شعرِشاعر
اشعار آیینی

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س) –  محمد بیابانی

 

همینکه نیستی اصلا برای من مرگ است

ز داغ تو پر زخمم دوای من مرگ است

 

غریب بودم؛ از این پس غریب تر شده ام

پس از تو همنفس آشنای من مرگ است

 

کدام زندگی؟! این سقف، بر سرم لحد است

حیات، بر من و بر بچه های من مرگ است

 

تو ذره ذره شدی آب و من نفهمیدم

که در سکوت تو ای همصدای من مرگ است

 

شبیه چشم کبود تو کار من گریه

شبیه دست شکسته دعای من مرگ است

 

شبی که بند کفن را گره زدم گفتم

پس از تو فاطمه عقده گشای من مرگ است

 

پس از شکستن پهلوی تو کنار علی

چگونه زنده بمانم سزای من مرگ است

 

در آن لگد که به در خورد، فاش می دیدم

کسی که خیمه زده بر سرای من مرگ است

 

به جای خالی تو بین خانه می نگرم...

همین که نیستی اصلا برای من مرگ است

 

محمد بیابانی

 

**********************

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س) –  علی اکبر لطیفیان

 

رفتي و پژمردنم و نديدي

رفتي زمين خوردنم و نديدي

 

تو كوچه ها راه من و مي بندن

همه دارن به شوهرت مي خندن

 

يه فكري هم به حال بچه ها كن

يه سر بيا زندگيم و نيگا كن

 

اگه بياي با دل بي غم مي ريم

اصلاً از اين مدينه با هم بريم

 

بازم بمون و دست به پهلو بگير

عيبى نداره از على رو بگير

 

كارم شده يه گوشه اي ببارم

بچه هات و سر خاكت بيارم

 

دل من از همه كنار مي گيره

حالا علي دست به ديوار مي گيره

 

ميشه بياي دو قطره زمزم بدي

يه ظرف آب بياري دستم بدي

 

چه مادري ز دخترم گرفتند

خواب و ز چشماي ترم گرفتند

 

اين چادر پاره من و مي كشه

اين خون گوشواره من و مي كشه

 

بلند شو دستات و حنا بذارم

تابوتت و بگو كجا بذارم؟

 

تو خونه ياد اون روزا مي افتم

برم بيرون تو كوچه ها مي افتم

 

بي مادري نصيب دخترم شد

خبر داري چه خاكي بر سرم شد

 

خير نبينه اون كه به ما جفا كرد

ما دو تا رو از همديگه جدا كرد

 

تو چشم تو زد چشم و پر آب كرد

خونش خراب كه خونه مو خراب كرد

 

نقشه كشيدن مبتلامون كنن

كي فكر مي كرد يه روز جدامون كنن؟

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از سایت روضه

 

**********************

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س) –  علی اکبر لطیفیان

 

کاشکی پشت در منو صدا میکرد

در خونه رو نسوخته وا میکرد

کاشکی قبل از اینکه قنفذ برسه

دستشو از شال من جدا میکرد

**

 همه چی در نظرم آتیش گرفت

بخدا چشم ترم آتیش گرفت

در خونه رو یه بار آتش زدن

ولی صدبار جیگرم آتیش گرفت

**

 یادمه داشتم می افتادم نذاشت

تو دلم حتی یه ذره غم نذاشت

رو به قبله شد که رو به راه بشم

فاطمه هیچی برا من کم نذاشت

**

 یادمه که شالمو گرفته بود

راه اشک و نالمو گرفته بود

یادمه بال خودش شیکسته بود

ولی زیر بالمو گرفته بود

**

حالا اونکه دست به دیواره منم

اونکه درد داره و بیداره منم

دستم از خجالتت بر نیومد

این وسط اونکه بدهکاره منم

**

 یادمه چطور به خونم سر زدن

دستشون پر بود و با پا در زدن

چهار نفر روی سرم ریخته بودن

ولی زهرامو چهل نفر زدن

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ پایگاه اشعار آیینی

 

**********************

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س) –  هادی جانفدا

 

بارانی است حال و هوای تو بیشتر

من گریه میکنم به عزایِ تو بیشتر

 

هر بار که به کوثر و توحید میرسم

ایمان می آورم به خدایِ تو بیشتر

 

بانو! سلام کن به علی، دوست دارد او

لفظ سلام را به صدایِ تو بیشتر

 

این در نداشت سختی دیوار، پشتِ سر

برمیخورد به پنجره های تو بیشتر

 

با اینکه با رسول خدا رفته ای سفر

دلتنگ میشویم برای تو بیشتر

 

ما هر دو از خدا طلب مرگ کرده ایم

شد مستجاب، دست دعای تو بیشتر

 

قبرت کجاست، از همه عالم غریب تر

چون خالی است، از همه جای تو بیشتر

 

هادی جانفدا

برگرفته از سایت بی پلاک

 

**********************

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س) –  سید مجتبی ربیع نتاج

 

تمام شد...همه رفتند... باز تنهایی

و خسته تر ز همیشه کنار زهرایی

 

چه گریه دار شده ، خیره گشتنت بر خاک

ببین زمین شده در زیر پای تو نمناک

 

بلند شو که نبینند...زود می فهمند

کجا محل وداع تو بود...می فهمند...

 

بلند شو..شب بی مادریست در خانه

و دختری که نخوردست موی او شانه

 

حسن هنوز نگفته است رازهایش را

حسین در دل خود ریخت گریه هایش را

 

به زیر چادر مادر پناه آورده

که نشنوند از این طفل ، های هایش را

 

نشد نگاه کند جای دیگری فضه

که دوخته ست به آن گوشه چشمهایش را

 

بلند شو قسمت می دهم به آن معصوم

به محسنی که ندادند خون بهایش را

 

بلند شو..تو علی گشته ای که صبر کنی

که با دو دست خودت جان خویش قبر کنی

 

عبث نبود به دست تو فتح شد خیبر

عبث نبود تو مولا شدی ، تو ای حیدر

 

بلند شو که ببیند صبر بابا را

و معجزات دگر باره ی مسیحا را

 

بلا بلای عظیمی ست ، روز دیگر ماند

قرار طشت پر از خون کنار خواهر ماند

 

بلا بلای عظیمی ست ، روز دیگر ماند

قرار نیزه و شمشیر و نازنین سر ماند

 

بلا بلای عظیمی ست ، روز دیگر ماند

قرار " تیرسه شعبه –گلوی اصغر" ماند

 

بلا بلای عظیمی ست ، روز دیگر ماند

کنار علقمه ماه به خون شناور ماند

 

بلا بلای عظیمی ست، روز دیگر ماند

هنوز قصه ی تلخ علیّ اکبر ماند

 

بلا بلای عظیمی ست ، روز دیگر ماند

هنوز قصه صحرا و خار و معجر ماند

 

هنوز دختر تو ، نازنین پدر دارد

هنوز زینبتان چادرش به سردارد

 

بلند شو که ببینند صبر بابا را

و معجزات دگر باره ی مسیحا را

 

بلا بلای عظیمی ست بر سرت آمد

ولی بخند که زینب ... که دخترت آمد

 

سید مجتبی ربیع نتاج

 

**********************

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س) –  مظاهر کثیری نژاد

 

شب دراز است، تو گویی که فقط شب مانده

فاطمه رفته از این خانه و زینب مانده

 

گفته بودی که خدا جام بلا می دهدش

هرکسی را که در این بزم مقرب مانده

 

در مدینه همه از مرگ خدا می گویند

فقط از کعبه ی این شهر مکعب مانده

 

کینه ی بیعت "خم" بوده و سر ریز شده

جام خشمی که از آن روز لبالب مانده

 

سوز داغ تو چنان است که تا این لحظه

شعله ی داغ تو در حافظه ی تب مانده

 

