شعرِشاعر
اشعار آیینی

[ چهارشنبه 8 مرداد1393 ] [ 20:1 ] [ توسط ] [ ]
الحمدلله ...

**

از همه عزیزانی که به این وبلاگ محبت دارند تشکر میکنم .

از دوستان تقاضا دارم انتقادم کنید که نظر مخاطبان رو هم در نظر داشته باشم .

**

مرگ بر اسرائیل

اسرائیل باید از صفحه روزگار محو شود

[ دوشنبه 6 مرداد1393 ] [ 2:17 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار وداع با ماه مبارک رمضان

 

آمدم با تو سحرها حرف‎هایم را زدم

ناله‎های ربنا یا ربنایم را زدم

 

بعد از این یک ماه هر چه شد دگر پای خودت

من برای بنده بودن دست و پایم را زدم

 

حال میخواهی ببخش و یا که میخواهی نبخش

من که هر شب آمدم اینجا صدایم را زدم

 

دست خالی ، کیسه خالی ، گردن کج ، بارها

بر در میخانه ات دست گدایم را زدم

 

پیش مردم آبرویم را مبر ؛ من هر کجا...

... رفته ام حرف کریمی خدایم را زدم

 

کاشکی باور کنی مردانه توبه کرده ام

کاشکی باور کنی قید خطایم را زدم

 

زود آمد ضامنم شد زود بخشیدی مرا

تا درِ صحن علی موسی الرضایم را زدم

 

آخر ماهی خیالم را تو راحت کن بگو

پای تقدیر تو امضای عطایم را زدم

  

ماه مهمانی که طی شد، کی محرم می رسد

کی ببینم خیمه ماه عزایم را زدم

 

التماست می کنم امسال راهی ام کنی

من که هر شب ناله‎ی کرب و بلایم را زدم

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در شب 29 رمضان 93

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: مناجات با خدا
ادامه مطلب
[ یکشنبه 5 مرداد1393 ] [ 11:37 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار مناجات با امام زمان(عج) - ماه رمضان - محمد فردوسی

 

این چنین احساس کردم بین رؤیا بارها

می زنم بوسه به دست و پایت آقا بارها

 

خواستم تا مهزیارت باشم امّا روز و شب

سبز شد در پیش رو «امّا ـ اگرها» بارها

 

با چنین وضع وخیم و رو به قبله بودنم

حال و روزم را شدی هر روز جویا بارها

 

ای طبیبی که به دنبال مریضت می روی

با وجودی که مرا کردی مداوا بارها ...

 

... کور بودم که تو را نشناختم ، عیب از من است

شد حجاب دیدگانم حب دنیا بارها

 

این همه گفتی که دور معصیت را خط بکش

من ولیکن کرده ام امروز و فردا بارها

 

چشم پوشی از گناهان معنی اش این است که

با تغافل می کنی با من مدارا بارها

 

کشتی اُنس مرا طوفان شهوت غرق کرد

ریخته بار مرا در قعر دریا بارها

 

جنس نامرغوب بیخ ریش صاحب می شود

آه آقا روی دستم مانده حالا «بارها»

 

بارهایم را خریدی ای خریدار کریم

مادرت بس که سفارش کرد من را بارها

 

محمد فردوسی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: امام زمان(عج) - ماه رمضان
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 1 مرداد1393 ] [ 1:14 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار مناجات با خدا - شب قدر

 

در گدایی خودت نام مرا مشهور کن

دست هایم را ز دامان بقیه دور کن

 

قهر کردم با تو  ؛ مثل چاه تاریکی شدم

قلب تاریک مرا ای ماه غرق نور کن

 

دوست دارم غرق دریای مناجاتت شوم

مثل موسی کلیم الله من را طور کن

 

راضی ام ؛ حتی شده با زور برگردانی ام

من اگر توبه نکردم تو مرا مجبور کن

 

شبهه هایم را بگیر و جای آن ایمان بده

ای خزانه دار عالم جنس ما را جور کن

 

تا مبادا بعد از این از پیش تو جایی روم

 با ولای مرتضی دور مرا محصور کن

 

تا که قلب دشمنانت را بسوزانی؛  مرا

روز محشر با محبینِ علی محشور کن

 

ای که تقدیر مرا امشب مقدر می کنی

داخل پرونده ام یک کربلا منظور کن

 

چشمه ی اشکم فقط پیش تو می جوشد حسین

جای دیگر گریه کردم چشم من را کور کن

 

آه دارد می رسد دشمن به نزدیک حرم

از حریم کربلا تکفیریان را دور کن

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در شب 21 رمضان 93

**
ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: مناجات با خدا
ادامه مطلب
[ یکشنبه 29 تیر1393 ] [ 16:32 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شهادت حضرت امیرالمومنین(ع) - موسی علیمرادی

 

دیگر برای پر زدنم پر بیاورید

هفت آسمان برای کبوتر بیاورید

 

غربت توان دیدن من را ربوده است

این خار را زچشم ترم در بیاورید

 

تا خوب و بد حلال کنند این غریب را

ایتام را برابر بستر بیاورید

 

زخم سرم که هم نمیاید چه می کنید

جای طبیب چاره ی دیگر بیاورید

 

آن معجری که نیمی از آن سوخت پشت در

آن را برا ی بستن این سر بیاورید

 

چندیست سخت تشنه دیدار گشته ام

کوثر برای ساقی کوثر بیاورید

 

مهری برای  سجده من وقت احتضار

از خاک روی چادر مادر بیاورید

 

بار دگر به کوفه اگر راهتان فتاد

با خود اضافه چادر و معجربیاورید

 

موسی علیمرادی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شهادت امام علی(ع)
ادامه مطلب
[ جمعه 27 تیر1393 ] [ 15:18 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار ولادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) - سید حجت بحرالعلومی

 

در نیمه های ماه بشارت رسیده بود

آقای سبز پوش کرامت رسیده بود

 

بالا گرفته بود زمین دست خویش را

چون لحظه های سبز اجابت رسیده بود

 

از عرش حق به روی زمین جبرییل هم

بی شک برای عرض ارادت رسیده بود

 

این بار اول است که احساس مادری

در فاطمه به اوج لطافت رسیده بود

 

نیمی شبیه فاطمه نیم دگر علی

در اصطلاح سیب دو قسمت رسیده بود

 

افطار کرده بود علی با لب و نمک

از بس لبش به اوج ملاحت رسیده بود

 

آری قدوم کودکیش غرق نعمت است

وقتی گدای شهر به ثروت رسیده بود

 

پر میگرفت مرد جذامی در آسمان

بر او که از کریم محبت رسیده بود

 

دیدند در جمل که حسن مثل مرتضی

بر اوج قله های شجاعت رسیده بود

 

طوفان چنان گرفت به هر ضربه دست او

گویا که رستخیز قیامت رسیده بود

 

با این وجود در همه ی عمر این غریب

مظلومیت به حد نهایت رسیده بود

 

آن لحظه ای که شد همه موی سرش سپید

در انتهای کوچه ی غربت رسیده بود

 

گفتند از درون جگرش پاره پاره شد

وقتی که زهر بر دل حضرت رسیده بود

 

بر دامن حسین سرش بود و گریه کرد

چون روضه خوان به اوج مصیبت رسیده بود

 

"لایوم" گفت و رفت به صحرای کربلا

آنجا که قاسمش به شهادت رسیده بود

 

"لایوم" گفت و دید که در مقتل حسین

حتی لباس کهنه به غارت رسیده بود

 

"لایوم" گفت و خواهر خود را نظاره کرد

وقتی که زینبش به اسارت رسیده بود

 

سید حجت بحرالعلومی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: ولادت امام حسن مجتبی(ع)
ادامه مطلب
[ شنبه 21 تیر1393 ] [ 10:26 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار وفات حضرت خدیجه کبری(س) - موسی علمیرادی

 

بانوی صبح هستی و خورشید دیگری

خاتون آب هستی و پاک و مطهری

 

آری به اتنخاب خدا و گواه او

تنها تویی که لایق عشق پیمبری

 

در دامن تو مادر عالم سه ساله شد

شایسته از مقام تو شد شأن مادری

 

گرد و غبار راه تو معراج جبرئیل

تفسیر واژه واژه ی آیات کوثری

 

بانو شنیده ام که وخیم است حال تو

 در کنج خانه گشته ای از غصه بستری

 

گرچه کتا ب زندگی ات رو به آخر است

شأن عیادت از تو مقام پیمبر است

 

وقتش شده که دختر خود را صدا کنی

بر روی نازدانه ات آغوش وا کنی

 

وقتش شده که شانه به گیسوی او زنی

با یک دو بوسه درد دلش را دواکنی

 

باید دو گوشواره خود را به او دهی

تا هدیه عروسی او را ادا کنی

 

چیزی به عمر خود ز پیمبر نخواستی

وقتش شده از او طلب یک عبا کنی

 

از عرش پنج تا کفن آمد برای تو

خوب است پنجمین کفنش را سوا کنی

 

رفتی و داغ تو به دلش کوه غم گذاشت

غصه شروع شد که دگر  مادری نداشت

 

مادر نداشت حرف دلش را به او زند

حرف از غمی که مانده میان گلو زند

 

مادر نداشت در شب جشن عروسی اش

تا حرف دخترانه خود را به او زند

 

مادر نداشت پشت در او را صدا کند

ناچار شد به خادمه خویش رو زند

 

پیراهنش گرفت به مسمار و پاره شد

مادر نداشت پیرهنش  را رفو زند

 

مادر نداشت زخم تنش را نشان دهد

با یک نفر دم از غم راز مگو زند

 

زهرا که رفت نوبت زینب دگر رسید

او میدوید و قاتل ارباب می دوید

 

موسی علمیرادی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: وفات حضرت خدیجه کبری(س)
ادامه مطلب
[ سه شنبه 17 تیر1393 ] [ 13:7 ] [ توسط ] [ ]

 

آن کس که سر به مقدم جز او نمی زند

چون کلب راه پرسه به هر کو نمی زند

 

اين نا مرتبى مرا سرزنش نکن

آشفته حال شانه به گيسو نمى زند

 

لنگى که پهن کرده ام اينجا عبادت است

سجاده با گليم گدا مو نمی زند

 

دل که نسوخت گريه به هق هق نمی رسد

شمع سحر نسوخته سوسو نمى زند

 

توحيد را به غيرت پروانه داده اند

مي سوزد و به هيچ کسى رو نمی زند

 

مجنون بدون دم زدن عاشق نمی شود

پس نيست عاشق آن که دم از او نمی زند

 

عاشق هميشه پشت سرش حرف می زنند

اما ز پا مى افتد و زانو نمى زند

 

جاروکش تشرف گريه است اين مژه

بيهوده چشم را مژه جارو نمی زند

 

با يک نگاه تو جگرى خون شد از دلم

زخمى که چشم مي زند ابرو نمی زند

 

مي ميرم و ز وصل تو حرفى نمی زنم

حرف وصال را که سيه رو نمی زند

 

گيسو سپيد کرد زليخا به پاى تو

از اين به بعد دست به گيسو نمی زند

 

هر چند شمر با سر زانوش میزند

اما حسین فاطمه زانو نمیزند

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از سایت روضه


موضوعات مرتبط: امام حسین(ع) - موضوع آزاد2
[ سه شنبه 10 تیر1393 ] [ 19:18 ] [ توسط ] [ ]

 

خدا کند که در و تخته ای به هم بخورد

و یا جرقه ی عشق تو بر سرم بخورد

 

تویی که در همه دنیا زبانزدی آقا

گذشت نیمه ی شعبان نیامدی آقا

 

من انتظار تو را می کشم بیا، برگرد

ز دست می روم آقا تو رو خدا برگرد

 

اگر بدانی از این درد ها چه دل، تنگ است

کبوترم که بدون تو سهم من سنگ است

 

بیا که بی تو جهان فقر مطلق است انگار

بیا که کفر، بدون تو بر حق است انگار

 

بیا که حرمت آینه ها شکستنی است

در این زمانه که شیطان برادر تنی است

 

چقدر بی تو بخوانم «متی ترانا» را

ببین که تا به کجا کشیده ای ما را

 

نگو نشستن با تو به من نمی آید

و یا که کرب و بلایی شدن نمی آید

 

شمیم بوی تو را می کنم هنوز احساس

تویی که رفته نگاهت به حضرت عباس

 

برگرفته از وبلاگ سه شنبه ها

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در 27/03/93 


موضوعات مرتبط: امام زمان (عج) - موضوع آزاد
[ پنجشنبه 29 خرداد1393 ] [ 15:36 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار ولادت حضرت رقیه(س) - حسین قربانچه

 

باید سخن جاری شود تا ما بخوانیم

باید خدا روزی کند نوکر بمانیم

 

باید ز بالا گفت و از بالا مدد خواست

چون نوکر ایل و تبار آسمانیم

 

با دادن گیسو به دست صاحب خویش

باید اطاعت داشت تا که می توانیم

 

باید سلوک عشق بازی را بپوئیم

اینگونه در سِلک رقیه جاودانیم

 

باید دمی محیا تر از عیسی رسد تا

کشتی احساسات مردم را برانیم

 

عیسی مسیح کوچکِ دنیا رقیه

هذا مقام المستجیر یا رقیه

 

زرینه خو سیمینه رو ای گوهر عشق

دل را به غارت میبری ای دلبر عشق

 

زهرا و زینب میشوی تا اینکه باشی

هم مادر و هم خواهر و هم دختر عشق

 

چون تاجی از یاقوت و مروارید عوض شد

جای تو با عمامهء روی سر عشق

 

آهِ تو صد تیغ دو دم دارد درونش

ای ذوالفقار بی قرار لشگر عشق

 

آغوش بابا منتظر مانده بیا و

شیرین زبانی کن به روی منبر عشق

 

من زندگی را وقف نام عشق کردم

تصمیم دارم تا که دور تو بگردم

 

با دستهای کوچکت چه دستگیری

سائل هر آنچه باشد آن را می پذیری

 

دل را روانه کردم از اینجا به کویت

دارم امید امشب تو دستم را بگیری

 

اسمِ تو را بردم جوابم را خدا داد

فرقی ندارد تو همان جوشن کبیری

 

چون سنگهایِ بارگاهت رو سپید است

هر بار زائر می شود آنجا فقیری

 

این گنبدِ کاشی و سنگ اسرار دارد

یک از هزارش این بود که بی نظیری

 

از آن خرابه که در وادی آن حرم شد

جنگیدن مردانهء تو باورم شد

 

باید زر اندوده کند بابا تنت را

باید ز خار و خس بگیرد گلشنت را

 

تکرار کن بابا و عمه دوست دارند

وقتِ نمازت شکل قامت بستنت را

 

بابا به این امید میبوسد رخت را

تا بنگرد روزی عروسی کردنت را

 

آغوش عباس است مشتاق تو هر بار

پیش عمو کج مینمایی گردنت را

 

وقتی سرِ دوش اباالفضلی محال است

خار بیابانها بگیرد دامنت را

 

تو تا قیامت تا دم محشر بزرگی

در کربلا تو وارث مادربزرگی

 

آتش زبانه می کشد روزی ز جانت

حق میدهم باشد پدر دل ناگرانت

 

انگشت دشمن بر دهانت مینشیند

پس روشن است از چیست این لکنت زبانت

 

آنقدر در خار بیابان میدوی تا

از پیکرت بیرون رود تاب و توانت

 

وای از زمانی که میوفتی از بلندی

وای از شکاف دنده ات از استخوانت

 

وای از تماشایِ سری بالایِ نیزه

وای از لباسِ عمه ها و خواهرانت

 

ای خاک عالم بر سر شاعر چه دیدی

خوابیده بودی با لگد از جا پریدی

 

حسین قربانچه

برگرفه از وبلاگ تب می


موضوعات مرتبط: ولادت حضرت رقیه(س)
ادامه مطلب
[ پنجشنبه 29 خرداد1393 ] [ 15:30 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار ولادت حضرت امام زمان(عج) - صابر خراسانی

 

پا شدم آبله پیدا کردم

از خودم فاصله پیدا کردم

 

سعی کردم به تو مشغول شوم

حیف شد مشغله پیدا کردم

 

من، سر اینکه به تو دل دادم

با همه مسأله پیدا کردم

 

در نمازم خم ابروی تو را

در قنوتم، گله پیدا کردم

 

انتظار این همه انصاف نیست

مردم فیصله پیدا کردم

 

از خودم دور شدم کاری کن

گم شدم، گور شدم کاری کن

 

آفتاب شب یلدای همه

گریه ی پشت تمنای همه

 

هیچ کس فکر تنهایی تو نیست

گریه کن جای خودت، جای همه

 

بی تو دارند همه می میرند

زود برگرد مسیحای همه

 

همه شهر به چاه افتادند

مددی یوسف زهرای همه

 

بنشین تا بنشانی همه را

دربیار از نگرانی همه را

 

کاش می شد ز سفر برگردی

با همان چند نفر برگردی

 

چله ی اشک گرفتیم برات

به امیدی که سحر برگردی

 

مادرم گفت همین جا بشین

بنشینم دم در برگردی

 

سیزده قرن نشستند نشد

بنشینم چقدر برگردی

 

نور چشمان همه می رفتی

قول دادی به نظر برگردی

 

خشکسالیم کویریم بیا

قبل از آنی که بمیریم بیا

 

صابر خراسانی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: ولادت امام زمان(عج)
ادامه مطلب
[ شنبه 17 خرداد1393 ] [ 19:0 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار ولادت حضرت علی اکبر(ع) - حسن لطفی

 

دیشب از عشق چشم من تر بود

عاشقی حرف ما و دلبر بود

 

دلِ گم گشته ام مرا می برد

دلم از كودكی كبوتر بود

 

تا سر كوچه ی خدا رفتم

كه پُر از چشمه های كوثر بود

 

چشم من بود و دامن ساقی

دست من بود و لطف ساغر بود

 

من ز هوش و دلم ز دستم رفت

كار پیمانه های آخر بود

 

كار دل، كار عشق دست تواند

هم خدا، هم حسین مست تواند

 

جلوه ای كن به رسم دلبری ات

تا بریزیم سر به سروری ات

 

درِ بازارِ بردگان وا شد

یوسف آمد برای نوكری ات

 

كعبه افتاده است دنبالت

با خیالِ رخِ پیمبری ات

 

تو علی هستی و علی مانده

ماتِ اعجاز تیغ حیدری ات

 

چقدر مثل فاطمه هستی

به فدای شكوه كوثری ات

 

آمدی عشق در به در شده است

امشب ارباب ما پدر شده است

 

باز كن چشم عالم آرا را

خیره كن چشم های دنیا را

 

نخوری چشم ای تو چشم حسین

بس كه چشمت ربوده دل ها را

 

نوه ی ارشد امیر عرب

می دهی عطر نام زهرا را

 

ای علمدار دوم این قوم

می بری رونق مسیحا را

 

آرزوی حرا دو ركعت توست

تا ببیند دوباره طاها را

 

صخره ای موج را به هم كوبید

روی دوشش گرفت دریا را

 

پَرِ سجاده های مادر تو

می برد دودمان لیلا را

 

سیب سرخی و زاده ی ارباب

یوسف خانواده ی ارباب

 

شاه زاده امیر میدان ها

مثل عباس مرد طوفان ها

 

نفس دشت ها بریده ز تو

تند باد شگفت جولان ها

 

كوه ها خاك پای تن تنه ات

شاه بیتِ لبِ رجز خوان ها

 

به علی رفته ای در اوج نبرد

می زنی خنده بر پریشان ها

 

زَهره ها را دریده ای یعنی

هیچ كس نیست بین میدان ها

 

از امیران كربلا هستی

چقدر شكل مرتضی هستی

 

گره ای تا زدی دو ابرو را

به هم آمیختی تو شش سو را

 

همگی قبر خویش را كندند

تا كه دیدند تیغ و بازو را

 

تیغ رقصید و آسمان بشنید

ضربه ات را صدای هوهو را

 

طپش قلب خیمه ها آمد

تا گشودی سپاه گیسو را

 

آمدی تا پس از عمو گیری

پای محمل ركاب بانو را

 

از مِیِ عشق باده ای داریم

وه چه ارباب زاده ای داریم!

 

روشنی های آسمان حسین

ای نشانیِ بی نشان حسین

 

روی چشم تو ابروان پدر

روی دوش تو گیسوان حسین

 

آه! داوود حضرت ارباب

ای اذان گوی كاروان حسین

 

بعد آوای دلنشین تو بود

نوبت گفتن اذان حسین

 

قُوَت زانوان بابایی

ای مسیحاترین جوان حسین

 

مادرت هیچ، بین بهت حرم

رفتنت می برد توان حسین

 

از نگاهت عزیز زهرا سوخت

رفتی از رفتن تو لیلا سوخت

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ یاشبیر

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: ولادت حضرت علی اکبر(ع)
ادامه مطلب
[ شنبه 17 خرداد1393 ] [ 18:36 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار ولادت حضرت امام سجاد(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

تا خداوند ميرسم با تو

با خداوند ميرسم تا تو

 

همه در وحدت تو گم شده اند

من تو ما تو شما تو آنها تو

 

ما مسير تو را عبور شديم

راهِ سير و سلوكي ما تو

 

عبدم و لا فقير الا من

ربي و لاكريم الا تو

 

آنكه از تو سبو گرفته منم

بارها آبرو گرفته منم

 

چه مقاميست مادر تو شدن

مثل پروانه ي سر تو شدن

 

بال جبريل عرش مال خودش

راضي ام با كبوتر تو شدن

 

عليِّ اكبر است و آرزوي

چند سالي برادر تو شدن

 

ميشود برتر از سليمان شد

ظرف يك روز نوكر تو شدن

 

اين غلام سياه را نفروش

كردم عادت به قنبر تو شدن

 

به خداي يگانه مي ارزد

كشته ي نام اطهر تو شدن

 

پدرت هم به تو ولي ميگفت

بابي أنت يا علي ميگفت

 

آمدي و حسين خندان شد

همه جا جز بقيع چراغان شد

 

آمدي و به بركت نامت

نام جدت علي فراوان شد

 

مادرت شد عروس زهرا و

افتخارش نصيب ايران شد

 

آشنا با صحيفه اش كردي

هركه بر سفره ي تو مهمان شد

 

رمضان ماهِ سِرِّ شعبان است

رمضان شرح ماه شعبان شد

 

عده اي كه به پات افتادند

به مناجات راهشان دادند

 

ابر و خورشيد و ماه در كارند

خاكي از زير پات بردارند

 

تب تو تب نبود درمان بود

راويان تب تو بيمارند

 

دوستان قديمي زهرا

به تو و مادرت بدهكارند

 

در اسيري مادرت حتي

از مقامات او خبر دارند

 

هرچه مِهريه اش گران باشد

باز قوم علي خريدارند

 

به غلامت بگو دعا بكند

اين گرفتارها گرفتارند

 

با مناجات تو ملائكه هم

سر شب تا به صبح بيدارند

 

تا نگاهي به بالشان بكني

از كرم خوش به حالشان بكني

 

كاش ميشد بنا درست كنند

گنبدي از طلا درست كنند

 

همه جاي مدينه را نه، نه

لااقل پنج تا درست كنند

 

گرد و خاك بقيع را ببرند

تا برايم دوا درست كنند

 

شيعيان حاضرند با گريه

آستان تو را درست كنند

 

با النگوي دختران عجم

چند ايوانْ طلا درست كنند

 

سنگها ميخورد بر سر تو

تا كه شايد صدا درست كنند

 

عمه را زد ولي سر تو شكست

هم سر عمه هم سر تو شكست

 

علي اكبر لطيفيان

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: ولادت امام سجاد(ع)
ادامه مطلب
[ دوشنبه 12 خرداد1393 ] [ 1:29 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار ولادت حضرت ابالفضل العباس(ع) - ایمان کریمی

 

جبریل آمده خبر داده

به همه مژده سحر داده

خبر از فیض مستمر داده

نغمه ای عاشقانه سر داده

 

که خدا رزق بیشتر داده

نخل ام البنین ثمر داده

 

نسل عشق است و پا به پای ادب

مادرش میشود خدای ادب

روشنی بخش کوچه های ادب

پسر کعبه نا خدای ادب

 

ماه شب های عشق آمده است

پاسدار دمشق آمده است

 

هر کسی بوسه از لبش می چید

در نگاهش حسین را میدید

بغل شاه لافتی که رسید

دست و بازوش را علی بوسید

 

مادرش گفت او فدای حسین

پسرم نذر بچه های حسین

 

عبد صالح شد و خدایی شد

بسکه مشغول دلربایی شد

روی خورشید از او طلایی شد

سبک جنگش که مجتبایی شد

 

با حسن گشت و عاقبت یل شد

کسب بازار عشق مختل شد

 

خطبه ای خوانده در سفر با عشق

از کلامش رسیده ام تا عشق

پای وعظش نشسته حالا عشق

عشق هم داد میزند ... یا عشق

 

باب نه , نه , نه ,  بیت حاجاتی

تو  مفاتیحی از مناجاتی

 

بیکرانی شبیه دریایی

خوش قد و قامتی و بالایی

قبله گاه هزار لیلایی

در نمازت عجیب شیدایی

 

درس غیرت به آب میدادی

آب را پیچ و تاب میدادی

 

جرعه جرعه حیات می ریزد

یک نظر ... کاینات می ریزد

پای مشکت فرات می ریزد

از نگاهت صفات می ریزد

 

باد و باران مسخرت هستند

جمله سرباز لشگرت هستند

 

روز آخر رسیده ، بیماری

حال عشق و تب سفر داری

توی خیمه نگاه تر داری

می روی تا که مشک برداری

 

جای دستت دو بال میخواهی

رخصت اتصال میخواهی

 

در تن تو برو بیا شده بود

جای شمشیر و نیزه ها شده بود

دشمن تو چه بی حیا شده بود

قصد اصلیش خیمه ها شده بود

 

فصل عشق و جنون سرازیر است

از نگاه تو خون سرازیر است

 

ایمان کریمی

برگرفته از سایت بی پلاک

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: ولادت حضرت ابالفضل(ع)
ادامه مطلب
[ شنبه 10 خرداد1393 ] [ 18:41 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار ولادت حضرت سیدالشهدا(ع) - حسن لطفی

 

لال بودم مرا زبان دادند

منِ افتاده را توان دادند

 

زیر خورشیدِ گرمِ روزِ الست

مانده بودم که سایبان دادند

 

اِزدحامی عجیب بود امّا

به من از آن همه مکان دادند

 

خواستند کار عشق را بینند

حال و روزِ مرا نشان دادند

 

مثلِ آتش شدم مرا سوزاند

به دلم تا حسین جان دادند

 

نه که مجنون نه مثلِ فرهادم

خوش به حالم حسین آبادم

 

اوّل عشق شور شیرین است

بعد از آن روزگار غمگین است

 

تا که عاشق شدم همه گفتند

روی پیشانیت چرا چین است؟

 

روز اوّل که دیدمش گفتم

آنکه روزم سیه کند این است

 

جگرم را هر آن که دید گریست

گفت این داغ ، ارثِ یاسین است

 

حا و سین ، یا و نون مرا دریاب

که سرم روی شانه سنگین است

 

 حا و سین ، یا و نون مرا کُشته

شکر حق این جنون مرا کُشته

 

روز اوّل که دید آبم کرد

بعد از آن ساخت و خرابم کرد

 

به همین فکر می کنم هر روز

عاقبت عشق انتخابم کرد

 

هیچ کس روی من حساب نکرد

شکر حق مادرت حسابم کرد

 

تو خودت آمدی پِی اَم ورنه

هر دری رفته ام جوابم کرد

 

از دعاهای مادرم بودم

تا نگاه تو مستجابم کرد

 

حق بده بر دلم که در بند است

اوّلین عاشقت خداوند است

 

از جمالت بهار می ریزد

از جلالت وقار می ریزد

 

حرف اصلاً نداری و از هر

خطبه ات اعتبار می ریزد

 

لحظه هایی که تیغ می گیری

عرقِ ذوالفقار می ریزد

 

چقدر سر به زیر هر قدمت

لحظه های شکار می ریزد

 

چشم زینب به گیسویت حیران

چه خوش این آبشار می ریزد

 

شب پروانه است ، بسم الله

هر که دیوانه است، بسم الله

 

با تو این آسمان نگین دارد

و خدا با تو هم نشین دارد

 

تو علی هستی و علی با تو

دست حق را در آستین دارد

 

تو علی هستی و علی وقتی

می زند تیغ ، آفرین دارد

 

تو علی هستی و علی یعنی

از رجز خوانی اش زمین دارد...

