلام می‌گیرم

 

اگرچه بال و پرم زخمی از زمانه شده

من از دوای شما التیام میگیرم

 

کبوترم که شدم جلد گنبد زرّین

فقط پر از سر این برج و بام می‌گیرم

 

به سنگ‌فرش حریم تو می‌کشم دستم

تبرُّکاً در بیت الحرام می‌گیرم

 

تو رتبه ای بده تا خاک پایتان باشم

چه خوب پیش شما من مقام می‌گیرم

 

غلام هیچکسی جز شما نخواهم شد

گدای کس به جز إبن الرّضا نخواهم شد

 

تو آمدی که شوی قبله‌گاه مردم ما

تو آمدی شده دلشاد امام هشتم ما

 

تو آمدی که رود غم ز سینه ها دیگر

و تا همیشه بماند به لب تبسّم ما

 

تو آمدی که به مردم نشان دهی حق را

فقط صفا بنویسی بر این تلاطم ما

 

من و دلم به تو سوگند عاشقت هستیم

محبّت تو بُود باعث تفاهم ما

 

تو آمدی که شوی با گدات همسفره

که نان جو بخوری جای نان گندم ما

 

کنار حضرت معصومه یادتان کردم

چه وقت بهر زیارت تو می‌روی قمِ ما؟

 

دلم دوباره به یادت به شور و شین آمد

به سر هوای پریدن به کاظمین آمد

 

امیر هر دو سرا یا جواد ادرکنی

نظر نما به گدا یا جواد ادرکنی

 

به حقّ مادرتان فاطمه قسم آقا

بخر مرا ز وفا یا جواد ادرکنی

 

خدای جودی و جود خدای منّانی

به سائلت کن عطا‌ یا جواد ادرکنی

 

طواف کوی تو برتر بُود ز بیت‌الله

قسم به سعی و صفا‌‌ یا جواد ادرکنی

 

رود به سوی بهشت خدا هر آنکس که

تو را نموده صدا یا جواد ادرکنی

 

فقط ز راه ولای تو یا ولیَّ الله

روم بسوی خدا یا جواد ادرکنی

 

نشسته‌ام که بگیرم برات رفتن خود

به شهر کرب و بلا یا جواد ادرکنی

 

تویی تو زاده‌ی شمسُ الشّموس یا مولا

علیّ اکبر سلطان طوس یا مولا

 

نشسته مرد غریبی کنار گهواره

کنار گریه‌ی بی اختیار گهواره

 

رضا نشسته بخواند نوای لالایی

برای کودک زیبا عُذار گهواره

 

چقدر شب به سحر درد و دل کند با این

گلی که شد همه باغ و بهار گهواره

 

چقدر طعنه شنیده ز دیر آمدنت

چقدر سخت گذشت انتظار گهواره

 

دوباره صحبت گهواره و نوای لالایی

دوباره مرثیه‌ی شیرخوار گهواره

 

میان هُرم عطش مادری صدا می‌زد

بخواب کودک دل بیقرار گهواره

 

امان ز اشک رباب و غم علی اصغر

چه بد شد عاقبت آن روزگار گهواره

 

نشد که لب بزند کودکش به آب ای وای

نشد که قد بکشد کودک رباب ای وای

 

محمد جواد پرچمی

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ جمعه 19 اردیبهشت1393 ] [ 19:36 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شهادت حضرت امام هادی النقی(ع) - یوسف رحیمی

 

چشمهايت فرات دلتنگي

اشکهايت تلاطم غمهاست

حال و روز دل شکسته‌ی تو

از نگاه غريب تو پيداست

**

اي غريب مدينه‌ی دوم

مرد خلوت نشين سامرّا

التماس هميشه‌ی باران

حضرت عشق التماس دعا

**

کوچه‌ی خاکي محله‌ی غم

در غرور از حضور ساده‌ی توست

ولي افسوس شرمگين تو و

پاي پر پينه و پياده‌ی توست

**

آه آقا تو خوب مي داني

که دل بيقرار يعني چه

پشت دروازه هاي شهر ستم

آن همه انتظار يعني چه

**

چه به روز دل تو آوردند

رمق ناله در صدايت نيست

بگو اي نسل كوثر و زمزم

بزم شوم شراب جايت نيست

**

بي گمان بين آن همه غربت

دل تنگ تو نينوائي شد

روضه هاي كبود طشت طلا

در نگاه ترت تداعي شد

**

آري آن لحظه ماتم قلبت

بي کسي هاي عمه زينب بود

قاتلت زهر کينه ها ، نه نه !

روضه‌ی خيزراني لب بود

**

در عزاي تو حضرت باران

که گريبان آسمان چاک است

نه فقط چشم هاي ابري ما

روضه خوانت تمام افلاک است

 

یوسف رحیمی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ جمعه 12 اردیبهشت1393 ] [ 19:5 ] [ توسط ] [ ]

 

حیدر قافله

 

عاشقان در حجاب یکدگرند

پرتو آفتاب یکدگرند

گاه تصویر قاب یکدگرند

همه زیر نقاب یکدگرند

 

سعی دارند جلوه کم بکنند

خویش را وقف نام هم بکنند

 

فاطمیّات یارهای هم‌اند

هر کدام افتخارهای هم‌اند

همه آئینه‌دارهای هم‌اند

دفن بین مزارهای هم‌اند

 

گاه زینب؛ گه ام کلثومند

هم‌طراز امام معصومند

 

این قبیله عجیب با ادبند

پیش هم ایستاده در عقبند

همگی غرق ذات، منقلبند

در ظهور صفات، هم نسبند

 

همگی در الست زاده شدند

همه پرچم به دست زاده شدند

 

می‌نویسم من از شما خانم

می‌بری تا خدا مرا خانم

تو بزرگی و ما گدا خانم

السّلامُ علیکِ یا خانم

 

ما گرفتار  بام‌های توایم

از ولادت غلام‌های توایم

 

عصمت کامله تو را خوانند

عابده، فاضله تو را خوانند

عالمه، عامله تو را خوانند

حیدر قافله تو را خوانند

 

کوه توحید منجلی هستی

زینب دوم علی هستی

 

متشرع به دین و باور خود

متواضع کنار خواهر خود

تا شدی همره برادر خود

متوسّل شدی به مادر خود

 

اقتدار حرم به دست تو بود

بعد عباس علم به دست تو بود

 

گریه بین شرار می‌کردی

شعله‌ها را مهار می‌کردی

پابرهنه فرار می‌کردی

دختران را سوار می کردی

 

همه‌جا کشتی نجات شدی

سر پناه مخدَّرات شدی

 

نان خود را به دختران دادی

سهم خود را به دیگران دادی

تو تسلّی به مادران دادی

معجرت را به خواهران دادی

 

گیسوی سوخته نقابت شد

گوشه‌ی آستین حجابت شد

 

به کجا کارها کشیده شده

سر بازارها کشیده شده

به پَرت خارها کشیده شده

معجرت بارها کشیده شده

 

خواهرت دیر کرد و افتادی

چادرت گیر کرد و افتادی

 

تا ز گودال سر در آوردی

خویش را نزد خواهر آوردی

سوی او دیده‌ی تر آوردی

رو به سوی برادر آوردی

 

خواهرانه به هم کمک کردید

نیزه را از گلو در آوردید

 

محمد جواد پرچمی

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

[ دوشنبه 8 اردیبهشت1393 ] [ 15:31 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار ولادت حضرت فاطمه زهرا(س) - حسن لطفی

 

امشب نشسته ام بنویسم ترانه ها

از باغ از بهار من از مادرانه ها

از دست پُر امیدم و تسبیح دانه ها

از این دلی که پر زده از آشیانه ها

 

شکرش میان این همه سر سروری شدیم

مانند یازده پسرش مادری شدیم

 

آیینه ای گرفته خدا در برابرش

خورشیدی از تمامی انوار انورش

امشب خدا نشسته خدا با پیمبرش

امشب پدر رسیده به دیدار مادرش

 

تعظیم تو به او نه که بر هست واجب است

از این به بعد بوسه بر این دست واجب است

 

تا مه کرده نام شما قیل و قال را

پیدا نموده با تو کرامت کمال را

گم کرده عقل پیش شکوهت خیال را

پنهان جمال کردی پیدا جلال را

 

هر چند کار توست که پیغمبری کنی

تو آمدی که پای علی حیدری کنی

 

این باغ ها معطر زهراست یا علی

این موج موج کوثر زهراست یا علی

آری تمام باور زهراست یا علی

نام تو نام دیگر زهراست یا علی

 

آغاز آفرینش از آغاز فاطمه است

یعنی علی حقیقت اعجاز فاطمه است

 

خورشید زیر پای تو خشت محقری ست

کار نگاه چشم شما ذره پروری ست

خاک حسینیه شدنم لطف مادری ست

خانم تمام حرف من این بیت آذری ست

 

"بنیانگذار مکتب غیرتدی فاطمه

عباسَ درس معرفت اُورگدی فاطمه"

 

عمریست تا به لطف تو زنجیر می شویم

با بوی نان تازه نمک گیر می شویم

باز از تنور روشن تو سیر می شویم

شکرش ! کنار خانه تو پیر می شویم

 

در روضه باز چایی دم کرده ی تو بود

این لطف ، لطف دست وَرم کرده ی تو بود

 

خانم میان صحن رضا نام تو بس است

پای ضریح وقت شفا نام تو بس است

پایین پا بجای دعا نام تو بس است

دردی مگر برای دوا نام تو بس است

 

نام تو بر لبم دم باب الجواد بود

فیض تو بود از سر من هم زیاد بود

 

آواره ایم پای شما خوش بحال ما

مشمول هر دعای شما خوش بحال ما

پروانه ی عزای شما خوش بحال ما

مجنون کربلای شما خوش بحال ما

 

آهی بکش که سینه ی ما کربلایی است

تا یاد توست حال دلم مجتبایی است

 

می خواست حامی مادر شود نشد

مرهم برای زخم کبوتر شود نشد

تا مانع هجوم ستمگر شود نشد

شاید بجای روی تو پرپر شود نشد

 