جوهر خون تو با ظرف تنت خورد زمین

روی دیوار اگر رد مرکب مانده

 

شدت ضربه ی شلاق از آنجا پیداست

که روی در اثرش "خط مورب" مانده

 

شاهکار است که تا لحظه ی آخر حتی

گیسوی دخترکان تو مرتب مانده

 

روز و شب آنقدر از صبر به دختر گفتی

که خود "صبر" از این واژه معذب مانده

 

صبر ارثیه ی زهراست به دخترهایش

فاطمه رفته از این خانه و زینب مانده

 

مظاهر کثیری نژاد

برگرفته از وبلاگ پایگاه اشعار آیینی

 

**********************

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س) – حسن لطفی

 

دارم عذاب می کشم و آب می کشم

با چاه آه از دل بی تاب می کشم

 

بعد از سه ماه گونه ی مهتاب دیدنیست

دارم خجالت از رُخِ مهتاب می کشم

 

کِی در کنارِ خاکِ تو من خاک می شوم

کِی رَخت خویش از دل سیلاب می کشم

 

سلمانِ پیر زیر بغلهای من گرفت

خود را به روی شانه یِ اصحاب می کشم

 

عکس تو مانده است به دیوار خانه ام

دستی که بسته شد روی این قاب می کشم

 

من هرچه می کشم همه از دست قنفذ است

داد از مغیره گوشه ی محراب می کشم

 

از کوچه از غلاف و در و تازیانه اش

از روسری و بستر و خوناب می کشم

 

دارم لباسِ سوخته ات را جمع می کنم

این میخِ لخته خون زده را آب می کشم

 

حسن لطفی

[ دوشنبه ۱۸ اسفند۱۳۹۳ ] [ 15:0 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار شام غریبان حضرت زهرا(س)

 

این تن که غسل میدهم اینجا تن من است

جان داده است لحظه ی جان دادن من است

بی جوشن است گرچه ولی جوشن من است

این قد کمان که رفته ز دنیا زن من است

 

با حوصله بدون تماس است شستن اش

اسما ببین ز روی لباس است شستن اش

 

تا میخورم به زخم سرش میخورم زمین

دستش شکسته مثل پرش میخورم زمین

همراه جسم مختصرش میخورم زمین

از داغ حالت کمرش میخورم زمین

 

لاغر شده است حال تنش فرق کرده است

ماندم چرا لب و دهنش فرق کرده است

 

با اضطراب دست به زانوش میکشم

گاهی به روی گونه و ابروش میکشم

با چشم بسته دست به پهلوش میکشم

من هرچه میکشم سر بازوش میکشم

 

یک ضربه ی غلاف غرور مرا شکست

یک ضربه بود بازویش از چند جا شکست

 

از داغ یاس من ، دل هر خار گریه کرد

تا خورد بر زمین در و دیوار گریه کرد

زد زیر گریه آتش و مسمار گریه کرد

یک بار نه دو بار نه صد بار گریه کرد

 

خاکسترم ولی ز وجودم گدازه ریخت

هی آب ریختم  ز تنش خون تازه ریخت

 

گرچه شکسته بود ولیکن بدن که داشت

گرچه شبانه فرصت تشییع تن که داشت

زهرای من غریب شد اما کفن که داشت

حتی اگر نبود کفن ، پیرهن که داشت

 

داغ دل شکسته ی من این سخن شده

بر عکس مادری پسرش بی کفن شده

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در 13 اسفند 93

 

************************

 

اشعار شام غریبان –  رضا یزدانی

 

چرا باید خروش اشک هایت بی صدا باشد

ببار ای آسمان من که رازم بر ملا باشد

 

ببار ای آسمان مرتضی هم روز و هم شب را

که تنها گریه تو یار تنهایی ما باشد

 

چرا از چادرت باید بفهمم حال و روزت را

چرا همراز تو دیگر نباید مرتضی باشد

 

چرا این قدر رو می گیری از من آفتاب من

نمی خواهی ببینم گوشه چشم تو را؟ باشد

 

مخوان ای زندگی من دعای مرگ را دیگر

مخواه ای آشنایم غربتم را از خدا باشد؟

 

تو باید سالهای سال ماه خانه ام باشی

و باید سایه ات روی سر این طفلها باشد

 

صدای در، نگاه کودکان خیره به سوی توست

ولی ای کاش این بار آشنا باشد

 

بریز آب روان اسماء ولی آهسته آهسته

به طفلانم بگو تا گریه هاشان بی صدا باشد

 

ولی در زیر پیراهن عجب داغی خدای من

همین؟ می خواستی آتش بگیرم با وفا؟ باشد

 

رضا یزدانی

 

************************

 

اشعار شام غریبان –  محسن حنیفی

 

در کوچه ای شد راه بندان گریه کردم

با روضه زهرا فراوان گریه کردم

 

تصویر جنگ سنگ و شیشه دردناک است

میزد به پشت شیشه باران ، گریه کردم

 

من با لهوف روضه هایش خو گرفتم

با خط به خط بیت الاحزان گریه کردم

 

در اوج گریه روضه را انکار کردم

آتش برایش شد گلستان ، گریه کردم

 

دیدم که زیر روسریش گریه می کرد

من نیز چندین بار پنهان گریه کردم

 

وقتی صدای گریه ام میرفت بالا

با آستین در بین دندان گریه کردم

 

شد روضه ی غسلش تمام و مثل زخمش

من بعد از آن روضه کماکان گریه کردم

 

محسن حنیفی

برگرفته از سایت بی پلاک

 

**********************

 

اشعار شام غریبان –  موسی علیمرادی

 

شام غریبی و تک و تنها شدن رسید

هفت آسمان به سینه مولا محن رسید

 

میگفت قطره قطره اشکش چرا چرا

رفتن رسید بر تو و ماندن به من رسید

 

با گریه کار غسل شبانه شروع شد

با گریه آستین همه بر دهن رسید

 

آرام و بی صدا چقدر لطمه میزدند

تا روی سنگ غسل غریبی بدن رسید

 

می خواست تا که فاطمه را رو نما کند

فریاد های ناله و آه از حسن رسید

 

بیهوش شد حسن به گمانم که باز هم

بر خاطرات کوچه و سیلی زدن رسید

 

مانند باغ لاله شده سنگ غسل او

از بس که لاله لاله گل از پیرهن رسید

 

آثار شعله ها نفسش را بریده بود

هر چه سرش رسید از آن سوختن رسید

 

اسفند روی آتش غم بود دختری

تا جامه بهشتی مادر کفن رسید

 

هنگام پر کشیدن تابوت فاطمه

تشییع جسم پرپر هر چار تن رسید

 

موسی علیمرادی

 

************************

 

اشعار شام غریبان –  محسن حنیفی

 

کاش حنانه ی من لب به سخن باز کند

گره از کار من و بند کفن باز کند

 

دست از جان خودم شستم و او را شستم

ترسم این بود که این زخم دهن باز کند

 

خاطرم هست پرش را سپرم کرد مگر

ریسمان لااقل ازگردن من باز کند

 

تازه دیدم وَرم بازوی او را اما

کاش آغوش خودش را به حسن باز کند

 

چون که صورت به کف پا ش نهاده است حسین

پلک زخمی شده را مطمئنا باز کند

 

وای اگر باز بگوید که بُنی، ذبحوک

روضه را با دم پر سوز و محن باز کند

 

حرزی از بوسه به دور گلوی یوسف بست

وای از گرگ که با چنگ زدن باز کند

 

محسن حنیفی

برگرفته از سایت بی پلاک

 

************************

 

اشعار روز شهادت

 

اى شمع من نبودن نورت مصيبت است

از كوچه رد نشو كه عبورت مصيبت است

 بعد از عبور زخم غرورت مصيبت است

 طى كردن مسافت دورت مصيبت است

 