 

...می زند چرخ گردِ خود هر روز

که علی ضربِ آتشین دارد

 

نام تو فاطمی است هم علوی

که همان دارد و همین دارد

 

فاطمه هم حسین می خواند

زیر دین کسی نمی ماند

 

در دلم درد بی شماری هست

چند وقتی است روزگاری هست

 

قسمتم نیست کربلا بروم

این چه غم این چه انتظاری هست

 

پلک هایم به کار می آید

به ضریح نواَت غباری هست

 

سنگ فرش حرم بگو آیا

قسمتم از تو یک مزاری هست

 

سفره ات گرم می کنم بَلَدم

خوشی من همین نداری هست

 

تو که می خواستی مرا بکُشی

کاش می شد به کربلا بِکُشی

 

تا گدایانِ پُشتِ در داری

تا که هستیم درد سر داری

 

دستت از پشتِ در برون آمد

خوب از شرم ما خبر داری

 

مثل منظومه ای و خورشیدی

دور خود چند تا قمر داری

 

پشتِ در آمدی ولی دیدم

که تو هم دست بر کمر داری

 

ارتباطیست از تو با جگرم

چقدر زخم بر جگر داری

 

تو همه باورِ اباالفضلی

سومین حیدر اباالفضلی

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ یاشبیر

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: ولادت امام حسین(ع)
ادامه مطلب
[ جمعه 9 خرداد1393 ] [ 23:18 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شهادت حضرت امام موسی بن جعفر(ع) - امیر عظیمی

 

ای دستگیر خلق خدا دستهایتان

زیباترین جواب دعا دستهایتان

 

گفتم در این مسیر گدایی تان کنم

شاید رسد به دست گدا دستهایتان

 

دستانتان دو دست خداوند طاهر است

دست پُر از گناه کجا، دستهایتان

 

از این گناهکاری دستان من چقدر

افتاده است فاصله تا دستهایتان

 

باور نمی کنم فقط از کثرت گناه

نگرفته اند دست مرا دستهایتان

 

باشد! به خاک پای شما سجده می کنم

خورده به گیوه های شما دستهایتان

 

وقتی به خاک پای شما بوسه می زنم

دارم به دست های شما بوسه می زنم

 

اسلام راستین، مسلمان درست کن

با یک نگاه حضرت سلمان درست کن

 

از کیمیای دیده ی خود خرج ما نما

این سنگ را تو لوءلوء و مرجان درست کن

 

مولا بیا به خاک کف گیوه های خود

دست محبتی بکش انسان درست کن

 

در این دلی که محبس تنهایی من است

یک پنجره به سمت امامان درست کن

 

یک پنجره که آن طرفش روی ماه تست

سمت صفوف آینه داران درست کن

 

از نسل تو امام خراسان درست شد

از نسل من گدای خراسان درست کن

 

ذکر علی علی من از لطف این در است

از آه های سینه ی موسی بن جعفر است

 

ای آفتاب مشرقی سایه های من

ای سایه سار جود و عطای خدای من

 

رنجور کرده مرغ تنت را سیاهچال

نگذاشت بال و پَر بزنی ای همای من

 

مستوجب عذاب منم، من که عاصی ام

آقا چرا تو درد کشیدی بجای من

 

زنجیر دور پای ترا بسته ام به دل

زنجیر روضه های تنت بست پای من

 

اشکم به درد بزم عزای حسین خورد

شاید به دردتان بخورد اشک های من

 

گفتی به نوکرت، به مسیّب که در قفس

دلتنگی من است برای رضای من

 

شیعه همیشه با تو هماهنگ می شود

وقتی دلش برای رضا تنگ می شود

 

در این قفس ز شوق خدا گریه می کنی  

با ذکر یا رضا و رضا گریه می کنی

 

آقا برای مغفرت شیعیان خود

این قدر سر به سجده چرا گریه می کنی  

 

در این سیاهچال، به تنهایی خودت

یا که برای کربُبلا گریه می کنی  

 

بر غربت حسین جدا ناله می زنی

بر عمّه جان خویش جدا گریه می کنی  

 

در زیر تازیانه، چرا بیخودی زِ خود

داری برای فاطمه ها گریه می کنی

 

مرد یهود رفته ولی تو هنوز هم

چون بُرد نام فاطمه را گریه می کنی

 

هر چند بی حساب تو را می زد آن یهود  

شکر خدا کنار تو معصومه ات نبود

 

امیر عظیمی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شهادت امام موسی کاظم(ع)
ادامه مطلب
[ شنبه 3 خرداد1393 ] [ 10:37 ] [ توسط ] [ ]

 

برایت حرف ندارم… شما بفرمائید

به این بهانه نگاهی به ما بفرمائید

 

به وقتِ نافله ی صبح ای مسیحا دم

ز بختِ خفته ملولم ؛ دعا بفرمائید

 

اگر قنوت گرفتی بین آن ؛ به خودت

سفارشِ منِ وامانده را بفرمائید

 

هنوز خانه تکانی نکرده این دل من

و مانده ام که بیایی ؛ کجا ؟ بفرمائید

 

نشسته ام سرِ راهت خودت بلندم کن

تکان نمی خورم از جا تا بفرمائید

 

بخیل نیستم آقا فقط مرا نه، نه

تو را به خدا همه را با خدا بفرمائید

 

بگیر هر چه به من می دهند این مردم

مرا ندارتر از هر گدا بفرمائید

 

لباسِ پاره به سائل چه قدر می آید

لباسِ فقر به من هم عطا بفرمائید

 

برای آمدنت احترام باید کرد

از این به بعد به جای بیا، بفرمائید

 

عزیزِ فاطمه نزدیکِ نیمه ی رجب است

اجازه ی سفر کربلا بفرمائید

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در سه شنبه 21/2/93

برگرفته از وبلاگ سه شنبه ها 


موضوعات مرتبط: امام زمان (عج) - موضوع آزاد
[ چهارشنبه 24 اردیبهشت1393 ] [ 14:3 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شهادت حضرت زینب کری(س)

 

پیری زمین گیرم… صبوری ناخوش احوال

یادم نرفته گیر کردی بین گودال….

 

از کربلایت زخمی و بی بال رفتم

با چشم هایی تار از گودال رفتم

 

از حال و روزم بی خبر بودم برادر

با شمر و خولی همسفر بودم برادر

 

با دست خالی جنگ آن اغیار رفتم

با چادر خاکی سر بازار رفتم

 

زخم زبان از شهر پر نیرنگ خوردم

در کوفه از شاگردهایم سنگ خوردم

 

از ازدحام کوچه ها ترسید زینب

از هم محلی کم محلی دید زینب

 

همسایه ای داغ دلم را تازه میکرد

چادر نمازم را سرش اندازه میکرد

 

خاکستر غم بر سر من ریخت کوفه

خورشید را از شاخه ای آویخت کوفه

 

رفتم برای ماندن اسلام رفتم

با آستینی پاره شهر شام رفتم

 

از شعله ها خاکسترت را پس گرفتم

از خیزران آخر سرت را پس گرفتم

 

از راه های سخت و بی برگشت رفتم

با دست هایی بسته ...

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شهادت حضرت زینب(س)
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 24 اردیبهشت1393 ] [ 14:1 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار ولادت حضرت امام علی(ع) - محمد جواد پرچمی

 

می‌شود غرق آفتاب شدن

ظرف یک ثانیه شراب شدن

 

صد و ده‌سال از شراب نجف

می‌شود خورد تا خراب شدن

 

بسکه بخشیدی از کرم چه کنم

من به غیر از خجالت آب شدن

 

در دعاهای ما به حقّ علی‌ست

شرط اصلیّ مستجاب شدن

 

ما نداریم حاجتی غیر از

خاک نعلین بوتراب شدن

 

خاک ما از نجف سرشته شده

نوکرت جان به کف سرشته شده

 

زیر پایت مناره باید ساخت

منبری از ستاره باید ساخت

 

تن ندادی به بند قنداقه

بند را پاره پاره باید ساخت

 

مانده‌ام که در خور نامت

چند تا استعاره باید ساخت

 

کعبه هم رو سوی تو آورده

قبله را پس دوباره باید ساخت

 

از پی این و آن نباید رفت

از کلام تو چاره باید ساخت

 

ای که گفتی «فمن یَمُت یَرنی»

یا علی یا علی تو عشق منی

 

سجده‌ی بی‌شمار می‌کردی

تا سحر ذکر یار می‌کردی

 

تو امیر دو عالمی به تنت

جامه‌ی وصله دار می کردی

 

بانی سفره‌های افلاکی

نان جو اختیار می‌کردی

 

خانه‌ات ساده بود مثل خودت

از تجمّل فرار می‌کردی

 

تا به زهرا سلام می‌دادی

دل او را بهار می‌کردی

 

او به تو افتخار می‌کرد و

تو به او افتخار می‌کردی

 

السّلام ای امام آقا جان

یا أبانا سلام بابا جان

 

پر مهیّاست بام می‌خواهند

این خلایق امام می‌خواهند

 

قرن‌ها عصرها تمام بشر

از ولایت پیام می‌خواهند

 

این جماعت کنار ایوانت

یک جواب سلام می‌خواهند

 

پس مزن گوشه ای مرا آقا

که سلاطین غلام می‌خواهند

**

ما همه در قَرَن بزرگ شدیم

با ولا مرد و زن بزرگ شدیم

 

اگر امروز آبرو داریم

با علی داشتن بزرگ شدیم

 

ذرّه اما به یُمن نوکری‌ات

بین هر انجمن بزرگ شدیم

 

وطن ما نجف بُود اینجا

همه دور از وطن بزرگ شدیم

 

با غلامیّ خانواده‌ی تو

با حسین و حسن بزرگ شدیم

 

ما قبیله قبیله - نسل به نسل

بین سینه‌زدن بزرگ شدیم

 

آه قبر و قیامتم با تو

روز محشر شفاعتم با تو

 

صوت قرآن چنان بلند شده

وحی از این زبان بلند شده

 

خبر بوسه‌ی لب قاری

در زمین و زمان بلند شده

 

از میان طَبَق صدای سری

وسط دشمنان بلند شده

 

با لب سنگ‌خورده قرآن خواند

پس چرا خیزران بلند شده

 

بر روی پنجه‌های خود طفلی

وسط کودکان، بلند شده

 

خواهرش چاک زد گریبان را

شیون دختران بلند شده

 

آتشی ریخته در این قلبم

زینب و چشم‌های نامحرم

 

محمد جواد پرچمی

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: ولادت امام علی(ع)
ادامه مطلب
[ دوشنبه 22 اردیبهشت1393 ] [ 14:3 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار ولادت حضرت امام جواد(ع) - محمد جواد پرچمی

 

نشسته‌ام بنویسم گدا نمی‌خواهی؟

میان خانه‌ی خود بینوا نمی‌خواهی؟

 

نشسته‌ام بنویسم کریم یعنی تو

کریم‌ زاده تو حاجت روا نمی خواهی

 

شنیده‌ام که عطایت زبانزد همه است

نیازمند برای عطا نمی‌خواهی

 

به خاک تیره اگر بنگری طلا گردد

تو علم و معجزه و کیمیا نمی‌خواهی

 

قسم به روی شما خوب می‌شوم آقا

فقط بیا و نگو که مرا نمی‌خواهی

 

منم اسیر نگاه پر از عطوفت تو

من از نگاه تو خواندم شما نمی‌خواهی...

 

... که من جدا شوم از تو؛ وَ خوب دانستم

که می‌کنی ز محبّان خود هواخواهی

 

هرآنکه بسته به چشمت دخیل سیّدنا

نشسته روی پر جبرئیل سیّدنا

 

من آمدم که بگویم به تو سپاسم را

و جمع می‌کنم این بار من حواسم را

 

که تا دگر نبرم یأبنَ فاطمه هرگز

به غیر کوی شما دست التماسم را

 

برای آنکه بیایم به محضرت آقا

روا بُود که مرتّب کنم لباسم را

 

برای جلب نظر از شما بسوی خودم

من استفاده کنم عطر ناب یاسم را

 

میان آیِنه‌کاری چنان شدم تکثیر

هزار مرتبه دیدم من انعکاسم را

 

به غیر نان شما که نخورده ام هرگز

ببین زبان و دهان نمک‌شناسم را

 

میان دغدغه ها عطر عاشقی آید

فرو نشاند در این دل غم و هراسم را

 

دلم کنار شما خانه در فلک دارد

جواد فاطمه نامت عجب نمک دارد

 

برای ذات خداوند امتدادی تو

دوباره نور خدا را به سینه دادی تو

 

زمینِ مُرده‌ی مردم دوباره احیا شد

از آن زمان که بر این خاک پا نهادی تو

 

تجلّی نبی و حیدر و حسین هستی

که با تهاجم هر فتنه در جهادی تو

 

تو از مریضی هر شیعه غصّه می‌خوردی

ز شادمانی دلهای شیعه شادی تو

 

تمام جود خدا را اگر کنم تفسیر

رسم دوباره به نامت ز بس جوادی تو

 

نثار روی تو خواندم وَ أن یَکادم را

به عالمی ندهم ذکر یا جوادم را

 

به پیش نام شما پا شدم خدا را شکر

دوباره مست تولّا شدم خدا را شکر

 

من از ولایت ‌تو آبرو گرفتم پس

کنار نام تو آقا شدم خدا را شکر

 

از آن قدیم که مهر تو در دلم افتاد

مقیم عالم بالا شدم خدا را شکر

 

تو در نهایت اکرام و من تُهیدستم

مقابل تو تمنّا شدم خدا را شکر

 

هزار مرتبه مُردم ز دیدن رویت

هزار مرتبه احیا شدم خدا را شکر

 

تو در کرانه‌ی یا ربّنای من هستی

من از دعای تو دریا شدم خدا را شکر

 

من از علاقه و عشقت به مادرت زهرا

مُحبّ حضرت زهرا شدم خدا را شکر

 

هزار غبطه به پای نگات می‌ریزم

تمام عمر خودم را به پات می‌ریزم

 

من از نگاه مدامت دوام می‌گیرم

ولایت از سخنان امام می‌گیرم

 

به خاک میکده من سر فرود آوردم

فقط ز دست کریم تو جام می‌گیرم

 

من آنقَدَر به شما می دهم سلام آقا

که آخر از تو عَلَیکَ السّلام می‌گیرم

 

اگرچه بال و پرم زخمی از زمانه شده

من از دوای شما التیام میگیرم

 

کبوترم که شدم جلد گنبد زرّین

فقط پر از سر این برج و بام می‌گیرم

 

به سنگ‌فرش حریم تو می‌کشم دستم

تبرُّکاً در بیت الحرام می‌گیرم

 

تو رتبه ای بده تا خاک پایتان باشم

چه خوب پیش شما من مقام می‌گیرم

 

غلام هیچکسی جز شما نخواهم شد

گدای کس به جز إبن الرّضا نخواهم شد

 

تو آمدی که شوی قبله‌گاه مردم ما

تو آمدی شده دلشاد امام هشتم ما

 

تو آمدی که رود غم ز سینه ها دیگر

و تا همیشه بماند به لب تبسّم ما

 

تو آمدی که به مردم نشان دهی حق را

فقط صفا بنویسی بر این تلاطم ما

 

من و دلم به تو سوگند عاشقت هستیم

محبّت تو بُود باعث تفاهم ما

 

تو آمدی که شوی با گدات همسفره

که نان جو بخوری جای نان گندم ما

 

کنار حضرت معصومه یادتان کردم

چه وقت بهر زیارت تو می‌روی قمِ ما؟

 

دلم دوباره به یادت به شور و شین آمد

به سر هوای پریدن به کاظمین آمد

 

امیر هر دو سرا یا جواد ادرکنی

نظر نما به گدا یا جواد ادرکنی

 

به حقّ مادرتان فاطمه قسم آقا

بخر مرا ز وفا یا جواد ادرکنی

 

خدای جودی و جود خدای منّانی

به سائلت کن عطا‌ یا جواد ادرکنی

 

طواف کوی تو برتر بُود ز بیت‌الله

قسم به سعی و صفا‌‌ یا جواد ادرکنی

 

رود به سوی بهشت خدا هر آنکس که

تو را نموده صدا یا جواد ادرکنی

 

فقط ز راه ولای تو یا ولیَّ الله

روم بسوی خدا یا جواد ادرکنی

 

نشسته‌ام که بگیرم برات رفتن خود

به شهر کرب و بلا یا جواد ادرکنی

 

تویی تو زاده‌ی شمسُ الشّموس یا مولا

علیّ اکبر سلطان طوس یا مولا

 

نشسته مرد غریبی کنار گهواره

کنار گریه‌ی بی اختیار گهواره

 

رضا نشسته بخواند نوای لالایی

برای کودک زیبا عُذار گهواره

 

چقدر شب به سحر درد و دل کند با این

گلی که شد همه باغ و بهار گهواره

 

چقدر طعنه شنیده ز دیر آمدنت

چقدر سخت گذشت انتظار گهواره

 

دوباره صحبت گهواره و نوای لالایی

دوباره مرثیه‌ی شیرخوار گهواره

 

میان هُرم عطش مادری صدا می‌زد

بخواب کودک دل بیقرار گهواره

 

امان ز اشک رباب و غم علی اصغر

چه بد شد عاقبت آن روزگار گهواره

 

نشد که لب بزند کودکش به آب ای وای

نشد که قد بکشد کودک رباب ای وای

 

محمد جواد پرچمی

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: ولادت امام جواد(ع) و حضرت علی اصغر(ع)
ادامه مطلب
[ جمعه 19 اردیبهشت1393 ] [ 19:36 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شهادت حضرت امام هادی النقی(ع) - یوسف رحیمی

 

چشمهايت فرات دلتنگي

اشکهايت تلاطم غمهاست

حال و روز دل شکسته‌ی تو

از نگاه غريب تو پيداست

**

اي غريب مدينه‌ی دوم

مرد خلوت نشين سامرّا

التماس هميشه‌ی باران

حضرت عشق التماس دعا

**

کوچه‌ی خاکي محله‌ی غم

در غرور از حضور ساده‌ی توست

ولي افسوس شرمگين تو و

پاي پر پينه و پياده‌ی توست

**

آه آقا تو خوب مي داني

که دل بيقرار يعني چه

پشت دروازه هاي شهر ستم

آن همه انتظار يعني چه

**

چه به روز دل تو آوردند

رمق ناله در صدايت نيست

بگو اي نسل كوثر و زمزم

بزم شوم شراب جايت نيست

**

بي گمان بين آن همه غربت

دل تنگ تو نينوائي شد

روضه هاي كبود طشت طلا

در نگاه ترت تداعي شد

**

آري آن لحظه ماتم قلبت

بي کسي هاي عمه زينب بود

قاتلت زهر کينه ها ، نه نه !

روضه‌ی خيزراني لب بود

**

در عزاي تو حضرت باران

که گريبان آسمان چاک است

نه فقط چشم هاي ابري ما

روضه خوانت تمام افلاک است

 

یوسف رحیمی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شهادت امام هادی(ع)
ادامه مطلب
[ جمعه 12 اردیبهشت1393 ] [ 19:5 ] [ توسط ] [ ]

 

حیدر قافله

 

عاشقان در حجاب یکدگرند

پرتو آفتاب یکدگرند

گاه تصویر قاب یکدگرند

همه زیر نقاب یکدگرند

 

سعی دارند جلوه کم بکنند

خویش را وقف نام هم بکنند

 

فاطمیّات یارهای هم‌اند

هر کدام افتخارهای هم‌اند

همه آئینه‌دارهای هم‌اند

دفن بین مزارهای هم‌اند

 

گاه زینب؛ گه ام کلثومند

هم‌طراز امام معصومند

 

این قبیله عجیب با ادبند

پیش هم ایستاده در عقبند

همگی غرق ذات، منقلبند

در ظهور صفات، هم نسبند

 

همگی در الست زاده شدند

همه پرچم به دست زاده شدند

 

می‌نویسم من از شما خانم

می‌بری تا خدا مرا خانم

تو بزرگی و ما گدا خانم

السّلامُ علیکِ یا خانم

 

ما گرفتار  بام‌های توایم

از ولادت غلام‌های توایم

 

عصمت کامله تو را خوانند

عابده، فاضله تو را خوانند

عالمه، عامله تو را خوانند

حیدر قافله تو را خوانند

 

کوه توحید منجلی هستی

زینب دوم علی هستی

 

متشرع به دین و باور خود

متواضع کنار خواهر خود

تا شدی همره برادر خود

متوسّل شدی به مادر خود

 

اقتدار حرم به دست تو بود

بعد عباس علم به دست تو بود

 

گریه بین شرار می‌کردی

شعله‌ها را مهار می‌کردی

پابرهنه فرار می‌کردی

دختران را سوار می کردی

 

همه‌جا کشتی نجات شدی

سر پناه مخدَّرات شدی

 

نان خود را به دختران دادی

سهم خود را به دیگران دادی

تو تسلّی به مادران دادی

معجرت را به خواهران دادی

 

گیسوی سوخته نقابت شد

گوشه‌ی آستین حجابت شد

 

به کجا کارها کشیده شده

سر بازارها کشیده شده

به پَرت خارها کشیده شده

معجرت بارها کشیده شده

 

خواهرت دیر کرد و افتادی

چادرت گیر کرد و افتادی

 

تا ز گودال سر در آوردی

خویش را نزد خواهر آوردی

سوی او دیده‌ی تر آوردی

رو به سوی برادر آوردی

 

خواهرانه به هم کمک کردید

نیزه را از گلو در آوردید

 

محمد جواد پرچمی

برگرفته از وبلاگ امام رئوف


موضوعات مرتبط: وفات حضرت ام کلثوم(س)
[ دوشنبه 8 اردیبهشت1393 ] [ 15:31 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار ولادت حضرت فاطمه زهرا(س) - حسن لطفی

 

امشب نشسته ام بنویسم ترانه ها

از باغ از بهار من از مادرانه ها

از دست پُر امیدم و تسبیح دانه ها

از این دلی که پر زده از آشیانه ها

 

شکرش میان این همه سر سروری شدیم

مانند یازده پسرش مادری شدیم

 

آیینه ای گرفته خدا در برابرش

خورشیدی از تمامی انوار انورش

امشب خدا نشسته خدا با پیمبرش

امشب پدر رسیده به دیدار مادرش

 

تعظیم تو به او نه که بر هست واجب است

از این به بعد بوسه بر این دست واجب است

 

تا مه کرده نام شما قیل و قال را

پیدا نموده با تو کرامت کمال را

گم کرده عقل پیش شکوهت خیال را

پنهان جمال کردی پیدا جلال را

 

هر چند کار توست که پیغمبری کنی

تو آمدی که پای علی حیدری کنی

 

این باغ ها معطر زهراست یا علی

این موج موج کوثر زهراست یا علی

آری تمام باور زهراست یا علی

نام تو نام دیگر زهراست یا علی

 

آغاز آفرینش از آغاز فاطمه است

یعنی علی حقیقت اعجاز فاطمه است

 

خورشید زیر پای تو خشت محقری ست

کار نگاه چشم شما ذره پروری ست

خاک حسینیه شدنم لطف مادری ست

خانم تمام حرف من این بیت آذری ست

 

"بنیانگذار مکتب غیرتدی فاطمه

عباسَ درس معرفت اُورگدی فاطمه"

 

عمریست تا به لطف تو زنجیر می شویم

با بوی نان تازه نمک گیر می شویم

باز از تنور روشن تو سیر می شویم

شکرش ! کنار خانه تو پیر می شویم

 

در روضه باز چایی دم کرده ی تو بود

این لطف ، لطف دست وَرم کرده ی تو بود

 

خانم میان صحن رضا نام تو بس است

پای ضریح وقت شفا نام تو بس است

پایین پا بجای دعا نام تو بس است

دردی مگر برای دوا نام تو بس است

 

نام تو بر لبم دم باب الجواد بود

فیض تو بود از سر من هم زیاد بود

 

آواره ایم پای شما خوش بحال ما

مشمول هر دعای شما خوش بحال ما

پروانه ی عزای شما خوش بحال ما

مجنون کربلای شما خوش بحال ما

 

آهی بکش که سینه ی ما کربلایی است

تا یاد توست حال دلم مجتبایی است

 

می خواست حامی مادر شود نشد

مرهم برای زخم کبوتر شود نشد

تا مانع هجوم ستمگر شود نشد

شاید بجای روی تو پرپر شود نشد

 

ای وای من که برگ گلی ضرب شست خورد

ضربی ز روی و ضربه ای از پشت دست خورد

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ بانک اشعار روضه

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: ولادت حضرت فاطمه زهرا(س)
ادامه مطلب
[ شنبه 30 فروردین1393 ] [ 14:55 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار امام زمان(عج) - وداع با فاطمیه

 

در وادی فراقِ تو ما جا گرفته ایم

از دردِ دوری ات همه ی ما، گرفته ایم

 

زانو بغل گرفته، مُدام گریه می کنیم

با سیلِ اشک جلوه ی دریا گرفته ایم

 

لایق نبوده ایم ولی فاطمی شدیم

با نوکری فاطمه معنا گرفته ایم

 

از برکت دعای تو  و لطفِ مادرت

دیگر مسیر پاکی و تقوی گرفته ایم

 

صاحب عزایِ فاطمه بغضت شکسته شد

تا که سراغ مادرتان را گرفته ایم

 

دارد بساط فاطمیه جمع می شود

این شامِ آخری، فقط إحیا گرفته ایم

 

این گریه هایِ اندکِ ما را قبول کن

این گریه را، زِ حضرت زهرا گرفته ایم

 

با این دو قطره اشکِ عزایی که ریختیم

توشه، برای وحشتِ فردا گرفته ایم

 

در فاطمیه بحرِ کرم موج می زند

ما خرجیِ محرم خود را گرفته ایم

 

ای با وفا به مجلسِ ما هم سری بزن

آقا بیا که روضه ی سقا گرفته ایم

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

برگرفته از وبلاگ سه شنبه ها 


موضوعات مرتبط: امام زمان(ع) - فاطمیه
ادامه مطلب
[ سه شنبه 26 فروردین1393 ] [ 23:26 ] [ توسط ] [ ]

 

آشفتگی گیسوی ما شانه کم داشت

لبهای خشک ما فقط پیمانه کم داشت

 

وسع خریدار تو بسیار است امّا

یوسف به ما دادند ولی بیعانه کم داشت

 

من اختیاراً  این همه حالم خراب است

گنجی که پیشم داشتی ویرانه کم داشت

 

دیشت قنوت تو به یاد من نیفتاد

تسبیح چل تایی تو یک دانه کم داشت

 

به لطف دیوار دم در تکیه می داد

آنکه برای گریه کردن شانه کم داشت

 

دیشب نبودم پیش ت فهمیدی اصلاً ...