ای وای من که برگ گلی ضرب شست خورد

ضربی ز روی و ضربه ای از پشت دست خورد

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ بانک اشعار روضه

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ شنبه 30 فروردین1393 ] [ 14:55 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار امام زمان(عج) - وداع با فاطمیه

 

در وادی فراقِ تو ما جا گرفته ایم

از دردِ دوری ات همه ی ما، گرفته ایم

 

زانو بغل گرفته، مُدام گریه می کنیم

با سیلِ اشک جلوه ی دریا گرفته ایم

 

لایق نبوده ایم ولی فاطمی شدیم

با نوکری فاطمه معنا گرفته ایم

 

از برکت دعای تو  و لطفِ مادرت

دیگر مسیر پاکی و تقوی گرفته ایم

 

صاحب عزایِ فاطمه بغضت شکسته شد

تا که سراغ مادرتان را گرفته ایم

 

دارد بساط فاطمیه جمع می شود

این شامِ آخری، فقط إحیا گرفته ایم

 

این گریه هایِ اندکِ ما را قبول کن

این گریه را، زِ حضرت زهرا گرفته ایم

 

با این دو قطره اشکِ عزایی که ریختیم

توشه، برای وحشتِ فردا گرفته ایم

 

در فاطمیه بحرِ کرم موج می زند

ما خرجیِ محرم خود را گرفته ایم

 

ای با وفا به مجلسِ ما هم سری بزن

آقا بیا که روضه ی سقا گرفته ایم

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

برگرفته از وبلاگ سه شنبه ها 


ادامه مطلب
[ سه شنبه 26 فروردین1393 ] [ 23:26 ] [ توسط ] [ ]

 

آشفتگی گیسوی ما شانه کم داشت

لبهای خشک ما فقط پیمانه کم داشت

 

وسع خریدار تو بسیار است امّا

یوسف به ما دادند ولی بیعانه کم داشت

 

من اختیاراً  این همه حالم خراب است

گنجی که پیشم داشتی ویرانه کم داشت

 

دیشت قنوت تو به یاد من نیفتاد

تسبیح چل تایی تو یک دانه کم داشت

 

به لطف دیوار دم در تکیه می داد

آنکه برای گریه کردن شانه کم داشت

 

دیشب نبودم پیش ت فهمیدی اصلاً ...

که بازی شمع و گلت پروانه کم داشت

 

وقتی رسیدم جور شد بازی طفلان

سنگ سر کوچه فقط دیوانه کم داشت

 

چه خوب شد آب دهانت را مکیدم

این مسجدی که ساختم میخانه کم داشت

 

گفتم مرا زنجیر این خانه نمایید

کلب نگهبانِ در این خانه کم داشت

 

جانها فدای آستان بانویی که

یک سایبان و چند سقاخانه کم داشت

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ بانک اشعار روضه

[ شنبه 23 فروردین1393 ] [ 17:24 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار وفات حضرت ام البنین (س) - یوسف رحیمی

 

با نور استجابت و ايمان عجين شدي

وقتي که با ولي خدا همنشين شدي

 

عطر بهشت در نفست موج مي‌زند

حالا دگر تو بانوي خلدبرين شدي

 

زهرا که رفت دلخوشي از خانه رفته بود

تو آمدي و اين همه شور آفرين شدي

 

بي شک براي مادري زينب و حسين

شايسته اي که فاطمه ي دومين شدي

 

در سيره ات شکوه نجابت چه ديدني ست

آوازه ي خضوع و خشوعت شنيدني ست

 

آن روز که خدا به تو هم داد نور عين

او را طواف داده اي دور سر حسين

 

يعني حسين فاطمه! جانم فداي توست

عباس من، فدايي کرب و بلاي توست

 

با خود دوباره خاطره ها را مرور کن

از روزهای خوب مدینه عبور کن

 

این روزها که خاطره ها همدمت شدند

تنها انیس قلب پر از ماتمت شدند

 

چندي ست پاره هاي دلت رفته اند آه

تو مانده ای و نم نم اين اشک گاه گاه

 

با قلب تو حکايت هجران چه ها نکرد

یک لحظه هم تو را غم و غربت رها نکرد

 

تنگ غروب بود و دلت ناگهان گرفت

مانند چشم ابری تو آسمان گرفت

 

پر شد ز عطر سیب غریبی هوای شهر

پیچید بوی پیرهنی در فضای شهر

 

مثل نسيم کوچه به کوچه خبر وزيد:

مادر بيا که قافله ي کربلا رسيد

 

یک شهر چشم منتظر و اشک بي امان

برگشته است از سفر عشق کاروان

 

برگشته با تلاطم اشک و خروش آه

دارد هزار خاطره از دشت و خيمه‌گاه

 

تو می رسی و روضه هم آغاز می شود

بغض از گلوي خاطره ها باز مي شود

 

هر کس نشسته گوشه اي و روضه خوان شده

اما سکينه با دل تو همزبان شده

 

همناله با دو چشم ترت، حرف مي زند

از جاي خالي پسرت حرف مي زند:

 

يادش بخير لحظه ي شيرين گفتگو

يادش بخير زمزمه هاي عمو عمو

 

يادش بخير ديده ي بيدار کربلا

شب ها صداي پاي علمدار کربلا

 

يادش بخير مشک و علم در دو دست او

آرامش تمام حرم در دو دست او

 

در چشم هاش عشق و نجابت خلاصه بود

او ترجمان شور و شکوه و حماسه بود

 

سقاي عشق و آب و ادب بود ماه تو

نام آور تمام عرب بود ماه تو

 

داغ تو تازه تر شده با حرف هاي او

وقتش شده تو روضه بخواني براي او

 

رو مي کني به او که فدايت سکينه جان

جانم فداي حُجب و حيايت سکينه جان

 

شايد نگاه توست به قدّ خميده ام

يا اينکه شرم مي‌کني از اشک ديده ام

 

ديگر شکسته قامت ام البنين، بخوان

از روضه هاي ماه من اي نازنين، بخوان

 

نام آوران به شوکت او بُرده اند رشک؟

در علقمه چه شد که به دندان گرفت مشک

 

از چشم خون گرفته برایم سخن بگو

از ماجراي تير سه شعبه من بگو

 

آخر چگونه بر سر ماهم عمود؟ ... آه

دستي مگر به پيکر سقا نبود؟ ... آه

 

شرمنده ام ز روی تو و مادرت رباب

شرمنده ام اگر نرسیده به خیمه آب

 

قلب مرا ولی تو رها از ملال کن

آرام جان من! پسرم را حلال کن

 

یوسف رحیمی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ شنبه 23 فروردین1393 ] [ 17:22 ] [ توسط ] [ ]

 

شب هفتم شهادت حضرت زهرا(س) - حسن لطفی

 

سر خاکت دوباره آمده ام

تا برایت دوباره گریه کنم

شب هفتم رسیده ام تا با

دلِ خود پاره پاره گریه کنم

**

شب هفت تو نه که هفت من است

آمدم بر سر مزار خودم

هفت شب نه که هفت صد سال است

گریه کردم به روزگار خودم

**

هفت شب می شود که می گیرند

کودکانت سراغ مادر را

هفت شب می شود که می بینند

در و دیوار و خون بستر را

**

باورم نیست با دو دست خودم

ریختم خاک روی چشمانت

چیده ام تکه تکه سنگ لحد

پیش چشمان مات طفلانت

**

باورم نیست چوب گهواره

شده تابوت پیکرت زهرا

تازه فهمیده ام ازحرارت در

آتش افتاده بر پرت زهرا

**

کاش می شد ببينيم زخم

چهره لاله گون تو باقی است

زینبم شسته چادرت را باز

روی آن لکه خون تو باقی است

**

چند وقت نبود رو سویت

حال سر کرده دخترت زهرا

تازه فهمیده ام حرارت در

زده آتش به معجرت زهرا

**

شب هفت تو و برای علی

شب هفت محرم آمده است

وقت غسلت نشد بگو با من

زخمِ پهلویِ تو هَم آمده است

**

می نشیند به جای تو زینب

با کمی آب روبروی حسین

گوش زینب چه گفته ای که مدام

می زند بوسه بر گلوی حسین

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ یاشبیر

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ شنبه 16 فروردین1393 ] [ 16:2 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شام غریبان شهادت حضرت زهرا(س) - حسن لطفی

 

دو چشمش بسته اما درد دارد

يقينا بيش از اينها درد دارد

بريز آب روان برسنگِ غُسلش

ولي آرام اسما ؛ درد دارد

**

نسيم آرامترخوابيده بانو

مزن پروانه پر خوابيده بانو

دگر رخصت نيازي نيست جبريل

مزن ديگر به در خوابيده بانو

**

دوچشمت رابه دست بسته بستم

تو را باهِق هِقی پيوسته بستم

مبادا پهلويت خونين شود باز

خودم بندِ كفن آهسته بستم

**

ندارم چاره با آهم بسازم

فقط با درد جانكاهم بسازم

ز چوبي كه نشد گهواره باشد

دو تا تابوت می خواهم بسازم

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ یاشبیر

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 14 فروردین1393 ] [ 2:2 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار روز شهادت حضرت زهرا(س) - علی اکبر لطیفیان

 

کنیزه هات نشستند و مو پریشانند

نگاه کن همه ی بچه هات گریانند

 

نشسته ایم کنارت نگاه کن ما را

بگو نمیروی و روبه راه کن ما را

 

زمان رفتن تو نیست استخاره نکن

تو که هنوز جوانی کفن قواره نکن

 

چگونه گریه برای نماندنت نکنم

بگو چکار کنم که کفن تنت نکنم

 

بیا و کار کن اصلاً ولی نشسته نکن

تو را به دست شکستت مرا شکسته نکن

 

بگو چکار کنم سمت پر زدن نروی

مگر تو قول ندادی بدون من نروی

 

کسی اجازه ندارد غذا درست کند

برای فاطمه تابوت را درست کند

 

نفس نفس زدن از زندگی سیرت کرد

سه ماه آخر عمرت چقدر پیرت کرد

 

سه ماه آخر عمرت چقدر زود گذشت

سه ماه آخر عمرت همش کبود گذشت

 

مرا ببخش شکسته شدی و چین خوردی

سه ماه آخر عمرت همش زمین خوردی

 