 زخم زبان براى فدك ميخورى نرو

 هنگام بازگشت كتك ميخورى نرو

 

 هركس به تو رسيد على را صدا بزن

 فرياد اگر كشيد على را صدا بزن

 جانت به لب رسيد على را صدا بزن

 رنگ از رُخت پريد على را صدا بزن

 

 سد شد اگر كه راه تو اصلاً به رو نيار

 وقت خطر سريع خودت را بكش كنار

 

آرامش دَم گذرت میخورد به هم

یک جور میزنند که پرت میخورد به هم

با ضربه ای حجاب سرت میخورد به هم

دیواره ی سنگی و کمرت ؛ میخورد به هم

 

پا میخوری و جسم تو خون مرده میشود

از ضربه ی لگد تنت آزرده میشود

 

تا میخوری زمین بدنت تیر میکشد

بال و پرت ز پر زدنت تیر میکشد

تا ناله میزنی دهنت تیر میکشد

مثل سرت سر حسنت تیر میکشد

 

سر گیجه ای شدید بلای تو میشود

تا که حسن دوباره عصای تو میشود

 

تب مى كنى و مثل تو سهم تنم تب است

 باور بكن كه كاسه ى صبرم لبالب است

 روز على هميشه از اين غصّه ها شب است

 صورت كبودِ بعدى اين خانه زينب است

 

 پاى برهنه تا كه به گودال مى رود

هِى تازيانه ميخورد از حال مى رود

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در 2 فروردین 94

 

**********************

 

اشعار روز شهادت

 

گفتم که شاید او بتواند ولی نشد

خود را ز پشت در برهاند ولی نشد

 

گفتم که شاید این درِ چوبی پس از لگد

در بین چارچوب بماند ولی نشد

 

می خواست فضّه قبل هجوم حرامیان

خود را به پشت در برساند ولی نشد

 

زهرا تلاش کرد که از زیر دست و پا

خود را کنارتر بکشاند ولی نشد

 

با بازوی شکسته خود خواست شعله را

از پای چادرش بتکاند ولی نشد

 

لبریز شوق بود که در گوش محسنش

یک روز علی اقامه بخواند ولی نشد

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

**********************

 

اشعار روز شهادت –  وحید محمدی

 

خانه بود و اشک بود و آه بود

اشک زهرا با علی همراه بود

 

باب صحبت های پر غم باز شد

درد دل های علی آغاز شد:

 

"خانه مان را آب و جارو کرده ای

گوئیا با دردها خو کرده ای

 

داری از این خانه غم را می بری

گویی از روز گذشته بهتری

 

درد پهلویت گمانم بهتر است

دست و بازویت گمانم بهتر است

 

فاطمه از بسرت گشتی جدا

این دو روزه بهتری شکر خدا

 

من شنیدم کار خانه کرده ای

موی زینب را تو شانه کرده ای

 

در زدم تو پشت در  بودی ولی

باز رویت را گرفتی از علی

 

فاطمه پشت و پناه من تویی

مانده ام تنها، سپاه من تویی

 

ای تمام دل خوشی بو تراب

ای سلام روزهای بی جواب

 

بی تو می میرم من ای یار جوان

قول دادی فاطمه، پیشم بمان

 

خانه و بی همسری سخت است سخت

ماتم بی مادری سخت است سخت

 

شمع من هستم - و پروانه تویی

گرمی بازار این خانه تویی

 

زینبت از دوری ات دق می کند

بی امان در اشک هق هق می کند

 

باب این غم ها ز کوچه باز شد

که سکوت مجتبی آغاز شد"

 

درد دل های علی پایان نداشت

فاطمه انگار دیگر جان نداشت

 

از دل مولای ما آمال رفت

روی پایش فاطمه از حال رفت

 

در کنار بسترش با آه گفت

با نوای پر غمی جانکاه گفت:

 

گرچه با غم هم نشینی فاطمه

جان زینب کلّمینی فاطمه"

 

کم کمک چشمان زهرا باز شد

درد دل ها با علی آغاز شد:

 

"چند وقتی هست سر بارت شدم

تو حلالم کن، بدهکارت شدم

 

یا علی از درد و غم آکنده ام

یا علی از روی تو شرمنده ام

 

""خواستم یاری کنم امّا نشد

بند غم از دست هایت وا نشد""

 

هر چه را که بوده دیشب گفته ام

حرفهایم را به زینب گفته ام

 

داده ام یک یک کفن ها را به او

گفته ام از بوسه ی زیر گلو

 

ای همه جان تو در سوز و گداز

چند روز مانده را با من بساز

 

با حسن جوری دگر تا کن علی

پیش او کم یاد زهرا کن علی

 

سایه ی روی سر ایتام باش

فکر حال طفل تشنه کام باش

 

فکر حال این یتیمان کن علی

قبر من را نیز پنهان کن علی

 

دور از چشم همه یا مرتضی

مخفیانه، نیمه شب دفنم نما

 

یا علی چندی کنار من بمان

در کنار قبر من قرآن بخوان ..."

 

وحید محمدی

 

**********************

 

اشعار روز شهادت –  محمد حسین رحیمیان

 

چه افتخار بزرگی ، گدای فاطمه ایم

همیشه ملتمسین دعای فاطمه ایم

چه خوب شد که غلام وفای فاطمه ایم

مقلدان ره فضه های فاطمه ایم

 

تمام عمر نشستیم زیر پرچم او

همیشه روی لب ماست اسم اعظم او

 

خدا به خاطر او داده است ما را جان

به لطف حضرت زهرا شدیم با ایمان

رسیده خیر کثیرش به جمع ما هر آن

اگر نبود ، نبودیم حیدری الآن

 

هوای حیدریون را همیشه دارد او

رویم سمت جهنم؟! نمی گذارد او

 

ندیده ایم زنی را ازو خدایی تر

ندیده ایم ازو شیعه ای ولایی تر

برای حضرت مولا ازو فدایی تر

ز فاطمه احدی نیست مرتضایی تر

 

به جرم اینکه شعار علی علی سر داد

میان شعله ی یک عده بی وفا افتاد

 

برای اینکه نگویند علی شده بی یار

کشیده حضرت ریحانه زحمت بسیار

شکست حرمت او بین آن در و دیوار

غریب بود میان چهل نفر اشرار

 

زبان ز گفتن این ماجرا حیا کرده

برای حضرت مولا پسر فدا کرده

 

نوشته اند که بد کینه ها زدند او را

به پیش چشم علی بی هوا زدند او را

برای کشتن شیر خدا زدند او را

مغیره های بدون حیا زدند او را

 

هزار روضه نا گفته آمده سر او

سه ماه گریه ی خون بود کار بستر او

 

ازین زمانه بی رحم خسته بود سه ماه

عزا گرفته ی آن دست بسته بود سه ماه

برای دیدن مرگش نشسته بود سه ماه

شنیده ایم که پهلو شکسته بود سه ماه

 

شبی نبود که مرگ از خدا طلب نکند

برای غربت دلدل سوار تب نکند

 

محمد حسین رحیمیان

 

**********************

 

اشعار روز شهادت –  حسن لطفی

 

دنبال بهاریم بهاری که نداریم

دریاب زمین را به قراری که نداریم

این چشم بیارا به غباری که نداریم

دنبال مزاریم مزاری که نداریم

 

عزمی بده تا مرز جهادی تو باشیم

ای کاش بیایی و منادی تو باشیم

 

عزم من و تو جزم شد و کارگر افتاد

دشمن به عقب رفته و از پشت سر افتاد

تا پای فشردیم از عالم سپر افتاد

با آلِ علی هرکه در افتاد وَر افتاد

 

ما سخره ی سختیم که از باد نلرزیم

این درس به ما مادر ما داد نلرزیم

 