که بازی شمع و گلت پروانه کم داشت

 

وقتی رسیدم جور شد بازی طفلان

سنگ سر کوچه فقط دیوانه کم داشت

 

چه خوب شد آب دهانت را مکیدم

این مسجدی که ساختم میخانه کم داشت

 

گفتم مرا زنجیر این خانه نمایید

کلب نگهبانِ در این خانه کم داشت

 

جانها فدای آستان بانویی که

یک سایبان و چند سقاخانه کم داشت

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ بانک اشعار روضه


موضوعات مرتبط: امام زمان (عج) - موضوع آزاد
[ شنبه 23 فروردین1393 ] [ 17:24 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار وفات حضرت ام البنین (س) - یوسف رحیمی

 

با نور استجابت و ايمان عجين شدي

وقتي که با ولي خدا همنشين شدي

 

عطر بهشت در نفست موج مي‌زند

حالا دگر تو بانوي خلدبرين شدي

 

زهرا که رفت دلخوشي از خانه رفته بود

تو آمدي و اين همه شور آفرين شدي

 

بي شک براي مادري زينب و حسين

شايسته اي که فاطمه ي دومين شدي

 

در سيره ات شکوه نجابت چه ديدني ست

آوازه ي خضوع و خشوعت شنيدني ست

 

آن روز که خدا به تو هم داد نور عين

او را طواف داده اي دور سر حسين

 

يعني حسين فاطمه! جانم فداي توست

عباس من، فدايي کرب و بلاي توست

 

با خود دوباره خاطره ها را مرور کن

از روزهای خوب مدینه عبور کن

 

این روزها که خاطره ها همدمت شدند

تنها انیس قلب پر از ماتمت شدند

 

چندي ست پاره هاي دلت رفته اند آه

تو مانده ای و نم نم اين اشک گاه گاه

 

با قلب تو حکايت هجران چه ها نکرد

یک لحظه هم تو را غم و غربت رها نکرد

 

تنگ غروب بود و دلت ناگهان گرفت

مانند چشم ابری تو آسمان گرفت

 

پر شد ز عطر سیب غریبی هوای شهر

پیچید بوی پیرهنی در فضای شهر

 

مثل نسيم کوچه به کوچه خبر وزيد:

مادر بيا که قافله ي کربلا رسيد

 

یک شهر چشم منتظر و اشک بي امان

برگشته است از سفر عشق کاروان

 

برگشته با تلاطم اشک و خروش آه

دارد هزار خاطره از دشت و خيمه‌گاه

 

تو می رسی و روضه هم آغاز می شود

بغض از گلوي خاطره ها باز مي شود

 

هر کس نشسته گوشه اي و روضه خوان شده

اما سکينه با دل تو همزبان شده

 

همناله با دو چشم ترت، حرف مي زند

از جاي خالي پسرت حرف مي زند:

 

يادش بخير لحظه ي شيرين گفتگو

يادش بخير زمزمه هاي عمو عمو

 

يادش بخير ديده ي بيدار کربلا

شب ها صداي پاي علمدار کربلا

 

يادش بخير مشک و علم در دو دست او

آرامش تمام حرم در دو دست او

 

در چشم هاش عشق و نجابت خلاصه بود

او ترجمان شور و شکوه و حماسه بود

 

سقاي عشق و آب و ادب بود ماه تو

نام آور تمام عرب بود ماه تو

 

داغ تو تازه تر شده با حرف هاي او

وقتش شده تو روضه بخواني براي او

 

رو مي کني به او که فدايت سکينه جان

جانم فداي حُجب و حيايت سکينه جان

 

شايد نگاه توست به قدّ خميده ام

يا اينکه شرم مي‌کني از اشک ديده ام

 

ديگر شکسته قامت ام البنين، بخوان

از روضه هاي ماه من اي نازنين، بخوان

 

نام آوران به شوکت او بُرده اند رشک؟

در علقمه چه شد که به دندان گرفت مشک

 

از چشم خون گرفته برایم سخن بگو

از ماجراي تير سه شعبه من بگو

 

آخر چگونه بر سر ماهم عمود؟ ... آه

دستي مگر به پيکر سقا نبود؟ ... آه

 

شرمنده ام ز روی تو و مادرت رباب

شرمنده ام اگر نرسیده به خیمه آب

 

قلب مرا ولی تو رها از ملال کن

آرام جان من! پسرم را حلال کن

 

یوسف رحیمی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: وفات حضرت ام البنین(س)
ادامه مطلب
[ شنبه 23 فروردین1393 ] [ 17:22 ] [ توسط ] [ ]

 

شب هفتم شهادت حضرت زهرا(س) - حسن لطفی

 

سر خاکت دوباره آمده ام

تا برایت دوباره گریه کنم

شب هفتم رسیده ام تا با

دلِ خود پاره پاره گریه کنم

**

شب هفت تو نه که هفت من است

آمدم بر سر مزار خودم

هفت شب نه که هفت صد سال است

گریه کردم به روزگار خودم

**

هفت شب می شود که می گیرند

کودکانت سراغ مادر را

هفت شب می شود که می بینند

در و دیوار و خون بستر را

**

باورم نیست با دو دست خودم

ریختم خاک روی چشمانت

چیده ام تکه تکه سنگ لحد

پیش چشمان مات طفلانت

**

باورم نیست چوب گهواره

شده تابوت پیکرت زهرا

تازه فهمیده ام ازحرارت در

آتش افتاده بر پرت زهرا

**

کاش می شد ببينيم زخم

چهره لاله گون تو باقی است

زینبم شسته چادرت را باز

روی آن لکه خون تو باقی است

**

چند وقت نبود رو سویت

حال سر کرده دخترت زهرا

تازه فهمیده ام حرارت در

زده آتش به معجرت زهرا

**

شب هفت تو و برای علی

شب هفت محرم آمده است

وقت غسلت نشد بگو با من

زخمِ پهلویِ تو هَم آمده است

**

می نشیند به جای تو زینب

با کمی آب روبروی حسین

گوش زینب چه گفته ای که مدام

می زند بوسه بر گلوی حسین

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ یاشبیر

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س)
ادامه مطلب
[ شنبه 16 فروردین1393 ] [ 16:2 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شام غریبان شهادت حضرت زهرا(س) - حسن لطفی

 

دو چشمش بسته اما درد دارد

يقينا بيش از اينها درد دارد

بريز آب روان برسنگِ غُسلش

ولي آرام اسما ؛ درد دارد

**

نسيم آرامترخوابيده بانو

مزن پروانه پر خوابيده بانو

دگر رخصت نيازي نيست جبريل

مزن ديگر به در خوابيده بانو

**

دوچشمت رابه دست بسته بستم

تو را باهِق هِقی پيوسته بستم

مبادا پهلويت خونين شود باز

خودم بندِ كفن آهسته بستم

**

ندارم چاره با آهم بسازم

فقط با درد جانكاهم بسازم

ز چوبي كه نشد گهواره باشد

دو تا تابوت می خواهم بسازم

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ یاشبیر

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شام غریبان حضرت فاطمه زهرا(س)
ادامه مطلب
[ پنجشنبه 14 فروردین1393 ] [ 2:2 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار روز شهادت حضرت زهرا(س) - علی اکبر لطیفیان

 

کنیزه هات نشستند و مو پریشانند

نگاه کن همه ی بچه هات گریانند

 

نشسته ایم کنارت نگاه کن ما را

بگو نمیروی و روبه راه کن ما را

 

زمان رفتن تو نیست استخاره نکن

تو که هنوز جوانی کفن قواره نکن

 

چگونه گریه برای نماندنت نکنم

بگو چکار کنم که کفن تنت نکنم

 

بیا و کار کن اصلاً ولی نشسته نکن

تو را به دست شکستت مرا شکسته نکن

 

بگو چکار کنم سمت پر زدن نروی

مگر تو قول ندادی بدون من نروی

 

کسی اجازه ندارد غذا درست کند

برای فاطمه تابوت را درست کند

 

نفس نفس زدن از زندگی سیرت کرد

سه ماه آخر عمرت چقدر پیرت کرد

 

سه ماه آخر عمرت چقدر زود گذشت

سه ماه آخر عمرت همش کبود گذشت

 

مرا ببخش شکسته شدی و چین خوردی

سه ماه آخر عمرت همش زمین خوردی

 

همیشه دست به دیوار می شوی زهرا

تکان نخور که گرفتار می شوی زهرا

 

دو چشم بسته ی خود را تو رو خدا واکن

بیا و از سرت این دستمال را وا کن

 

مرا ببخش اگر ریختند بر سر تو

مرا ببخش به دیوار خورد معجر تو

 

اگر نشد سرشان را به خویش بند کنم

و از روی تو در خانه را بلند کنم

 

دو موی سوخته از شانه ات در آوردم

و میخ را ز در خانه ات در آوردم

 

بمان که خانه ی امنی برات می سازم

مدینه را همه را خاک پات می سازم

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ نود و پنج روز باران


موضوعات مرتبط: روز شهادت حضرت زهرا(س)
ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 فروردین1393 ] [ 20:28 ] [ توسط ] [ ]

 

بی تب و تاب خسته حالی بود

سخت ، گیر شکسته بالی بود

 

چادرش بین کوچه پا خور شد

بس که از غم قدش هلالی بود

 

مسجد و منبر رسول الله

جای بابا چقدر خالی بود

 

از دل آهی کشید با گریه

خطبه هایش همه سوالی بود

 

نفسش بار لخته ی خون داشت

سوز آهش در آن حوالی بود

 

خطبه اش جاودانه بر میگشت

با قباله به خانه بر میگشت

 

آه ظلم سقیفه بی حد شد

راه کوچه به آینه سد شد

 

همه ی نور... و چنگ تاریکی

اتفاقی که باب خواهد شد

 

ضرب دست چپش زبانزد بود

زدن سیلی اش زبانزد شد

 

هر قدر روی پا پریدم باز

دست سنگینش از سرم رد شد

 

بعد از آن راه خانه تا مسجد

طول یک خط سرخ ممتد شد

 

آنقدر به غرور من بر خورد

حسنش کاش از غمش می مُرد

 

چه بگویم که زار و مضطر گشت

قد کمان بود و قد کمان تر گشت

 

در مسیر عبور عابرها

ریخت نیلوفری که پرپر گشت

 

" فَرَفَسَها بِرِجلِه " ... ای وای

آنقدر دور خویش مادر گشت

 

پاره های قباله اش را ریخت

آنکه تندیس بغض حیدر گشت

 

هر قدم چشم او سیاهی رفت

وسط کوچه موقع بر گشت...

 

...آه زخم هایش دوباره سر واکرد

مرگ خود از خدا تمنا کرد

 

علیرضا شریف

با تشکر از وبلاگ حدیث اشک


موضوعات مرتبط: امام حسن(ع) - فاطمیه
[ دوشنبه 26 اسفند1392 ] [ 23:32 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار مدح حضرت زهرا(س) – محسن عرب خالقی

 

در مقامی كه عقيق سرخ از زر بهتر است

اشكهايم بال معراج است از پر بهتر است

 

بيشتر از بهترين وجه عبادت از نماز

در قيامت اشكهايت را بياور بهتر است

 

با زبان دل فقط حرف خودم را مي زنم

نامه بر اين روزها باشد كبوتر بهتر است

 

از سر اخلاص حمدش را به جا مي آورم

آنكه از آغاز يادم داده كوثر بهتر است

 

گرچه فرقي نيست بين ساقي و كوثر ولي

بارها فرموده پيغمبر كه مادر بهتر است

 

مصحف زهرا به غير از سينه معصوم نيست

سر مستور خدا در پرده آخر بهتر است

 

وقت بالا بردن دَر ؛ حرز نام فاطمه

از دو لشگر هم براي مرد خيبر بهتر است

 

هر كسي بو برده از غيرت شهادت ميدهد

در نگاه مرد ، مرگ از اشك همسر بهتر است

 

از زماني كه شنيدم در به پهلويت گرفت

حس من اين است اصلاً خانه بي در بهتر است

 

محسن عرب خالقی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: مدح - فاطمیه
ادامه مطلب
[ یکشنبه 25 اسفند1392 ] [ 22:54 ] [ توسط ] [ ]

اشعار فاطمیه – علی اکبر لطیفیان

 

ای اذان اشهد انّ علی مولای من

میشود تکمیل با دنیای تو دنیای من

 

چند سالی میشود تاج سر زهرا شدی

نقطه ی پایین "با " ای نقطه ی در "فا" ی من

 

یا علی جانم ، فدای عین و لام و یای تو

حرف حرفم : فا و آ و طا و میم و های من

 

من خودم فکری به حال دردهایم میکنم

جان زهرا تو فقط غصه نخور آقای من

 

صبح تا حالا نشسته ام چند تا گل چیده ام

ای بزرگ خانه ام ! تقدیم تو گلهای من

 

هر چه کردم سینه ام نگذاشت ، جان فاطمه

چند بار این بچه هایم را بغل کن جای من

 

من نمیدانم هر وقت خوابم میبرد

استخوان من میفتد روی هم ، ای وای من

 

دست تو وا شد خدا رو شکر پس من میروم

راستی تابوت را آماده کرد اسمای من ؟

 

بعد از این مسجد برو راحت برو راحت بیا

یک سر مویی کم شد ز مویت پای من

 

پیرهن را بافتم یعنی به دردش میخورد ؟

یا خجالت میکشد این زینب کبرای من

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ نود و پنج روز باران

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: حضرت زهرا(س) - فاطمیه
ادامه مطلب
[ سه شنبه 20 اسفند1392 ] [ 22:0 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار فاطمیه - زبانحال مولا(ع) – رضا رسول زاده

 

بی تو به این زمین و زمان احتیاج نیست

وقتی نفس نمانده به جان احتیاج نیست

 

این خانه سوت و کور شود با نبودنت

فصل بهار حرف خزان احتیاج نیست

 

از دردهات با خبرم زخمی علی

لبخند تلخ ، فاطمه جان احتیاج نیست

 

افتاده است دست تو از کار ، یاورم

این درد را مکن تو نهان ، احتیاج نیست

 

زحمت مکش که نان بپزی خانم علی

قدری نمک که هست ، به نان احتیاج نیست

 

تا آستانه بردن نعلین من چرا ؟!

این کارها ، خمیده جوان ، احتیاج نیست

 

از مسجد آمدم اگر امشب ، به پای من

برخاستن به قد کمان احتیاج نیست

 

فامیل هم به رفتن تو فکر می کنند !

بیمار را به زخم زبان احتیاج نیست ...

 

با من همینکه فاطمه بیعت کند بس است

دیگر به بیعت دگران احتیاج نیست

 

رضا رسول زاده

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: امام علی(ع) - فاطمیه
ادامه مطلب
[ دوشنبه 19 اسفند1392 ] [ 21:24 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار ولادت حضرت زینب کبری(س) - رضا رسول زاده

 

با درد آمدیم و به دنبال مرهمیم

کیسه به دوش کوچه ی این نسل آدمیم

 

ما را نوشته اند گدایان اهل بیت

پس بی دلیل نیست که سلطان عالمیم

 

از لطف مادری است به ما راه داده اند

صد شکر دور سفره ی مهری فراهمیم

 

شیرینی محبت شان را چشیده ایم

با اذن فاطمه همه سلمان و محرمیم

 

اینجا به یک نفس همه عیسی شوند و ما

عمری نفس نفس زده محتاج آن دمیم

 

بیت علی است ، چشمه ی تسبیح داوری

با این سرا بهشت ندارد برابری

 

با جلوه ی محول الاحوال دیگری

امروز داشت بیت علی حال دیگری

 

حال فرشته های خداوند دیدنی است

مستانه می زنند پر و بال دیگری

 

زهرا ؟ علی ؟ نبی ؟ نه ... خدا نام او نهاد

زینب گرفت نام ، به اجلال دیگری

 

حتی به دیدن حسن اشکش ادامه داشت

انگار چشم اوست به دنبال دیگری

 

تا گودی گلوی حسین را نگاه کرد

پر زد دلش به منظر گودال دیگری

 

آیات عاشقی است که الهام می شود

با دیدن حسین چه آرام می شود

 

معشوق و عاشقند کنون روبروی هم

هر دو شدند مست شراب از سبوی هم

 

گنجینه های عرش سرازیر شد به خاک

 تا وا شدند چشم دو دلبر به روی هم

 

از دو بدن عروج به یک روح می کنند

وقتی که می کشند نفس از گلوی هم

 

لبخند می زنند ولی گریه می کنند

از حال می روند دمادم ز بوی هم

 

باشند زیر سایه ی هم تا که زنده اند

دارند هر دو در سرشان آرزوی هم

 

باید که ما ز کوثر و زمزم وضو کنیم

از زینب و حسین سپس گفتگو کنیم

 

طوفان ظهور زلف پریشان زینب است

دریا نماد قلب خروشان زینب است

 

تاریخ و صفحه های طلاکوب آن هنوز

برجسته از درخشش دوران زینب است

 

امروز اگر قیام حسینی نتیجه داد

مدیون خطبه های درخشان زینب است

 

با صبر او سپاه مخالف اسیر شد

ایوب نیز واله و حیران زینب است

 

نامش به دست مالک دوزخ نمی رسد

آن کس که جزء خیل محبان زینب است

 

ما دوستدار زینب کبرای حیدریم

ما خاک پای دختر زهرای حیدریم

 

بالش شکست و او پر خود را نگاه داشت

بالاتر از همه سر خود را نگاه داشت

 

او هرچه غم کشید نیفتاد بر زمین

تا نهضت برادر خود را نگاه داشت

 

چادر به سر ، نقاب به رخ ، تا زمان مرگ

ارثیه های مادر خود را نگاه داشت

 

نا محرمی نگاه به سویش نمی کند

هر بانویی که سنگر خود را نگاه داشت

 

زینب همان کسی است که مانند فاطمه

آتش گرفت و معجر خود را نگاه داشت

 

بر دست غیر رشته ی معجر نداده است

تا سوختن به پای حجاب ایستاده است

 

ذکر علی الدوام تو غیر از حسین نیست

سر رشته ی کلام تو غیر از حسین نیست

 

پیوند خورده اند به هم " زینب و حسین "

پس هم ردیف نام تو غیر از حسین نیست

 

حتی بهشت هم به همین نور روشن است

خورشید روی بام تو غیر از حسین نیست

 

با نام دلبرت سخن آغاز می کنی

هر صبح السلام تو غیر از حسین نیست

 

از کربلا به کوفه و از کوفه تا به شام

در خطبه ها پیام تو غیر از حسین نیست

 

دین جان گرفته است به ایمان تو فقط 

تکمیل شد به موی  پریشان تو فقط

 

عصمت تنیده است به تار نقاب تو

عفت بها گرفت ، ز پود حجاب تو

 

برداشتی ، گذاشت زمین هرچه فاطمه

مانند مادرت شده رنگ و لعاب تو

 

حفظ قیام کرب و بلا با تو بود و بس

اسلام بیمه شد به تو و انقلاب تو

 

حتی خیال هم سخنی با تو کس نداشت

با بودن برادر عالیجناب تو

 

تا مسجد النبی به زیارت تو رفتی و ...

عباس بود تا که بگیرد رکاب تو

 

یک روز هم رسید که تو باورت نبود

بالا سر تو سایه ی آب آورت نبود

 

رضا رسول زاده

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: ولادت حضرت زینب(س)
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 14 اسفند1392 ] [ 12:21 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شهادت حضرت فاطمه معصومه(س) - محمود مربوبی

 

مائیم گدای حضرت معصومه

محتاج عطای حضرت معصومه

همراه رضا ز دیده خون می ریزیم

در روز عزای حضرت معصومه

**

آمد ز مدینه تا که در قم باشد

در مملکت امام هشتم باشد

یعنی که خدا نخواست تا مرقد او

مانند مزار فاطمه گم باشد

**

در سَر هوس دیدن دلبر دارد

بر سینهء خود داغ برادر دارد

افسوس که تا دیار ساوه آمد

دیگر نتوانست قدم بردارد

**

زخمی به جگر داشت و در تب می سوخت

از داغ برادرش مرتب می سوخت

هر جا که سَرِ دردِ دِلش وا می شد

می گفت: امان از دل زینب... می سوخت

**

با ناله دو چشمان ترش را وا کرد

تا سِیر کند دور و برش را، وا کرد

نومید ز دیدن برادر بود و

با ذکر رضا بال و پرش را وا کرد

**

صد آه اگر بر جگرش افتاده

هر چند جدا ز دلبرش افتاده

کی بر بدن برادرش رقصیدند؟

کی دست کسی به معجرش افتاده

**

او خواهر یک امام بود و زینب....!

او شاهد احترام بود و زینب....!

که راهی شهر شام بود؟ و زینب

در مجلسی از حرام بود؟ و زینب

 

محمود مربوبی

برگرفته از وبلاگ تب می

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شهادت حضرت معصومه(س)
ادامه مطلب
[ دوشنبه 21 بهمن1392 ] [ 13:23 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار ولادت حضرت امام حسن عسگری(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

آنقدر آمدند و گرفتارتان شدند

خاک شما شدند و هوادارتان شدند

 

زیباترین اهالی دنیای عشق هم

یوسف شدند و گرمی بازارتان شدند

 

لطف شماست اینکه تمامی انبیا

بالاتفاق سائل دربارتان شدند

 

آنها که پای منت چشم کریمتان

بی سر شدند تازه بدهکارتان شدند

 

این بالهایی که زیر بت عشق سوختند

خاک تبرک در و دیوارتان شدند

 

نفرین به آنکه مهر تو را سرسری گرفت

یا آنکه حاجت از حرم دیگری گرفت

 

ای جلوه خدایی بی انتها حسن

خورشید روشن سحر سامرا حسن

 

بی تو عبودیت به خدا بت پرستی است

نور خدا مکمل توحید ما حسن

 

امشب عروج زخمی بال مرا ببر

تا سامرا ، مدینه ، نجف ، کربلا ؛ حسن

 

در بین خانواده زهرای مرضیه

باید شوند تمام علی زاده ها ؛ حسن

 

زنجیره ی محبت زهراست دین من

با یک حسین و چار علی و دوتا حسن

 

سوگند میخوریم خدا لشگری نداشت

روی زمین اگر حسن عسگری نداشت

 

آنکه مرا فقیر حرم میکند تویی

یک التماس پشت درم میکند تویی

 

آنکه در این زمانه ی بی اعتبارها

با یک سلام معتبرم میکند تویی

 

آنکه برای پر زدن سامرایی ام

هرشب دعا برای پرم میکند تویی

 

آنکه مرا برای خودش خانه خودش

با یک نگاه ، در به درم میکند تویی

 

آنکه تو را همیشه صدا میکند منم

آنکه مرا همیشه کرم میکند تویی

 

شکرخدا گدای امام حسن شدم

خاکی ترین کبوتر باغ حسن شدم

 

تو کیستی که سائل تو جبرئیل شد

دسته فرشته پای ضریحت دخیل شد

 

تو کیستی که جدّ نجیب پیمبرت

مهر تو را به سینه گرفت و خلیل شد

 

تو کسیتی که حضرت موسی عصا به دست

ذکر تو را گرفت اگر مرد نیل شد

 

اصلی که پا گرفت بدون تو فرع فرع

فرعی که پا گرفت کنارت اصیل شد

 

تنها خدا به خانه ی تو آفتاب داد

بعدا تمام زندگی ات نذر ایل شد

 

امشب دعا کنید ظهوری کند مرا

تا اینکه میهمان حضوری کند مرا

 

امشب دعا کنید بیاید نگار ما

آیات روشنایی شبهای تار ما

 

امشب دعا کنید بیاید در این خزان

فصل گلاب فاطمه فصل بهار ما

 

امشب دعا کنید بیاید گل خدا

تا اینکه این بهار بیاید به کار ما

 

امشب دعا کنید بیاید ز راه دور

مرکب سوار آل علی تک سوار ما

 

آنکه اگر نبود دلم فاطمی نبود

حتی نبود سجده ی سجاده یار ما

 

زهرا هنوز دست به پهلو کند دعا

زهرا کند دعا که بیایی کنار ما

 

علی اکبر لطیفیان

با تشکر از آقای هادی وصال

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: ولادت امام حسن عسگری(ع)
ادامه مطلب
[ پنجشنبه 17 بهمن1392 ] [ 18:19 ] [ توسط ] [ ]

 

محملت با وقار می آمد

سبز تر از بهار می آمد

 

وه! عجب خوش خرام می آمد

با شکوه تمام می آمد

 

محملت بود و... خیل ِ استقبال

کم محلی نشد زبانم لال

 

دم قم گرم! سربلند شدیم

ازدعای ِ تو بهره مند شدیم

 

دم قم گرم ! احترام گذاشت

هرچه گل داشت،روی ِ بام گذاشت

 

قم نگاهش لبالب ازشرم است

شام ویران که نیست! خونگرم است

 

پاکی و حُجب،باورِ چشمش

قدم میهمان سرِ چشمش

 

چادرت ذره ای غبارندید

آفتابی به نی سوار ندید

 

با مَحارم به قم رسیدی ،شکر

سردروازه ای ندیدی، شکر

 

دست ِ بیعت به طبل جنگ نخورد

به غرورت کلوخ و سنگ نخورد

 

قم کجا کوفه ی خراب کجا

تو کجا زینب و رباب کجا

 

گوشه ی معجرت نمور نبود

خبر داغی از تنور نبود

 

ساربان محملت عجول نراند

چادرت زیرپای ِ شمر نماند

 

هرچه شد،شد! رسیده جان برلب

ای امان ازغریبی ِ زینب

 

عمه ات اشک ِ ارغوان را دید

خنده ی نحس ِ خیزران را دید

 

ته گودال ِ پربلا را دید

تن ِ پامال ِ چکمه ها را دید

 

کوفه را بی عصای ِ پیری رفت

خاک عالم سرم، اسیری رفت

 

وحید قاسمی


موضوعات مرتبط: ورود حضرت فاطمه معصومه(س) به شهر قم
[ پنجشنبه 3 بهمن1392 ] [ 9:54 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار میلاد آقا رسول الله(ص) و امام جعفر صادق(ص) - جواد پرچمی

 

میل باران، تب رطب داریم

صد و ده کوزه می به لب داریم

 

از گریبان پاره مان پیداست

از همه بیشتر طرب داریم

 

ما پیاله به دست مشهوریم

همه از میکده نسب داریم

 

از کرامات چشمهای کسی است

اگر ایمان به نام رب داریم

 

آنچنان والِهیم در خورشید

پنج وعده نماز شب داریم

 

ما عجم زاده ها به برکت عشق

رتبه بالاتر از عرب داریم

 

اگر از واجبات می پرسی

مست حب؛ فیض مستحب داریم

 

ما همه بنده و تو باب نجات

السلام ای حقیقت صلوات

 

زیر پایت بهار ریخته است

دانه دانه انار ریخته است

 

پای مژگان چشم مشکینت

شصت و سه آبشار ریخته است

 

بهر قربانی قدمهایت

چند ایل و تبار ریخته است

 

طاق کسری که ریخته پای

طاق ابروی یار ریخته است

 

پای اسم غلام های شما

چقدر اعتبار ریخته است

 

آمدی و به پای آمدنت

سالها انتظار ریخته است

 

حضرت مصطفی سلام آقا

خاتم الانبیا سلام آقا

 

روح دنبال تن، بلند شده

جگر سرخ من بلند شده

 

در تکاپوی دیدن رویت

صد اویس قَرَن بلند شده

 

آتش عشقت آمد و زرتشت

ز آتش افروختن بلند شده

 

کعبه دور سر تو می چرخد

آخرین بت شکن بلند شده

 

منجیِ دختران زنده به گور

حامی شأن زن بلند شده

 

نه فقط فاطمه که از صُلب

تو حسین و حسن بلند شده

 

ای سراسر ظهور ذات الله

أشهدُ أنَّکَ رسول الله

 

آمدی تا پیمبرت سازند

شب معراج سرورت سازند

 

زیر پای تو قدسیان بهشت

اولِ عرش، منبرت سازند

 

از میان فرشتگان باید

جبرئیلی کبوترت سازند

 

صد هزاران چو هاجر و مریم

خاک درگاه مادرت سازند

 

کاسه کاسه شراب کوثر را

هدیه بر عشق همسرت سازند

 

فاطمه نور بود و گفت خدا

در سپاس از تو دخترت سازند

 

تو حبیب خدایی و باید

جانشینی چو حیدرت سازند

 

هر چه گفتی تو با علی گفتی

شصت و سه سال یا علی گفتی

 

امام صادق(ع) :

 

من همان باده نوش جام توام

بلبل مست روی بام توام

 

بی نگاهت غزل نمی خوانم

شاعر فیض مستدام توام

 

ششمین آینه سلام آقا

آرزومند یک سلام توام

 

به پر زخمی ام نگاه کنید

آه؛ محتاج التیام توام

 

باز همسفره باش با سائل

دوستدار همین مرام توام

 

مست قال الامام صادق من

من مسلمان شده به نام توام

 

روی قبرم سپرده ام آقا

بنویسند من غلام توام

 

من غلام محبت یارم

به خم گیسویت گرفتارم

 

می نویسم فقط حقایق را

ماجرای عروج عاشق را

 

با تو فهمیده ام مفهوم و

معنی آیه های ناطق را

 

می شود دید در نگاه شما

عکس زیبای وجه خالق را

 

معنی یا بصیر در بَصَرت

با بصیرت کنی هر عاشق را

 

با بیانات روشن و نابت

تو شکستی صف منافق را

 

ما به عالم نمی دهیم هرگز

تار موی امام صادق را

 

السلام ای رئیس مذهب ما

ای دمادم ترانه ی لب ما

 

دلمان را تو حیدری کردی

مست انوار کوثری کردی

 

در لباس امامت ای آقا

به خدا که پیمبری کردی

 

با احادیث و گفته های خودت

تو عجب فتح خیبری کردی

 

زنده کردی تو علم را تا حشر

بسکه شاگرد پروری کردی

 

ما کجا؟! مهر مادرت زهرا

دل ما را تو مادری کردی

 

مهرتان را به سینه دارم من

آرزوی مدینه دارم من

 

کاش ما را دعا کنی آقا

خرج این روضه ها کنی آقا

 

چشم های مرا به پای حسین

نذر خیرالنّسا کنی آقا

 

بانی روضه های عاشورا

کاش روضه به پا کنی آقا

 

کاش ما را شبی به خرج خودت

راهیِ کربلا کنی آقا

 

یاد جدّ غریب خویش کنی

یاد آن سرجدا کنی آقا

 

روضه ی زینبیه می خواهیم

روزیِ فاطمیه می خواهیم

 

محمد جواد پرچمی

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: ولادت پیامبر(ص) و امام جعفر صادق(ع)
ادامه مطلب
[ پنجشنبه 26 دی1392 ] [ 23:37 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن عسگری(ع) - امیر عظیمی

 

باز هم می شود حسینیه

وسعت قلب درد پرورتان

سامرایی شدیم و می گوییم

تسلیت، تسلیت امام زمان

 **

تسلیت ای به درد ها مأنوس

تسلیت ای بَقیَّتُ الزَّهرا

بیت الاحزان سینه ات اینبار

پُر شده از مصیبت بابا

 **

این حسن ها چقدر مظلومند

این غریبی ز قبرشان حاکیست

این حسن ها عجیب مادری اند

از همین رو قبورشان خاکی است

 **

دشمنان خبیث این دو حسن

قلب شان را به زهر آغشتند

آتش افکنده اند در دلشان

هر دو را آه، خون جگر کشتند

 **

یابن زهرا ببین ز سوزش زهر

پدرت مثل بید می لرزد

دم آخر درون کاسه ی آب

جان مولا! چه دید می لرزد

 **

دید دور از حضور یک سقّا

در حرم حرف قحطی آب است

دید در قتلگاه، بین دو نهر

لب جدش حسین بی تاب است

 **

پدرت، لحظه های آخر عمر

آب از دست پاکتان نوشید

دم آخر پسر نداشت حسین

تشنگی از گلوش می جوشید

 **

قاتلش با لگد به پهلویش

صورتش را به خاک ها چسباند

روی جسمش نشست آن ناپاک

خنجرش را به گردنش که نشاند...