همیشه دست به دیوار می شوی زهرا

تکان نخور که گرفتار می شوی زهرا

 

دو چشم بسته ی خود را تو رو خدا واکن

بیا و از سرت این دستمال را وا کن

 

مرا ببخش اگر ریختند بر سر تو

مرا ببخش به دیوار خورد معجر تو

 

اگر نشد سرشان را به خویش بند کنم

و از روی تو در خانه را بلند کنم

 

دو موی سوخته از شانه ات در آوردم

و میخ را ز در خانه ات در آوردم

 

بمان که خانه ی امنی برات می سازم

مدینه را همه را خاک پات می سازم

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ نود و پنج روز باران


ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 فروردین1393 ] [ 20:28 ] [ توسط ] [ ]

 

بی تب و تاب خسته حالی بود

سخت ، گیر شکسته بالی بود

 

چادرش بین کوچه پا خور شد

بس که از غم قدش هلالی بود

 

مسجد و منبر رسول الله

جای بابا چقدر خالی بود

 

از دل آهی کشید با گریه

خطبه هایش همه سوالی بود

 

نفسش بار لخته ی خون داشت

سوز آهش در آن حوالی بود

 

خطبه اش جاودانه بر میگشت

با قباله به خانه بر میگشت

 

آه ظلم سقیفه بی حد شد

راه کوچه به آینه سد شد

 

همه ی نور... و چنگ تاریکی

اتفاقی که باب خواهد شد

 

ضرب دست چپش زبانزد بود

زدن سیلی اش زبانزد شد

 

هر قدر روی پا پریدم باز

دست سنگینش از سرم رد شد

 

بعد از آن راه خانه تا مسجد

طول یک خط سرخ ممتد شد

 

آنقدر به غرور من بر خورد

حسنش کاش از غمش می مُرد

 

چه بگویم که زار و مضطر گشت

قد کمان بود و قد کمان تر گشت

 

در مسیر عبور عابرها

ریخت نیلوفری که پرپر گشت

 

" فَرَفَسَها بِرِجلِه " ... ای وای

آنقدر دور خویش مادر گشت

 

پاره های قباله اش را ریخت

آنکه تندیس بغض حیدر گشت

 

هر قدم چشم او سیاهی رفت

وسط کوچه موقع بر گشت...

 

...آه زخم هایش دوباره سر واکرد

مرگ خود از خدا تمنا کرد

 

علیرضا شریف

با تشکر از وبلاگ حدیث اشک

[ دوشنبه 26 اسفند1392 ] [ 23:32 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار مدح حضرت زهرا(س) – محسن عرب خالقی

 

در مقامی كه عقيق سرخ از زر بهتر است

اشكهايم بال معراج است از پر بهتر است

 

بيشتر از بهترين وجه عبادت از نماز

در قيامت اشكهايت را بياور بهتر است

 

با زبان دل فقط حرف خودم را مي زنم

نامه بر اين روزها باشد كبوتر بهتر است

 

از سر اخلاص حمدش را به جا مي آورم

آنكه از آغاز يادم داده كوثر بهتر است

 

گرچه فرقي نيست بين ساقي و كوثر ولي

بارها فرموده پيغمبر كه مادر بهتر است

 

مصحف زهرا به غير از سينه معصوم نيست

سر مستور خدا در پرده آخر بهتر است

 

وقت بالا بردن دَر ؛ حرز نام فاطمه

از دو لشگر هم براي مرد خيبر بهتر است

 

هر كسي بو برده از غيرت شهادت ميدهد

در نگاه مرد ، مرگ از اشك همسر بهتر است

 

از زماني كه شنيدم در به پهلويت گرفت

حس من اين است اصلاً خانه بي در بهتر است

 

محسن عرب خالقی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ یکشنبه 25 اسفند1392 ] [ 22:54 ] [ توسط ] [ ]

اشعار فاطمیه – علی اکبر لطیفیان

 

ای اذان اشهد انّ علی مولای من

میشود تکمیل با دنیای تو دنیای من

 

چند سالی میشود تاج سر زهرا شدی

نقطه ی پایین "با " ای نقطه ی در "فا" ی من

 

یا علی جانم ، فدای عین و لام و یای تو

حرف حرفم : فا و آ و طا و میم و های من

 

من خودم فکری به حال دردهایم میکنم

جان زهرا تو فقط غصه نخور آقای من

 

صبح تا حالا نشسته ام چند تا گل چیده ام

ای بزرگ خانه ام ! تقدیم تو گلهای من

 

هر چه کردم سینه ام نگذاشت ، جان فاطمه

چند بار این بچه هایم را بغل کن جای من

 

من نمیدانم هر وقت خوابم میبرد

استخوان من میفتد روی هم ، ای وای من

 

دست تو وا شد خدا رو شکر پس من میروم

راستی تابوت را آماده کرد اسمای من ؟

 

بعد از این مسجد برو راحت برو راحت بیا

یک سر مویی کم شد ز مویت پای من

 

پیرهن را بافتم یعنی به دردش میخورد ؟

یا خجالت میکشد این زینب کبرای من

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ نود و پنج روز باران

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ سه شنبه 20 اسفند1392 ] [ 22:0 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار فاطمیه - زبانحال مولا(ع) – رضا رسول زاده

 

بی تو به این زمین و زمان احتیاج نیست

وقتی نفس نمانده به جان احتیاج نیست

 

این خانه سوت و کور شود با نبودنت

فصل بهار حرف خزان احتیاج نیست

 

از دردهات با خبرم زخمی علی

لبخند تلخ ، فاطمه جان احتیاج نیست

 

افتاده است دست تو از کار ، یاورم

این درد را مکن تو نهان ، احتیاج نیست

 

زحمت مکش که نان بپزی خانم علی

قدری نمک که هست ، به نان احتیاج نیست

 

تا آستانه بردن نعلین من چرا ؟!

این کارها ، خمیده جوان ، احتیاج نیست

 

از مسجد آمدم اگر امشب ، به پای من

برخاستن به قد کمان احتیاج نیست

 

فامیل هم به رفتن تو فکر می کنند !

بیمار را به زخم زبان احتیاج نیست ...

 

با من همینکه فاطمه بیعت کند بس است

دیگر به بیعت دگران احتیاج نیست

 

رضا رسول زاده

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ دوشنبه 19 اسفند1392 ] [ 21:24 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار ولادت حضرت زینب کبری(س) - رضا رسول زاده

 

با درد آمدیم و به دنبال مرهمیم

کیسه به دوش کوچه ی این نسل آدمیم

 

ما را نوشته اند گدایان اهل بیت

پس بی دلیل نیست که سلطان عالمیم

 

از لطف مادری است به ما راه داده اند

صد شکر دور سفره ی مهری فراهمیم

 

شیرینی محبت شان را چشیده ایم

با اذن فاطمه همه سلمان و محرمیم

 

اینجا به یک نفس همه عیسی شوند و ما

عمری نفس نفس زده محتاج آن دمیم

 

بیت علی است ، چشمه ی تسبیح داوری

با این سرا بهشت ندارد برابری

 

با جلوه ی محول الاحوال دیگری

امروز داشت بیت علی حال دیگری

 

حال فرشته های خداوند دیدنی است

مستانه می زنند پر و بال دیگری

 

زهرا ؟ علی ؟ نبی ؟ نه ... خدا نام او نهاد

زینب گرفت نام ، به اجلال دیگری

 

حتی به دیدن حسن اشکش ادامه داشت

انگار چشم اوست به دنبال دیگری

 

تا گودی گلوی حسین را نگاه کرد

پر زد دلش به منظر گودال دیگری

 

آیات عاشقی است که الهام می شود

با دیدن حسین چه آرام می شود

 

معشوق و عاشقند کنون روبروی هم

هر دو شدند مست شراب از سبوی هم

 

گنجینه های عرش سرازیر شد به خاک

 تا وا شدند چشم دو دلبر به روی هم

 

از دو بدن عروج به یک روح می کنند

وقتی که می کشند نفس از گلوی هم

 

لبخند می زنند ولی گریه می کنند

از حال می روند دمادم ز بوی هم

 

باشند زیر سایه ی هم تا که زنده اند

دارند هر دو در سرشان آرزوی هم

 

باید که ما ز کوثر و زمزم وضو کنیم

از زینب و حسین سپس گفتگو کنیم

 

طوفان ظهور زلف پریشان زینب است

دریا نماد قلب خروشان زینب است

 

تاریخ و صفحه های طلاکوب آن هنوز

برجسته از درخشش دوران زینب است

 

امروز اگر قیام حسینی نتیجه داد

مدیون خطبه های درخشان زینب است

 

با صبر او سپاه مخالف اسیر شد

ایوب نیز واله و حیران زینب است

 

نامش به دست مالک دوزخ نمی رسد

آن کس که جزء خیل محبان زینب است

 

ما دوستدار زینب کبرای حیدریم

ما خاک پای دختر زهرای حیدریم

 

بالش شکست و او پر خود را نگاه داشت

بالاتر از همه سر خود را نگاه داشت

 

او هرچه غم کشید نیفتاد بر زمین

تا نهضت برادر خود را نگاه داشت

 

چادر به سر ، نقاب به رخ ، تا زمان مرگ

ارثیه های مادر خود را نگاه داشت

 

نا محرمی نگاه به سویش نمی کند

هر بانویی که سنگر خود را نگاه داشت

 

زینب همان کسی است که مانند فاطمه

آتش گرفت و معجر خود را نگاه داشت

 

بر دست غیر رشته ی معجر نداده است

تا سوختن به پای حجاب ایستاده است

 

ذکر علی الدوام تو غیر از حسین نیست

سر رشته ی کلام تو غیر از حسین نیست

 

پیوند خورده اند به هم " زینب و حسین "

پس هم ردیف نام تو غیر از حسین نیست

 

حتی بهشت هم به همین نور روشن است

خورشید روی بام تو غیر از حسین نیست

 

با نام دلبرت سخن آغاز می کنی

هر صبح السلام تو غیر از حسین نیست

 

از کربلا به کوفه و از کوفه تا به شام

در خطبه ها پیام تو غیر از حسین نیست

 

دین جان گرفته است به ایمان تو فقط 

تکمیل شد به موی  پریشان تو فقط

 

عصمت تنیده است به تار نقاب تو

عفت بها گرفت ، ز پود حجاب تو

 

برداشتی ، گذاشت زمین هرچه فاطمه

مانند مادرت شده رنگ و لعاب تو

 

حفظ قیام کرب و بلا با تو بود و بس

اسلام بیمه شد به تو و انقلاب تو

 

حتی خیال هم سخنی با تو کس نداشت

با بودن برادر عالیجناب تو

 

تا مسجد النبی به زیارت تو رفتی و ...