هرجا که بلند است به زیر قدم ماست

بر هرچه سه تیغ است شکوه علم ماست

هر بیش که دارند در این پهنه کم ماست

موجیم که آسودگی ما عدم ماست

 

ما درس جز از محضر اسلام نگیریم

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

 

هر باد مخالف شده جوشن به تن ما

هر تیر توان داد به برخاستن ما

با ماست همیشه نفس بت شکن ما

در سایه ی زهراست تمام وطن ما

 

این خصم زبون است اگر بد دهنی کرد

وین سیره ی زهراست که دشمن شکنی کرد

 

بانو چه شگفت است هبوتی که تو داری

قدر است چه قدری ملکوتی که تو داری

صد رشته قنات است قنوتی که تو داری

آرامش دریاست سکوتی که تو داری

 

دریای علی ، غیرت طوفانی ات عشق است

ای مرد ترین مرد ، رجز خوانی ات عشق است

 

در پای علی درد به بال و پرت افتاد

از دست خزان ساقه ی نیلوفرت افتاد

هر شام و سحر بر سر شاخه سرت افتاد

خون بود که از زخم تو بر بسترت افتاد

 

این چوب مرا کشت که شد نوبت تابوت

گهواره نشد قسمت و شد قسمت تابوت

 

با تو چقدر رایحه گلخانه ی من داشت

این نسل کنار تو فقط میل زدن داشت

قبل از زدنت خنده به لب نیز حسن داشت

افسوس که این بغچه ی کوچک سه کفن داشت

 

این ساعت آخر بنشین زار بگرییم

بر غارت پیراهن و دستار بگرییم

 

حسن لطفی

 

**********************

 

اشعار روز شهادت –  حسن کردی

 

مثل شمع سحری آب شدی از گریه

از خودت بی خبری آب شدی از گریه

 

بسترت خیس شد از اشک بیا گریه نکن

ناله ها از نفس انداخت تو را گریه نکن

 

دل من از نفسِ سوخته ات آگاه است

مثل اینکه شبِ بی مادریم در راه است

 

لحظه ها سخت تر از سخت به تو میگذرند

زخم ها گرچه که مخفی ست ولی جلوه گرند

 

زهره خانه حیدر چه شده خاموشی

ساکتی مادر من یا نکند بیهوشی؟

 

مثل تنهایی بابا چقدر تنهایی

دور کن از سرِ خود فکر سفر تنهایی

 

طرحی از قامت چون کوه تو باقی مانده

سایه ای از تن مجروح تو باقی مانده

 

بعد از آن کوچه ی باریک بهم ریخته ای

از همان لحظه ی تاریک بهم ریخته ای

 

حسن کردی

 

**********************

 

اشعار روز شهادت – محسن حنیفی

 

 دو آینه که خدا را به ما نشان دادند

دوتا ستاره که زینت به آسمان دادند

 

دو تا کریم دو تا سبز پوش فاطمه خو

دو مهربان که به ما رزق آب و نان دادند

 

دوتا حسن که یکی را حسین میخوانند

که هرچه روزیشان شد به این و آن دادند

 

 دو گریه زاده دو تا ابر بغض کرده اشک

به اشکهای روان گریه یادمان دادند

 

دو گوشواره زهرا ولی شکسته شده

که داغ فاطمه را سخت امتحان دادند

 

دوتا حرم که در آغوش یکدگر بودند

کنار مادر بی جان خویش جان دادند

 

برای اینکه دوباره ز خواب برخیزد

چقدر مادر مظلومه را تکان دادند

 

مسیر خانه به مسجد فقط زمین خوردند

دو قاصدک که خبر را به باغبان دادند

 

به امر فاطمه با گریه شسته شد بدنش

 کنار او دم جانم حسین جان دادند

 

علی که آب به روی سر مطهر ریخت

عنان گریه به طشت و به خیزران دادند

 

محسن حنیفی

برگرفته از سایت بی پلاک

 

*********************

 

اشعار فاطمیه - روز شهادت - سید حجت بحرالعلومی

 

 هوای خانه شبیه هوای سابق نیست

و خنده بر لب مادر در این دقایق نیست

هزار مرتبه گفتم که رسم عاشق نیست

بگیر روسری از سر ، ولی موافق نیست

 

چه ارتباط عجیبی است بین خواهش من

و بغض های نشسته ، در گلوی حسن

 

در این سه ماه شده کار من فقط گریه

به وای وای حسین و حسن فقط گریه

به لکه های روی پیرهن  فقط گریه

به نا توانی این خسته تن فقط گریه

 

چقدر لرزه به دستهای مادر ماست

کنار بستر مادر ، همیشه روضه بپاست

 

دوباره شب شد و بابا به خانه برگشته

برای گریه ی مادر بهانه برگشته

روی لباس سفیدش نشانه برگشته

گمان کنم که همان درد شانه برگشته

 

به زحمت از سر بستر جدا شد و افتاد

برای یاری بابا فدا شد و افتاد

 

بمیرم این دم آخر چه مهربان شده بود

برای سفره ی خانه فکر نان شده بود

دوباره باز بغل های آسمان شده بود

چقدر خسته چقدر نیمه جان شده بود

 

برای خنده گمان میکنم کمی دیر است

به خنده های حسین اشک من سرازیر است

 

زمان بازی با بچه ها ز بس افتاد

هزار شعله ی شیون بر این قفس افتاد

میان بستر و مطبخ که پیش و پس افتاد

نشست روی زمین باز از نفس افتاد

 

غروب در دل بستر نظاره میکردیم

به خون گوشه ی بستر اشاره میکردیم

 

و داشت لحظه ی آخر مرا صدا میزد

کنار چند کفن حرف بوریا میزد

گریز روضه ی خود را به کربلا میزد

به مقتلی که حسین داشت دست و پا میزد

 

به روی نیزه برایم سری تجسم کرد

سری که از سر نیزه به من تبسم کرد

 

سید حجت بحرالعلومی

 

********************

 

اشعار فاطمیه - روز شهادت

 

فکر کردن به غم و غصه مادر سخت است

خواندن روضه در چند برابر سخت است

 

از حسین این همه اصرار : حسن حرف بزن

از حسن بغض پی بغض: برادر سخت است

 

زیر بار غم تو می شکند پشت پدر

زندگی بی سر و بی همسر و سرور سخت است

 

دل حیدر دل کوه است، دل کوه آری

ولی این داغ برای دل حیدر سخت است

 

من همان اول بسم الله اشکم جاری ست

چقدر زمزمه سوره کوثر سخت است

 

خواندن روضه ی در سخت است ای مرثیه خوان

از خداحافظی فاطمه این بار بخوان

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

[ دوشنبه ۱۱ اسفند۱۳۹۳ ] [ 19:34 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار امام زمان(عج) - ایام فاطمیه - اسماعیل شبرنگ

 

ای امید آخر دلهای ما کاری بکن

در میان لحظه ی سبز دعا کاری بکن

 

خسته ام از روزهای انتظار آقای من

خسته ام..افتاده ام از پا..بیا کاری بکن

 

جمعه ای برگرد ای دار و ندار فاطمه

بی تو دلها از خوشی گشته جدا کاری بکن

 

روضه خوان فاطمه امشب کمی روضه بخوان

مادری افتاده بین کوچه ها کاری بکن

 

مادری تنها میان کوچه ای سرد و شلوغ

چادرش افتاده زیر دست و پا کاری بکن

 

چادری خاکی و دست بسته و روی کبود

ای انیس اشک های مرتضی کاری بکن

 

دست سنگین کسی بر صورت مادر نشست

وای از آشوب قلب مجتبی کاری بکن

 

پای داغ کوچه ها آخر حسن دق می کند

سهم چشمانش شده اشک عزا کاری بکن

 