 **

با یکی نه، دوازده ضربه

ناله ی مادری به گوش رسید

خواهری از فراز تل نالان

سمت گودی قتلگاه دوید

 

امیر عظیمی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شهادت امام حسن عسگری (ع)
ادامه مطلب
[ پنجشنبه 19 دی1392 ] [ 15:38 ] [ توسط ] [ ]

 

از میان غباری از اندوه

از دل ریگهای صحرا ها

کاروانی ز راه آمده بود

کاروان قبیله ی دریا

**

تا که پرسید از مدینه بشیر

کيست درشهرتان بزرگ شما

همه گفتند بیت ام بنین

هست در کوچه ی بن الزهرا

**

دید در کوچه ی بنی هاشم

درب آتش گرفته ای وا شد

پیشتر از تمام خانم ها

مادری همچو کوه پیدا شد

**

ديد در احترام مردم شهر

به سوی کاروان قدم برداشت

رفت اما ز راه خود برگشت

و به لب ناله ای مکرر داشت

**

زیر لب گفت باز هم نرسید

آنکه محو پریدنش بودم

باز این کاروان نبود آنکه

چشم بر راه دیدنش بودم

**

حیف شد که نیامد و من هم

نشنیدم سلام عباسم

و ندیدم دوباره پیش حسین

پیش زینب قیام عباسم

**

داشت او سمت خانه بر می گشت

ناگهان ناله ای صدایش کرد

زن پیری میان قافله باز

مادرش خواند و در عزایش کرد

**

زیر چادر به زیر گرد و غبار

چهره ای سوخته پر از چین داشت

خوب معلوم بود از سر و وضعش

دیده ای تار و گوش سنگین داشت

**

گفت:حق ميدهم كه نشناسي

خواهری را که بی برادر شد

دخترت  را كه پاي گودالي

قد كمان بود قدكمانترشد

**

شانه ام جای دوش طفلانت

زیر رگبار خیزران ها سوخت

جرم زنجیر ها که جا وا کرد

پوست تا مغز استخوانها سوخت

**

مادرم،خوب شد ندیدی تو

شمر به روی سینه اش جا شد

وقت غارت كه شد خودم ديدم

سر یک پیرهن چه دعوا شد

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ یاشبیر


موضوعات مرتبط: بازگشت کاروان اهل بیت به مدینه
[ یکشنبه 15 دی1392 ] [ 21:54 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار خداحافظی با محرم و صفر - محمد بیابانی

 

هر آن چه گریه بریزم به قلب شعله ورم

دوباره سر شود آتش از آتش جگرم

 

غم فراق تو و هجر این دو ماه عزا

دو غصه می شود و بیشتر زند شررم

 

نمی توانم باور کنم، خدا! دارد

تمام می شود امشب محرم و صفرم

 

بیا ببخش مرا قول می دهم دیگر

که جان سالم از روضه ها به در نبرم

 

کبوترانه ببین جلد بام گریه شدم

از این به بعد کجا سر کنم کجا بپرم؟!

 

تو چشمه چشمه خروشی منم که خاموشم

تو گریه می کنی و این منم که بی خبرم

 

مرا جدا نکن از جامه عزا آقا

اگر جدا شوم از روح خویش محتضرم

 

مقیم روز و شب کوی روضه بودم من

بدون روضه درین روزگار در به درم

 

خدا کند زمان زودتر گذر کند و

برای فاطمیه جامه عزا بخرم

 

بیا و امشب از مشهد الرضا آقا

به کربلا برسانم مرا ببر به حرم

 

محمد بیابانی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: خداحافظی محرم و صفر
ادامه مطلب
[ دوشنبه 9 دی1392 ] [ 13:11 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شهادت حضرت امام رضا(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

تو آن هفتمین قبله ی باوری

امام پس از موسی جعفری

 

تو در امتداد علی نازلی

تو رودی و دنباله ی کوثری

 

نیازی نداری به این چیزها

تو هشتم ولی عهد پیغمبری

 

غروب عزایت طلوع شرر

نسیم غریبیِ پشت دری

 

چگونه است حال پریشان تو

الا ای غریب خدا ؛ بهتری؟!

 

از این کوچه تا حجره ات می روی

به یاد زمین خوردن مادری

 

نفس می کشی ناتوان می شوی

نفس می کشی لاله می آوری

 

شکسته پری با کدامین بال

از این حجره ی خاکی ات می پری؟!

 

لبی پاره و استخوانی کبود

برای خدا با خودت می بری

 

کنار تن نقش بر حجره ات

نه یک دختری بود و نه خواهری

 

برای تو گیسو پریشان کند

برای تو پاره کند معجری

 

اگر چه شهید خدایی ولی

به دست شما هست انگشتری

 

از این شهر غم تا وطن می روی

غریبی ولی با کفن می روی

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شهادت امام رضا(ع)
ادامه مطلب
[ دوشنبه 9 دی1392 ] [ 13:1 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شهادت حضرت محسن (ع)

 

در پیچ و خم غم گذرش خورد به دیوار

رفت اوج بگیرد که پرش خورد به دیوار

 

بودند ملائِک همه در محضرش امّا

ابلیس لگد زد کمرش خورد به دیوار

 

تا خادمه را کرد صدایش همه با خود

گفتند که لابد پسرش خورد به دیوار

 

لرزید مدینه به خود از ناله ی زهرا

با او همه ی دور و برش خورد به دیوار

 

می خواست که سیلی نخورد صورتش امّا

یک مرتبه چرخید سرش خورد به دیوار

 

با دست در آن کوچه به دنبال علی گشت

انگار که با چشم تَرَش خورد به دیوار

 

ای کاش به جای تو مرا... روی لبش داشت

هرگاه که حیدر نظرش خورد به دیوار

 

از عرش خدا نوحه گر فاطمه گردید

تا دختر خیرالبشرش خورد به دیوار

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شهادت حضرت محسن(ع)
ادامه مطلب
[ یکشنبه 8 دی1392 ] [ 23:18 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار رحلت حضرت رسول اکرم(ص) - رحمان نوازنی

 

نور دلگرمی ما چشمه خورشیدی ما

نرو از خانه همسایه تجریدی ما

نرو ای جان علی دلبر توحیدی ما

سوره حمد خدا سوره تمجیدی ما

 

نرو که دست به دامان عبایت شده ایم

سوره حمدی و مشغول ثنایت شده ایم

 

بخدا هیچ گلی مثل شما خار ندید

هیچ کس مثل شما اینهمه آزار ندید

اینهمه دور و بر شانه خود بار ندید

سر شکستن  وسط کوچه و بازار ندید

 

سر تو بسکه شکسته است؛ دلم میشکند

قامتت بسکه شکسته است ؛ قدم می شکند

 

پدر آن روز همان جنگ احد یادت هست

گذر ازحادثه تنگ احد یادت هست

آن وفاداری کم رنگ احد یادت هست

مرد پیمان شکن ننگ احد یادت هست

 

پشت این در بخدا  بوی اُحُد می آید

بوی دود است که از سوی احد می آید

 

مردم شهر رسیده اند به تو سر بزنند

دست بر دامن الطاف پیمبر بزنند

مثل جبریل در خانه تو پر بزنند

یادشان هست که بر خانه تو در بزنند

 

یادشان هست که این خانه پر از تاویل است

بیت وحی است و پر از بال و پر جبریل است

 

چشمهایت نگرانند برای چه کسی

گریه میریزی از اینجا به هوای چه کسی

زیر لب زمزمه داری به نوای چه کسی

در سرت هست بگو کرببلای چه کسی

 

چشمهای نگران تو به در خیره شدند

به علی و به حسین و به حسن خیره شدند

 

چشم واکن که دو چشمان ترت آمده است

چشم وا کن پسر خونجگرت آمده است

جگر سوخته ی شعله ورت آمده است

پسر بی حرمت دور و برت آمده است

 

در سرش هست که روزی به فدایم بشود

بین یک کوچه باریک عصایم بشود

 

دور چشمت چقدر چشمه زمزم داری

به گمانم به سرت شور محرم داری

غصه بردن انگشتر خاتم داری

غصه غارت شدن چادر مریم داری

 

وعده ما سر گودال اباعبدالله

بر سر نیزه به دنبال اباعبدالله

 

گریه کردی و به چشمان ترم بوسه زدی

چقدر یکسره بر بال و پرم بوسه زدی

چقدر بر رخ و بر دست و سرم بوسه زدی

هی به دیوار و در و دور و برم بوسه زدی

 

اینهمه جان علی پیش حسن گریه نکن

اینقدر بر پسر سوم من گریه نکن

 

بعد تو دست به دیوار علی می گیرم

دست بر کعبه دلدار علی می گیرم

خار از دیده خونبار علی می گیرم

ریسمان از سر و رخسار علی می گیرم

 

تو دعا کن پسر بی کفنم را نکشند

بین آن کوچه الهی حسنم را نکشند

 

رحمان نوازنی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: رحلت آقا رسول الله (ص)
ادامه مطلب
[ یکشنبه 8 دی1392 ] [ 22:45 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار اربعین حسینی(ع) - مدح حضرت زینب(س) - علی اکبر لطیفیان

 

در سیر دل جبریل هم بال و پرش ریخت

وقت طواف چهارمش خاکسترش ریخت

 

فطرس شد و غسل تقرب کرد روحش

هر کس که خاک چادرش را بر سرش ریخت

 

از زینبش زهرای دیگر ساخت زهرا

مادر تمام خویش را در دخترش ریخت

 

او «زینت» است و بی نیاز از زینتی هاست

پس از مقامش بود اگر که زیورش ریخت

 

وقتی دهان وا کرد، دیدند انبیا هم

نهج البلاغه بود که از منبرش ریخت

 

وقتی دهان وا کرد، از بس که غیورند

مولا صدای خویش را در حنجرش ریخت

 

در کوفه حتی سایه اش را هم ندیدند

فرمود: غُضّوا... چشم ها در محضرش ریخت

 

زن بود اما با ابهّت حرف می زد

مردی نبود آن جا مگر کرک و پرش ریخت

 

به مرقدش، تازه نگاه چپ نکرده!

صد لشگر تازه نفس ، دور و برش ریخت

 

یک گوشه از خشمش اباالفضل آفرین است

گفتیم زینب، صد ابوالفضل از برش ریخت

 

هجده سر بالای نیزه لشگرش بود

تا شهر کوفه چند باری لشگرش ریخت

 

وقتی هجوم سنگ ها پایان گرفتند

خواهر دلش ریخت، برادر هم سرش ریخت

 

با نیزه می کردند بازی نیزه داران

آن قدر خون از نیزه ها بر معجرش ریخت...

 

آن قدر بالا رفت و بالاتر که حتی

در سیر او جبریل هم بال و پرش ریخت

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از سایت روضه

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: اربعین حسینی(ع)
ادامه مطلب
[ شنبه 30 آذر1392 ] [ 23:22 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار مرثیه حضرت امام حسن مجتبی(ع) - ایمان کریمی

 

بهتر بگویم

باید که از یک شاخه پرپر بگویم

 

وقتی شبانه

می شست حیدر زخم یک پیکر بگویم

 

آرام و بی تاب

هنگام غسل از چشم های تر بگویم

 

از زخم پیکر

از های های گریه ی حیدر بگویم

 

اینجا که باید

از خاطرات کوچه و یک در بگویم

 

از در که گفتم

از زخم روی سینه مادر بگویم

 

قدری جلوتر

از غربت و تنهائی خواهر بگویم

 

باید بماند...

وقت وداعم از شه بی سر بگویم

 

ایمان کریمی

 

*********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجبی(ع) - محمد بیابانی

 

غارت زده منم که کنارت نشسته ام

غارت زده منم که ز داغت شکسته ام

 

غارت زده منم که تو را خاک می کنم

تابوت را ز خون تنت پاک می کنم

 

غارت زده منم که ز کف داده صبر را

با دست خویش کنده برای تو قبر را

 

غارت زده منم چه کنم با جنازه ات

ای وای ریخته به زمین خون تازه ات

 

غارت زده منم که ز داغ برادرم

می ریزم از کنار تنت خاک بر سرم

 

غارت زده منم که ز آغوش بسته ات

می گیرم آه چادر خاکیّ مادرم

 

من را به داغ  قتل تو غارت نموده اند

نه کربلا نه کوفه نه در شام دلبرم

 

داغی که رفتن تو روی سینه ام گذاشت

والله بود سخت تر از غارت حرم

 

«تشییع روز با من و تو سازگار نیست

تا شب تو را به جانب قبرت نمی برم»

  

محمد بیابانی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 


موضوعات مرتبط: شهادت امام حسن مجتبی(ع)
[ دوشنبه 18 آذر1392 ] [ 12:15 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شهادت حضرت رقیه(س) – علی اکبر لطیفیان

 

از خيمه ها دور از تمناي نگاهم

آن روز رفتي و دلم پشت سرت ماند

بيچاره لب هايم به دنبال لب تو

در حسرت آن بوسه هاي آخرت ماند

**

بوسيدن لب هاي من ، وقتي نمي برد

حق دارم از دست لبت دلگير باشم

وقتي به دنبال سرت آواره هستم

بايد اسير اين همه زنجير باشم

**

يادش به خير آن روزهاي در مدينه

دو گوشواره داشتم حالا ندارم

رنگ كبودم مال دختر بودنم نيست

من مشكلم اين جاست كه بابا ندارم

**

از شدت افتادنم از روي ناقه

ديگر برايم اي پدر پهلو نمانده

گيرم برايم چند معجر هم بيارند

من كه دگر روي سرم گيسو نمانده

**

از كربلا تا كوفه، كوفه تا به اين جا

در تاول پايم هزاران خار مي رفت

بابا نبودي تا ببيني دختر تو

با چه لباسی كوچه و بازار مي رفت

**

ديدم كه عمه آستين روي سرش بود

از گيسوي بي معجرم چيزي نگفتم

وقتي كه از گيسو بلندم مي نمودند

از سوزش موي سرم چيزي نگفتم

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از سایت روضه

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شهادت حضرت رقیه(س)
ادامه مطلب
[ شنبه 16 آذر1392 ] [ 15:56 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار ورود کاروان اهل بیت(ع) به شام - محسن حنیفی

 

شراره بر دل ناموس کبریا زده اند

برای دیدن ما، شهر را صدا زده اند

 

خدا به خیرکند، قافله به راه افتاد

سر تو را سر نیزه در انتها زده اند

 

حواسها همه پرت سر تو خواهد شد

که دامنی پُرِ از پاره سنگ، تا زده اند

 

به نیزه تکیه زدی و تمام قافله باز

گریز گریه به گودال کربلا زده اند

 

دوباره داد بزن... ای حرامیان به کجا؟

که شمرها به حیا باز پشت پا زده اند

 

محله های یهودی چقدر باریکند

دوباره فاطمه رابین کوچه هازده اند

 

هنوز حرمله گویا دلش خنک نشده

سپرده پای سرِ تو ؛ رباب را زده اند

 

بس است مرثیه، اینجا گریز میخواهد

که مرد خیره ای از ما کنیز میخواهد

 

محسن حنیفی

برگرفته از سایت بی پلاک

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: مصیبت شام
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 13 آذر1392 ] [ 22:20 ] [ توسط ] [ ]

 

بد جور دل شکسته ای و گریه می کنی

از اشک چهره شسته ای و گریه می کنی

 

بگذار تا عبایِ تو را ما تکان دهیم

بر خاکها نشسته ای و گریه می کنی

 

امشب به صبح امر به فرما طلوع مکن

امشب عجیب خسته ای و گریه می کنی

 

خونِ جگر برای شما قوت شب شده

با ناله عهد بسته ای و گریه می کنی

 

زنجیرها که پشت تو را زخم کرده اند

هر روز بین دسته ای و گریه می کنی

 

هیات تمام شد همه رفتند و تو هنوز

یک گوشه اي نشسته ای و گریه می کنی

 

آبی بزن به صورت مادر،ز دست رفت

چون مادرت شکسته ای و گریه می کنی

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ یاشبیر


موضوعات مرتبط: امام زمان(عج) - محرم و صفر
[ شنبه 9 آذر1392 ] [ 16:22 ] [ توسط ] [ ]

 

درمانده ام به پاي شكسته توان ببخش

وقت دعاشده ؛ به من از نو زبان ببخش

 

لالم ،صداي من به تو گويا نمي رسد

غير از تو را صدا زده ام،... مهربان ببخش

 

فطرس براي خيمه سبزت شفابده

بر بال زخم خورده من آسمان ببخش

 

سفياني ام ،مرا تو ، حسين بن روح كن

اين مرده را به يك نفس خويش، جان ببخش

 

حال و هواي مسجد سهله سرم زده

بر من دعاي ندبه در آن آستان ببخش

 

أين الحسين...سينه من غرق آه شد

شد صحبت از يزيد و لب و خيزران ببخش

 

محسن حنیفی

برگرفته از سایت بی پلاک


موضوعات مرتبط: امام زمان(عج) - محرم و صفر
[ شنبه 9 آذر1392 ] [ 16:21 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار مناجات با امام حسین(ع) - امیر حسین حیدری

 

ای کاش برای تو اثر داشته باشم

باری ز سر دوش تو برداشته باشم

 

بی شک تو به دیدار دل خسته می آیی

از آمدنت کاش خبر داشته باشم

 

سر نذر قدومت نشود بار گران است

ای وای اگر پیش تو سر داشته باشم

 

بی دینم اگر پیش دو ابروی کمانت

من سجده به محراب دگر داشته باشم

 

ازشوق زیارت دل من بال درآورد

بگذار که در صحن تو پر داشته باشم

 

تا کرببلا قبله ی عشاق جهان است

حیف است که بر کعبه نظر داشته باشم

 

من خواسته ام تا که به چشمم رمقی هست

در روضه ی تو دیده ی تر داشته باشم

 

بگذار که من در عوض آن همه زخمت

یک داغ اقلاً به جگر داشته باشم

 

امیرحسین حیدری

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: امام حسین(ع) - موضوع آزاد2
ادامه مطلب
[ شنبه 9 آذر1392 ] [ 16:20 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شهادت حضرت امام سجاد(ع) - شهاب الدین خالقی

 

حکم از بالا برایم آمده تب داشتن

کاسه ی چشمی پر و اشک لبالب داشتن

 

مصحفی دارم ورق ها دل٬ زبانم هم قلم

اشک من جاری ست از باب مرکّب داشتن

 

روضه و اشک است کارم روز و شب در کاروان

روضه ها را روز دیدن اشک را شب داشتن

 

پای دل تاول زد اما می دوم دنبال او

در خیالم هم ندارم فکر مرکب داشتن

 

سهم هر کس در میان کربلا تقسیم شد

سهم من از کربلا این است٬ زینب داشتن

 

خاک صحرا می شود سجاده ام وقت نماز

دانه دانه اشک ها تسبیح این راز و نیاز

 

دوری این راه ترتیب نمازم را شکست

که شکستن پشتش از اندوه و درد ما شکست

 

ما راَیت و فی البلا الا جمیلا گفته ایم

یک جهان حرف است از پیروزی ما تا شکست

 

سر شکستن ارث فامیلی ما از کوفه است

زینبی سر زد به محمل تا سر سقا شکست

 

قلب مجنون می شکست از دوری لیلای خود

کار بر عکس است در اینجا دل لیلا شکست

 

روزگاری هم دری با تخته ای جور آمد و

قلب بابامان علی را پهلوی زهرا شکست

 

دست من بسته شد و ذکر قنوتم حیدر است

قد من خم شد از آنکه سجده ام چون مادر است

 

یکسره باشد نگاهم بر سری که سرتر است

آنکه بدتر بر زمین افتاده اینجا برتر است

 

بوی او پیچیده تر گشته ست بین باغچه

هر گلی که پیش گل های دگر پرپرتر است

 

آن که دعوی داشت من اینجا علی اکبرترم

حال علی اصغر علی اصغر علی اصغرتر است

 

بازتر شد سفرهء تفسیر قرآن کریم

زینبم داده دو اسماعیل پس هاجرتر است

 

راویان گفتند معجر من ولی در فکر خود

حتم دارم معجر از این حرف ها معجرتر است

 

کار و بار حاجت یک عمر ما را ساختی

ساربانا سایه اش را بر سرم انداختی

 

حرف هایی هست پنهانی میان قافله

در اعوذ باله از شام ِ  نماز نافله

 

دل که با دل راه دارد٬ راهی اما بین ماست

سلسله در سلسله در سلسله در سلسله

 

پنبه و آتش نباید رو به رو با هم شوند

بر نمی دارد نگاه اما رباب از حرمله

 

قطره با دریا که باشد می شود دریا ولی

کودکی از کاروان ما گرفته فاصله

 

ضعف دارد می رود در خواب و از جا می پرد

می رسد بر گوش او گویا صدای هلهله

 

این مسیر سخت را طی می کنم با خاطرات

من فقط ماندم و زینب - باقیات الصالحات

 

شهاب الدین خالقی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شهادت امام سجاد(ع)
ادامه مطلب
[ پنجشنبه 7 آذر1392 ] [ 19:37 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار ورود کاروان به کوفه

 

آوَرد میانِ شهر زینب حیدرش را

آن خطبه های قاطع و شور آورش را

 

با هیبتِ زهرایی خود این عقیله

آوَرد در کوفه سپاه و لشگرش را

 

آوَرد مریم های در بندِ اسارت

آوَرد گل های شهیدِ پرپرش را

 

از هر طرف سنگ است می آید به سویش

سنگ است می آید که بشکاند سَرَش را

 

گاهی به سمت او، گاهی سویِ نیزه

سنگ است باید بشکند بال و پرش را

 

اینجا علی در قامتِ زینب رسیده

تا که سپر باشد سَر ِ پیغمبرش را

 

حُجب و حیایش کامل است این شیرزاده

دست کسی هرگز نگیرد مَعجرش را

 

زینب نبود از غصّه می مُرد آن زنی که

می دید بر نِی خنده های اصغرش را

 

برگرفته از سایت دوستداران حاج منصور

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: ورود کاروان به کوفه
ادامه مطلب
[ جمعه 24 آبان1392 ] [ 18:38 ] [ توسط ] [ ]

       

اشعار امام زمان(عج) - محرم - علی عباسی

 

تفسیر عشق، درس الفبای کربلاست

لب تشنه، خضر در پی صحرای کربلاست

 

باز این چه شورش است که درخلق عالم است

نیل فرات تشنه موسای کربلاست

 

عیسی به عرش رفت ولی روضه خواند و گفت

عریان به روی خاک، مسیحای کربلاست

 

باید علی شود زکریای کربلا

وقتی که روی نی سر یحیای کربلاست

 

مجنون کجاست تا که ببیند چه چشم ها

دنبال ردّ محمل لیلای کربلاست

 

بعد از گذشت این همه سال از شهادتش

خلقت هنوز مات معمّای کربلاست

 

ای با خبر ز سرّ معما ،شما بگو

ای روضه خوانِ ناحیه ،آقا ،شما بگو

 

آهی بکش، به باد بده دودمان ما

شعری بخوان که شعله بیفتد به جان ما

 

صمصام انتقام خدا صبرمان دهد

یک شب اگر شما بشوی روضه خوان ما

 

تاریخ را ورق بزن، از کربلا بگو

برگرد چارده سده پیش از زمان ما

 

این خون نوشته ای که تو خواندیش «ناحیه»

این بی کسی که باد فدایش کسان ما

 

این روضه های باز که با السلام هاش

لکنت گرفته است سراپا زبان ما

 

شأن نزول کیست که خون گریه می کنی؟

ای کاش کارد بگذرد از استخوان ما

 

ارباب مقتل، عازم آن سوی نیزه هاست

ای وای بر دلم... سندش روی نیزه هاست

 

آقا نوشته اند که جدت کفن نداشت

گیرم کفن نبود، چرا پیرهن نداشت!

 

از پایکوب اسب سواران شنیده ام

بردند روی نیزه، سری را که تن نداشت

 

پیچیده بود در خودش از آتش عطش

داغی که داشت در جگر خود، حسن نداشت

 

انگشتری که با خودش آورده بود کو؟

ای کاش هیچ وقت عقیق یمن نداشت

 

چشمی به چشم قاتل و چشمی به خیمه ها

همراه کاروان خود، ای کاش زن نداشت

 

حق با شماست، شام و سحر گریه می کنید

جای سرشک خون جگر، گریه می کنید...

 

علی عباسی

 

**********************

 

اشعار امام زمان(عج) - تاسوعا - حسن لطفی

 

با غمت مي خرم آقا خوشي عالم را

و به عالم ندهم تا به ابد اين غم را

 

چشم بر راه تو و روز نهم هم آمد

قسمتم كرد خدا سينه زدن با هم را

 

ريشه ي بيرقتان عزتمان بخشيده

از سرم باز مكن سايه ي اين پرچم را

 

دم من هست حسن بازدمم هست حسين

تا نفس هست نگير از نفسم اين دم را

 

نمك روضه ما را خود زينب داده

شور ما زنده كند خيل بني آدم را

 

علم رايت العباس بلندم كرده

مادرت داده به من اين سند محكم را

 

مادرت جان مرا نذر عمو جانت كرد

حرمم بخش علاجي بكني دردم را

 

حسن لطفی

 

********************

 

اشعار امام زمان(عج) - علی ناظمی

 

بوی ظهور می رسد از کوچه های ما

نزدیک تر شده به اجابت دعای ما

 

دیگر دو بال آرزویمان شکسته است

از انتظار پر شده حال و هوای ما

 

این هفته هم سه شنبه شب جمکران گذشت

پاسخ نداشت این همه ، آقا بیای ما

 

ما از ندیدنت به خدا شکوه می کنیم

ای امتداد هرشب یا ربنای ما

 

دیگر به آخر خط دوری رسیده ایم

ای انتهای غیبت تو ابتدای ما

 

این پنج روزه نوبت ما ، کاش با تو بود

بر روی رد پای تو می بود پای ما

 

یک جمعه گریه های تو را درک می کنیم

عجل ، امام منتقم کربلای ما

 

علی ناظمی

 

********************

   

اشعار امام زمان(عج) - هشتم محرم - عباس احمدی

 

آنکه دائم هوس سوختن ما میکرد

کاش می آمد و از دور تماشا میکرد

 

فال من ،یوسف گمگشته اگر می آمد

با دل مرده ی من کار مسیحا میکرد

 

گرچه پرونده ی اعمال سیاهی دارم

کاش می آمد و با این همه امضا میکرد

 

من اگر منتظر واقعه ی او بودم

کِی قرار دل ما امشب و فردا میکرد

 

کاش می آمد و یک شب وسط سینه زنی

در عزای پدرش ناحیه نجوا میکرد

 

شب هشتم وسط روضه ی اربا اربا

گریه بر تشنگی اکبر لیلا میکرد

 

من یقین دارم اگر کرب و بلا داشت حضور

بر سر نعش علی یاری بابا میکرد

 

یا که در هلهله ی آن همه نامحرم هرز

مهدی ما کمک زینب کبری میکرد

 

عباس احمدی

 

*******************

 

اشعار امام زمان(عج) - محرم - حسن لطفی

 

بكش به رويِ سرِ خسته ام پَرِ خود را

به اين دو چشم، عبايِ معطّرِ خود را

 

ميانِ گريه كُنانت رسيده ام شايـد

به كربلا برساني كبـوترِ خـود را

 

به ما بهشت نوشتند ما نمي خواهيم

كنارِ خويش نگه دار نوكرِ خود را

 

كنارِ شانه ي لرزان تو چه مي چسبد

به پاي تو بگذارم شبي سـرِ خود را

 

بصيرت است همين روضه و به اين بيرق

گـره زديـم تمـاميِ بـاورِ خود را

 

به جمعِ سينه زنانت رسيده ام هر شب

به پـا كنيد همه شورِ محـشرِ خود را

 

حسين گفتنِ ما دستِ ما نبود از توست

بگو به زمـزمـه، ذكرِ مـكرر خود را

 

بـراي عمّه تان نـذر كرده ايم آقـا

بياوريم نـفسهاي آخرِ خود را  

 

حسن لطفي

برگرفته از وبلاگ شبگرد بین الحرمین

 

********************

 

اشعار امام زمان(عج) - ششم محرم - عباس احمدی

 

گفتند میایی ؛خودت هم بی قراری

ما منتظر ماندیم و طی شد روزگاری

 

در جستجوی خیمه ی سبزی که گفتند...