عباس بود تا که بگیرد رکاب تو

 

یک روز هم رسید که تو باورت نبود

بالا سر تو سایه ی آب آورت نبود

 

رضا رسول زاده

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 14 اسفند1392 ] [ 12:21 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شهادت حضرت فاطمه معصومه(س) - محمود مربوبی

 

مائیم گدای حضرت معصومه

محتاج عطای حضرت معصومه

همراه رضا ز دیده خون می ریزیم

در روز عزای حضرت معصومه

**

آمد ز مدینه تا که در قم باشد

در مملکت امام هشتم باشد

یعنی که خدا نخواست تا مرقد او

مانند مزار فاطمه گم باشد

**

در سَر هوس دیدن دلبر دارد

بر سینهء خود داغ برادر دارد

افسوس که تا دیار ساوه آمد

دیگر نتوانست قدم بردارد

**

زخمی به جگر داشت و در تب می سوخت

از داغ برادرش مرتب می سوخت

هر جا که سَرِ دردِ دِلش وا می شد

می گفت: امان از دل زینب... می سوخت

**

با ناله دو چشمان ترش را وا کرد

تا سِیر کند دور و برش را، وا کرد

نومید ز دیدن برادر بود و

با ذکر رضا بال و پرش را وا کرد

**

صد آه اگر بر جگرش افتاده

هر چند جدا ز دلبرش افتاده

کی بر بدن برادرش رقصیدند؟

کی دست کسی به معجرش افتاده

**

او خواهر یک امام بود و زینب....!

او شاهد احترام بود و زینب....!

که راهی شهر شام بود؟ و زینب

در مجلسی از حرام بود؟ و زینب

 

محمود مربوبی

برگرفته از وبلاگ تب می

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ دوشنبه 21 بهمن1392 ] [ 13:23 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار ولادت حضرت امام حسن عسگری(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

آنقدر آمدند و گرفتارتان شدند

خاک شما شدند و هوادارتان شدند

 

زیباترین اهالی دنیای عشق هم

یوسف شدند و گرمی بازارتان شدند

 

لطف شماست اینکه تمامی انبیا

بالاتفاق سائل دربارتان شدند

 

آنها که پای منت چشم کریمتان

بی سر شدند تازه بدهکارتان شدند

 

این بالهایی که زیر بت عشق سوختند

خاک تبرک در و دیوارتان شدند

 

نفرین به آنکه مهر تو را سرسری گرفت

یا آنکه حاجت از حرم دیگری گرفت

 

ای جلوه خدایی بی انتها حسن

خورشید روشن سحر سامرا حسن

 

بی تو عبودیت به خدا بت پرستی است

نور خدا مکمل توحید ما حسن

 

امشب عروج زخمی بال مرا ببر

تا سامرا ، مدینه ، نجف ، کربلا ؛ حسن

 

در بین خانواده زهرای مرضیه

باید شوند تمام علی زاده ها ؛ حسن

 

زنجیره ی محبت زهراست دین من

با یک حسین و چار علی و دوتا حسن

 

سوگند میخوریم خدا لشگری نداشت

روی زمین اگر حسن عسگری نداشت

 

آنکه مرا فقیر حرم میکند تویی

یک التماس پشت درم میکند تویی

 

آنکه در این زمانه ی بی اعتبارها

با یک سلام معتبرم میکند تویی

 

آنکه برای پر زدن سامرایی ام

هرشب دعا برای پرم میکند تویی

 

آنکه مرا برای خودش خانه خودش

با یک نگاه ، در به درم میکند تویی

 

آنکه تو را همیشه صدا میکند منم

آنکه مرا همیشه کرم میکند تویی

 

شکرخدا گدای امام حسن شدم

خاکی ترین کبوتر باغ حسن شدم

 

تو کیستی که سائل تو جبرئیل شد

دسته فرشته پای ضریحت دخیل شد

 

تو کیستی که جدّ نجیب پیمبرت

مهر تو را به سینه گرفت و خلیل شد

 

تو کسیتی که حضرت موسی عصا به دست

ذکر تو را گرفت اگر مرد نیل شد

 

اصلی که پا گرفت بدون تو فرع فرع

فرعی که پا گرفت کنارت اصیل شد

 

تنها خدا به خانه ی تو آفتاب داد

بعدا تمام زندگی ات نذر ایل شد

 

امشب دعا کنید ظهوری کند مرا

تا اینکه میهمان حضوری کند مرا

 

امشب دعا کنید بیاید نگار ما

آیات روشنایی شبهای تار ما

 

امشب دعا کنید بیاید در این خزان

فصل گلاب فاطمه فصل بهار ما

 

امشب دعا کنید بیاید گل خدا

تا اینکه این بهار بیاید به کار ما

 

امشب دعا کنید بیاید ز راه دور

مرکب سوار آل علی تک سوار ما

 

آنکه اگر نبود دلم فاطمی نبود

حتی نبود سجده ی سجاده یار ما

 

زهرا هنوز دست به پهلو کند دعا

زهرا کند دعا که بیایی کنار ما

 

علی اکبر لطیفیان

با تشکر از آقای هادی وصال

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 17 بهمن1392 ] [ 18:19 ] [ توسط ] [ ]

 

محملت با وقار می آمد

سبز تر از بهار می آمد

 

وه! عجب خوش خرام می آمد

با شکوه تمام می آمد

 

محملت بود و... خیل ِ استقبال

کم محلی نشد زبانم لال

 

دم قم گرم! سربلند شدیم

ازدعای ِ تو بهره مند شدیم

 

دم قم گرم ! احترام گذاشت

هرچه گل داشت،روی ِ بام گذاشت

 

قم نگاهش لبالب ازشرم است

شام ویران که نیست! خونگرم است

 

پاکی و حُجب،باورِ چشمش

قدم میهمان سرِ چشمش

 

چادرت ذره ای غبارندید

آفتابی به نی سوار ندید

 

با مَحارم به قم رسیدی ،شکر

سردروازه ای ندیدی، شکر

 

دست ِ بیعت به طبل جنگ نخورد

به غرورت کلوخ و سنگ نخورد

 

قم کجا کوفه ی خراب کجا

تو کجا زینب و رباب کجا

 

گوشه ی معجرت نمور نبود

خبر داغی از تنور نبود

 

ساربان محملت عجول نراند

چادرت زیرپای ِ شمر نماند

 

هرچه شد،شد! رسیده جان برلب

ای امان ازغریبی ِ زینب

 

عمه ات اشک ِ ارغوان را دید

خنده ی نحس ِ خیزران را دید

 

ته گودال ِ پربلا را دید

تن ِ پامال ِ چکمه ها را دید

 

کوفه را بی عصای ِ پیری رفت

خاک عالم سرم، اسیری رفت

 

وحید قاسمی

[ پنجشنبه 3 بهمن1392 ] [ 9:54 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار میلاد آقا رسول الله(ص) و امام جعفر صادق(ص) - جواد پرچمی

 

میل باران، تب رطب داریم

صد و ده کوزه می به لب داریم

 

از گریبان پاره مان پیداست

از همه بیشتر طرب داریم

 

ما پیاله به دست مشهوریم

همه از میکده نسب داریم

 

از کرامات چشمهای کسی است

اگر ایمان به نام رب داریم

 

آنچنان والِهیم در خورشید

پنج وعده نماز شب داریم

 

ما عجم زاده ها به برکت عشق

رتبه بالاتر از عرب داریم

 

اگر از واجبات می پرسی

مست حب؛ فیض مستحب داریم

 

ما همه بنده و تو باب نجات

السلام ای حقیقت صلوات

 

زیر پایت بهار ریخته است

دانه دانه انار ریخته است

 

پای مژگان چشم مشکینت

شصت و سه آبشار ریخته است

 

بهر قربانی قدمهایت

چند ایل و تبار ریخته است

 

طاق کسری که ریخته پای

طاق ابروی یار ریخته است

 

پای اسم غلام های شما

چقدر اعتبار ریخته است

 

آمدی و به پای آمدنت

سالها انتظار ریخته است

 

حضرت مصطفی سلام آقا

خاتم الانبیا سلام آقا

 

روح دنبال تن، بلند شده

جگر سرخ من بلند شده

 

در تکاپوی دیدن رویت

صد اویس قَرَن بلند شده

 

آتش عشقت آمد و زرتشت

ز آتش افروختن بلند شده

 

کعبه دور سر تو می چرخد

آخرین بت شکن بلند شده

 

منجیِ دختران زنده به گور

حامی شأن زن بلند شده

 

نه فقط فاطمه که از صُلب

تو حسین و حسن بلند شده

 

ای سراسر ظهور ذات الله

أشهدُ أنَّکَ رسول الله

 

آمدی تا پیمبرت سازند

شب معراج سرورت سازند

 

زیر پای تو قدسیان بهشت

اولِ عرش، منبرت سازند

 

از میان فرشتگان باید

جبرئیلی کبوترت سازند

 

صد هزاران چو هاجر و مریم

خاک درگاه مادرت سازند

 

کاسه کاسه شراب کوثر را

هدیه بر عشق همسرت سازند

 

فاطمه نور بود و گفت خدا

در سپاس از تو دخترت سازند

 

تو حبیب خدایی و باید

جانشینی چو حیدرت سازند

 

هر چه گفتی تو با علی گفتی

شصت و سه سال یا علی گفتی

 

امام صادق(ع) :

 

من همان باده نوش جام توام

بلبل مست روی بام توام

 

بی نگاهت غزل نمی خوانم

شاعر فیض مستدام توام

 