ناله ی ای وای مادر برلبش دارد حسین

کوچه های شهر گشته کربلا کاری بکن

 

اسماعیل شبرنگ

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

**********************

 

اشعار امام زمان(عج) - ایام فاطمیه  

 

از دوری ات هرکس دلی غمگین ندارد

تنها نه اینکه دل ندارد دین ندارد

 

این جمعه هم رفت و خبر از تو نیامد

امسال دیگر، جمعه بعد از این ندارد

 

تنها به شوق جمعه های آن ، وگرنه

اسفندمان شوقی به فروردین ندارد

 

این سال ها که آمدند و بی تو رفتند

آقا بگو دنبالشان نفرین ندارد؟

 

ای شاه ما یک مشت اسیریم و یتیمیم

جز تو کسی را این دل مسکین ندارد

 

این چند ساله جامه ی عیدم سیاه است

کاری دلم با جامه ی رنگین ندارد

 

پهلوی مادر ، چهره و بازوی مادر

تا بر نگردی دردشان تسکین ندارد

 

دشمن ز کوچ یاس دیگر مطمئن است

دلشوره ای از بابتش گلچین ندارد

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

********************

 

اشعار امام زمان(عج) - ایام فاطمیه

 

الا که صاحب عزای تمام غم هایی

دوباره فاطمیه آمده ، نمی آیی؟

 

به ما نگاه کن ای ساحل نجات بشر 

تو را طلب کند این دیده های دریایی

 

کجا سیاه به تن کرده ای غریبانه؟

کجا به سینه ی خود می زنی به تنهایی؟

 

کجا شبیه علی ، سر به چاه غم بردی؟

کجا شبیه علی ، روضه خوان زهرایی؟

 

برای گریه به غم های مادرت، آقا

نه اینکه فکر کنم، مطمئنم اینجایی

 

شنیده ایم، که گفته ای روضه خوان باشید 

به روی چشم هر آن چه شما بفرمایی

 

شنیده ایم زمین خورده است مادرتان

در آن دمی که به در خورد ضربه ی پایی

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

 **********************

 

اشعار امام زمان(عج) - ایام فاطمیه - سید پوریا هاشمی

 

آخر سال است و بی جیره مواجب مانده ایم

باز هم در کار خود از هر جوانب مانده ایم

 

هر چقدری که صلاح ماست آنرا لطف کن

دست خالی درپی لطفی مناسب مانده ایم

 

غالبا با گریه ما احساس سیری میکنیم

چند وقتی میشود بی قوت غالب مانده ایم

 

پای ما امسال هم درخیمه تو وا نشد

عذر میخواهیم اگر جزو اجانب مانده ایم

 

تو تماما سیزده قرن است حاضر مانده ای

ما تماما سیزده قرن است غایب مانده ایم

 

روز و شب بازار در بازار دنیا میخریم

جای تو درگیر عید و این مطالب مانده ایم

 

لطف مستاجر شدن دیدار صاحبخانه است

آه ما محروم از دیدار صاحب مانده ایم

 

چه بهاری مانده وقتی مادر ما را زدند

پا به پای تو به سوگ این مصائب مانده‎ایم

 

تا قباله پاره شد بند دل ما پاره شد

تابه الان درغم سیلی غاصب مانده ایم

 

این سه ماهه دم به دم دلواپسش هستیم ما

درکنار بستر مادر مراقب مانده ایم

 

سید پوریا هاشمی

برگرفته از وبلاگ تب می

 

**********************

 

اشعار امام زمان(عج) - فاطمیه - علی اکبر لطیفیان

 

هرکس که بر سرش زده با عشق سر کند

باید هوای داشتن درد سر کند

 

اصلا چگونه شمع در این گوشه ی اتاق

شب را بدون صحبت پروانه سر کند

 

دیدی که خون نا حق پروانه شمع را

چندان امان نداد که شب را سحر کند

 

افتاده اند در بغل هم دو سوخته

دیگر کسی نمانده کسی را خبر کند

 

باید هر آنکسی که پی وصل میرود

تا مرز سوختن بتواند خطر کند

 

از شوق این وصال مجال فراق نیست

سوگند خورده است مرا خون جگر کند

 

شب آمده است و باز زلیخا نشسته است

شاید دوباره یوسف از اینجا گذر کند

 

باشد ، به التماس دل من محل نده

پس لا اقل بگو که چه خاکی به سر کند

 

وقتی فقیر فرق ندارد فقیر نیست

کاری کنید فقر مرا بیشتر کند

 

هر آنچه داده اند دو برابر گرفته ام

سائل نیامده است که اینجا ضرر کند

 

با آن که ذره را به نظر آفتاب کرد

باد صبا بگو که به ما هم نظر کند

 

چشمی که سالهاست نگاهش به دست توست 

کورش کند نگاه به دست دگر کند

 

حتی خراش نیز به مولا نمیرسد

وقتی بناست فاطمه سینه سپر کند

 

باید از این به بعد علی بین گریه اش

فکری برای خنده ی آن چل نفر کند

 

در را بهم زدند بهم ریخت زندگیش

از این به بعد با چه دلی رو به در کند

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ حدیث اشک

 

**********************

 

اشعار امام زمان(عج) – فاطمیه – سید پوریا هاشمی

 

ماییم و نفس داشتن امّا نكشیدن

بالای سر مرده مسیحا نکشیدن

 

بی‎عرضگی از ماست اگر که نرسیدیم

به مرتبه‎ی حسرت دنیا نکشیدن

 

هر جا سخن از توست چرا پایه نبودن

هر جا که گناه است چرا پا نکشیدن

 

تقصیر من و دوری از کوی تو ، این است

قطره نشدن منّت دریا نکشیدن

 

شرمنده‎ام از عمر که شد وقف دو غفلت

از غیر، کشیدن، غم آقا نکشیدن

 

ما لکّه‎ی ننگیم ببخشید چه تلخ است

یوسف شدن و رنج زلیخا نکشیدن

 

مجنون همه‎ی آبرویش خونِ دلِ اوست

زشت است غم دوری لیلا نکشیدن

 

چه جای گله چون خودمان خواسته بودیم

تب داشتن و ناز مداوا نکشیدن

 

حیف است در این فاطمیه روضه گرفتن

امّا ز جگر ناله‎ی زهرا نکشیدن

 

پشت در این خانه علی بود و عذابِ

چادر به سر امّ ابیها نکشیدن

 

سید پوریا هاشمی

 

********************

 

اشعار امام زمان(عج) – فاطمیه – محمد بیابانی

 

پُر از حاجتم ، حاجتم را روا كن

گره های كورِ مرا ، باز وا كن

 

دلی بی قرارم، قرارِ دلم شو

غباری حقیرم، مرا خاك پا كن

 

میانِ قنوتت، میانِ نمازت

مراهم دعا كن، مرا هم دعا كن

 

فقط خوب ها نه، كمی مالِ من باش

بد و خوب را، كمتر از هم سوا كن

 

دو دستِ پُر از خواهشم را بگیر و

اگر كه دلت آمد، آندم رها كن

 

شبی بینِ روضه، بگو وای مادر

شبی بینِ ما ، مادرت را صدا كن

 

همانجا جدا كن ز تن روحِ ما را

و اين جسم را خاك در كربلا كن

 

محمد بیابانی

برگرفته از وبلاگ شبگرد بین الحرمین

 

********************

 

اشعار امام زمان(عج) - فاطمیه

 

مثل یک هفته که اوقاتش تفاوت می‌کند

روزها لطف ساعاتش تفاوت می‌کند

 

زودتر از آفتاب اینجا به پایت آمدم

صبح‌ها حال مناجاتش تفاوت می‌کند

 

دست‌های خالی‌ من هفتگی پر می‌شود

صاحب این خانه عاداتش تفاوت می‌کند

 