آواره ایم آواره ی کوه و صحاری

 

بچه که بودم مادرم هر جمعه میگفت :

می آید از سمت مدینه تک سواری

 

چشم دلم افسوس که کور است و دیری ست

فهمیده ام باید بسازم با نداری

 

ما بی شما خیلی دوامی هم نداریم

این عمرها را نیست دیگر اعتباری

 

مُردند پیران و جوانان پیر گشتند

خیلی مصیبت دارد این چشم انتظاری

 

آقا بیا از این جهان رفع ستم کن

بر هم بزن رسم و رسوم برده داری

 

آل خلیفه تا به کی باید بگیرد

با کُشته های شیعه عکس یادگاری

 

آقا نمیخواهم که وقتت را بگیرم

میدانم  امشب با عمویت وعده داری

 

میدانم امشب آمدی با یاد قاسم

بر زخم جان مجتبی مرهم گذاری

 

قاسم که خود شیواترین نوع غزل بود

حالا شده چون جمله های اختصاری

 

عباس احمدی

 

*******************

 

اشعار امام زمان(عج) - ششم محرم

 

ما که در فطرت ذاتی به خدا محتاجیم

 بیشتر از همه بر کرببلا محتاجیم

 

به همین سینه زدن، ناله زدن، گریه و شور

 ما به این نوکریِ بزم عزا محتاجیم

 

به دم نوحه، به مظلوم کشیدن، به دعا

  به حسینیه و این حال و هوا محتاجیم

 

روزمان شب نشود تا که نگوییم حسین

 ما به ذکر تو به همراه بکاء محتاجیم

 

شهدا سینه‌زن اکبر لیلا بودند

 ما به فرهنگ اصیل شهدا محتاجیم

 

ما به آن‌کس که در این خیمه‌ی تو جان داده

 تا شفاعت کند او روز جزا محتاجیم

 

زشت باشد که سر نوکرت از تن نرود

تا رود این سر ما پای شما محتاجیم

 

ما فقط نه، که همه خیل رسل می‌گویند

 یابن‌زهرا ،به تو ای خون خدا محتاجیم

 

ما گدای حسن و نسل کریمش هستیم

 ریزه خوار کرم طفل یتیمش هستیم

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

********************

 

اشعار امام زمان(عج) - ششم محرم - حسن لطفی

 

هر كه محروم است از تو مَحرم مِیخانه نیست

هر كه با آتش نمی جوشد دلش پروانه نیست

 

من اویسم قسمتم انگار دیدارت نشد

از قَرَن می آیم و ارباب امّا خانه نیست

 

گشتم و گفتند بر این روضه ها سر می زنی

بانی این اشك ها جز چشم صاحب خانه نیست

 

من حسینی زاده ام از شیر و اشكِ مادرم

سینه ام با آتشِ عشق شما بیگانه نیست

 

حس این دیوانگی تقصیر خاك كربلاست

سال ها در كربلا گشتیم جز دیوانه نیست

 

باز هم موی شما با ناله ها آشفته شد

كار گیسوی پریشان شما با شانه نیست

 

مثل زن های پسر از دست داده آمدیم

خانه ی چشمان ما از سیل جز ویرانه نیست

 

بس كه امشب گل به غم های یتیمت ریختیم

آه دیگر لاله ای در گوشه ی گلخانه نیست

 

حسن لطفی

 

*******************

 

اشعار امام زمان(عج) - پنجم محرم - حسن لطفی

 

سوختيم از هق هق ات ؛از گريه هايت سوختيم 

دور از ديدار ، امّا در هوايت سوختيم

 

باز با چشمانِ خود گشتيم دنبالِ شما

باز گم كرديم عطرِ ردِّ پايت سوختيم

 

ابن طاووس از مناجاتِ تو در سرداب گفت...

رو زدن هايت شنيديم ...از دعايت سوختيم

 

کاش با هارون مکّی نسبتی ما داشتیم

در تنور عشق میدیدی برایت سوختیم

 

مي چكد از دستمالِ گريه ات خون آبه تا

مادرت از هوش رفت؛ از هاي هايت سوختيم

 

چَشم زخم و چهره سرخ و جامه هايت خاكي اند

يك دهه شرمنده از حالِ عزايت سوختيم

 

كربلا يك روز ما را قسمتِ خود مي كند

كربلا ديدي كه از طفلي به پايت سوختيم

 

دستهامان را گرفته دست هاي يك يتيم

باز هم با روضه هاي مجتبايت سوختيم    

 

حسن لطفي

برگرفته از وبلاگ شبگرد بین الحرمین

 

********************

 

اشعار امام زمان(عج) - علی اکبر لطیفیان

 

نوشته اند دلم را برای خون جگری

بدون گریه زمانه نمی شود سپری

 

نیازمند تکامل به گریه محتاج است

 درخت آب ندیده نمی دهد ثمری

 

دو فیض، توشۀ راه سلوک عاشق هست

 توسل سحری و عنایت سحری

 

هزار نافله خواندن چه فایده دارد

 اگر نداشته باشد به عاشقان نظری

 

به هر دری که زدم باز پشت در ماندم

 بس است در زدن من، بس است در به دری

 

برای بنده خریدن بیا سر بازار

 چه خوب می شود این مرتبه مرا بخری

 

بدون تو چه بلاها که بر سرم آمد

 چه حاجت است به گفتن، خودت که با خبری

 

همیشه خیر قنوت تو می رسد به همه

 اگر چه نام مرا در نوافلت نبری

 

خودت برای ظهورت دعا کن و برگرد

دعای من به خودم هم نمی کند اثری

 

یگانه منتقم خون کربلا برگرد

 قسم به عمه مظلومه ات بیا برگرد

 

علی اکبر لطیفیان

 

*******************

  

اشعار امام زمان(عج) - چهارم محرم

 

همیشه شامل الطاف بیکران هستیم

چرا که تحت نظرهای آسمان هستیم

 

تو یاد مائی و ما یاد هرکسی جز تو

تو فکر مائی و ما فکر آب و نان هستیم

 

نه از تو حرف شنفتیم و نه سخن گفتیم

هماره مایه ی ننگیم ما ؛زیان هستیم

 

اگر که ابر تویی ما کویر بی آبیم

اگر بهار تویی ما همه خزان هستیم

 

کسی که گمشده پشت گناه ماهاییم

تو آشکاری و ماییم که نهان هستیم

 

به انتظار خودت امتحان مکن ما را

که ما رفوزه ی هر روز امتحان هستیم

 

اباالرحیم تو هستی و با وجودت ما

همیشه صاحب بابای مهربان هستیم

 

به یاد عمه ی سادات اشک میریزیم

برای عمه ی سادات روضه خوان هستیم

 

به یاد محمل عریان و کوچه و بازار

به یاد نیزه ی خورشید کاروان هستیم

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

*******************

 

اشعار امام زمان(عج) - کاظم بهمنی

 

از تو يک عمر شنيديم و نديديم تو را

به وصالت نرسيديم و نديديم تو را

 

روزي ما فقرا شربت وصل تو نبود

زهر هجر تو چشيديم و نديديم تو را

 

شايد ايام کهن سالي ما جلوه کني

در جواني که دويديم و نديديم تو را

 

چه قدَر چلّه نشستيم و عزادار شديم

چه قدَر شمع خريديم و نديديم تو را

 

گاهي اندازه ي يک پرده فقط فاصله بود

پرده را نيز کشيديم و نديديم تو را

 

سعي کرديم كه شبي خواب ببينيم تو را

سحر از خواب پريديم و نديديم تو را

 

مدتي در پي تو رند و نظر باز شديم

همه را غير تو ديديم و نديديم تو را

 

فکر کرديم که مشکل سر دلبستگي است

از همه جز تو بريديم و نديديم تو را

 

لا اقل کاش دم خيمه ي تو جان بدهيم

تا بگوييم : رسيديم و نديديم تو را

 

کاظم بهمنی

 

*******************

 

اشعار امام زمان(عج) - سوم محرم

 

در کارِ عشق دوری و هجران به ما رسید

یوسف که رفت غصّه کنعان به ما رسید

 

ما سال ها پای وصالت گریستیم

یعقوب وار دیده ی گریان به ما رسید

 

با زلف خویش زلف دلم را گِره بزن

شاید هوای زلفِ پریشان به ما رسید

 

باید کویر می شدم و خشک می شدم

کردی دعا و این همه باران به ما رسید

 

یک لحظه چشم از دلِ بی تاب بر ندار

دور از تو غم، به سرعت طوفان به ما رسید

 

از ما همیشه درد سر ما به تو رسید

از تو همیشه رحمت و احسان به ما رسید

 

دل های ما کنارِ شما آبرو گرفت

آقا چقدر از کرَمَت نان به ما رسید

 

ما بابِ میل تو نشدیم عاقبت ولی

لطف تو هر دقیقه و هر آن به ما رسید

 

خوب است وقت روضه تو ما را خبر کنی

شاید نوای آن دلِ سوزان به ما رسید

 

یکبار هم از نیابت ما کربلا برو

توفیق هرچه هست ز جانان به ما رسید

 

کارِ تو و دعایِ تو و رحمتِ تو بود

حبِّ رقیه ای شدن آسان به ما رسید

 

برگرفته از سایت دوستداران حاج منصور

 

********************

 

اشعار امام زمان(عج) - محرم - محمد رسولی

 

درونِ طالعِ امسالِ ما خدا بنویس

هر آنچه خیر كه باشد برای ما بنویس

 

ببین گناه دلم را ز پا در آورده

برایِ این دلِ درمانده ام شِفا بنویس

 

درونِ دفترِ خود از میانِ منصب ها

همیشه روبرویِ اسمِ من، گدا بنویس

 

بیا و یكسره كن كار را دگر امسال

خودت ظهورِ خودت را دگر بیا بنویس

 

بیا برایِ من و اربعینِ امسالم

اگر كه زحمتِتان نیست، كربلا بنویس

 

دوباره كرب و بلا گفتم و دلم لرزید

خودت كمك كن و باقیِ روضه را بنویس

 

اگر كه حرفِ سر و پیكر است و انگشتر

همه جدا شده ها را جدا جدا بنویس

 

كفن به دردِ تنِ زخمی اش نمی خورده

برای ما كمی از رازِ بوریا بنویس

 

ببخش خاطرتان را اگر می آزارم

اگر كه صحبتِ سیلی است بی هوا بنویس

 

محمد رسولی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

********************

 

اشعار امام زمان(عج) - دوم محرم - حسن لطفی

 

اگر عبورِ تو یك شب نصیبِ ما گردد

نصیبِ چشمِ ترم خاكِ كربلا گردد

 

حسین گفتنِ تو می كند حسینیه ام

حسین گو كه حرم در دلم بنا گردد

 

حسین گو كه مرا اوّلِ دهه بكُشی

بگو كه حق عزایت كمی ادا گردد

 

تو می رسی كه سلامی كنی به گریه كُنش

اگر برای شما روضه ای به پا گردد

 

كمی ز شانه ی خود این غُبار را بتكان

كه تربت حرمش خرج این عزا گردد

 

قرار بود مرا عاقبت به خیر كنند

نوشت مادرتان سهم ما گدا گردد

 

غرض ز مجلستان دركی از بصیرت هاست

مباد آن كه به یك ناله اكتفا گردد

 

ز ما گذشت عزیزم ولی خدا نكند

فراق هم به فراق تو مبتلا گردد

 

جراحتی به جگر داری و از آن ترسم

به یادِ عمّه تان زخم بسته وا گردد

 

حسن لطفی

 

********************

 

 اشعار امام زمان(عج) - محرم - حسن لطفی

 

بوي سيبِ حرم از سمتِ سحر مي آيد

قطعِ اين فاصله از دستِ تو بر مي آيد

 

روز و شب كارِ شما گريه شده مي دانم

باز از دامنتان بويِ جگر مي آيد

 

كاشكي قدر بدانيم جواني ها را

زود بر شاخه در اين فصل ثمر مي آيد

 

 تا نشستيم در اين حلقه سرِ مجلسمان

مادرت دست شكسته به كمر مي آيد

 

روزها سايه نشينِ قَدمش خورشيد است

هر كه در سايه ي اين بيرق اگر مي آيد

 

مي رسد جمعه اي و پيشِ‌تو دم مي گيريم

عاقبت غُربتِ اين جمع به سر مي آيد

 

تا كه آبي بزند بر لبِ ‌لب تشنه ي ما

مادرِ سينه زنان زود ز در مي آيد

 

كفنم پيرهنِ مشكيِ من كاش شود

رنگِ مشكي به كفن هم چقدر مي آيد

 

علت اول دیوانگی ماست حسین

باز از مستيِ ديوانه خبر مي آيد

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ یاشبیر

 

********************

 

اشعار امام زمان(عج) - اول محرم

 

اگر چه چشمِ تري زير آن قدم داريم

دوباره مثل دو چشمت هواي غم داريم

 

نگاهِ فاطمه ما را رعيتت كرده

هزار شكر كه ما نسبتي به هم داريم

 

دوباره مادرتان چاي روضه را دم كرد

دوباره بين حسينيه و تو دم داريم

 

دوباره وقتِ زمين خوردنِ تو آمده است

دوباره يك دهه غم هاي پشتِ هم داريم

 

تو بوي كرب و بلا مي دهي... بيا بنشين

تو شالِ خاكي و ما حسرتِ حرم داريم

 

از آن زبانِ مقدس از آن لبانِ كبود

اميد گفتنِ يك بار نوكرم داريم

 

براي آنكه بسوزيم شعله مي خواهيم

براي آنكه بميريم گريه كم داريم

 

بيا به خاطر ام البنين بده اذني

كه كشته گانِ شب روضه ي علمداريم

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

*********************

 

اشعار امام زمان(عج) - اول محرم - عباس احمدی

 

دیدم به خواب ، آن آشنا دارد می آید

دیدم كه بر دردم دوا دارد می آید

 

دیدم كه با شال عزا و چشم گریان

مولایمان صاحب عزا دارد می آید

 

تو بانی این روضه ای دریاب ما را

آغوش خود بگشا گدا دارد می آید

 

امشب نمی دانم چه سریّ هست كاینجا

بوی شهیدان خدا دارد می آید

 

در این دهه خط مقدم هیئتِ ماست

از جبهه بوی كربلا دارد می آید

 

اینجا صدای گریه و عطر و مناجات

از سنگر رزمنده ها دارد می آید

 

آقا سوالی داشتم، از سمت گودال

آوای وا اُمّا چرا دارد می آید

 

آقا بگو جدّت مراقب باشد آخر

یك خنجر تیز از قفا دارد می آید

 

آتش به جان خیمه ها افتاده از درد

پایان تلخ ماجرا دارد می آید

 

همراه با آن قافله با دست بسته

یك خانم چادر سیا دارد می آید

 

عباس احمدی

برگرفته از وبلاگ حسینیه


موضوعات مرتبط: امام زمان(عج) - محرم و صفر
[ جمعه 10 آبان1392 ] [ 21:18 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شب اول محرم – علی اکبر لطیفیان

 

باور نمیکردم گذرها را ببندند

من را که میبینند درها را ببندند

 

خورشید بودم زیر نور ماه رفتم

جان خودت تا صبح خیلی راه رفتم

 

در شهر کوفه کوچه گردی کم نکردم

این چند شب یک خواب راحت هم نکردم

 

من شیر بودم کوفه در زنجیرم انداخت

این کوچه های تنگ آخر گیرم انداخت

 

امروز جان دادم اگر جانت سلامت

دندان من افتاد دندانت سلامت

 

حالا که می آیی کفن بردار حتما

ای یوسف من پیرهن بردار حتما 

 

حالا که می آیی ستاره کم بیاور

بادخترانت گوشواره کم بیاور

 

حیرانم اما هیچکس حیران من نیست

باور کن اینجایی که دیدم جای زن نیست

 

اینجا برای خیزران لب را نیاری

آقا خدا ناکرده زینب را نیاری

 

اصلا ببین گلها توان خار دارند

پرده نشینان طاقت بازار دارند

 

من راضی ام انگشتر من را بگیرند

وقت کنیزی دختر من را بگیرند

 

اینجا برای نعل پا دارند آنقدر

کنج تنور خانه جا دارند آنقدر

 

مهر و وفا که نه جفا دارند اما 

اینجا کفن نه بوریا دارند اما

 

باید مسیر تو چرا اینجا بیفتد

حیف از سرتو نیست زیر پا بیفتد

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ نود و روز باران

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شب اول محرم الحرام
ادامه مطلب
[ جمعه 10 آبان1392 ] [ 21:11 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شب سوم محرم – علی اشتری

 

اي پَركشيده آسمان ها در هوايت

اي نذرهاي عمه زينب ها برايت

 

بابا كه آمد از سفر جانِ رقيه

چيزي نگو، عمه به قربانِ صدايت

 

بابا كه آمد روسري ات را سرت كن

تا گم شود رنگِ كبودِ شانه هايت

 

شيري ست دندانت دوباره در مي آيد

اينقدر دستت را نكش بر لثه هايت...

 

علي اشتري

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شب سوم محرم الحرام
ادامه مطلب
[ جمعه 10 آبان1392 ] [ 21:11 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شب چهارم محرم – حسن لطفی

 

گرچه از داغ جوان تا شده ای ؛ ما هستیم

و که گفته است که تنها شده ای ؟ ما هستیم

تو چرا بار دگر پا شده ای ؟ ما هستیم

ما نمردیم مهیا شده ای ، ما هستیم

 

رخصت دیدن تو فرصت ما شد اما

نوبتی هم که بود نوبت ما شد آقا

 

به درخیمه ما نیز هر از گاه بیا

با دل ما سه نفر راه بیا راه بیا

چشمهامان پر حرف است که کوتاه بیا

تو بیا با قدمت گرچه با اکراه بیا

 

تا ببینی که به تیغ و زره آراسته اند

تند بادند که در معرکه برخاسته اند

 

باز میدان ز تو ، جنبش طوفان با من

تخت از آن تو و پیش تو ،جولان با من

شاه پیمانه ز تو ،عهد به پیمان با من

ذره ای غم به دلت راه مده جان با من

 

آمدم گرم کنم گوشه بازارت را

تا نگاهی بکنی این سه بدهکارت را

 

به کفم خيرعمل خيرعمل آوردم

دو شکر قند دو شهد و دو عسل آوردم

من از این دشت شقایق دو بغل آوردم

دو سلحشور ز صفین و جمل آوردم

 

تیغ دارند و پی تو به صلایی رفتند

شیرهایم به پدر نه ،که به دایی رفتند

 

دست رد گر بزنی دست ز دامان نکشم

دست از این خیمه رسد از سر پیمان نکشم

بعد از این شانه به گیسوی پریشان نکشم

تیغ می گیرم و پا از دل میدان نکشم

 

به تو سوگند که یک دشت به هم می ریزم

چشم تا کار کند تیغ و علم می ریزم

 

دختر مادرم و جان پس در خواهم داد

او پسر داده و من هم دو پسر خواهم داد

جگرش سوخت اگر من دو جگرخواهم داد

ميخ اگر خورد به تن ،تن به تبر خواهم داد

 

چادرش را به کمر بست اگر می بندم

دلِ تو مادریُ روضه ی او سوگندم :

 

قنفذ از راه از آن لحظه که آمد میزد

تازه میکرد نفس را و مجدد میزد

وای از دست مغیره چقدر بد میزد

جای هر کس که در آن روز نمی زد میزد

 

مادرم ناله به جز آه علی جان نکشید

دست او خرد شد و دست زدامان نکشید

 

وای اگر خواهر تو حیدر کرار شود

حرمم صاحب یک ،نه دو علمدار شود

لشگری پا و سر و دست تلنبار شود

بچه ی شیر ،خودش شير جگردار شود

 

در دلم خون تو با صبرحسن می جوشد

خون زهراست که در رگ رگ من می جوشد

 

وقت اوج دو كبوتر دو برادر شده بود

نيزه و تير تبرها دو برابرشده بود

خيمه اي سدّ دو چشم تر مادر شده بود

ضربه هاشان چه مكرر چه مكررشده بود

 

روي پيشاني زينب دو سه تاچين افتاد

تا كه از نيزه سر اين دو به پايين افتاد

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ یا شبیر

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شب چهارم محرم الحرام
ادامه مطلب
[ جمعه 10 آبان1392 ] [ 21:11 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شب پنجم محرم – رضا دین پرور

 

آمده دشمن بد مست عمو اینجاها

چقدَر پاره ی سنگ است عمو اینجاها

 

از چپ و راست برای تو بلا می آید

چقدَر تیر رها هست عمو اینجاها

 

از حرم تا خود گودال حراجی زده اند

همه با پا و سر و دست عمو اینجاها

 

دور و اطراف تو را نیزه شکسته سد کرد

شده انگار که بن بست عمو اینجاها

 

سر من رفت چقدر اسب دوان آمده است

چقدر سینه که نشکست عمو اینجاها

 

گرم تو بودم و انگار حواسم شد پرت

دست بی جان من از زیر لباسم شد پرت

 

بعد هر زخم که خوردی تو ،نمک می آید

لشگری آمده و شمر کمک می آید

 

مطمئن نیست مگر مادر تو اینجا نیست؟

پس چرا باز هراسان دو به شک می آید

 

بعد گرمای نفس گیر دو سه روز اخیر

خبر آمدن باد کتک می آید

 

آخرش قرعه به نام چه کسی می افتد؟

اصلا انگار برای همه تک می آید

 

مشعل و آتش و اطفال و صدای سیلی

جنسشان جور شده بوی فدک می آید

 

استخوان ها رقیه چه صدایی کردند

دردم از گفتن آن چند ترک می آید

 

بین آغوش تو کم شد همه ی فاصله ها

خوب شد قسمت پاهام نشد سلسله ها

 

رضا دین پرور

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شب پنجم محرم الحرام
ادامه مطلب
[ جمعه 10 آبان1392 ] [ 21:11 ] [ توسط ] [ ]

 

 اشعار شب دوم محرم - رضا دین پرور

 

تشنگان قبیله ی زهرا

قبضه کردند دشت و صحرا را

میروند عاشقانه سر بر کف

تا بنوشند شهد عاشورا

**

بی سر و دست های باده به دست

راهیان غیور جاده به دست

حاملان پیام کرب و بلا

همه قرآن دل گشاده به دست

**

چه جوان های پاک و زیبایی

چقدَر سروهای رعنایی

دل ربایان دل ز کف داده

چقدَر دل ،چقدر دریایی

**

جاده ها زیر پایشان محکم

و طنین صدایشان محکم

قلبشان از گل اجابت پُر

اعتقاد دعاهایشان محکم

**

شده در سینه ها نفس ها حبس

بانگ ها ناله ها جرس ها حبس

همه آماده ی عروج عشق

بال و پرهای در نفس ها حبس

**

شدنی گشته غیر ممکن ها

از جلال و صفای باطن ها

بعد الله شد علی اکبر

اشهد اول مؤذن ها

**

عالمی را به گریه آشفتند

دیده شد روی خاک می افتند

قبله دیدند کربلا را بعد

وحده لا شریک له گفتند

**

بهترین های تیره های عرب

فی المثل حضرت امیر ادب

با صلابت ،گرفته آوردند

دست علیا مخدره زینب

**

دید و افتاد با چنان حالی

یاد آن خواب و یاد تب خالی

که به جا مانده بود یک شب از

چشم خیره مانده بر گودالی

**

که عطش بین آن توقف داشت

که پر از گرگ بود و یوسف داشت

که تنی دست و پا زنان میسوخت

قاتلی با سری تعارف داشت

**

یادش افتاد بچه شیری را

مشک و آب بخور نمیری را

یادش افتاد تیغ و تیر و کمان

رویش نیزه از کویری را

**

یادش افتاد خسوف و کسوف

آتش افتاد بر تمام حروف

همه ی گوشواره ها گم شد

بس که سیلی شنید گوش لهوف

**

یادش افتاد افت و خیزش را

همه ی خواب ، ریز ریزش را

که کسی با جسارتش میخواست

ببرد با خودش کنیزش را

**

مانده بود این زمین تیره کجاست؟

که شنید این صدای خون خداست

دست بر روی شانه اش زد و گفت

کربلایی که گفته ام اینجاست

 

رضا دین پرور

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شب دوم محرم الحرام
ادامه مطلب
[ جمعه 10 آبان1392 ] [ 21:11 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شب ششم محرم محمد فردوسی

 

آیینه‌ ی مرد جمل آمد به میدان

یک شیر دل مانند یل آمد به میدان

با سیزده جام عسل آمد به میدان

ای لشگر کوفه اجل آمد به میدان

 

باید که قبر خویش را آماده سازید

در دل جگر دارید اگر بر او بتازید

 

رفته به بابایش که این‌گونه شریف است

از نسل پاک صاحب دین حنیف است

قاسم اگر چه قدّ و بالایش ظریف است

امّا خدایی او سپاهی را حریف است

 

گوید به او عمّه: به بدخواه تو لعنت

مه‌ پاره‌ ی نجمه! به بدخواه تو لعنت

 

شاگرد رزم حضرت عباس، قاسم

آمد ولی در هیبت عباس، قاسم

در بازوانش قدرت عباس، قاسم

به‌ به که دارد غیرت عباس، قاسم

 

عمّامه‌ ی او را عمویش با نمک بست

مانند بابایش حسن، تحت‌الحنک بست

 

قاسم حریف تن به تن دارد؟ ندارد

این نوجوان جوشن به تن دارد؟ ندارد

چیزی کم از بابا حسن دارد؟ ندارد

اصلاً مگر ازرق زدن دارد؟ ندارد

 

ازرق کجا و شیر میدان خطرها

قاسم بُوَد رزمنده‌ی نسل قمرها

 

وقت پریدن ناگهان بال و پرش ریخت

یک لشکری را ریخت آخر پیکرش ریخت

از میمنه تا میسره روی سرش ریخت

از روی زین افتاد قلب مادرش ریخت

 

مثل مدینه کوچه ای را باز کردند

پرتاب سنگ و نیزه را آغاز کردند

 

محمد فردوسی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شب ششم محرم الحرام
ادامه مطلب
[ جمعه 10 آبان1392 ] [ 21:10 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شب هفتم محرم

 

گر بال و پر زند پرش از دست می رود

گر تیر را کِشد...سرش از دست می رود

 

مانده به معرکه ، برود خیمه ؟ مانده است

بین دو راهی اصغرش از دست می رود

 

مأیوس ایستاده و قنداقه روی دست

دارد امید آخرش از دست می رود

 

قنداقه را اگر ببرد جانب حرم

دارد یقین که مادرش از دست می رود

 

اصغر بُدند جمله شهیدان رفته اش

حالا علی اکبرش از دست می رود

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شب هفتم محرم الحرام
ادامه مطلب
[ جمعه 10 آبان1392 ] [ 21:10 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شب هشتم محرم

 

از خیمه ها درآمده خواهر ،بلند شو

زینب رسیده است برادر بلند شو

 

دنبالت آمده همه را زیر و رو کند

پس تا نبرده دست به معجر بلند شو

 

دشمن به ریش خونی تو خنده میکند

پس پشت کن به خنده ی لشگر بلند شو

 

گفتم عبا بیاورد عباس از خیام

برخیز اذان بگو سر منبر، بلند شو

 

اینجا درست نیست مکش زانو اینچنین

از روی پیکر علی اکبر بلند شو

 

حالا که اشک و ناله ی زینب قبول نیست

اصلا بیا به خاطر مادر بلند شو

 

تو میخوری زمین جگرم آب میشود

ای وارث دلاور خیبر بلند شو

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شب هشتم محرم الحرام
ادامه مطلب
[ جمعه 10 آبان1392 ] [ 21:10 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شب تاسوعا

 

ماه من تو کجا و خاک کجا؟

آسمان را سپرده ای به زمین

خوب شد زینبم نبود و ندید

با چه وضعی تو خورده ای به زمین

**

با زمین خوردنت من افتادم

خواهرم بین خیمه ها افتاد

یکی از دست های تو اینجاست

بگو آن دیگری کجا افتاد؟

**

این همه سال منتظر بودم

بشنوم یک برادر از آن لب

گفتی اما چگونه ؟شکر ،ولی

حسرتش ماند بر دل زینب

**

با چه رویی به خیمه برگردم

چه بگویم جواب طفلان را

تا برایت دعا کنند دیدم

جمع کرده رباب طفلان را

**

با چه رویی حرم روم وقتی

پیکرت را نمی برم عباس

بعد تو وای بر دل زینب

بعد تو وای بر حرم عباس

**

ترسم از غارت تو و خیمه ست

این جماعت ز حرص لبریز اند

نروم ، میروند سمت خیام

بروم بر سر تو میریزند

**

غارتش را شروع کرده عدو

آن که این مشک پاره را ببرد

با چه وضعی غروب از خیمه

معجر و گوشواره را ببرد

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شب تاسوعا
ادامه مطلب
[ جمعه 10 آبان1392 ] [ 21:10 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شب عاشورا – وحید قاسمی