ششمین آینه سلام آقا

آرزومند یک سلام توام

 

به پر زخمی ام نگاه کنید

آه؛ محتاج التیام توام

 

باز همسفره باش با سائل

دوستدار همین مرام توام

 

مست قال الامام صادق من

من مسلمان شده به نام توام

 

روی قبرم سپرده ام آقا

بنویسند من غلام توام

 

من غلام محبت یارم

به خم گیسویت گرفتارم

 

می نویسم فقط حقایق را

ماجرای عروج عاشق را

 

با تو فهمیده ام مفهوم و

معنی آیه های ناطق را

 

می شود دید در نگاه شما

عکس زیبای وجه خالق را

 

معنی یا بصیر در بَصَرت

با بصیرت کنی هر عاشق را

 

با بیانات روشن و نابت

تو شکستی صف منافق را

 

ما به عالم نمی دهیم هرگز

تار موی امام صادق را

 

السلام ای رئیس مذهب ما

ای دمادم ترانه ی لب ما

 

دلمان را تو حیدری کردی

مست انوار کوثری کردی

 

در لباس امامت ای آقا

به خدا که پیمبری کردی

 

با احادیث و گفته های خودت

تو عجب فتح خیبری کردی

 

زنده کردی تو علم را تا حشر

بسکه شاگرد پروری کردی

 

ما کجا؟! مهر مادرت زهرا

دل ما را تو مادری کردی

 

مهرتان را به سینه دارم من

آرزوی مدینه دارم من

 

کاش ما را دعا کنی آقا

خرج این روضه ها کنی آقا

 

چشم های مرا به پای حسین

نذر خیرالنّسا کنی آقا

 

بانی روضه های عاشورا

کاش روضه به پا کنی آقا

 

کاش ما را شبی به خرج خودت

راهیِ کربلا کنی آقا

 

یاد جدّ غریب خویش کنی

یاد آن سرجدا کنی آقا

 

روضه ی زینبیه می خواهیم

روزیِ فاطمیه می خواهیم

 

محمد جواد پرچمی

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 26 دی1392 ] [ 23:37 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن عسگری(ع) - امیر عظیمی

 

باز هم می شود حسینیه

وسعت قلب درد پرورتان

سامرایی شدیم و می گوییم

تسلیت، تسلیت امام زمان

 **

تسلیت ای به درد ها مأنوس

تسلیت ای بَقیَّتُ الزَّهرا

بیت الاحزان سینه ات اینبار

پُر شده از مصیبت بابا

 **

این حسن ها چقدر مظلومند

این غریبی ز قبرشان حاکیست

این حسن ها عجیب مادری اند

از همین رو قبورشان خاکی است

 **

دشمنان خبیث این دو حسن

قلب شان را به زهر آغشتند

آتش افکنده اند در دلشان

هر دو را آه، خون جگر کشتند

 **

یابن زهرا ببین ز سوزش زهر

پدرت مثل بید می لرزد

دم آخر درون کاسه ی آب

جان مولا! چه دید می لرزد

 **

دید دور از حضور یک سقّا

در حرم حرف قحطی آب است

دید در قتلگاه، بین دو نهر

لب جدش حسین بی تاب است

 **

پدرت، لحظه های آخر عمر

آب از دست پاکتان نوشید

دم آخر پسر نداشت حسین

تشنگی از گلوش می جوشید

 **

قاتلش با لگد به پهلویش

صورتش را به خاک ها چسباند

روی جسمش نشست آن ناپاک

خنجرش را به گردنش که نشاند...

 **

با یکی نه، دوازده ضربه

ناله ی مادری به گوش رسید

خواهری از فراز تل نالان

سمت گودی قتلگاه دوید

 

امیر عظیمی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 19 دی1392 ] [ 15:38 ] [ توسط ] [ ]

 

از میان غباری از اندوه

از دل ریگهای صحرا ها

کاروانی ز راه آمده بود

کاروان قبیله ی دریا

**

تا که پرسید از مدینه بشیر

کيست درشهرتان بزرگ شما

همه گفتند بیت ام بنین

هست در کوچه ی بن الزهرا

**

دید در کوچه ی بنی هاشم

درب آتش گرفته ای وا شد

پیشتر از تمام خانم ها

مادری همچو کوه پیدا شد

**

ديد در احترام مردم شهر

به سوی کاروان قدم برداشت

رفت اما ز راه خود برگشت

و به لب ناله ای مکرر داشت

**

زیر لب گفت باز هم نرسید

آنکه محو پریدنش بودم

باز این کاروان نبود آنکه

چشم بر راه دیدنش بودم

**

حیف شد که نیامد و من هم

نشنیدم سلام عباسم

و ندیدم دوباره پیش حسین

پیش زینب قیام عباسم

**

داشت او سمت خانه بر می گشت

ناگهان ناله ای صدایش کرد

زن پیری میان قافله باز

مادرش خواند و در عزایش کرد

**

زیر چادر به زیر گرد و غبار

چهره ای سوخته پر از چین داشت

خوب معلوم بود از سر و وضعش

دیده ای تار و گوش سنگین داشت

**

گفت:حق ميدهم كه نشناسي

خواهری را که بی برادر شد

دخترت  را كه پاي گودالي

قد كمان بود قدكمانترشد

**

شانه ام جای دوش طفلانت

زیر رگبار خیزران ها سوخت

جرم زنجیر ها که جا وا کرد

پوست تا مغز استخوانها سوخت

**

مادرم،خوب شد ندیدی تو

شمر به روی سینه اش جا شد

وقت غارت كه شد خودم ديدم

سر یک پیرهن چه دعوا شد

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ یاشبیر

[ یکشنبه 15 دی1392 ] [ 21:54 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار خداحافظی با محرم و صفر - محمد بیابانی

 

هر آن چه گریه بریزم به قلب شعله ورم

دوباره سر شود آتش از آتش جگرم

 

غم فراق تو و هجر این دو ماه عزا

دو غصه می شود و بیشتر زند شررم

 

نمی توانم باور کنم، خدا! دارد

تمام می شود امشب محرم و صفرم

 

بیا ببخش مرا قول می دهم دیگر

که جان سالم از روضه ها به در نبرم

 

کبوترانه ببین جلد بام گریه شدم

از این به بعد کجا سر کنم کجا بپرم؟!

 

تو چشمه چشمه خروشی منم که خاموشم

تو گریه می کنی و این منم که بی خبرم

 

مرا جدا نکن از جامه عزا آقا

اگر جدا شوم از روح خویش محتضرم

 

مقیم روز و شب کوی روضه بودم من

بدون روضه درین روزگار در به درم

 

خدا کند زمان زودتر گذر کند و

برای فاطمیه جامه عزا بخرم

 

بیا و امشب از مشهد الرضا آقا

به کربلا برسانم مرا ببر به حرم

 

محمد بیابانی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ دوشنبه 9 دی1392 ] [ 13:11 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شهادت حضرت امام رضا(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

تو آن هفتمین قبله ی باوری

امام پس از موسی جعفری

 

تو در امتداد علی نازلی

تو رودی و دنباله ی کوثری

 

نیازی نداری به این چیزها

تو هشتم ولی عهد پیغمبری

 

غروب عزایت طلوع شرر

نسیم غریبیِ پشت دری

 

چگونه است حال پریشان تو

الا ای غریب خدا ؛ بهتری؟!

 

از این کوچه تا حجره ات می روی

به یاد زمین خوردن مادری

 

نفس می کشی ناتوان می شوی

نفس می کشی لاله می آوری

 

شکسته پری با کدامین بال

از این حجره ی خاکی ات می پری؟!

 

لبی پاره و استخوانی کبود

برای خدا با خودت می بری

 

کنار تن نقش بر حجره ات

نه یک دختری بود و نه خواهری

 

برای تو گیسو پریشان کند

برای تو پاره کند معجری

 

اگر چه شهید خدایی ولی

به دست شما هست انگشتری

 

از این شهر غم تا وطن می روی

غریبی ولی با کفن می روی

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ دوشنبه 9 دی1392 ] [ 13:1 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شهادت حضرت محسن (ع)

 

در پیچ و خم غم گذرش خورد به دیوار

رفت اوج بگیرد که پرش خورد به دیوار

 

بودند ملائِک همه در محضرش امّا

ابلیس لگد زد کمرش خورد به دیوار

 

تا خادمه را کرد صدایش همه با خود

گفتند که لابد پسرش خورد به دیوار

 

لرزید مدینه به خود از ناله ی زهرا

با او همه ی دور و برش خورد به دیوار

 

می خواست که سیلی نخورد صورتش امّا

یک مرتبه چرخید سرش خورد به دیوار

 

با دست در آن کوچه به دنبال علی گشت

انگار که با چشم تَرَش خورد به دیوار

 

ای کاش به جای تو مرا... روی لبش داشت

هرگاه که حیدر نظرش خورد به دیوار

 

از عرش خدا نوحه گر فاطمه گردید

تا دختر خیرالبشرش خورد به دیوار

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ یکشنبه 8 دی1392 ] [ 23:18 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار رحلت حضرت رسول اکرم(ص) - رحمان نوازنی

 

نور دلگرمی ما چشمه خورشیدی ما

نرو از خانه همسایه تجریدی ما

نرو ای جان علی دلبر توحیدی ما

سوره حمد خدا سوره تمجیدی ما

 

نرو که دست به دامان عبایت شده ایم

سوره حمدی و مشغول ثنایت شده ایم

 

بخدا هیچ گلی مثل شما خار ندید

هیچ کس مثل شما اینهمه آزار ندید

اینهمه دور و بر شانه خود بار ندید

سر شکستن  وسط کوچه و بازار ندید

 

سر تو بسکه شکسته است؛ دلم میشکند

قامتت بسکه شکسته است ؛ قدم می شکند

 

پدر آن روز همان جنگ احد یادت هست

گذر ازحادثه تنگ احد یادت هست

آن وفاداری کم رنگ احد یادت هست

مرد پیمان شکن ننگ احد یادت هست

 

پشت این در بخدا  بوی اُحُد می آید

بوی دود است که از سوی احد می آید

 