کوله‌باری از خجالتْ محضرت آورده‌ام

عبدِ سرافکنده سوغاتش تفاوت می‌کند

 

گریه خیر محض دارد چه ز حاجت چه ز هجر

هر دو الماس است و خیراتش تفاوت می‌کند

 

حرف‌هایم را به تو با اشک‌هایم می‌زنم

لال، شکلِ عرضِ حاجاتش تفاوت می‌کند

 

مرده را در بین روضه جان تازه می‌دهند

خانه‌ی آقا کراماتش تفاوت می‌کند

 

افضل الاعمالِ ما، عشق حسین بن علی ست

گریه‌کن ، نوعِ عباداتش تفاوت می‌کند

 

با اجازه از پسر، گریانِ داغِ مادریم

اصلا این مادر مصیباتش تفاوت می‌کند

 

دم نزن از سوختن، اما علی فهمید و بس

زخم در با تاول آتش تفاوت می‌کند

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در 14 بهمن 93

برگرفته از وبلاگ سه شنبه ها

 

********************

 

اشعار امام زمان(عج) – فاطمیه – قاسم نعمتی

 

نظر نما که گرفتاری ام زیاد شده

ز دست تو طلب یاری ام زیاد شده

 

چقدر واسطه گشتی خدا مرا بخشید

ببخش توبه تکراری ام زیاد شده

 

بزرگواری و نگذاشتی زمین بخورم

به زحمت او بدهکاری ام زیاد شده

 

به چشم خلق گناه است گریه کردن ما

چه خوب شد که گنه کاری ام زیاد شده

 

ز درد روضه دگر شب نمی برد خوابم

شبیه فاطمه بیداری ام زیاد شده

 

صدای یا ابتایش به گوش می آید

دلم شکستنی است ، زاری ام زیاد شده

 

کسی که صاحب اشک است لشکر زهراست

به لطف فاطمه یاری ام زیاد شده

 

قسم به غیرت حیدر زدند زهرا را

به این دلیل عزاداری ام زیاد شد

 

به فضه گفت دعا کن دگر بمیرم من

که زحمت من و بیماری ام زیاد شده

 

به هیچ مرهمی این زخم هم نمی آید

هزینه های نگه داری ام زیاد شده

 

حلال کن چقدر خون پیرهن شستی

ملافه های پرستاری ام زیاد شده

 

قاسم نعمتی

 

********************

 

اشعار امام زمان(عج) – فاطمیه – محمد بیابانی

 

دلگرمی این روزهای سرد برگرد

سرسبزی این روزگار زرد برگرد

 

آسان نگردد بی تو هر چه سخت باز آ

درمان ندارد بی تو هر چه درد برگرد

 

"اشکو الیک" از جهان خالی از مرد

با سیصد و باسیزده تا مرد برگرد

 

پای تو خواهم ماند و همچون اهل کوفه

پشت تو را خالی نخواهم کرد برگرد

 

می آیی آن روزی که شاید خاک باشم

تا پر کشم بر دامنت چون گرد برگرد

 

دنبال تو در کوچه های فاطمیه

حیران شدم چون عابری شب گرد برگرد

 

ای دسـِت قهاِر خدا تا كه بگیری

كـفـاره ی سیـلِی آن نـامرد٬ برگرد

 

زینب فقط می داند آن بَلواِی كوچه

شب ها چه بر روِز حسن آورد٬ برگرد

 

یك حرف می ماند برایم یابن زهرا

برگرد جـاِن مادرت برگرد٬ برگرد

 

محمد بیابانی

برگرفته از وبلاگ شبگرد بین الحرمین

 

********************

 

اشعار امام زمان(عج) - فاطمیه

 

یک بار دیگر مستجابم کردی آقا

بد بودم اما انتخابم کردی آقا

 

در مجلس روضه مرا هم ، راه دادی

با لطف خود نوکر حسابم کردی آقا

 

اصلا نگفتی که برو ، برگرد جا نیست

آه از خجالت، خیس آبم کردی آقا

 

کوه گناهم را تو نادیده گرفتی

با یک دعا ، کوه ثوابم کردی آقا

 

مثل همیشه ، آبروداری نمودی

پیش همه، عالیجنابم کردی آقا

 

از اولش، کار تو ذره پروری بود

در آخرش هم ، آفتابم کردی آقا

 

بال فرشته فرش راه عرشی ام شد

تا نوکر زهرا خطابم کردی آقا

 

زهرا نوشت و پای آن را مهر کردی

با این قباله ، کامیابم کردی آقا

 

یک آه مادر، گفتی و آتش گرفتم

از میخ گفتی و کبابم کردی آقا

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

********************

 

اشعار امام زمان(عج) - فاطمیه - محمد بیابانی

 

دوباره بزم عزا باز مرثیه خوانی

دوباره سفره ی روضه دوباره مهمانی

 

سلام حضرت صاحب عزا که از چشمت

جدا نخواهد شد ابرهای بارانی

 

در این مقام ، که تنها برای محرم هاست

سپاس از اینکه مرا اهل خویش می دانی

 

تو ارث برده ای از مادرت که روز و شبت

چنین عجین شده با گریه های طولانی

 

دوباره روضه بخوان تا که بشکند قلبم

دوباره آه بکش تا مرا بسوزانی

 

بگو به مردم نامرد شهر پیغمبر

کجاست غیرتتان پس چه شد مسلمانی

 

بهشت، سوخته ی آتش جهنم؛ آه

فرشته ای وسط شعله های شیطانی

 

محمد بیابانی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

********************

 

اشعار امام زمان(عج) - ایام فاطمیه - سید پوریا هاشمی

 

سفره خالی‎ست ولی نان تو خواهد آمد

چه غم از درد که درمان تو خواهد آمد

 

پس مزن دست مرا وُسع گدایت این‎ست

دلخوشم لطف فراوان تو خواهد آمد

 

این دهه پشتِ درِ خانه‎ی خود را ننداز

صبح و شب عبد پریشان تو خواهد آمد

 

آخر از روضه سوی خیمه‎ی تو می‎آیم

آخر این دست به دامان تو خواهد آمد

 

چشمِ ما خشک که شد قحطیِ نعمت هم شد

اشک چون آمده باران تو خواهد آمد

 

زندگی کردن ما مردگیِ محض شده

پس کِی آقا ، سر و سامانِ تو خواهد آمد؟

 

کاش می شد که به یعقوب ، کسی مژده دهد

یوسف از مصر به کنعان تو خواهد آمد

 

روزی از دور مرا گریه کنان می‎بینی

آن زمان حُرّ پشیمان تو خواهد آمد

 

آخرین ماه زمستان شده امّا یک روز

آخرین ماه زمستان تو خواهد آمد

 

بین هر کوچه‎ی باریک اگر گوش کنی

ناله‎ی مادرِ بی جان تو خواهد آمد

 

تا زمین خورد تو را کرد صدا ، یعنی که

حق و احقاق به دستان تو خواهد آمد

 

سید پوریا هاشمی

با تشکر از وبلاگ تب می

[ دوشنبه ۱۱ اسفند۱۳۹۳ ] [ 19:33 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار فاطمیه – مدح – محسن حنیفی

 

صحبت از دستی که رزق خلق را می داد شد

هر کجا شد حرف از بانو، به نیکی یاد شد

 

گردش تسبیح او افلاک را تدبیر کرد

از پر سجاده اش روح القدس ایجاد شد

 

او که جای خود، گلوبندش اسیر آزاد کرد

حُر هم از یمن ادب بر نام او آزاد شد

 

روضه رضوان، رضای حضرت صدیقه است

از گل سرخ لباس او، فدک آباد شد

 

معنی نازک برای روضه اش آورده ام

وقت پروازش پرستویی اسیر باد شد

 