 

خواب ديدم در اين شب غربت

خواب دشتي عجيب و خون آلود

خواب ديدم كه پيكرم، خواهر

طمعه ي گرگ هاي وحشي بود

**

اضطرابي به جانم افتاده

كه بيان كردنش ميسر نيست

يك جوانمرد با شرف، زينب

بين اين سي هزار لشگر نيست

**

ماجراهاي عصر فردا را

در نگاه تر تو مي بينم

راضي ام بر رضاي معبودم

تا سحر بوته خار مي چينم

**

شب آخر وصيتي دارم

در نماز شبت دعايم كن

ظهر فردا به خنده اي خواهر

راهي وادي منايم كن

**

باغ سرسبز خاطراتت را

غصه پاييز مي كند زينب

گوش کن! شمر خنجر خود را

آن طرف تيز مي كند زينب

**

عصر فردا ز اهلبيت رسول

زهر چشمي شديد مي گيرند

وقت تاراج خيمه هاي حرم

چند كودك ز ترس مي ميرند

**

كوفيان شهره ي عرب هستند

مردماني كه دست سنگينند

رسم شان است ميوه را در باغ

با همان برگ و شاخه مي چينند

**

دوركن از زنان و دخترها

هرچه خلخال در حرم داري

خواهرم داخل وسائل خود

روسري اضافه هم داري؟

**

عصر فردا بدون شك اينجا

مي وزد گردباد خاكستر

با صبوري به معجرت حتماً

گره ي محكمي بزن خواهر

 

وحید قاسمی

 

*********************

 

اشعار شب عاشورا

 

عکس امشب که خوش احوال تو را می بینم

عصر فردا ته گودال تو را می بینم

 

آمدم تا که دلی سیر کنارت باشم

شانه بر مو بزنی آینه دارت باشم

 

چقدَر پیر شدی ،از حسنم پیر تری

از من خسته به والله زمین گیر تری

 

مادرم بود که آگاه ز تقدیرم کرد

من اگر پیر شدم پیری تو پیرم کرد

 

عصر فردا به دل مضطر من رحمی کن

ته گودال به چشم تر من رحمی کن

 

من ببینم که تو پیرهَنی می میرم

تکیه بر نیزه ی غربت بزنی می میرم

 

آه از سینه ی پر خون بکِشی می میرم

از دهان نیزه ای بیرون بکشی می میرم

 

سنگ پیشانی یحیی بخورد می میرم

سینه ی خسته ی تو پا بخورد می میرم

 

وای اگر طعنه ز دشمن بخوری می میرم

بی هوا نیزه ز گردن بخوری می میرم

 

سر گودال من از هول و ولا می میرم

زود تر از تو در این کرب و بلا می میرم

 

دختر فاطمه ام پس به لگد می میرم

بر سر و صورت تو چکمه خورد می میرم

 

پنجه ی کینه به مویت برسد می میرم

نیزه ای زیر گلویت برسد می میرم

 

از نبی بوسه بر این حنجر تو می بینم

خنجری کند به پشت سر تو می بینم

 

مُردم از غم بروم فکر اسیری باشم

قبل از آن فکر مهیّای حصیری باشم

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

**********************

 

اشعار شب عاشورا – علیرضا شریف

 

وای اگر امشب این دشت به فردا برسد

شیون و گریه و آهم بـه ثریا برسد

 

به لب خشک تو دق می‌کنم از غصه اگر

تیغ خورشید بـر این پهنه صـحرا برسد

 

کوکب بخت جدایی ز تو تقدیر من است

چشم از روی تو بر هـم نزنم تا بـرسد

 

به تن اصغر تو یک سر سوزن حس نیست

با کمی آب تلظّـیش بـه لا لا برسد

 

علی‌ات را بشناسند نخواهند گذاشت

بویی از پیرهـنش نیـز بـه لیلا بـرسد

 

بدنش مثل فدک پخش زمین خواهد شد

پـای عباسم اگر بر لب دریا بـرسد

 

گرگ‌ها یوسف خواهر به سرت می‌ریزند

چاره‌ام چیست اگر کار به اینجا برسد ؟

 

نیزه ،خون ،چکمه ،سراشیبی گودال ،سرت

عمر زینب به گمانت به تماشا برسد؟

 

روی تل دختر مضطر شده می‌میرد اگر

پای اسبی به لب تشنهٔ بابا برسد

 

وای اگر پای شقاوت به حرم باز شود

دست بی‌عاطفه بر چادر زن‌ها برسد

 

آتش و خیمه و غارت شدن هر چه که هست

هیچ کس نیست به داد من تنها برسد

 

نذرِ بوسیدن سی جزء توأم تا خود صبح

قبل از آنی که به قرآن تنت پا برسد

 

نفس سینهٔ زینب،نفست می‌گیرد

وای اگر امشب این دشت به فردا برسد

 

علیرضا شریف

برگرفته از وبلاگ شبگرد بین الحرمین


موضوعات مرتبط: شب عاشورا
[ جمعه 10 آبان1392 ] [ 21:10 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار وداع حضرت سیدالشهدا(ع)  – علی صالحی

 

نگاه کردن اشک تو خواهرم سخت است

صبور باش که این حرف آخرم سخت است

 

دگر زمان جدایی شده، دعایم کن

سفر بدون تو ای یار و یاورم سخت است

 

برو برای اسارت دگر مهیّا شو

که شام و کوفه برای تو خواهرم سخت است

 

نه قاسمی، نه علی اکبری، نه عباسی

غریب ماندن زنهای این حرم سخت است

 

تویی و جان رقیّه، که بعد من سیلی

برای دخترک ناز پرورم سخت است

 

بگو رباب حلالم کند که می دانم

به نیزه، دیدن لبخند اصغرم سخت است

 

به زیر حنجره ام بوسه می زنی، امّا

بدان، بریدن این سر ز پیکرم سخت است

 

خدا به داد دلت می رسد، که در بر شمر

به قتلگاه، تماشای مادرم سخت است

 

علی صالحی

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

 

**********************

 

اشعار وداع حضرت سیدالشهدا(ع)  – سعید خرازی

 

مانند سایه از سرم ای تاج سر ، مرو

ما با هم آمدیم و تو بی همسفر ، مرو

 

تنها نه این که خواهر تو ، مادر توام

از رفتنت به خاطر من درگُذر ، مرو

 

از کودکی برای تو بودم سپر ، حسین

میدان جنگ می روی و بی سپر ، مرو

 

حالا که می روی کمی آهسته تر برو

آتش به جان مزن تو از این بیشتر ، مرو

 

طفلت به خواب رفته و بیدار اگر شود

بیچاره میکند همه را بی خبر ، مرو

 

لبها دو چوب خشک شده میخورد به هم

این گونه از مقابل چشمان تر ، مرو

 

از آب هم مضایقه کردند کوفیان

ای از تمام اهل حرم تشنه تر ، مرو

 

باشد نگاه تو به من اما دلت کجاست؟

هستی به یاد مادر و دیوار و در ، مرو

 

سعيد خرازي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم


موضوعات مرتبط: وداع حضرت سیدالشهدا(ع)
[ جمعه 10 آبان1392 ] [ 21:10 ] [ توسط ] [ ]

اشعار استقبال از محرم – مجتبی حاذق

 

توی این لحظه های بارانی

میروم سمت آستان بقیع

بی جهت نیست در محرم هم

پر بگیرم به آسمان بقیع

**

آن حریمی که نور باران است

آن زمینی که آسمان دارد

و اگر خوبتر نگاه کنیم

در دلش چند روضه خوان دارد

**

ما که حالا محرمی شده ایم

نه … نبودیم آشنای حسین

ما نبودیم ریزه خوارانش

کرد ما را حسن گدای حسین

**

از حسن اذن روضه می گیریم

که به لطف کریم مدیونیم

خیسی چشم ماست از چشمش

ما به او از قدیم مدیونیم

 

مجتبی حاذق

برگرفته از سایت هیئت ثارلله رشت

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: هلال ماه محرم
ادامه مطلب
[ جمعه 10 آبان1392 ] [ 21:9 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار عصر عاشورا – مصطفی متولی

 

با چشم اشک بار علیکنّ بالفرار

با قلب داغ دار علیکنّ بالفرار

 

وقتی کمان حرمله شلاق دست شد

پنهان و آشکار علیکنّ بالفرار

 

جان هم رسیده گرچه به لب هایتان ولی

با حال احتضار علیکنّ بالفرار

 

در ساحل فرات علمدار کربلا

شد چون علم ندار ، علیکنّ بالفرار

 

راه عبور ، معبر غارت گران شده

از گوشه و کنار علیکنّ بالفرار

 

دیدید مثل ابر بهار اشک ریختیم

آتش نشد مهار علیکنّ بالفرار

 

از من به لاله های حرم عمه جان بگو

حتی به روی خار... علیکنّ بالفرار

 

با این که مشکل است و همه بانوان ما...

...هستند با وقار علیکنّ بالفرار

 

حتما به دختران حرم گوشزد کنید

تا هست گوشوار علیکنّ بالفرار

 

دقت کنید گم نشود هیچ کودکی

امشب در این دیار علیکنّ بالفرار

 

با چکمه ها به سوی حرم روی اسب خویش

تا شمر شد سوار علیکنّ بالفرار

 

با این که از مصائب این دشت پر بلا

لا یمکن الفرار... علیکنّ بالفرار

 

مصطفی متولی

 

*********************

 

اشعار گودال قتلگاه – وحید قاسمی

 

جنجال بود و...

لب تشنه ای درگوشه ی گودال بود و...

 

گودال بود و...

ازنیزه و شمشیر مالامال بود و...

 

می رفت بالا

تیغی که دست نفرت دجال بود و...

 

دجال بود و...

در زیر پایش پیکری پامال بود و...

 

از میهمانش

با سنگ زنها گرم ِ استقبال بود و...

 

« ای وای، ای وای»

ذکرلبان ِ مادری بدحال بود و...

 

وحید قاسمی

 

**********************

 

اشعار گودال قتلگاه – جواد پرچمی

 

به من نگو برو از دور ِ قتلگاه برو

به من اشاره مکن سوی خیمه گاه برو

 

شکستگیِّ من از اين دویدنم حاکی ست

شبیهِ صورت تو مویِ خواهرت خاکی ست

 

بگو چه کار کنم تا تو را خلاص کنم؟

به شمر رو بزنم یا که التماس کنم؟

 

بگو چه کار کنم دور ِ خیمه صف نکشند؟

به زور ِ نیزه تنت را به هر طرف نکشند

 

صدایِ خنده يِ کوفی، صدایِ خنده ي شمر

صدای بد دهنی کردنِ زننده ي شمر

 

صدای هلهله و بانگِ طبل می آید

صدای تق تق تعویض نعل می آید

 

ببين اراذل و اوباش کوفه آمده اند

برای روسری پاره پاره آمده اند

 

جواد پرچمی

 

**********************

 

اشعار گودال قتلگاه – علی اکبر لطیفیان

 

پیش من نیزه ها کم آوردند

به خدا سر نمیدهم به کسی

غیرت الله من خیالت جمع

من که معجر نمیدهم به کسی

**

تو اگر که اجازه بدهی

خویش را پهلویت می اندازم

اگر این چند تا عقب بروند

چادرم را رویت می اندازم

**

چقدر میروند و می آیند

فرصت زخم بستن من نیست

آمدم درد و دل کنم با تو

جا برای نشستن من نیست

**

جلویش را بگیر تا بلکه

دستم از رو سرم بلند شود

تو که شمر را نمیکنی بیرون

پس بگو مادرم بلند شود

**

هرکه گیرش نیامده نیزه

تکیه بر سنگ دامنش کرده

هم دیدند دخترت هم دید

شمر رخت تو را تنش کرده

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ نود و پنج روز باران

 

********************

 

اشعار گودال قتلگاه – علی اکبر لطیفیان

 

تير از بس كه خورده بود حسين

بر تنش مثل پيرهن شده بود

 

نيزه هاشان تمام شد كم كم

موقع سنگ ريختن شده بود

 

نفسش بين راه بر ميگشت

موقع دست و پا زدن شده بود

 

بودم اما جلو نمي رفتم

شمر آنقدر بد دهن شده بود

 

تكه اي را ربود هر كس كه

روبه رو با حسين ِمن شده بود

 

هرچه كردند رو به قبله نشد

يعني آنقدر پاره تن شده بود

 

زير انداز خانه هاي دهات

كفن شاه بي كفن شده بود

 

علي اكبر لطيفيان

 

**********************

 

اشعار گودال قتلگاه – مهدی رحیمی

 

می خواستم بلند شوم پا نداشتم

دستی برای خیزش از جا نداشتم

 

آواز تو می­آمد از آن دورها : « گلی

گم کرده ام... » نه، من گل زیبا نداشتم

 

پیراهنم که پاره شده، پیکرم کبود

دیگر نشانه های گلت را نداشتم

 

میخواستم ببینمت از بین تیغ ها

امّا چه سود؟ چشم تماشا نداشتم

 

آن­قدر دل به چشم تو دادم که از تنم

یک قطعه در هوای تو پیدا نداشتم

 

در زیر تیغ ها و قدم ها و سنگ ها

دیگر شباهتی ، نه... ، به گل ها نداشتم

 

وقتی که آمدی و رسیدی به پیکرم

می­خواستم بلند شوم... پا نداشتم

 

مهدی رحیمی

 

**********************

 

اشعار گودال قتلگاه – حسن لطفی

 

صبح تا عصر پیکر آورده

چه قدر جسم بی سر آورده

لیک با آنکه اصغر آورده

خستگی را زپا درآورده

 

کوه غم روی دوش و چون کوهی

عزم میدان نمود نستوهی

 

با همه تشنگی بی حدش

بست برسر عمامه جدش

شد قیامت چو راست شد قدش

سیلی از اشک و آه شد سدش

 

می کند با هزار افسوسش

غیرت الله ترک ناموسش

 

میخورد بوسه بر سر و روها

دستها در نوازش موها

کس نداند چه گفت زانسوها

که درآورده شد النگوها

 

او چه گفته که میشود با هم

گره معجر همه محکم

 

حرف تاراج را زدن سخت است

گریه مرد پیش زن سخت است

رفتن روح از بدن سخت است

از یتیمی خبر شدن سخت است

 

همه طی شد اگرچه جان برلب

روبرو شد حسین با زینب

 

دو خدای وفا مقابل هم

دو دل آرام آگه از دل هم

چاره مشکلند و مشکل هم

دو مسیح اند یا دو قاتل هم

 

هردو یک روح در دو جسم پاک

یک نفر با دو جسم و اسم پاک

 

هردو هستند جان یکدیگر

آشنا با زبان یکدیگر

شدبه شرح بیان یکدیگر

اشکشان روضه خوان یکدیگر

 

کس نشد جز خدایشان آگاه

زانچه گفتند بازبان نگاه

 

چشم هریک شده دوکاسه خون

اشک ریزان به حالشان گردون

دور لیلا قبیله ای مجنون

قبله میرفت از حرم بیرون

 

گوییا در تبار خون جگری

زنده تشییع میشود پدری

 

هم به لبهاش ذکر یارب داشت

هم انا بن العلی روی لب داشت

هم به دستش مهار مرکب داشت

هم به کف بند قلب زینب داشت

 

عرش حیران زبانگ تکبیرش

فرش لرزان ز برق شمشیرش

 

به کفش گرچه تیغ آتش بار

لیک دیگر عطش دهد آزار

شیر پیر و قبیله ای کفتار

هست معلوم آخر پیکار

 

پای تا سر تنش پر از تیر است

به سراپاش زخم شمشیر است

 

موج خون بر تن و به اوج جلال

داشت حالی که هرکه داشت سوال

رفته از حال یا شده سرحال؟

شد به هر حال راهی گودال

 

تا زکف داد جان جولان را

دوره کردند فخر دوران را

 

میرسد بر تنش زهر تکبیر

تیر با نیزه سنگ با شمشیر

روی هر عضو او هزاران تیر

خورد اما یکی نمیشد سیر

 

شک ندارم جبین او که شکست

چشم خود را خدای اوهم بست

 

برسرم خاک شاه بر خاک است

غرقِ درخاک و خون تنی پاک است

بـخدا این عزیز افلاک است

که تن پاک او پر از چاک است

 

این چه شرحی است خاک بردهنم

کاش صحت نداشت این سخنم

 

وای برمن خواهرش هم بود

خواهرش بود، مادرش هم بود

غیراز آنها برادرش هم بود

پدرش جد اطهرش هم بود

 

بس که گفت العطش عطش کردند

شمرآمد تمام غش کردند

 

آنکه ننگ ابد برایش ماند

آنکه شیطان برادرش میخواند

شمر پستی که عرش را لرزاند

جسم پاک حسین برگرداند

 

پیش چشمان اشک ریز خدا

سر برید از تن عزیز خدا

 

سراو تا برید مظهر ظلم

نامه ها خوانده شد زدفتر ظلم

تن مظلوم ماند و لشگر ظلم

اول غارت است و آخر ظلم

 

لشگری گرگ و یوسفی بی سر

هرکه میزد هرچه داشت بر پیکر

 

هرکسی خسته می شد از زدنش

می ربود آنچه میشد از بدنش

این یکی برد جوشنش ز تنش

آن یکی برد کهنه پیرهنش

 

سنگها که بر جنازه زدند

تازه بر اسبها نعل تازه زدند

 

پیش تر از بریدن سراو

بیش تر از شرار پیکر او

می زد آتش به جان خواهر او

ناله جانخراش مادر او

 

چون عزادار هر دو دلبر بود

ذکر مادر غریب مادر بود

 

زینب آن بی مثال در آفاق

قبله عشق و قبله عشاق

رفته از خویش و مرگ را مشتاق

به خود آمد ز اولین شلاق

 

جنگ او گشت خود به خود آغاز

یا علی گفت و عشق شد آغاز

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ بانک اشعار روضه


موضوعات مرتبط: گودال قتلگاه
[ جمعه 10 آبان1392 ] [ 21:9 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شام غریبان – حسن کردی

 

گفتم اگر سرت نبود پیکر تو هست

مادر اگر که نیست ولی خواهر تو هست

 

اما چه پیکری که چه راحت بلند شد

دیدم که عضوهات به یک نقطه بند شد

 

روی زمین به فاصله افتاده پیکرت

حتما به دست حرمله افتاده پیکرت

 

صحبت به سمت نیزه کنم یا به قتله گاه

رویم کدام سوی کنم شاه بی سپاه

 

تا صبح روی خاک پر از رد پا شوی

ترسم که با نسیم سحر جا به جا شوی

 

حلق تو را همینکه سر نیزه دوختند

قیمت گذاشتند و پس از ان فروختند

 

دعوا سر تو شدت سختی گرفته است

ما بینشان رقابت سختی گرفته است

 

معلوم میشود چقدر بد شکسته ای

از نیزه ای به نیزه دیگر نشسته ای

 

آواز سنگ هر چقدر رنج اور است

اما صدای نعلِ نویِ اسب بدتر است

 

ترکیب عضوهای تو را بخش میکنند

این اسب ها حسینِ مرا پخش میکنند

 

حسن کردی

 

*******************

 

اشعار شام غریبان – علی صالحی

 

آه از آن روز که جان از تن خواهر می رفت

سنگ ها بال زنان سوی برادر می رفت

 

آسمان ها و زمین داشت به هم می پیچید

سمت گودال کسی دست به خنجر می رفت

 

ساعتی بعد که آتش به حرم بر پا شد

همه سر ها به روی نیزه ي لشگر می رفت

 

خیمه تاراج شد و هر طرفی دست به دست

بین گهواره ی خالی دل مادر می رفت

 

از یتیمان حرم نیز غنیمت بردند

گوشواره که نه گیسو پی معجر می رفت

 

نیمه شب با عجله داشت خبر را میبرد

یک نفر در طمع جایزه با سر می رفت

 

علي صالحي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

**********************

 

اشعار شام غریبان –علیرضا خاکساری

 

انگار که ختم غائله می کردند

با حکم امیر ولوله می کردند

 

با چکمه و یا که اسب تازه نفسی

بر روی تن تو هروله می کردند

 

یک عده ی هرزه ، لاابالی ، رقاص

بالای سر تو هلهله می کردند

 

یک عده که از فرات بر میگشتند

آب تعارف شمر و حرمله می کردند

 

یک عده ی بی شرف ، لجن ، بی ناموس

ناموس تو را به سلسله می کردند

 

کعب نی و تازیانه و سر نیزه

آماده برای قافله می کردند

 

ای کاش برای حفظ حرمت ها هم

تعیین حدود فاصله می کردند

 

در شام کسانیکه سرت چرخاندند

از شمر تقاضای صله می کردند

 

علیرضا خاکساری

 

**********************

 

اشعار شام غریبان –مهدی پورپاک

 

خبری نیست از تو و کفنت

یوسف من کجاست پیرُهنت

 

یادگاری ز جنگ حک شده است

مُهری از سمِّ اسب روی تنت

 

تا خود حشر بر سنان لعنت

که فرو کرده نیزه در دهنت

 

پیرمردان ناتوان حتّی

با عصا می زدند بر بدنت

 

همه جا را سیاه می دیدی

به فدای نفس نفس زدنت

 

استخوان های سینه ی تو شکست

شمر وقتی که روی سینه نشست

 

آینه بودی و ترک خوردی

از همه بی هوا کتک خوردی

 

قتلگاهت نگو که غوغا بود

سر پیراهن تو دعوا بود

 

کاش مادر نبود در گودال

از بد روزگار امّا بود

 

مهدی پورپاک

 

**********************

 

اشعار شام غریبان – محمد رسولی

 

سرت کو؟ سرت کو؟ که سامان بگیرم

سرت کو؟ سرت کو؟ به دامان بگیرم

 

سراغ سرت را من از آسمان و

سراغ تنت از بیابان بگیرم

 

تو پنهان شدی زیر ِ انبوهِ نیزه

من از حنجرت بوسه پنهان بگیرم

 

حسین! خونِ حلقومت آبِ حیات است

من از بوسه بر حنجرت جان بگیرم

 

رسیده کجا کار ِ زینب که باید

سرت را من از این و از آن بگیرم

 

کمی از سر ِ نیزه پایین بیا تا

برایِ سفر بر تو قرآن بگیرم

 

تو گفتی که باید بسوزم، بسازم

به دنیایِ بعد از تو آسان بگیرم

 

قرار ِ من و تو شبی در خرابه

پی ِ گنج را کُنج ِ ویران بگیرم

 

هلا! می‌روم تا که منزل به منزل

برایِ تو از عشق پیمان بگیرم

 

محمد رسولي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

*********************

اشعار تنور خولی – سید محمد حسینی

 

به تاخت می رود و از خزان خبر دارد

به تاخت می رود انگار بار سر دارد

 

گمان کنم که ز نعش پرنده آمده است

و پای مرکب او را ببین که پر دارد

 

تمام شادی دنیاست در دلش انگار

میان کیسه ی خود تکّه های زر دارد

 

مسیر کوفه و یک خانه و تنوری داغ

تنور خانه ی او روضه اش خطر دارد

 

دعا کنیم که زهرا ندیده باشد و بعد

کسی بیاید و درب از تنور بر دارد

 

سید محمد حسینی

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

 

********************

 

اشعار روز یازدهم محرم – علیرضا شریف

 

اي آيه هاي فجرِ من از آسمان بگو

از زخمِ بي شماره ات اي بي نشان بگو

 

معراجِ ارجعي تو در خون چه سان گذشت

در ازدحامِ آن همه تيغ و سنان بگو

 

من شرح مي دهم غمِ تاراجِ خيمه را

از خنجرِ شقاوت و اين ساربان بگو

 

سرداده اند قهقه وقتي كه خواندمت

از حنجرِ شكسته ات اين بار جان بگو

 

دارند مي برند در اين عصرِ بدرقه

پشتِ سرِ مسافرِ كوفه اذان بگو

 

اوّل زنِ اسيرِ بني هاشمي شدم

تا انتهاي رفتنِ در ريسمان بگو

 

عباسِ غيرتي من از نيزه پاسخي

بر طعنه هاي حرمله ي بد دهان بگو

 

قامت ببند و ماهِ شب تارِ من بمان

در كوچه هاي زجر هوادارِ من بمان

 

اشكِ فراق چشمِ ترم را گرفته است

خنجر كشيده غم جگرم را گرفته است

 

از تو بگو چگونه خداحافظي كنم؟

بُغضي گلويِ نوحه گرم را گرفته است

 

ترسم كه پاي دختر تو لِه شود در اين

زنجيرها كه پاي حرم را گرفته است

 

از خيمه هاي سوخته هر قدر مانده است

چادر كه رفته روي سرم را گرفته است

 

تا چشمِ پاسبانِ وِقارم ز حدقه ريخت

هر چشمِ هَرزه دوو و برم را گرفته است

 

نيزه ز نبشِ قبرِ كسي حرف مي زند

ناله وجودِ شعله ورم را گرفته است

 

هفده سرِ به نيزه مرا اوج مي دهد

حالا كه كعبِ نيزه پَرم را گرفته است

 

اينان كه دورِ آينه ديوار مي كِشند

از تازيانه ها چقدر كار مي كِشند

 

عليرضا شريف 

برگرفته از وبلاگ شبگرد بین الحرمین


موضوعات مرتبط: شام غریبان و یازدهم محرم الحرام
[ جمعه 10 آبان1392 ] [ 21:9 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار عید سعید غدیر خم - جواد پرچمی

 

مینویسم غدیر از اول

از سراج المنیر از اول

 

تو همان مستجار هستی و من

من همان مستجیر از اول

 

دل به بیگانه ای نبستم من

بر تو بودم اسیر از اول

 

پدر خاک حضرت افلاک

همنشین فقیر از اول

 

سفره ی تو ندید عمری جز

نمک و نان و شیر از اول

 

از تو من را گناه دورم کرد

دست من را بگیر از اول

 

گرچه روز غدیر امضا شد

بودی آقا امیر از اول

 

با ولای توام تا آخر

همه پای توام تا آخر

 

می شود غرق آفتاب شدن

سر به یک ثانیه شراب شدن

 

صد و ده سال از شراب نجف

میشود خورد تا خراب شدن

 

بس که بخشیدی از کرم چه کنم ؟

ما به غیر از خجالت آب شدن

 

ما نداریم حاجتی غیر از

خاک نعلین بوتراب شدن

 

در دعاهای ما بحق علی است

شرط اصلی مستجاب شدن

 

چون غدیر است یا علی صد و ده

لعنت ما برای سیصد و ده

 

ای یدالله فوق ایدیهم

اسد الله فوق ایدیهم

 

در قنوت شبت خدا می گفت

دست دلخواه فوق ایدیهم

 

روی دست پیمبری یعنی

ولی الله فوق ایدیهم

 

چشم بد دور از تو می ماند

فاطمه وان یکاد می خواند

 

پَر مهیاست بام می خواهند

این خلایق امام می خواهند

 

روی بال پیمبر باران

دست ها التیام می خواهند

 

قرن ها ميشود تمام بشر

از ولایت پیام می خواهند

 

این جماعت کنار ایوانت

یک جواب سلام می خواهند

 

پس مزن گوشه ای مرا آقا

که سلاطین غلام می خواهند

 

بیت ها در غدیر بی تابند

همه ختم الکلام می خواهند

 

**

 

پای عشقت جگر تراشیدن

بعد از احرام سر تراشیدن

 

ما همه محرم توایم آقا

کعبه را با نظر تراشیدن

 

دل ما با ولا درست شده

دل نگو که گوهر تراشیدن

 

دو علی در میان صورت من

با تمام هنر تراشیدن

 

یک شبه جبرییل می سازد

دست تو وقت پر تراشیدن

 

خاک ما از نجف سرشته شده

نوکرت جان به کف سرشته شده

 

سجده ی بی شمار می کردی

تا سحر ذکر یار می کردی

 

تو امیر دو عالمی به تنت

جامه ی وصله دار می کردی

 

بانی سفره های افلاکی

نان جو اختیار می کردی

 

خانه ات ساده بود مثل خودت

از تجمل فرار می کردی

 

تا به زهرا سلام می دادی

دل او را بهار می کردی

 

او به تو افتخار می کرد و

تو به او افتخار می کردی

 

السلام ای امام آقا جان

یا ابانا سلام بابا جان

 

ما همه در حرم بزرگ شدیم

با ولا مرد و زن بزرگ شدیم

 

اگر امروز آبرو داریم

با علی داشتن بزرگ شدیم

 

وطن ما نجف بود اینجا

همه دور از وطن بزرگ شدیم

 

ذره اما به یمن نوکریت

بین هر انجمن بزرگ شدیم

 