مردم شهر رسیده اند به تو سر بزنند

دست بر دامن الطاف پیمبر بزنند

مثل جبریل در خانه تو پر بزنند

یادشان هست که بر خانه تو در بزنند

 

یادشان هست که این خانه پر از تاویل است

بیت وحی است و پر از بال و پر جبریل است

 

چشمهایت نگرانند برای چه کسی

گریه میریزی از اینجا به هوای چه کسی

زیر لب زمزمه داری به نوای چه کسی

در سرت هست بگو کرببلای چه کسی

 

چشمهای نگران تو به در خیره شدند

به علی و به حسین و به حسن خیره شدند

 

چشم واکن که دو چشمان ترت آمده است

چشم وا کن پسر خونجگرت آمده است

جگر سوخته ی شعله ورت آمده است

پسر بی حرمت دور و برت آمده است

 

در سرش هست که روزی به فدایم بشود

بین یک کوچه باریک عصایم بشود

 

دور چشمت چقدر چشمه زمزم داری

به گمانم به سرت شور محرم داری

غصه بردن انگشتر خاتم داری

غصه غارت شدن چادر مریم داری

 

وعده ما سر گودال اباعبدالله

بر سر نیزه به دنبال اباعبدالله

 

گریه کردی و به چشمان ترم بوسه زدی

چقدر یکسره بر بال و پرم بوسه زدی

چقدر بر رخ و بر دست و سرم بوسه زدی

هی به دیوار و در و دور و برم بوسه زدی

 

اینهمه جان علی پیش حسن گریه نکن

اینقدر بر پسر سوم من گریه نکن

 

بعد تو دست به دیوار علی می گیرم

دست بر کعبه دلدار علی می گیرم

خار از دیده خونبار علی می گیرم

ریسمان از سر و رخسار علی می گیرم

 

تو دعا کن پسر بی کفنم را نکشند

بین آن کوچه الهی حسنم را نکشند

 

رحمان نوازنی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ یکشنبه 8 دی1392 ] [ 22:45 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار اربعین حسینی(ع) - مدح حضرت زینب(س) - علی اکبر لطیفیان

 

در سیر دل جبریل هم بال و پرش ریخت

وقت طواف چهارمش خاکسترش ریخت

 

فطرس شد و غسل تقرب کرد روحش

هر کس که خاک چادرش را بر سرش ریخت

 

از زینبش زهرای دیگر ساخت زهرا

مادر تمام خویش را در دخترش ریخت

 

او «زینت» است و بی نیاز از زینتی هاست

پس از مقامش بود اگر که زیورش ریخت

 

وقتی دهان وا کرد، دیدند انبیا هم

نهج البلاغه بود که از منبرش ریخت

 

وقتی دهان وا کرد، از بس که غیورند

مولا صدای خویش را در حنجرش ریخت

 

در کوفه حتی سایه اش را هم ندیدند

فرمود: غُضّوا... چشم ها در محضرش ریخت

 

زن بود اما با ابهّت حرف می زد

مردی نبود آن جا مگر کرک و پرش ریخت

 

به مرقدش، تازه نگاه چپ نکرده!

صد لشگر تازه نفس ، دور و برش ریخت

 

یک گوشه از خشمش اباالفضل آفرین است

گفتیم زینب، صد ابوالفضل از برش ریخت

 

هجده سر بالای نیزه لشگرش بود

تا شهر کوفه چند باری لشگرش ریخت

 

وقتی هجوم سنگ ها پایان گرفتند

خواهر دلش ریخت، برادر هم سرش ریخت

 

با نیزه می کردند بازی نیزه داران

آن قدر خون از نیزه ها بر معجرش ریخت...

 

آن قدر بالا رفت و بالاتر که حتی

در سیر او جبریل هم بال و پرش ریخت

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از سایت روضه

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ شنبه 30 آذر1392 ] [ 23:22 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار مرثیه حضرت امام حسن مجتبی(ع) - ایمان کریمی

 

بهتر بگویم

باید که از یک شاخه پرپر بگویم

 

وقتی شبانه

می شست حیدر زخم یک پیکر بگویم

 

آرام و بی تاب

هنگام غسل از چشم های تر بگویم

 

از زخم پیکر

از های های گریه ی حیدر بگویم

 

اینجا که باید

از خاطرات کوچه و یک در بگویم

 

از در که گفتم

از زخم روی سینه مادر بگویم

 

قدری جلوتر

از غربت و تنهائی خواهر بگویم

 

باید بماند...

وقت وداعم از شه بی سر بگویم

 

ایمان کریمی

 

*********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجبی(ع) - محمد بیابانی

 

غارت زده منم که کنارت نشسته ام

غارت زده منم که ز داغت شکسته ام

 

غارت زده منم که تو را خاک می کنم

تابوت را ز خون تنت پاک می کنم

 

غارت زده منم که ز کف داده صبر را

با دست خویش کنده برای تو قبر را

 

غارت زده منم چه کنم با جنازه ات

ای وای ریخته به زمین خون تازه ات

 

غارت زده منم که ز داغ برادرم

می ریزم از کنار تنت خاک بر سرم

 

غارت زده منم که ز آغوش بسته ات

می گیرم آه چادر خاکیّ مادرم

 

من را به داغ  قتل تو غارت نموده اند

نه کربلا نه کوفه نه در شام دلبرم

 

داغی که رفتن تو روی سینه ام گذاشت

والله بود سخت تر از غارت حرم

 

«تشییع روز با من و تو سازگار نیست

تا شب تو را به جانب قبرت نمی برم»

  

محمد بیابانی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

[ دوشنبه 18 آذر1392 ] [ 12:15 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شهادت حضرت رقیه(س) – علی اکبر لطیفیان

 

از خيمه ها دور از تمناي نگاهم

آن روز رفتي و دلم پشت سرت ماند

بيچاره لب هايم به دنبال لب تو

در حسرت آن بوسه هاي آخرت ماند

**

بوسيدن لب هاي من ، وقتي نمي برد

حق دارم از دست لبت دلگير باشم

وقتي به دنبال سرت آواره هستم

بايد اسير اين همه زنجير باشم

**

يادش به خير آن روزهاي در مدينه

دو گوشواره داشتم حالا ندارم

رنگ كبودم مال دختر بودنم نيست

من مشكلم اين جاست كه بابا ندارم

**

از شدت افتادنم از روي ناقه

ديگر برايم اي پدر پهلو نمانده

گيرم برايم چند معجر هم بيارند

من كه دگر روي سرم گيسو نمانده

**

از كربلا تا كوفه، كوفه تا به اين جا

در تاول پايم هزاران خار مي رفت

بابا نبودي تا ببيني دختر تو

با چه لباسی كوچه و بازار مي رفت

**

ديدم كه عمه آستين روي سرش بود

از گيسوي بي معجرم چيزي نگفتم

وقتي كه از گيسو بلندم مي نمودند

از سوزش موي سرم چيزي نگفتم

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از سایت روضه

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ شنبه 16 آذر1392 ] [ 15:56 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار ورود کاروان اهل بیت(ع) به شام - محسن حنیفی

 

شراره بر دل ناموس کبریا زده اند

برای دیدن ما، شهر را صدا زده اند

 

خدا به خیرکند، قافله به راه افتاد

سر تو را سر نیزه در انتها زده اند

 

حواسها همه پرت سر تو خواهد شد

که دامنی پُرِ از پاره سنگ، تا زده اند

 

به نیزه تکیه زدی و تمام قافله باز

گریز گریه به گودال کربلا زده اند

 

دوباره داد بزن... ای حرامیان به کجا؟

که شمرها به حیا باز پشت پا زده اند

 

محله های یهودی چقدر باریکند

دوباره فاطمه رابین کوچه هازده اند

 

هنوز حرمله گویا دلش خنک نشده

سپرده پای سرِ تو ؛ رباب را زده اند

 

بس است مرثیه، اینجا گریز میخواهد

که مرد خیره ای از ما کنیز میخواهد

 

محسن حنیفی

برگرفته از سایت بی پلاک

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 13 آذر1392 ] [ 22:20 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار مناجات با امام حسین(ع) - امیر حسین حیدری

 

ای کاش برای تو اثر داشته باشم

باری ز سر دوش تو برداشته باشم

 

بی شک تو به دیدار دل خسته می آیی

از آمدنت کاش خبر داشته باشم

 

سر نذر قدومت نشود بار گران است

ای وای اگر پیش تو سر داشته باشم

 

بی دینم اگر پیش دو ابروی کمانت

من سجده به محراب دگر داشته باشم

 

ازشوق زیارت دل من بال درآورد

بگذار که در صحن تو پر داشته باشم

 

تا کرببلا قبله ی عشاق جهان است

حیف است که بر کعبه نظر داشته باشم

 

من خواسته ام تا که به چشمم رمقی هست

در روضه ی تو دیده ی تر داشته باشم

 

بگذار که من در عوض آن همه زخمت

یک داغ اقلاً به جگر داشته باشم

 

امیرحسین حیدری

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ شنبه 9 آذر1392 ] [ 16:20 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شهادت حضرت امام سجاد(ع) - شهاب الدین خالقی

 

حکم از بالا برایم آمده تب داشتن

کاسه ی چشمی پر و اشک لبالب داشتن

 

مصحفی دارم ورق ها دل٬ زبانم هم قلم

اشک من جاری ست از باب مرکّب داشتن

 

روضه و اشک است کارم روز و شب در کاروان

روضه ها را روز دیدن اشک را شب داشتن

 

پای دل تاول زد اما می دوم دنبال او

در خیالم هم ندارم فکر مرکب داشتن

 

سهم هر کس در میان کربلا تقسیم شد

سهم من از کربلا این است٬ زینب داشتن

 

خاک صحرا می شود سجاده ام وقت نماز

دانه دانه اشک ها تسبیح این راز و نیاز

 

دوری این راه ترتیب نمازم را شکست

که شکستن پشتش از اندوه و درد ما شکست

 

ما راَیت و فی البلا الا جمیلا گفته ایم

یک جهان حرف است از پیروزی ما تا شکست

 

سر شکستن ارث فامیلی ما از کوفه است

زینبی سر زد به محمل تا سر سقا شکست

 