با پر زخمی دعاگوی شب همسایه بود

دست او روزی رسان خانه صیاد شد

 

این در آتش گرفته نیز حاجت می دهد

این در آتش گرفته، پنجره فولاد شد

 

روضه مظلومه، بعد از رفتنش مکشوفه شد

تا مصیبت خوان کوچه صورت مقداد شد

 

بعد پیغمبر اگرچه با تبسم قهر بود

لحظه ای با دیدن تابوت، زهرا شاد شد

 

طعنه ها، او را عروس خانه ی تابوت خواند

قاسم او نیز زیر سنگها داماد شد

 

اشکهایش گاه می‌گوید حسن، گاهی حسین

گریه های آخرش موقوفه اولاد شد

 

مریم آمد تا شریک گریه ی کوثر شود

روضه او کاف و هاء و یاء و عین و صاد شد

 

محسن حنیفی

برگرفته از سایت بی پلاک

 

************************

 

اشعار فاطمیه – مدح –  اسماعیل شبرنگ

 

پرکشیدم در هوای با صفای مجتبی

که رها می گردم امشب در هوای مجتبی

 

جای معنای کرم نام حسن باید نوشت

حاتم طایی گدای دست های مجتبی

 

پابه پای فاطمیه باید ای اهل بکاء

بیشتر گریه کنم پای عزای مجتبی

 

در قیامت مستحق لطف زهرا و علیست

عاشقی که دل سپرده بر ولای مجتبی

 

از دلم دل می برد در گوشه ی "باب الجواد"

فکر "باب القاسم"صحن و سرای مجتبی

 

خاطرات کوچه ای باریک... داغ فاطمه س

مانده روی خاک کوچه ردّپای مجتبی

 

زهر مثل خنجری از حنجرش خون می مکید

گوشه ی حجره به پا شد کربلای مجتبی

 

یاکریمم بر فراز قبر آقایی کریم

التماس دست های خالی مایی کریم

 

اسماعیل شبرنگ

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

************************

 

اشعار فاطمیه – مدح – سعید پاشازاده

 

اشک ارث زلال فاطمه است

هر چه دریاست مال فاطمه است

 

آفریده خدا فقط او را

پس جهان در خیال فاطمه است

 

از ازل داغدار زهراییم

تا ابد سال سال فاطمه است

 

سال نو با لباس های سیاه

دور هر سبزه شال فاطمه است

 

در دفاع از ولایت مولا

احسن الحال حال فاطمه است

 

در و دیوار و دود جزئی از

سفره ی هفت دال فاطمه است

 

نه فقط فاطمه کمال علی

که علی هم کمال فاطمه است

 

خوش به حال علی است با زهرا

با علی خوش به حال فاطمه است

 

آنچه گفتند چهارده معصوم

همه در اصل قال فاطمه است

 

نوکری کار خانواده ی ما

سروری کار آل فاطمه است

 

بازویی که شکست در کوچه

تا به معراج بال فاطمه است

 

زده بر سینه سنگ مولا را

میخ شاهد مثال فاطمه است

 

با تبر می زند به ریشه ی دین

آن که قصدش نهال فاطمه است...

 

سعید پاشازاده

 

************************

 

اشعار فاطمیه – مدح –  رضا قربانی

 

پاییز شد به حرمت مادر بهار ما

اصلا فدای فضه‌ی او روزگار ما

 

خرجيِّ عیدمان همه‌اش خرج روضه شد

نذر عزای فاطمه دار و ندار ما

 

مردم اگر به جامه‌ی نو فخر میکنند

پیراهن سیاه عزا افتخار ما

 

اعضای خانواده‌ی مان را می‌آوریم

باشد سیاه‌ لشگر بزم‌اش تبار ما

 

امروز اگر به مجلس صدیقه سر زنیم

سر میزند به خانه‌ی قبر و مزار ما

 

پیگیر کار روضه‌ی زهرا اگر شویم

پیش خدا پیش رَوَد کار و بار ما

 

اینجا برای سینه‌زدن جایمان کم است

محشر میان حجره‌ی زهرا قرار ما

 

وقتی برای مادرمان سینه میزنیم

فوراً گرفته می‌شود از دل غبار ما

 

ما داغ دیده‌ایم که فریاد می‌زنیم

خرده نگیر بر غم و داد و هوار ما

 

گریه کنید مادر ما بی گناه بود

ناله کنید مادر ما پا به ماه بود...

 

 رضا قربانی

 

************************

 

اشعار فاطمیه - اشعار مدح - سید جواد میر صفی

 

من نمیدانم چرا این روزها غم بیشتر  

می گذارد روی زخم کهنه مرهم بیشتر

 

پرچم مشکی عوض کرده ست حال کوچه را

بر در و دیوار جا خوش کرده ماتم بیشتر

  

سخت می گردد پی راهی که در خود بشکند  

در گلوی بغض می گردد صدا بم بیشتر

 

عشق بی پروا تر است و دیده بارانی تر است

روزی اشک ست حتی از محرم بیشتر

 

حرف باباها به جای خود ولی این روزها

حرف مادرهاست در خانه مقدم بیشتر

  

در حصار باغچه باران که میبارد فقط  

می نشیند روی برگ یاس شبنم بیشتر

 

چای را دم می کند مادر ، چقدر این روزها

در هوای روضه می چسبد به آدم بیشتر

   

سید جواد میر صفی  

برگرفته از سایت بی پلاک

 

*******************

 

اشعار فاطمیه - اشعار مدح - سعید پاشازاده

 

ما مرده و ای كاش كه جانی برسد

در پیری مان نه ، در جوانی برسد

آن روز برای شیعیان نوروز است

كز مرقد فاطمه نشانی برسد

**

حیدر پدر معنویِ این دنیاست

پس مادر مهربان عالم زهراست

عید آمده است و بهترین مهمانی

پرسیدن احوالِ پدر مادرهاست

**

یا فاطمه پرواز پر و بال من است

یا فاطمه یا محول الحال من است

تا كی من و هفت((سین))تكراری؟ نه!!

((ی ا ف ا ط م ه)) هفت حرف امسال من است

**

مؤمن ز دل امیدوارش پیداست

از حال دعای انتظارش پیداست

یا فاطمه گفتیم كه باران آمد

سالی كه نكوست از بهارش پیداست

**

از سفره ی عشق لقمه نانی داریم

صد شكر هنوز هم توانی داریم

از گرد و غبار قلبمان آكنداست

ما فاطمیه خانه تكانی داریم

 

سعید پاشازاده

 

**********************

 

اشعار فاطمیه - اشعار مدح - احمد بابایی

 

درسایه ی طوبی اگر عرش، ایستاده ست

یاس و بِه و سیب بهشتی، بار داده ست

 

با سجده ی زهرا عبادت جان گرفته

حق با بتول از انبیا پیمان گرفته

 

با هل اتی درهای بارِ عام باز است

زهرا که باشد سفره ی ایتام باز است

 

از نسلِ سلمانیم و یاد اهل بیتیم

ما هم غلامِ خانه زاد اهل بیتیم

 

هم سایه توحید بود و روح عصمت

هم کارِ خانه با کنیزش قسمت

 

از عهده ی مدحش دلِ ما بر نیامد

زهرا شدن از غیرِ زهرا بر نیامد

 

گرچه ز کارِ خانه، دستش پینه دارد

او مادری بر یازده آئینه دارد

 

با خون نموده نخلِ دین را آبیاری

او مادرِ نسلِ شهیدان است آری!