ما قبیله قبیله نسل به نسل

بین سینه زدن بزرگ شدیم

 

با غلامی خانواده ی تو

با حسین و حسن بزرگ شدیم

 

لب گودال خم تو شاه هستی

یاد گودال قتلگاه هستی

 

کینه ها از غدیر افزون شد

از تب نیزه دشت هامون شد

 

با لب تشنه گفت یا علی مددی

دهنش ناگهان پر از خون شد

 

خواهرت را به قصد کشت زدند

تازیانه غلاف گلگون شد

 

خواهرش یک طرف خودش یک سو

شمر از قتلگاه بیرون شد

 

در دلم شور ماتمت آقا

بی قرار محرمت آقا

 

جواد پرچمي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: عید غدیر
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 1 آبان1392 ] [ 12:6 ] [ توسط ] [ ]

 

خورشيد پر تلألو هفت آسمان شدي

ذي الحجه شهير زمين و زمان شدي

 

با اهدنا الصراط تو شد راه ، مستقيم

وقتي كه حمد خواندي و تفسير آن شدي

 

تكثير گشته آيه ي اياك نعبد

از آن زمان كه هادي اهل جهان شدي

 

ابن الجواد ! تا كه گدايت شديم ما

مثل پدر كريم شدي ، مهربان شدي

 

تا سفره هاي دست كريم تو پهن شد

ما ميهمان شديم ، تو هم ميزبان شدي

 

امروز بر دريچه قلبم نزول كن

لطفي كن و مرا به غلامي قبول كن

 

هر وقت شيعه سائل و محتاج مي شود

درياي لطف و جود تو مواج مي شود

 

دل را به دست غير تو هرگز نمي دهم

از اين قضيه عشق تو انتاج مي شود

 

پرهاي جبرئيل نگاهم در آتش است

وقتي كه خاك پاي تو معراج مي شود

 

در امتحان رشته عشق و ولاي تو

هر كس كه زير ده شده اخراج مي شود

 

تو پادشاه كشور ديني بدون شك

گاها عمامه بر سر تو تاج مي شود

 

امروز بر دريچه قلبم نزول كن

لطفي كن و مرا به غلامي قبول كن

 

امروز آمديم كه عيدي به ما دهيد

يك گوشه ، يك كنار به ما نيز جا دهيد

 

چشمان ما به دست شما خيره گشته اند

تا كه مجوز سفر سامرا دهيد

 

از اين چل و دو سال فقط لحظه اي بس است

تا با اشاره اي دل ما را جلا دهيد

 

از التماس پر شده دستان خاليم

وقتش شده كه تكه نان بر گدا دهيد

 

گفتند كه بلا سبب قرب مي شود

بي زحمت اي طبيب به ما هم بلا دهيد

 

امروز بر دريچه قلبم نزول كن

لطفي كن و مرا به غلامي قبول كن

 

مسعود يوسف پور

برگرفته از وبلاگ حدیث اشک


موضوعات مرتبط: ولادت امام هادی(ع)
[ جمعه 26 مهر1392 ] [ 17:14 ] [ توسط ] [ ]

 

چون ابر سیاهی شده ‌سنگین بار‌م

این گونه ز ‌شر‌مسار‌ی ا‌م مي‌بار‌م

جود و کر‌مت اميدوار‌م ‌کر‌د‌ه

ور ‌نه به چه رو‌ی ‌من به تو روی آر‌م

**

هر لحظه و دم به دم، ظَلَمتُ نَفسِی

من ماندم و بار غم، ظَلَمتُ نَفسِی

گفتی که اگر توبه شکستی بازآ

صد بار شکسته ام، ظَلَمتُ نَفسِی

**

بی توشه و زاد راه، ما لا اَبکِی

رویم ز گنه ‌سیاه، ما لا اَبکِی

در نامه ي ا‌عمال ‌من ‌سر‌گشته

یک ‌حُسن نمانده آه ما لا اَبکِی

**

من آمده ‌ا‌م ‌تو‌شه ‌ا‌ی ‌ا‌ز ‌آ‌هم ‌د‌ه

سوز ‌نفس و اشک ‌سحرگاهم ده

هر چند ‌تما‌م کرده ‌ا‌ی ‌نعمت را

یک بار دگر به کربلا راهم ده

 

یوسف رحیمی


موضوعات مرتبط: مناجات با خدا
[ دوشنبه 22 مهر1392 ] [ 11:38 ] [ توسط ] [ ]

 

امروز به کوی تو گرفتار زیاد است

مثل من شرمنده گنهکار زیاد است

اما کرم توست که بسیار زیاد است

بخشندگی ات حضرت ستار زیاد است

 

در کوی وفا شاه و گدا فرق ندارند

وقت کرم تو فقرا فرق ندارند

 

خواندی تو دگر بار به کویت همگان را

هرکس که به سرمایه ی خود دیده زیان را

یا داده ز کف فرصت ماه رمضان را

با خویش بیارد دل و جان نگران را

 

گفتی که گناه دل پر آه ببخشی

امروز به اندازه ی یک ماه ببخشی

 

بعد از رمضان رشته ی خود با تو بریدم

من هرچه کشیدم فقط از خویش کشیدم

روز عرفه آمد و شد تازه امیدم

آغوش گشودی که به سوی تو دویدم

 

من آمده ام باز توانم بده امروز

اصلا تو بیا راه نشانم بده امروز

 

آفت زده بر حاصل من بار ندارد

این بار به غیر از تو خریدار ندارد

این بنده خودش آمده پس جار ندارد

اصلا زمین خورده که آزار ندارد

 

بر آنکه زمین خورده جفا را نپسندند

رفتم همه جا جز تو گدا را نپسندند

 

حالا که من افتاده ام از نام و نشان ها

حالا که نشستم ز فراغت به فغان ها

مگذار بیفتد سخنم روی زبان ها

مگذار شود فاش ز من راز نهان ها

 

من آبرویم در خطر افتاده نظر کن

حالا که گدا پشت در افتاده نظر کن

 

هر چند ندیدم ز دعایم اثراتی

نه حال بکا دارم و نه حال صلاتی

من را برسانید به یار عرفاتی

جز عشق حسین نیست مرا راه نجاتی

 

شرمنده کند باز مرا از کرم خود

ما را به سلامی ببرد در حرم خود

 

این قدر مگو از لب و دندان دُر افشان

این قدر مده شرح ز گیسوی پریشان

خواهر شده از لحن دعای تو هراسان

برگرد مدینه مرو کوفه حسین جان

 

ترسم که کسی بشکند آئینه ات آقا

یا آنکه نشیند به روی سینه ات آقا

 

گفتم عرفه فرصت دیدار مهیاست

هر ساعت این روز خبر دار ز آقاست

خوش آنکه دلش هم نفس یوسف زهراست

اما همه ی عشق فقط روضه ی سقاست

 

در روضه ی او عطر گل یاس بیاید

خود گفته که در روضه ی عباس بیاید

 

برگرفته از سایت دوستداران حاج منصور


موضوعات مرتبط: شب و روز عرفه
[ دوشنبه 22 مهر1392 ] [ 0:8 ] [ توسط ] [ ]

 

قربان چشم یار که مانده به راه من

از دور هم به سوی تو باشد نگاه من

 

من از قرارگاه شب قدر آمدم

حالا غروب مزدلفه شد پناه من

 

بی چاره میشوم اگر از تو جدا شوم

دستم بگیر ای غم تو تکیه گاه من

 

دارم امید یک عرفه مَحرمم کنی

با من بگو بیا که تویی از سپاه من

 

هرقدر طی کنم به تو جانا نمیرسم

آخر بگو که چه باشد گناه من

 

این دیده خیمه گاه علمدار کربلاست

آقا بزن قدم تو در این خیمه گاه من

 

حاج محمود ژولیده

برگرفته از سایت دوستداران حاج منصور


موضوعات مرتبط: امام زمان (عج) - موضوع آزاد
[ دوشنبه 22 مهر1392 ] [ 0:7 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شهادت حضرت امام محمد باقر(ع) - قاسم نعمتی

 

بار بلا به شانه کشیدم به کودکی

از صبح تا به عصر چه دیدم به کودکی

 

از خیمه گاه تا ته گودال قتلگاه

دنبال عمه هام دویدم به کودکی

 

آن شب که در مقابل من عمه را زدند

فریاد الفرار شنیدم به کودکی

 

عمه اگرچه در همه جا شد سپر ولی

من ضرب دست شمر چشیدم به کودکی

 

آن شب که درخرابه سر آمد میان مان

چون عمه ام رقیه خمیدم به کودکی

 

با کعب نی لباس همه پاره پاره شد

بدتر ز اهل شام ندیدم به کودکی

 

یک سرخ مو زقافله ما کنیز خواست

این را به گوش خویش شنیدم به کودکی

 

در مجلس شراب که شخصیتم شکست

من آستین صبر جویدم به کودکی

 

قاسم نعمتی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شهادت امام محمد باقر(ع)
ادامه مطلب
[ یکشنبه 21 مهر1392 ] [ 0:16 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شهادت حضرت امام جواد الائمه(ع) - وحید قاسمی

 

تشنه ی آب و عاطفه هستی

از نگاهت فرات می ریزد

از صدای گرفته ات پیداست

عطش از ناله هات می ریزد

**

نفست بند آمده؛ ای وای

عاقبت زهر کار خود را کرد

عاقبت زهر، زهر خود را ریخت

جامه های عزا تن ما کرد

**

تشنگی سویِ چشم تان را بُرد

سینه ی پر شراره ای داری

کاش طشتی بیاورند اینجا

جگر پاره پاره ای داری

**

 چقدر چهره ات شکسته شده

تا بهاری، چرا خزان باشی ؟

به تو اصلاً نمی خورد آقا

که امام جوان مان باشی

**

گیسوانت چرا سپید شده ؟

سن و سالی نداری آقا جان

درد پهلو گرفته ای نکند...

که چنین بی قراری آقاجان

**

شهر با تو سرِ لج افتاده

مرد تنهای کوچه ها هستی

همسرت هم تو را نمی خواهد

دومین مجتبی شما هستی

**

تک و تنها چه کار خواهی کرد

همسرت کاش بی قرارت بود

چقدر خوب می شد آقاجان

لااقل زینبی کنارت بود

**

باز هم غیرت کبوترها

سایه بانت شدند ای مظلوم

بال در بال هم، سه روز تمام

روضه خوانت شدند ای مظلوم

**

کاظمین تو هر چه باشد، باز

آفتابش به کربلا نرسد

آخر روضه ات کفن داری

کارت آقا به بوریا نرسد

**

جای شکرش همیشه می ماند

حرفی از خیزران و سلسله نیست

شکر! درشهر کاظمین شما

خیره چشمی به نام حرمله نیست

 

وحید قاسمی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شهادت امام جواد(ع)
ادامه مطلب
[ جمعه 12 مهر1392 ] [ 20:51 ] [ توسط ] [ ]

ابری سیاه، چشم ترش را گرفته بود

زهری توان مختصرش را گرفته بود

 

معلوم بود از وَجَناتش که رفتنی است

یعنی که رُخصت سفرش را گرفته بود

 

از بس شبیه مادرش افتاد بر زمین

در انتهای کوچه سرش را گرفته بود

 

تا رو به روی حجره خمیده خمیده رفت

از درد بی امان، کمرش را گرفته بود

 

چشم انتظار دیدن روی جواد بود

خیلی بهانه ی پسرش را گرفته بود

 

بر روی خاک بود که پیچید بر خودش

آثار تشنگی، جگرش را گرفته بود

 

افتاد یاد جدّ غریبی که خواهرش ...

... در بین قتلگه خبرش را گرفته بود

 

دیگر توان دیدن اهل حرم نداشت

از بس که نیزه دور و برش را گرفته بود

 

وقتی که شمر آمد و کارش تمام شد

خلخال دختری نظرش را گرفته بود

 

محمد فردوسی


موضوعات مرتبط: شهادت امام رضا(ع)
[ جمعه 5 مهر1392 ] [ 14:58 ] [ توسط ] [ ]

آرام کن به جامی شور و نوای ما را

سلطانی و دمَت گرم داری هوای ما را

 

از سفرهء کریمان عمری است فیض بردیم

پر کرده ای همیشه تو کسیه های ما را

 

دادیم تا سلامی تحویلمان گرفتی

از خاطرت نبردی حتی صدای ما را

 

سهمیه گدایان محفوظ باشد اینجا

بگذاشتی کناری سهم عطای ما را

 

باز آمدیم ای دوست بار گناه بر دوش

راضی نما دوباره از ما خدای ما را

 

روزی اگر بنا شد ما را ز در برانی

گو مادران بپوشند رخت عزای ما را

 

زیباییِ ضریح و ایوان و صحن هایت

در گوشه حریمت بسته است پای ما را

 

جان جوادت آقا جان عزیز لیلا

امضا نما دوباره کرببلای ما را

 

باب الجواد یعنی صحن علی اکبر

تنگ غروب دیدی تو گریه های ما را

 

در پیش چشم بابا اکبر شد اربا" اربا

فرمود شاه: عباس، آور عبای ما را

 

قاسم نعمتی


موضوعات مرتبط: امام رضا(ع) - موضوع آزاد
[ جمعه 5 مهر1392 ] [ 14:57 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار ولادت حضرت امام رضا(ع) - مهدی نظری

 

حضرت خورشيد

 

باز در عرش خدا ولوله برپاشده است

دري از عرش به سمت دل ما واشده است

 

ازدحام است درِبيت امام هفتم

جن و انس و ملك آنجاست چه غوغا شده است

 

همگي با دلتان راهي آنجابشويد

همه تبريك بگوييد كه بابا شده است

 

آنكه عالم همگي محو جمالش هستند

به رخ گل پسرش محو تماشا شده است

 

آمده آنكه نوشتند شبيه زهرا

پاره جان و تن حضرت طاها شده است

 

پسر حضرت موسي به جهان آمده و

پاركابش همه جا حضرت عيسي شده است

 

السلام اي همه جا حضرت خورشيد شده

روز ميلاد تو در هر دو جهان عيد شده

 

با تو هر روز خراسان به خودش مي بالد

نه خراسان همه ايران به خودش مي بالد

 

نه خراسان و نه ايران به خداوند قسم

همه عالم امكان به خودش مي بالد

 

چونكه روي لب تو لحظه به لحظه جاريست

ثانيه ثانيه قرآن به خودش مي بالد

 

منتسب بر تو شده گنبد و ايوان طلا

اين شده گنبد تابان به خودش مي بالد

 

من قسم مي خورم اين واژه برازنده توست

با شما واژه سلطان به خودش مي بالد

 

چونكه درگوشه ايوان تو جا خوش كرده

برسرخوان تو مهمان به خودش مي بالد

 

يوسفان در دو سرا محو رخ ماه تو اند

پادشاهان جهان بنده درگاه تو اند

 

سجده در گوشه ايوان طلايي عشق است

نوكري بر سركوي تو خدايي عشق است

 

هر كسي عاشق پابوسي ليلاي خود است

در دم مرگ كنارم تو بيايي عشق است

 

ضامن آهوي صحرا شدنت جاي خودش

اينكه در روز جزا ضامن مايي عشق است

 

تا ابد قبله نماي دل من سمت شماست

اينكه در كشور ما قبله نمايي عشق است

 

همه عرش و زمين را به گدايي بدهند

باز مي گويد از اين خانه گدايي عشق است

 

كعبه و كرب و بلا هر يكشان عرش خداست

اينكه هم كعبه و هم كرببلايي عشق است

 

اي كه در كشور ما عرش معلا داري

آنچه خوبان همه دارند تو يكجا داري

 

اي كه در چهره خود شمس منور داري

در شجرنامه خود نام پيمبر داري

 

نوه صادقي و ذريه شيرخدا

خوش به حال تو كه چون فاطمه مادر داري

 

فرصت جنگ نشد تا كه بفهمند همه

تو به بازوي خودت قدرت حيدر داري

 

همه در صحن تو مشغول به کاري هستند

چقدر دور وبرت خادم ونوكر داري

 

چه بزرگان كه ميان حرمت خاك شدند

توخودت ماهي و دور و برت اختر داري

 

با جوادت برو در سوريه زينب تنهاست

تو حسين ابن علي هستي و اكبرداري

 

تيغ بردار و پناه حرم زينب شو

ماسپاهيم و تو صاحب علم زينب شو

 

تو خودت بر سر دوشت علمش را داری

در دلت روضه ی آن قد خمش را داری

 

گرچه در کشور ما از حرم او دوری

از همین دور هوای حرمش راداری

 

بارها سوریه رفتی به طواف حرمش

حتم دارم که غبار قدمش را داری

 

بار آخر که رسیدم حرمت، محزون بود

به گمانم که تو در سینه غمش راداری

 

بکش آهی که پلیدان همگی دق بکنند

مطمئنم که تو در سینه دمش را داری

 

بنویس عمه من خود سپرمولا بود

بنویس از ته دل، تو قلمش راداری

 

بنویس عمه ما مثل دری در صدف است

هر که توهین بکند با خود مولا طرف است

 

مهدی نظری

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: ولادت امام رضا (ع)
ادامه مطلب
[ دوشنبه 25 شهریور1392 ] [ 14:20 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار مدح حضرت امام رضا(ع) - امیر حسین حیدری

 

دربار سلطان

 

دلم جز به مهر تو سامان ندارد

دمی زندگی بی تو امکان ندارد

 

نباشد فقیر آن که بی مال و پول است

فقیر آن که مثل تو سلطان ندارد

 

میان غم و غربت خود بمیرد

غریبی که شاه خراسان ندارد

 

نگاهت پر از مهر و لطفت فراگیر

که ربطی به گبر و مسلمان ندارد

 

شده گنبد تو نگینی به عالم

نگینی که حتی سلیمان ندارد

 

"قسم" تا به جان جواد تو باشد

دگر احتیاجی به "قرآن" ندارد

 

سرم روی دامان تو بوده یک عمر

پناهم تویی این که کتمان ندارد

 

دلم گشته آهوی صحن تو آقا

در اینجا دلم شوق بستان ندارد

 

مرا کن سگ این حرم تا نگویند

که دربار سلطان نگهبان ندارد

 

یقیناً که توحید او خدشه دارد

کسی که به لطف تو ایمان ندارد

 

امیر حسین حیدری


موضوعات مرتبط: امام رضا(ع) - موضوع آزاد
ادامه مطلب
[ دوشنبه 25 شهریور1392 ] [ 14:19 ] [ توسط ] [ ]

 

شکر بر منّت خدا داریم

باز هم شوق ربّنا داریم

 

ما ز یمن حضور سبز شما

دلی از عشق با صفا داریم

 

امشب از لطف یک نگاه شما

حال زیبای یک گدا داریم

 

ما گدا و تویی کریمه ی عشق

چشم امید بر شما داریم

 

با حساب دو شهر قم – مشهد

ما در ایران دو کربلا داریم

 

گرچه از خاک کربلا دوریم

لا اقل مشهدالرضا داریم

 

ما درون حرم کنار ضریح

از تو امید اعتنا داریم

 

قبر مخفی فاطمه اینجاست

باز حس مدینه را داریم

 

تا نگاه تو را به خود بخریم

روی لب ذکر یا رضا داریم

 

ای دل آرام حضرت سلطان

خواهر با کرامت سلطان

 

دست خالی ما و رحمت تو

چشم داریم بر عنایت تو

 

سالها بوده ایم مهمانِ

چشمه ی فیض با کرامت تو

 

قدر تو بی حساب چون شب قدر

بی حساب است قدر و قیمت تو

 

بر دلت ماند حسرت دیدار

ای فدای نگاه حسرت تو

 

آسمان با همه بزرگی اش

خیره مانده است بر جلالت تو

 

غصّه ها از دل رضا می رفت

تا که می دید قد و قامت تو

 

در تو می دید روح زهرا را

بس که چون فاطمه است هیبت تو

 

به زنان درس بندگی داده است

چادر تو ، شکوه و عفّت تو

 

پیش مردم بدم نکن بی بی

دست خالی ردم نکن بی بی

 

بی شمار و عدد گدا داری

به غم عشق مبتلا داری

 

اینکه ما را کشانده ای یعنی

نظر دیگری به ما داری

 

درد دوری چه درد جانکاهیست

حسرت دیدن رضا داری

 

پیر کرده تو را غم دوری

از زمانه گلایه ها داری

 

عمّه ی دوم امام زمان

صبری از جنس کربلا داری

 

بی بی از عمّه ات بخوان امشب

ای امان از غم دل زینب

 

پیش چشمت برادر تو نرفت

سایه اش بود و از سر تو نرفت

 

از کنارت به کهنه پیراهن

آه امّید آخر تو نرفت

 

دست کم محرمی کنارت بود

بر سرت بود و معجر تو نرفت

 

بدنی زیر سمّ مرکب ها

روی نی رأس دلبر تو نرفت

 

جرعه آبی کنارتان بود و

طفل شش ماهه از بر تو نرفت

 

آخرین لحظه ها رضا آمد

به سرت بود و از سر تو نرفت

 

تازیانه به پیکرت نزدند

طعنه بر داغ مادرت نزدند

 

وحید محمدی

برگرفته از وبلاگ بیت های سوخته


موضوعات مرتبط: ولادت حضرت فاطمه معصومه(س)
[ پنجشنبه 14 شهریور1392 ] [ 12:38 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شهادت حضرت امام جعفر صادق(ع) - محسن حنیفی

 

عاشقم از تبار سلمانم

زیر دین محبتت باشم

آمدم تا تمامی عمرم

دست بر سینه خدمتت باشم

 **

جان من از ارادتت لبریز

محو تو غرق نور خواهم شد

امرکن روی چشم یا مولا!

وارد در تنور خواهم شد

 **

پای دَرست ملائکه حاضر

نَفَس تو زُراره می سازد

یا هزاران هُشام را چشمت

می کند تا اشاره، می سازد

 **

درس امروز می شود تعطیل

مرثیه خوان رسید گریه بکن

مجلس روضه مجلس درس است

ابن عفّان رسید گریه بکن *

 **

شانه هایت به لرزه می افتند

وسط گریه می روی از حال

وسط روضه ی لب تشنه

وسط روضه ی سر و گودال

 **

جدّ تو شد غریب و غرقه ی زخم

بین گودال دست و پا می زد

هیچ کس یاری اش نکرد او هم

مادر خویش را صدا می زد

 **

وسط روضه های مرثیه خوان

صحن چشمت شبیه دریا شد

ضجه هایت بلند شد تا که

شمر از روی سینه اش پا شد

**

راستی چند روز قبل از این

خانه ات را چرا شراره زدند

دل تو غرق زخم بود ولی

روی زخمت نمک دوباره زدند

 **

چه شد آن شب که حرمت تو شکست

بی عمامه چرا تو را بردند

پا برهنه، شبانه، بین نماز

بی خداها کجا تو را بردند؟

 **

مو پریشان شدی در آن کوچه

گرد و خاکی شده است پیرهنت

چه بگویم که خاک بر دهنم

بین کوچه کشیده شد بدنت

 **

درد پهلو برید امان تو را

تا در آن کوچه ها تو را بردند

صفحه ی روضه ها عقب برگشت

مادرت را چقدر آزردند...

 

محسن حنیفی

برگرفته از پایگاه بی پلاک

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شهادت امام جعفر صادق(ع)
ادامه مطلب
[ یکشنبه 10 شهریور1392 ] [ 15:19 ] [ توسط ] [ ]

 

آقای من تنها در این دور و زمانه

 بار فراقت میکشم بر روی شانه

 

 کاری زدستم برنمی آید...ببخشید

جز اینکه صبح جمعه میگیرم بهانه

 

آقا اجازه می دهی تاکه بگویم...

...حرف دل خود را به شکل عامیانه

 

مانند اجدادت، تو هم خیلی غریبی

دیگر ندارد شهر ما از تو نشانه

 

خیمه نشین ؛مانند آن خانه نشینی...

...که بسته شد دست غیورش ظالمانه

 

هرکس به فکر زندگی و رشدخویش است

فکر سال و دخل و خرج سالیانه

 

کاری به کار تو ندارد آنکسی که

از حرص و آز افتاده بین دام و دانه

 

جای دعا و پند و اندرز و روایت

گردیده گوش ما همه پر از ترانه

 

پیداست آقا،جای عکس جمکرانت

تصویر نامحرم روی دیوار خانه

 

اینجا فقط با هیزم دنیا و شهوت

از هر وجودی میکشد آتش، زبانه

 

دنیا پرستی باعث آن شد بماند

بر بازوی زهرا نشان تازیانه

 

باید مراقب بود، شیطان در کمین است

میپاشد او بذر گنه را دانه دانه

 

بااین بدی و بی وفایی دارم اکنون

از پیشگاهت التماسی عاجزانه

 

آقا، دعا کن در مسیر تو بمانم

با لطف تو باشم گدای آستانه

 

محمد فردوسی

 


موضوعات مرتبط: امام زمان (عج) - موضوع آزاد
[ سه شنبه 5 شهریور1392 ] [ 0:15 ] [ توسط ] [ ]

  

اشعار شهادت حضرت حمزه سیدالشهدا(ع) - رضا رسول زاده

 

جگرت نیست...