قلب مجنون می شکست از دوری لیلای خود

کار بر عکس است در اینجا دل لیلا شکست

 

روزگاری هم دری با تخته ای جور آمد و

قلب بابامان علی را پهلوی زهرا شکست

 

دست من بسته شد و ذکر قنوتم حیدر است

قد من خم شد از آنکه سجده ام چون مادر است

 

یکسره باشد نگاهم بر سری که سرتر است

آنکه بدتر بر زمین افتاده اینجا برتر است

 

بوی او پیچیده تر گشته ست بین باغچه

هر گلی که پیش گل های دگر پرپرتر است

 

آن که دعوی داشت من اینجا علی اکبرترم

حال علی اصغر علی اصغر علی اصغرتر است

 

بازتر شد سفرهء تفسیر قرآن کریم

زینبم داده دو اسماعیل پس هاجرتر است

 

راویان گفتند معجر من ولی در فکر خود

حتم دارم معجر از این حرف ها معجرتر است

 

کار و بار حاجت یک عمر ما را ساختی

ساربانا سایه اش را بر سرم انداختی

 

حرف هایی هست پنهانی میان قافله

در اعوذ باله از شام ِ  نماز نافله

 

دل که با دل راه دارد٬ راهی اما بین ماست

سلسله در سلسله در سلسله در سلسله

 

پنبه و آتش نباید رو به رو با هم شوند

بر نمی دارد نگاه اما رباب از حرمله

 

قطره با دریا که باشد می شود دریا ولی

کودکی از کاروان ما گرفته فاصله

 

ضعف دارد می رود در خواب و از جا می پرد

می رسد بر گوش او گویا صدای هلهله

 

این مسیر سخت را طی می کنم با خاطرات

من فقط ماندم و زینب - باقیات الصالحات

 

شهاب الدین خالقی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 7 آذر1392 ] [ 19:37 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار ورود کاروان به کوفه

 

آوَرد میانِ شهر زینب حیدرش را

آن خطبه های قاطع و شور آورش را

 

با هیبتِ زهرایی خود این عقیله

آوَرد در کوفه سپاه و لشگرش را

 

آوَرد مریم های در بندِ اسارت

آوَرد گل های شهیدِ پرپرش را

 

از هر طرف سنگ است می آید به سویش

سنگ است می آید که بشکاند سَرَش را

 

گاهی به سمت او، گاهی سویِ نیزه

سنگ است باید بشکند بال و پرش را

 

اینجا علی در قامتِ زینب رسیده

تا که سپر باشد سَر ِ پیغمبرش را

 

حُجب و حیایش کامل است این شیرزاده

دست کسی هرگز نگیرد مَعجرش را

 

زینب نبود از غصّه می مُرد آن زنی که

می دید بر نِی خنده های اصغرش را

 

برگرفته از سایت دوستداران حاج منصور

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ جمعه 24 آبان1392 ] [ 18:38 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار امام زمان(عج) - حسن لطفی

 

بد جور دل شکسته ای و گریه می کنی

از اشک چهره شسته ای و گریه می کنی

 

بگذار تا عبایِ تو را ما تکان دهیم

بر خاکها نشسته ای و گریه می کنی

 

امشب به صبح امر به فرما طلوع مکن

امشب عجیب خسته ای و گریه می کنی

 

خونِ جگر برای شما قوت شب شده

با ناله عهد بسته ای و گریه می کنی

 

زنجیرها که پشت تو را زخم کرده اند

هر روز بین دسته ای و گریه می کنی

 

هیات تمام شد همه رفتند و تو هنوز

یک گوشه اي نشسته ای و گریه می کنی

 

آبی بزن به صورت مادر،ز دست رفت

چون مادرت شکسته ای و گریه می کنی

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ یاشبیر

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ جمعه 10 آبان1392 ] [ 21:18 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شب اول محرم – علی اکبر لطیفیان

 

باور نمیکردم گذرها را ببندند

من را که میبینند درها را ببندند

 

خورشید بودم زیر نور ماه رفتم

جان خودت تا صبح خیلی راه رفتم

 

در شهر کوفه کوچه گردی کم نکردم

این چند شب یک خواب راحت هم نکردم

 

من شیر بودم کوفه در زنجیرم انداخت

این کوچه های تنگ آخر گیرم انداخت

 

امروز جان دادم اگر جانت سلامت

دندان من افتاد دندانت سلامت

 

حالا که می آیی کفن بردار حتما

ای یوسف من پیرهن بردار حتما 

 

حالا که می آیی ستاره کم بیاور

بادخترانت گوشواره کم بیاور

 

حیرانم اما هیچکس حیران من نیست

باور کن اینجایی که دیدم جای زن نیست

 

اینجا برای خیزران لب را نیاری

آقا خدا ناکرده زینب را نیاری

 

اصلا ببین گلها توان خار دارند

پرده نشینان طاقت بازار دارند

 

من راضی ام انگشتر من را بگیرند

وقت کنیزی دختر من را بگیرند

 

اینجا برای نعل پا دارند آنقدر

کنج تنور خانه جا دارند آنقدر

 

مهر و وفا که نه جفا دارند اما 

اینجا کفن نه بوریا دارند اما

 

باید مسیر تو چرا اینجا بیفتد

حیف از سرتو نیست زیر پا بیفتد

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ نود و روز باران

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ جمعه 10 آبان1392 ] [ 21:11 ] [ توسط ] [ ]

 

 اشعار شب دوم محرم - رضا دین پرور

 

تشنگان قبیله ی زهرا

قبضه کردند دشت و صحرا را

میروند عاشقانه سر بر کف

تا بنوشند شهد عاشورا

**

بی سر و دست های باده به دست

راهیان غیور جاده به دست

حاملان پیام کرب و بلا

همه قرآن دل گشاده به دست

**

چه جوان های پاک و زیبایی

چقدَر سروهای رعنایی

دل ربایان دل ز کف داده

چقدَر دل ،چقدر دریایی

**

جاده ها زیر پایشان محکم

و طنین صدایشان محکم

قلبشان از گل اجابت پُر

اعتقاد دعاهایشان محکم

**

شده در سینه ها نفس ها حبس

بانگ ها ناله ها جرس ها حبس

همه آماده ی عروج عشق

بال و پرهای در نفس ها حبس

**

شدنی گشته غیر ممکن ها

از جلال و صفای باطن ها

بعد الله شد علی اکبر

اشهد اول مؤذن ها

**

عالمی را به گریه آشفتند

دیده شد روی خاک می افتند

قبله دیدند کربلا را بعد

وحده لا شریک له گفتند

**

بهترین های تیره های عرب

فی المثل حضرت امیر ادب

با صلابت ،گرفته آوردند

دست علیا مخدره زینب

**

دید و افتاد با چنان حالی

یاد آن خواب و یاد تب خالی

که به جا مانده بود یک شب از

چشم خیره مانده بر گودالی

**

که عطش بین آن توقف داشت

که پر از گرگ بود و یوسف داشت

که تنی دست و پا زنان میسوخت

قاتلی با سری تعارف داشت

**

یادش افتاد بچه شیری را

مشک و آب بخور نمیری را

یادش افتاد تیغ و تیر و کمان

رویش نیزه از کویری را

**

یادش افتاد خسوف و کسوف

آتش افتاد بر تمام حروف

همه ی گوشواره ها گم شد

بس که سیلی شنید گوش لهوف

**

یادش افتاد افت و خیزش را

همه ی خواب ، ریز ریزش را

که کسی با جسارتش میخواست

ببرد با خودش کنیزش را

**

مانده بود این زمین تیره کجاست؟

که شنید این صدای خون خداست

دست بر روی شانه اش زد و گفت

کربلایی که گفته ام اینجاست

 

رضا دین پرور

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ جمعه 10 آبان1392 ] [ 21:11 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شب سوم محرم – علی اشتری

 

اي پَركشيده آسمان ها در هوايت

اي نذرهاي عمه زينب ها برايت

 

بابا كه آمد از سفر جانِ رقيه

چيزي نگو، عمه به قربانِ صدايت

 

بابا كه آمد روسري ات را سرت كن

تا گم شود رنگِ كبودِ شانه هايت

 

شيري ست دندانت دوباره در مي آيد

اينقدر دستت را نكش بر لثه هايت...

 

علي اشتري

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ جمعه 10 آبان1392 ] [ 21:11 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شب پنجم محرم – رضا دین پرور

 

آمده دشمن بد مست عمو اینجاها

چقدَر پاره ی سنگ است عمو اینجاها

 

از چپ و راست برای تو بلا می آید

چقدَر تیر رها هست عمو اینجاها

 

از حرم تا خود گودال حراجی زده اند

همه با پا و سر و دست عمو اینجاها

 

دور و اطراف تو را نیزه شکسته سد کرد

شده انگار که بن بست عمو اینجاها

 

سر من رفت چقدر اسب دوان آمده است

چقدر سینه که نشکست عمو اینجاها

 

گرم تو بودم و انگار حواسم شد پرت

دست بی جان من از زیر لباسم شد پرت

 

بعد هر زخم که خوردی تو ،نمک می آید

لشگری آمده و شمر کمک می آید

 

مطمئن نیست مگر مادر تو اینجا نیست؟

پس چرا باز هراسان دو به شک می آید

 

بعد گرمای نفس گیر دو سه روز اخیر

خبر آمدن باد کتک می آید

 

آخرش قرعه به نام چه کسی می افتد؟

اصلا انگار برای همه تک می آید

 

مشعل و آتش و اطفال و صدای سیلی

جنسشان جور شده بوی فدک می آید

 

استخوان ها رقیه چه صدایی کردند

دردم از گفتن آن چند ترک می آید

 

بین آغوش تو کم شد همه ی فاصله ها

خوب شد قسمت پاهام نشد سلسله ها

 

رضا دین پرور

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ جمعه 10 آبان1392 ] [ 21:11 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شب چهارم محرم – حسن لطفی

 

گرچه از داغ جوان تا شده ای ؛ ما هستیم

و که گفته است که تنها شده ای ؟ ما هستیم

تو چرا بار دگر پا شده ای ؟ ما هستیم

ما نمردیم مهیا شده ای ، ما هستیم

 

رخصت دیدن تو فرصت ما شد اما

نوبتی هم که بود نوبت ما شد آقا

 

به درخیمه ما نیز هر از گاه بیا

با دل ما سه نفر راه بیا راه بیا

چشمهامان پر حرف است که کوتاه بیا

تو بیا با قدمت گرچه با اکراه بیا

 

تا ببینی که به تیغ و زره آراسته اند

تند بادند که در معرکه برخاسته اند

 

باز میدان ز تو ، جنبش طوفان با من

تخت از آن تو و پیش تو ،جولان با من

شاه پیمانه ز تو ،عهد به پیمان با من

ذره ای غم به دلت راه مده جان با من

 

آمدم گرم کنم گوشه بازارت را

تا نگاهی بکنی این سه بدهکارت را

 

به کفم خيرعمل خيرعمل آوردم

دو شکر قند دو شهد و دو عسل آوردم

من از این دشت شقایق دو بغل آوردم

دو سلحشور ز صفین و جمل آوردم

 

تیغ دارند و پی تو به صلایی رفتند

شیرهایم به پدر نه ،که به دایی رفتند

 

دست رد گر بزنی دست ز دامان نکشم

دست از این خیمه رسد از سر پیمان نکشم

بعد از این شانه به گیسوی پریشان نکشم

تیغ می گیرم و پا از دل میدان نکشم

 

به تو سوگند که یک دشت به هم می ریزم

چشم تا کار کند تیغ و علم می ریزم

 

دختر مادرم و جان پس در خواهم داد

او پسر داده و من هم دو پسر خواهم داد

جگرش سوخت اگر من دو جگرخواهم داد

ميخ اگر خورد به تن ،تن به تبر خواهم داد

 

چادرش را به کمر بست اگر می بندم

دلِ تو مادریُ روضه ی او سوگندم :

 

قنفذ از راه از آن لحظه که آمد میزد

تازه میکرد نفس را و مجدد میزد

وای از دست مغیره چقدر بد میزد

جای هر کس که در آن روز نمی زد میزد

 

مادرم ناله به جز آه علی جان نکشید

دست او خرد شد و دست زدامان نکشید

 

وای اگر خواهر تو حیدر کرار شود

حرمم صاحب یک ،نه دو علمدار شود

لشگری پا و سر و دست تلنبار شود

بچه ی شیر ،خودش شير جگردار شود

 

در دلم خون تو با صبرحسن می جوشد

خون زهراست که در رگ رگ من می جوشد

 

وقت اوج دو كبوتر دو برادر شده بود

نيزه و تير تبرها دو برابرشده بود

خيمه اي سدّ دو چشم تر مادر شده بود

ضربه هاشان چه مكرر چه مكررشده بود

 

روي پيشاني زينب دو سه تاچين افتاد

تا كه از نيزه سر اين دو به پايين افتاد

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ یا شبیر

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ جمعه 10 آبان1392 ] [ 21:11 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شب عاشورا – وحید قاسمی

 

خواب ديدم در اين شب غربت

خواب دشتي عجيب و خون آلود

خواب ديدم كه پيكرم، خواهر

طمعه ي گرگ هاي وحشي بود

**

اضطرابي به جانم افتاده

كه بيان كردنش ميسر نيست

يك جوانمرد با شرف، زينب

بين اين سي هزار لشگر نيست

**

ماجراهاي عصر فردا را

در نگاه تر تو مي بينم

راضي ام بر رضاي معبودم

تا سحر بوته خار مي چينم

**

شب آخر وصيتي دارم

در نماز شبت دعايم كن

ظهر فردا به خنده اي خواهر

راهي وادي منايم كن

**

باغ سرسبز خاطراتت را

غصه پاييز مي كند زينب

گوش کن! شمر خنجر خود را

آن طرف تيز مي كند زينب

**

عصر فردا ز اهلبيت رسول

زهر چشمي شديد مي گيرند

وقت تاراج خيمه هاي حرم

چند كودك ز ترس مي ميرند

**

كوفيان شهره ي عرب هستند

مردماني كه دست سنگينند

رسم شان است ميوه را در باغ

با همان برگ و شاخه مي چينند

**

دوركن از زنان و دخترها

هرچه خلخال در حرم داري

خواهرم داخل وسائل خود

روسري اضافه هم داري؟

**

عصر فردا بدون شك اينجا

مي وزد گردباد خاكستر

با صبوري به معجرت حتماً

گره ي محكمي بزن خواهر

 

وحید قاسمی

 

*********************

 

اشعار شب عاشورا

 

عکس امشب که خوش احوال تو را می بینم

عصر فردا ته گودال تو را می بینم

 

آمدم تا که دلی سیر کنارت باشم

شانه بر مو بزنی آینه دارت باشم

 

چقدَر پیر شدی ،از حسنم پیر تری

از من خسته به والله زمین گیر تری

 

مادرم بود که آگاه ز تقدیرم کرد

من اگر پیر شدم پیری تو پیرم کرد

 

عصر فردا به دل مضطر من رحمی کن

ته گودال به چشم تر من رحمی کن

 

من ببینم که تو پیرهَنی می میرم

تکیه بر نیزه ی غربت بزنی می میرم

 

آه از سینه ی پر خون بکِشی می میرم

از دهان نیزه ای بیرون بکشی می میرم

 

سنگ پیشانی یحیی بخورد می میرم

سینه ی خسته ی تو پا بخورد می میرم

 

وای اگر طعنه ز دشمن بخوری می میرم

بی هوا نیزه ز گردن بخوری می میرم

 

سر گودال من از هول و ولا می میرم

زود تر از تو در این کرب و بلا می میرم

 

دختر فاطمه ام پس به لگد می میرم

بر سر و صورت تو چکمه خورد می میرم

 

پنجه ی کینه به مویت برسد می میرم

نیزه ای زیر گلویت برسد می میرم

 

از نبی بوسه بر این حنجر تو می بینم

خنجری کند به پشت سر تو می بینم

 

مُردم از غم بروم فکر اسیری باشم

قبل از آن فکر مهیّای حصیری باشم

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

**********************

 

اشعار شب عاشورا – علیرضا شریف

 

وای اگر امشب این دشت به فردا برسد

شیون و گریه و آهم بـه ثریا برسد

 

به لب خشک تو دق می‌کنم از غصه اگر

تیغ خورشید بـر این پهنه صـحرا برسد

 

کوکب بخت جدایی ز تو تقدیر من است

چشم از روی تو بر هـم نزنم تا بـرسد

 

به تن اصغر تو یک سر سوزن حس نیست

با کمی آب تلظّـیش بـه لا لا برسد

 

علی‌ات را بشناسند نخواهند گذاشت

بویی از پیرهـنش نیـز بـه لیلا بـرسد

 

بدنش مثل فدک پخش زمین خواهد شد

پـای عباسم اگر بر لب دریا بـرسد

 

گرگ‌ها یوسف خواهر به سرت می‌ریزند

چاره‌ام چیست اگر کار به اینجا برسد ؟

 

نیزه ،خون ،چکمه ،سراشیبی گودال ،سرت

عمر زینب به گمانت به تماشا برسد؟

 

روی تل دختر مضطر شده می‌میرد اگر

پای اسبی به لب تشنهٔ بابا برسد

 

وای اگر پای شقاوت به حرم باز شود

دست بی‌عاطفه بر چادر زن‌ها برسد

 

آتش و خیمه و غارت شدن هر چه که هست

هیچ کس نیست به داد من تنها برسد

 

نذرِ بوسیدن سی جزء توأم تا خود صبح

قبل از آنی که به قرآن تنت پا برسد

 

نفس سینهٔ زینب،نفست می‌گیرد

وای اگر امشب این دشت به فردا برسد

 

علیرضا شریف

برگرفته از وبلاگ شبگرد بین الحرمین

[ جمعه 10 آبان1392 ] [ 21:10 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار وداع حضرت سیدالشهدا(ع)  – علی صالحی

 

نگاه کردن اشک تو خواهرم سخت است

صبور باش که این حرف آخرم سخت است

 

دگر زمان جدایی شده، دعایم کن

سفر بدون تو ای یار و یاورم سخت است

 

برو برای اسارت دگر مهیّا شو

که شام و کوفه برای تو خواهرم سخت است

 

نه قاسمی، نه علی اکبری، نه عباسی

غریب ماندن زنهای این حرم سخت است

 

تویی و جان رقیّه، که بعد من سیلی

برای دخترک ناز پرورم سخت است

 

بگو رباب حلالم کند که می دانم

به نیزه، دیدن لبخند اصغرم سخت است

 

به زیر حنجره ام بوسه می زنی، امّا

بدان، بریدن این سر ز پیکرم سخت است

 

خدا به داد دلت می رسد، که در بر شمر

به قتلگاه، تماشای مادرم سخت است

 

علی صالحی

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

 

**********************

 

اشعار وداع حضرت سیدالشهدا(ع)  – سعید خرازی

 

مانند سایه از سرم ای تاج سر ، مرو

ما با هم آمدیم و تو بی همسفر ، مرو

 

تنها نه این که خواهر تو ، مادر توام

از رفتنت به خاطر من درگُذر ، مرو

 

از کودکی برای تو بودم سپر ، حسین

میدان جنگ می روی و بی سپر ، مرو

 

حالا که می روی کمی آهسته تر برو

آتش به جان مزن تو از این بیشتر ، مرو

 

طفلت به خواب رفته و بیدار اگر شود

بیچاره میکند همه را بی خبر ، مرو

 

لبها دو چوب خشک شده میخورد به هم

این گونه از مقابل چشمان تر ، مرو

 

از آب هم مضایقه کردند کوفیان

ای از تمام اهل حرم تشنه تر ، مرو

 

باشد نگاه تو به من اما دلت کجاست؟

هستی به یاد مادر و دیوار و در ، مرو

 

سعيد خرازي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

[ جمعه 10 آبان1392 ] [ 21:10 ] [ توسط ] [ ]
درباره وبلاگ

مناسبت بعدی:

یکشنبه 04/08/93 اول محرم الحرام
موضوعات وب
امکانات وب
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
کد جست و جوی گوگل