 

قوت بازوي من بود كه افتاده به خاك

همه ي نيروي من بود كه افتاده به خاك

 

اين همان است كه ياري ولايت مي كرد

مثل يك شير ز اسلام حمايت مي كرد

 

در احد هر كه به خون جگرش مي گريد

هر پسر بر سر نعش پدرش مي گريد

 

اي عمو جان يه سر پيكر تو گريه كنم

من به جاي پدر و مادر تو گريه كنم

 

مثل تو هيچ كسي كشته در اين صحرا يست

به خدا هيچ كسي چون تو شهيد ، اینجا نيست

 

چه سرش آمده هر عضو تنش مثله شده

گوش و بيني و دو دست و دهنش مثله شده

 

فكري امروز به حال بدنش بايد كرد

شده با خار و علف هم كفنش بايد كرد

 

صورتش زود بپوشان كه ز ره خواهر او

تا رسد خاك به سر ريزد بالا سر او

 

خواهرش گر برسد موي پريشان بكند

دشت را گريه ي او شام غريبان بكند

 

در غم دلبر خود پاره گريبان بكند

خواهرانه دل ما را همه سوزان بكند

 

مگذاريد صفيه برسد تا اينجا

مگذاريد ببيند رخ خونينش را

 

لحظه اي سخت تر از ماندن من اينجا نيست

بدنت مانده ولي بر تو چرا اعضا نيست ؟

 

زرهت پاره ، كمان و سپرت باقي هست

جگرت نيست ولي شكر ، سرت باقي هست

 

باز هم شكر عمو، رأس تو بر نيزه نرفت

باز هم شكر كه در حلق تو سر نيزه نرفت

 

نزده بوسه به پاره گلويت خواهر تو

با صفيه كه نزد حرف ز نيزه سر تو

 

اي عمو راس تو در بزم شرابي كه نرفت

به تماشا سوي هر شهرخرابي كه نرفت

 

باز هم شكر سر پاكت عمو چوب نخورد

گاه دندان و گهي پاره گلو چوب نخورد

 

الامان واي حسين واي سر شاه شهيد

تا نفس هست مرا ، گويم : " مالي ليزيد "

 

رضا رسول زاده

با تشکر از آقای رضا رسول زاده

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شهادت حضرت حمزه سیدالشهدا(ع)
ادامه مطلب
[ پنجشنبه 31 مرداد1392 ] [ 10:59 ] [ توسط ] [ ]

 

اگرچه عشق هنوز از سرم نیفتاده

ولی مسیر من و او به هم نیفتاده

 

به خواب سخت فرو رفته پای همت من

وگرنه اسم کسی از قلم نیفتاده

 

به غیر؛ کار ندارم به خویش می گویم

چرا هنوز به ابروت خم نیفتاده

 

بقیع شاهد زنده، شبیه سامرا

که اتفاق از این دست، کم نیفتاده

 

بماند اینکه به آن قوم رحم کرده حسین

هنوز سفره ی شاه از کرم نیفتاده

 

بماند اینکه چه خمپاره ها که آمده است

ولی به حرمت او در حرم نیفتاده

 

گذار پوست به دباغخانه می افتد

هنوز کار به دست عجم نیفتاده

 

اگر که پرچم عباس روی گنبد رفت

سه ساله خواست بگوید علم نیفتاده

 

سه ساله خواست بگوید که دختر علی است

هنوز قیمت تیغ دو دم نیفتاده

 

برای دختر مولا سپر گذاشته اند

علی اکبر و عباس سر گذاشته اند

 

مجید تال

[ چهارشنبه 23 مرداد1392 ] [ 17:13 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار هشتم شوال سالروز تخریب بقیع - قاسم نعمتی

 

می رسد از مدینه بوی غم

فاطمه باز دیده گریان شد

چونکه قبر چهار فرزندش

در حریم بقیع ویران شد

**

آتش کینه شعله ها دارد

از دل سرسپرده های یهود

لعنت حق به هر چه وهابی

لعنت فاطمه به آل سعود

**

قصد دارند ریشه را بزنند

صحبت از قبر ها بهانه بود

ریشه بغض و کینه اینان

آتش و دود و تازیانه بود

**

لعنت حق به آن کسانی که

اولین شعله را به پا کردند

حق پیغمبر معظم را

با لگد پشت در ادا کردند

**

در مدینه ز بعد پیغمبر

ناله های بلند ممنوع است

در مرام پلید این مردم

زن زدن از امور مشروع است

**

 گریه کردند آسمانی ها

با نوای حزینه ی ز هرا

به گمانم که باز تازه شده

داغ مسمار و سینه ی زهرا

**

 بعد از آنکه زدند زهرا را

دستشان باز شد به بی ادبی

کاش روزی هیچکس نشود

ضرب سنگین سیلی عربی

**

 کاش مهدی بیاید با او

ریشه ی فتنه را بر اندازیم

عاقبت بهر مادر سادات

گنبد و بارگاه میسازیم

 **

با نیابت ز قبر مادرمان

سوی ام البنبن سلام کنیم

دست بر سینه در مقابل او

مثل عباس احترام کنیم

 

قاسم نعمتی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: تخریب بقیع
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 23 مرداد1392 ] [ 12:9 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار ماه مبارک رمضان - اشعار مناجات با خدا

 

آی اهل رمضان جا مگذارید مرا

بال من ریخته تنها مگذارید مرا

 

سر مجنون شدنم خار به پایم رفته

باز در کوچه ی لیلا مگذارید مرا

 

قطره ای هستم از رود عقب افتادم

در ره وصل به دریا مگذارید مرا

 

دست گیرید ز من دست نیندازیدم

پاک بازان به تماشا مگذارید مرا

 

بعد سی روز چو بخشوده نباشم چه کنم؟

باز شرمنده و رسوا مگذارید مرا

 

جان زهرا سند بخشش من را بدهید

این قدر در اگر و شاید و اما مگذارید مرا

 

چقدر دست گرفتی در این یکماهه

بعد از این هم به خودم وا مگذارید مرا

 

گر بنا هست عذابم بکنی حرفی نیست

کاش که در بر زهرا مگذارید مرا

 

قافله ی جان به سوی کرببلا راه افتاد

آی اهل رمضان جا مگذارید مرا

**

خواهرش گفت: حسینم ،علی اکبر ،عباس

بین نامحرم و اعدا مگذارید مرا

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در شب 29 ماه رمضان92

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: مناجات با خدا
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 9 مرداد1392 ] [ 16:30 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شهادت حضرت امیرالمومنین(ع) - مهدی نظری

 

خانه با رفتنت اینبار به هم ریخته است

شهر بی حیدر کرار به هم ریخته است

 

پدرم نبض زمان بودی و با رفتن تو

سحر و روزه و افطار به هم ریخته است

 

هرکسی دید پدر، حال مراگفت به خویش:

دختر فاطمه بسیار به هم ریخته است

 

بستر خالی تو گوشه این خانه پدر

علتی شد که پرستار به هم ریخته است

 

بودنت مایه آرامش و آسایش بود

حال بارفتن تو کار به هم ریخته است

 

حسن غمزده را بیشتر از زخم سرت

قصه سینه و مسمار  هم ریخته است

 

حرفی از کوچه نباید بشود پیش حسین

چونکه با گفتنش هر بار به هم ریخته است

 

صحبت از کوفه و بازار و اسیری کردی

از همان لحظه علمدار به هم ریخته است

 

گفته ای کوفه میارند مرا طوری که

همه ی کوچه و بازار به هم ریخته است

 

مهدی نظری

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شهادت امام علی(ع)
ادامه مطلب
[ سه شنبه 8 مرداد1392 ] [ 20:27 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار امام زمان(عج) - ماه مبارک رمضان - محمد فردوسی

 

آه ای خدا دار و ندار ما نیامد

آقا و صاحب اختیار ما نیامد

 

ماه مبارک سفره اش را پهن کرده

خوب است اما سفره دار ما نیامد

 

شاید نگاه حضرتش برگشته از ما

وقتی گلی از شاخسار ما نیامد

 

باید که از اعمال این هفته بپرسیم

آخر چرا این جمعه یار ما نیامد

 

عادت به تاریکی ما شاید سبب شد

ماه منیر شام تار ما نیامد

 

درد فراق یار؛ گریه؛ آه افسوس

از چه به پایان انتظار ما نیامد

 

وقتی که ما سرگرم کار خویش هستیم

حق دارد او در روزگار ما نیامد

 

این روزی کرب و بلای ما چه شد پس؟

آقا بگو وقت قرار ما نیامد

 

باید به حق عمه اش او را قسم داد

آن عمه ای که در میان مقتل افتاد

 

محمد فردوسی

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در شب چهارم ماه رمضان92

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: امام زمان(عج) - ماه رمضان
ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مرداد1392 ] [ 20:37 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار ولادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) - اسماعیل شبرنگ

 

وقتی نظر به حاجت بسیار می کنیم

تکیه به لطف حضرت دلدار می کنیم

 

تا که به دادمان برسد نسخه ی طبیب

خود را دوباره خسته و بیمار می کنیم

 

ویرانه ایم و با دمش آباد می شویم

وقتی یقین به قدرت معمار می کنیم

 

او آمده به جود و کرم آبرو دهد

مثل همه به رحمتش اقرار می کنیم

 

ماه خدا به نیمه رسید و دم اذان

با ذکر سبز یا حسن افطار می کنیم

 

در این شب خجسته که بابا شده علی

عیدی ما رسیده ز دست خود ِ علی

 

دنیا چشیده طعم مسیحایی تو را

هر لحظه دیده جلوه ی مولایی تو را

 

یوسف به قعر چاه غریبی، بسنده کرد

وقتی که دید نور تماشایی تو را

 

آری خدا همه هنرش را به رخ کشید

با دست خود رقم زده زیبایی تو را

 

چشم زمانه در تن دنیا ندیده است

یکدم لباس صبر و شکیبایی تو را

 

این وسعت کرامت تو ... ایهاالکریم

اثبات کرده صحبت آقایی تو را

 

ما را خدا نوشته فقیر عطای تو

صدها هزار حاتم طایی گدای تو

 

دریای التفات شما موج می زند

رو به سواحل دل ما موج می زند

 

در بین ربنای سحر های عاشقی

بی وقفه " التماس دعا " موج می زند

 

نام تو را که می برم احساس می کنم

لحظه به لحظه عطر خدا موج می زند

 

هر جا که می روم به تو برمی خورم ... حسن

اصلاً حضور تو همه جا موج می زند

 

حتماً برای دیدن فیض کرامت است ...

اینجا اگر که خیل گدا موج می زند

 

دیگر نمی شود به غم و غصه دل اسیر

دست مرا بگیری اگر ... ایها المُجیر

 

خورشید بی کرانه ی صبح ازل تویی

یکّه سوار عرصه ی علم و عمل تویی

 

در لحظه ی سرودن ِ از " عین " و " شین " و " قاف "

واژه به واژه بانی شعر و غزل تویی

 

لب واکن و به تلخی دوران امان نده

حالا که التماس لبان عسل تویی

 

از بس کریمی و به همه لطف می کنی

آقا میان اهل کرم، بی بدل تویی

 

هستی همیشه در همه جا یار مرتضی

پرچم به دست جبهه ی سرخ جمل تویی

 

ذکر لبان تو همه دم ناد فاطمه

هستی بزرگ و سید اولاد فاطمه

 

خاک مدینه مقبره ی جسم پرپرت

جانم فدای خاک مزار مطهرّت

 

خواهد نشانمان بدهد غربت تو را

خاکی اگر شده پر و بال کبوترت

 

ما جان نثار غربت عظمای زینبیم

دشمن کجا و مرقد زیبای خواهرت

 

لطف تو دست خالی ما را گرفته است

شد التماس و حاجت قلبی ّ نوکرت

 

از کنج آستان بقیع خودت، شبی

ما را ببر به کرببلای برادرت

 

آقا بیا و دیده ی ما را جلا بده

امشب به ما مجوّز کرببلا بده

 

بستم دخیل، حاجت خود را هنوز هم

بر دامن کرامت تو شاه با کرم

 

در هر امامزاده فقط گریه می کنم

با یاد قبر خاکی تو، ماه بی حرم

 

مانده به روی شانه ی زخمی ّ صبر تو

سنگینی کمرشکن کوه رنج و غم

 

دستی رسید و غنچه ی عمر تو چیده شد

وقتی که مانده بود به گلخانه یک قدم

 

لرزید آسمان و زمین لحظه ای که تو

دربین کوچه داد زدی  : " وای مادرم "

 

زلف سیاه رنگ تو شد، یک شبه سپید

در بین کوچه های مدینه شدی شهید

 

اسماعیل شبرنگ

برگرفته از پایگاه بی پلاک

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: ولادت امام حسن مجتبی(ع)
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 2 مرداد1392 ] [ 14:36 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار وفات حضرت خدیجه کبری(س) - وحید قاسمی

 

حتم دارم که رفتنی هستم

به خدا می سپارمت آقا

خواهش ِ مادرانه ای دارم

جان ِ تو، جان ِ دخترم زهرا

**

 حسرت ِ دیدن ِ عروسی او

به دلم ماند،چاره ای هم نیست

درشب ِ خواستگاری دختر

غم ِ بی مادری، غمی کم نیست

**

مادرم، حق بده که بی تابم

چشم هایم به اشک ناچاراست

نیستم پیش او زمانی که

بین دیوار و در گرفتار است

**

 دختر ِ پابه ماه ِ بی مادر

دردهایی نگفتنی دارد

کاش بودم، شنیده ام با او

در و همسایه دشمنی دارد

**

گریه هایت هنوز یادم هست

وقتی از آن چهل نفر گفتی

جان سپردم ز درد، وقتی از

لگدی بی خبربه در گفتی

 

وحید قاسمی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: وفات حضرت خدیجه کبری(س)
ادامه مطلب
[ پنجشنبه 27 تیر1392 ] [ 22:33 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار مناجات با خدا

 

اگر بناست رحمت کسی به ما کمک کند

خدا کند که زودتر خود خدا کمک کند

 

ضیافت کریم ها که بی گدا نمی شود

کرم کن و بگو کسی به این گدا کمک کند

 

من اشتباه کردم ولی مرا رها نکن

بجز تو کیست که به این بی سر و پا کمک کند

 

گناه کردنم به آبروی من لگد زده

به این بدون آبرو کسی چرا کمک کند ؟

 

اگر هوار میزنم ،اگر که جار میزنم

میان راه مانده ام یکی مرا کمک کند

 

نگو که تحبس الدعا شدم نگو رها شدم

بگو چه حربه ای به من بجز دعا کمک کند

 

برای من که قبح غفلت و گناه ریخته

حیاست بهترین دوا به من حیا کمک کند

 

بیا مرا درست کن بیا ضرر نمیکنی

نمیشود خدا همش به خوبها کمک کند

 

به هر کجا که میروم ضمانتم نمی کنند

به طوس میروم مگر امام رضا کمک کند

 

اگر که خورده کار من گره ؛گره گشا که هست

به عاشقان ، رقیه ی گره گشا کمک کند

 

چقدر تا دم سحر سر بریده ی پدر

به دخترسه ساله روی نیزه ها کمک کند

 

ز ناقه زجر لعنتی مرا ز مو بلند کرد

به دختر تو عمه زیر چکمه ها کمک کند

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در شب سوم ماه رمضان92

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: مناجات با خدا
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 26 تیر1392 ] [ 19:57 ] [ توسط ] [ ]

 

مدح و مرثیه حضرت رقیه(س) - توحید شالچیان ناظر

 

کم نیست گدا اگر کرم بسیار است

تا هست عطای دلبرم بسیار است

 

از سفره ی با برکت دستان کریم

هر قدر به خورجین ببرم بسیار است

 

از درگه یار اگر که پا پس بکشم

فهمیده ام الحق ضررم بسیار است

 

هر چند که در نهایتش وصل خوشست

خار و خس راه لاجرم بسیار است

 

تا هست نفس به سینه ام میگویم

تا سوریه قصد سفرم بسیار است

 

عمریست هوای عشق در سر دارم

طوف حرم دمشق در سر دارم

 

در زمره ی عشاق سرآمد هستیم

خاک کف پای آل احمد هستیم

 

ای آینه ی بی کم و کسر مادر

تو فاطمه یا او تو؟ مردّد هستیم

 

با پای برهنه گاه در صحن رضا

زائر به نیابت تو مشهد هستیم

 

بر لعنت آن کسی که شد منکر تو

تا آخر عمرمان مقید هستیم

 

بگذار که اَنگ این و آن را بخوریم...

بگذار بگویند که مرتد هستیم

 

جُرمیست جُرم عشق و ما متهمیم

نزد عقلای شهر نا محترمیم

 

در بین مسیر بی محابا گریه

پای آبله و درد سراپا گریه

 

این خاطره ی تلخ زد آتش جگرش

یک مشک...هزار تیر...سقا...گریه...

 

آموخته  درس عاشقی با این ها :

گودال...سرِ بریده...بابا... گریه

 

سر آمد و سر آمده صبرش از شوق

مانده ست تبسّم بکند یا گریه

 

میخواست که درد و دل کند با بابا

ناگه نفسش بریده شد با گریه

 

توحید شالچیان ناظر

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: ولادت حضرت رقیه(س)
ادامه مطلب
[ دوشنبه 10 تیر1392 ] [ 11:22 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار ولادت حضرت امام زمان(عج)

 

بال ما را به آسمان ببريد

تا افقهاي بيكران ببريد

 

از همين فاصله دخيل مرا

به حرمهاي مهربان ببريد

 

مسجد كوفه گر نشد قسمت

تا حوالي جمكران ببريد

 

سحري ابن مهزيار مرا

محضر صاحب الزمان ببريد

 

عرض تبريك چشمهاي مرا

سمت بانوي بي نشان ببريد

 

برتو اي آفتاب و آب حيات

تا ظهور تبسمت صلوات

 

هركه از كوچه تو رد شده

معني عشق را بلد شده

 

اي شمالي ترين ستاره هنوز

چشم نورانيت رصد نشده

 

بي تو، توحيد چشممان شرك است

قل هوالله ها احد نشده

 

رد پايت چه خوب پاسخ داد

راه سلمان شدن كه سد نشده

 

اي مسيحا نفس نمي آيي؟

تا نفس هايمان جسد نشده

 

برتو اي آفتاب و آب حيات

تا ظهور تبسمت صلوات

 

ميرسي ميرسي به اين زودي

قبله نغمه هاي داوودي

 

با شمابا نگاه آبي تان

ميرسد روزهاي بهبودي

 

آنكه دلها ميان دستانش

نرم شد ناگهان شما بودي

 

اي نسيم سحر به پابوست

تو شكوه مقام محمودي

 

حتم دارم دعايمان كردي

غافل از ما دمي نياسودي

 

برتو اي آفتاب و آب حيات

تا ظهور تبسمت صلوات

 

ميشود صبح جمعه برگردي؟

اي ستاره اي كه نور آوردي

 

برگ پاييزم و پريشانم

و شما بهار اين زردي

 

ما كه لايق نبوده ايم اما

  سر سجاده ها دعايمان كردي

 

تا كه چيزي به اين گدا برسد

در پي يك بهانه ميگردي

 

ميشود عصر جمعه ها فهميد

كه شما چقدر پر دردي

 

برتو اي آفتاب و آب حيات

تا ظهور تبسمت صلوات

 

زندگي بي شما چه بي معناست

اي كه چشمت بهانه دنياست

 

پيش هركه نشست مريم گفت

در نماز تو حضرت عيسي ست

 

روي شن زار شوق مجنونت

رد پاي دويدن ليلي ست

 

چشم يعقوب پيرهن هر روز

گريه دار رسيدن فرداست

 

تا بيايي به شور هرگريه

آخر گريه هامان براي سقاست

 

گريه صبح و شام عاشورا

انتهاي قيام عاشورا

 

اي قنوت شكسته زينب

قامتت التيام عاشورا

 

بر تو اي آفتاب و آب حيات

تا ظهور تبسمت صلوات

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: ولادت امام زمان(عج)
ادامه مطلب
[ شنبه 25 خرداد1392 ] [ 17:19 ] [ توسط ] [ ]

 

 اشعار ولادت حضرت علی اکبر(ع) - حسن لطفی

 

روزی که بال میزدم اما پری نبود

روزی که حلقه میزدم اما دری نبود

 

روزی که باده عربده میزد حریف کو

حل میشدم درون مِی و ساغری نبود

 

روزی که در میان تمامی عقل ها

مستانه نعره میزدم و حنجری نبود

 

روزی که عشق بود و خداوند عشق را

غیر از حسین آینه ی دیگری نبود

 

دیدم حسین گرم طوافی عجیب بود

بر دلبری که هم قدمش محشری نبود

 

میخواستم که دل بسپارم نیافتم

میخواستم که سر بدوانم سری نبود

 

آنروز حکم حضرت حق حیدری شدیم

ما را صدا زدند و علی اکبری شدیم

 

باید شنید از دو لبت یا حسین را

باید که دید روی لبت یا حسین را

 

از آن شبی که خنده زدی در میان مهد

هر شب علی علی شده لالا حسین را

 

با هیچ چیز عالم عوض نه نمیکند

ارباب ما شنیدن بابا حسین را

 

هر پنج وعده تا که اذان تو میرسد

مبهوت میکند همه حتی حسین را

 

این سان که خیره خیره تو را میکند نگاه

باید که دید وقتی تماشا حسین را

 

وقتی به روی دامن زینب نشسته ای

گویا گرفته حضرت زهرا حسین را

 

باغ بهشت را گرو باده داده ایم

دیوانگان حضرت ارباب زاده ایم

 

وقتی که باز میکنی از رخ نقاب را

بیچاره میکنی ز پی ات آفتاب را

 

انگشت بر لب اند تمامی قاب ها

داری ز بس که چهره ی ختمی مآب را

 

جبریل هم گمان کنم اینجا مردد است

آورده در حضور تو امّ الکتاب را

 

شکر خدا برای گره های کور ما

آورده ای هزار دم مستجاب را

 

چشم پدر ز شوق و شعف برق میزند

وقتی سلام میکنی عالیجناب را

 

زینب برای عرض ادب سجده میکند

تا دست میکشی سر و یال عقاب را

 

تو حیدری که آمده تکرار میشوی

وقت نبرد تیغ علمدار میشوی

 

در خاک میروند تمام سوارها

با دیدن تو ای نفس ذوالفقارها

 

حتی هنوز بین دلیران زبانزد است

یک صحنه از حضور تو در تار و مارها

 

تو میزدی به سینه ی لشگر ولی چه سود

یک تن نبود دور و برت از فرار ها

 

تیغ تو چرخ میزند و چرخ میزند

صدها هزار دست و سر نابکارها

 

از ناز ضرب شصت تو بد مست میشود

شمشیر تو که زَهره دَرَد از شکارها

 

از ناز ضرب شصت تو تکبیر میکشد

عباس، وقت دیدن این کارزارها

 

نامت حماسه ای ست که پیدا نمیشود

هر یوسف که یوسف لیلا نمیشود

 

حسن لطفی

با تشکر از آقای سعید آموزگار

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: ولادت حضرت علی اکبر(ع)
ادامه مطلب
[ شنبه 25 خرداد1392 ] [ 3:34 ] [ توسط ] [ ]

  

اشعار ولادت حضرت امام سجاد(ع)

 

عشق گاهی میان شب بو هاست

گاه در سینه ی پرستو هاست

 

عشق گاهی کنار برکه ی آب

عشق گاهی نوازش قو هاست

 

عشق گاهی شقایق سرخ است

گاه در چشم مست آهو هاست

 

عشق چتری برای باران است

گاه گاهی اسیر گیسو هاست

 

عشق هرجا که هست قبله نماست

ردّی از خانه ای که آن سو هاست

 

عشق آری نشانه ی یار است

رو به محراب طاق ابرو هاست

 

دل ما شهر عشق آباد است

عشق هم خانه زاد سجاد است

 

پر قنداقه ات مسیحا شد

یار گهواره ی تو موسا شد

 

خوش به حالت که بر جمال حسین

اولین بار چشم تو وا شد

 

عطر گیسوت تا بهشت آمد

یوسف عاشق شد و زلیخا شد

 

جبرئیل از حضور تو سرمست

با اذان علی اعلا شد

 

لبت عباس با ادب بوسید

و حسن غرق در تماشا شد

 

گره کور داشتیم اما

با دعای صحیفه ات وا شد

 

علی دیگر حسینی تو

دومین حیدر حسینی تو

 

با تو همسایه ی خدا هستیم

سر سجاده ی دعا هستیم

 

بچه های محله ی عشقیم

ما همه اهل روستا هستیم

 

روستای شما بهشت است و

ما به بال فرشته ها هستیم

 

مادر توست مادر این خاک

همه ذریه ی شما هستیم

 

مادر این فلات پهناور

از شمائیم و کیمیا هستیم

 

شکر در سرزمین مادری ات

سال ها زائر رضا هستیم

 

تا به سال هزار و سیصد و عشق

هرکجا یاد توست پا هستیم

 

شکر ارباب از همین ایل ایم

حضرت عشق، با تو فامیلیم

 

مادر تو عروس آل عباست

شهربانوی کشور زهراست

 

نذرشان کرده ایم و میبینیم

با تو حاجات ما همیشه رواست

 

نذرتان کرده ایم و میسازیم

حرمت را که کعبه ی دل هاست

 

حرمت را شبیه صحن رضا

با دو گلدسته ای که تا به خداست

 

گنبد و طاق و حوض و فواره

چهار ایوان که غرق آب طلاست

 

صحن هایی و لب به لب زائر

با ضریحی که گِرد آن غوغاست

 

ما ابوحمزه ایم ادّبنی

یا الهی ولا تعذّبنی

 

روزگاری رسید و جانت سوخت

 روی این خاک آسمانت سوخت

 

روزگاری رسید در پیشت

نصف یک روز دودمانت سوخت

 

تو زمین گیر و در دل آتش

خیمه ات باغ آشیانت سوخت

 

چشم تو دید در دل گودال

صحنه ای را که آشیانت سوخت

 

خواستی تا بخیزی اما حیف

نشد و پای ناتوانت سوخت

 

خیمه ی شعله ور سرت افتاد

سر و دستار و گیسوانت سوخت

 

زنده ماندی میان آتش و دود

این هم از لطف های زینب بود

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

**

ادامه شعر در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: ولادت امام سجاد(ع)
ادامه مطلب
[ پنجشنبه 23 خرداد1392 ] [ 14:14 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار ولادت حضرت ابالفضل العباس(ع) - مهدی چراغ زاده

 

باز انگار جهان حادثه در سر دارد

شهر یثرب سبدی یاس معطر دارد

جبرئیل است که تکبیر مکرر دارد

کودکی آمده که هیبت حیدر دارد

 

چه جمالی چه کمالی چه قد وبالایی

ماه مجنون و تو لیلا تر از لیلایی

 

وصف اوصاف تو از عقل فراتر باشد

چون که مدح تو فقط کار برادر باشد

عاشق آن است که آیینه دلبر باشد

یعنی عباس خودش یک تنه حیدر باشد

 

تیر ما گر بخورد کنج هدف خوب تر است

کربلایی شدن از راه نجف خوب تر است

 

آمدی با دل دریا که تو دریا باشی

آمدی نور دل حضرت مولا باشی

میر و سردار و پناه دل آقا باشی

تا که بر تشنه لبان حضرت سقا باشی

 

یاد دادی به همه شیوه ی جانبازی را

از تو آموخته ام غیرت و سربازی را

 

راهی علقمه سقا شده ماشاالله

دشت در دشت چه غوغا شده ماشاالله

جنگ خیبر شده٬مولا شده٬ماشاالله

بیش از پیش چه زیبا شده ماشاالله

 

تیغ می راند و تکبیر اباعبدالله

ذکر لاحول ولا قوة الا بالله

 

مهدی چراغ زاده

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: ولادت حضرت ابالفضل(ع)
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 22 خرداد1392 ] [ 12:15 ] [ توسط ] [ ]

 

 اشعار ولادت حضرت سیدالشهدا(ع) - شعر مشترک آقایان رستمی و پاشازاده

 

شروع میکنم این شعر را اگر بشود

در انتهای غزل از تو یک خبر بشود

 

نمیشود که همیشه نمیشود بشود

چقدر گریه کنم شعر شعر تر بشود

 

درست نیست بگویم تو آمدی که خدا

به فکر بخشش عصیان یک نفر بشود

 

چرا که چوبه ی گهواره ی تو کافی بود

پر شکسته ی فطرس دوباره پر بشود

 

فقط نیامده ای تا حضور محشری ات

دلیل محکم بخشیدن بشر بشود

 

نیامدی که به یمن دعای تو آقا

زمین تشنه ی باران کوفه تر بشود

 

نتیجه این که فقط یک دلیل میماند

تو آمدی که علی باز هم پدر بشود

 

تو آمدی نوه ی دختری پیغمبر

خدا بخواهد و این بار هم پسر بشود

 

به لطف کودک زهرا زبان دل بگریست

عجب شبی، شب میلاد تو و خامنه ای ست

 

همیشه بعد خزان موسم بهاری بود

همیشه در پی معشوق دوستداری بود

 

به داغ عشق گرفتار آمدیم اما

به هرکجا که غمی بود غمگساری بود

 

شبیه شعله ی پاشیده در حریم فراق

شکسته های دلم گرم بی قراری بود

 

بدون سجده به سوغات شهر کرب و بلا

به این نماز چه جای امیدواری بود

 

شنیدم از اثر بوسه های پیغمبر

همیشه زیر گلوی تو سیب کاری بود

 

در آن زمان اگر آزادگی نمیکردی

هنوز نوبت دوران برده داری بود

 

زمان بازی تو واجبات مستحب اند

وگرنه بین نماز این چه انتظاری بود

 

به لطف حضرت خورشید و ذره پروری اش

چه میشد این دل ما در حرم غباری بود

 

به شیر ماتمتان کودکی من رد شد

به این دلیل گدای شما زبانزد شد

 

چقدر فاصله داریم مهربان ها را

چه بال ها که نداریم آسمان ها را

 

خلاصه اش بکنم "کل من علیها فان"

بگو چگونه دهم شرح جاودان ها را

 

برو بهشت جوانان پس از زیارت تو

نشان دهند به هم سید جوان ها را

 

سپس ز تیغ دو ابروت رو به صحرا کن

برو غلاف کنند آهوان کمان ها را

 

به قلب هرکسی از عشق کرده ای رخنه

ز شعله سوخته ای مغز استخوان ها را

 

به لای لای حسین جان مادرت زهرا

میان آتش دوزخ رها مکن ما را

 

تویی مسافر غربت سرای تنهایی

شنیده ام دو سه روزی ست بین صحرایی

 

شنیده ام که علی اصغر تو خوابیده است

میان محملی از نور گرم لالایی

 

کجاست بهتر از این لذت از برای پدر

که بچه هاش صدایش زنند بابایی

 

چه دیده ای که چنین بر رقیه خیره شدی

در این مشاهده پیداست یاد زهرایی

 

خدا نیاورد آقا ببیند این دختر

ز سمت علقمه داری شکسته می آیی

 

خدا نیاورد که تو در پیش نعش عباست

میان خنده ی دشمن شوی تماشایی

 

شنیده ام که به دیدار یار بستی بار

به جان زینبت آهسته تر قدم بردار

 

شعر از آقایان رستمی و پاشازاده

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: ولادت امام حسین(ع)
ادامه مطلب
[ دوشنبه 20 خرداد1392 ] [ 11:55 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار حرکت کاروان امام حسین(ع) - علی اصغر انصاریان

 

حسين قافله ات نيّتِ سفر دارد

تو ميروي و خدا از دلت خبر دارد

 

براي بدرقه اُمّ البنين هم آمده است

به جاي مادرتان دست بر كمر دارد

 

مسيرتان،زياد است و دخترت كوچك

براي دختر تو اين سفر خطر دارد

 

براي قاسم از اينجا زره ببر آقا

براي پيكر او سنگها شرر دارد

 

ميان قافله ات جا كه هست با زينب

بگو كه چادر و معجر اضافه بر دارد

 

بيا حسين عوض كن تو ساربانت را

گمان كنم كه به انگشترت نظر دارد

 

بيا براي خودت هم كفن بخر آقا

ثواب دارد عزيزم كجا ضرر دارد

 

علی اصغر انصاریان

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: حرکت کاروان امام حسین(ع)
ادامه مطلب
[ شنبه 18 خرداد1392 ] [ 0:26 ] [ توسط ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

مناسبت بعدی:
موضوعات وب
امکانات وب
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
کد جست و جوی گوگل