 

نجمِ شفاعت بود عرشِ مهر و مَه را

پس دومین رکنِ ولایت بود زهرا

 

هفتاد و دو آئینه در دستان زهراست

آری… شهادت، سفره ی احسانِ زهراست

 

بدمستی آئینه ها، خوشنامی ماست

یک جلوه اش «بیداریِ اسلامی» ماست

 

بر غیرِ زهرا از ازل گفتیم تا نه

ترس از خدا داریم و ترس از کدخدا ، نه

 

در ظلمتی که بارِ اهلِ مکّه ، کج بود

منصوره ای آمد که حجّت بر حُجَج بود

 

بطنِ تکاثر ، گور دخترهاست انگار

حق، در ظهورش کوثری می خواست انگار

 

محتاج ، از انفاق او با تاج می رفت

از دامنِ زن ، مرد تا معراج می رفت

 

گرچه فلَک، در محضر او قدِّ خَم داشت

حوریه ، پایش از عبادت ها ورم داشت

 

آنسان که حیدر در کفَش تیغِ دو دَم داشت،

زهرا هم از عفّت ، سلاحی محترم داشت

 

چشم خدا بی فاطمه ، آئینه ، کم داشت

با این همه ای کاش زهرا هم «حرم» داشت

 

ما لال بودیم… او تبِ فریادمان داد

رسم حمایت از ولی را یادمان داد

 

حالا که صدها سال زان دوران، گذشته ست

عطر خدا در عصرِ ما آکنده گشته است

 

این سرزمین ، آوازه از روح خدا یافت

ایران به هر شهری هزاران کربلا یافت

 

بر سفره ی حُسن تو مهمانیم، مادر

سر زنده مانند شهیدانیم، مادر

 

با پینه های دست، یار اهل بیتیم

ما کارگرهای دیار اهل بیتیم

 

آهی که داریم از غمِ قتلش، حماسی ست

زیرا سپاهِ اشکِ زهرا هم سیاسی ست

 

فرزند زهرا گفت: در صدر است ایران

شِعب ابی طالب ، نه ! در بدر است ایران

 

وقتی پسندیدیم راه کربلا را

از جنگ و از تحریم باکی نیست ما را

 

حیدر، اگر یکّه سوارِ یکّه تاز است

زهرا که باشد، از سِپر هم بی نیاز است!

 

بغضِ گلو بر چادرِ زهرا، گِره شد

زهرا به خاک افتاد و حیدر، بی زِره شد

 

اندوه حیدر تا قیامت رفتنی نیست

گفتن ندارد ! داغ زهرا گفتنی نیست

 

احمد بابایی

 

*********************

 

اشعار فاطمیه - اشعار مدح - محمد جواد الهی پور

 

عالم اسیر جزر و مد بی قراری ات

طوفان چه کرده با دل دریا کناری ات

 

رخ در محاق برده ای ای ماه نیمه جان

نیلی شده ست روی تو از زخم کاری ات

 

دریای صبر…کوه نجابت…شکوه عشق

حیرت زده ست عاشقی از بردباری ات

 

در راه عشق صرف نظر کردی از وجود

جان جهان فدای ولایتمداری ات

 

تشبیه تو به هرچه به جزتو قشنگ نیست

پیش رخ تو نیلی دریا که رنگ نیست

 

درخانه سادگی و صفا موج می زند

در هر طرف حضور خدا موج می زند

 

لب بسته ایم و ناله ی دلهایمان بلند

در این سکوت محض، صدا موج می زند

 

مادر کنار پنجره پهلو گرفته است

بابا میان اشک و دعا موج می زند

 

سجاده ات دریچه ی بازی ست رو به عرش

درآن عبادت دو سرا موج می زند

 

گرچه دلش از آن همه غم در تلاطم است

با این وجود وقت دعا فکر مردم است

 

کوه از غم تو دست به پهلو گرفته است

با ناله ات زمین و زمان خو گرفته است

 

از بازوی شکسته نگفتی که نشکند

کرار از تو قوت بازو گرفته است

 

ای چادر تو اوج حجاب و عفاف زن

از کور، مثل تو چه کسی رو گرفته است

 

در پرده های عصمتی و خانه ی تو نور

امروز شمع عمر تو سوسو گرفته است

 

از خانه ی تو نور به افلاک می رود

جان ابوتراب سوی خاک می رود

 

سرمایه ی سلاله ی نور و امامتی

امّید نا امیدی روز قیامتی

 

مدیون بخشش تو مدینه… نه…عالم است

آغاز بخششی و تمام کرامتی

 

آتش کجا و دیده ی گریان ماتمت

لبخند سربلندی روز ندامتی

 

با پهلوی شکسته به دنبال مرتضی

چشم جهان ندیده چنین استقامتی

 

باید در عاشقی به شما اقتدا کنیم

رخصت گرفته ایم که مادر صداکنیم

 

محمد جواد الهی پور

 

***********************

 

اشعار فاطمیه - اشعار مدح - محسن ناصحی

 

علی دیده است در زهرا غروب آفتابش را

و زهرا در علی دیده است هرم التهابش را

 

شهید اول حفظ ولایت ، می شود اما

کسی هرگز نخواهد دید حتی اضطرابش را

 

کرم ، مبهوت و سرگردان که زهرا چیست ؟ زهرا کیست؟

مگر از راز گردنبند بردارد جوابش را

 

چه بینا و چه نابینا به نامحرم بگو برگرد

که گل بر خارها هرگز نمی بخشد گلابش را

 

غمی سنگین تر از داغ جدایی از علی دارد

که از تابوت ، می خواهد نگه دارد حجابش را

 

فقط محض دل حیدر… وگرنه ضربه سنگین بود

اگر از چهره بر می داشت گاهی هم نقابش را

 

اگرچه زخم بر بازو… برای شادی همسر

خودش در خانه می چرخاند سنگ آسیابش را

 

اجابت را علی در لحظه ی عجل وفاتی دید

چه غمگین می کند راهی شهید انقلابش را

 

محسن ناصحی

 

************************

 

اشعار فاطمیه - مدح -  علی اکبر لطیفیان

 

کسى به داشتن آبرو نياز نداشت

که در نماز به تسبيح او نياز نداشت

 

به هيچ جا نرسيد آخرش نمازى که

براى سجده به اين خاک کو نياز نداشت

 

چقدر ساده و افتاده زندگى کردند

وگرنه چادر زهرا رفو نياز نداشت

 

به هيچ چيز نيازى نداشت حتى قبر

نگو مزار ندارد بگو نياز نداشت

 

به سلسبيل و به نهر بهشت فکر نکرد

على که پهلوى دريا به جو نياز نداشت

 

نديده ايم طهارت به آب رو بزند

وضوى فاطمه آب وضو نياز نداشت

 

تو رو به قبله نبودى که قبله رو به تو بود

نماز خواندن تو سمت و سو نياز نداشت

 

نفس نفس زدن تو خودش نفس گير است

على به هيچ طناب گلو نياز نداشت

 

مراد شستن دست على ز ماندن بود

وگرنه پيکر تو شست و شو نياز نداشت

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ حدیث اشک

 

**********************

 

اشعار فاطمیه - مدح -  مسعود یوسف پور

 

دست دستاس تو نان داد همه دنیا را

کرمش برد پی شغل گدایی ما را

 

قرص خورشید همان نان سر سفره ت بود

رفت تا پر کند از گندم تو بالا را

 

پرورش داد در این فاصله ی هجده سال

نظرِ امّ ابیهایی تو بالا را

 

سایه ات نیز نیفتاد به دیوار محل

سایه ات نیز ندید آدم نابینا را

 

یک نخ از وصله ی آن چادرتان کافی بود

که مسلمان بکند کل یهودی ها را

 

خواست روشن بشود عرش ، خدا فرمان داد

بنویسند در اطراف زمین زهرا را

 

بنویسند تو را زهره ی تابان علی

بنویسند که خورشید تویی جان علی

 

بنویسند تو را مادر پیغمبر ها

بنویسند تو را عشق همه حیدر ها

 

بنویسند که از صبح ازل تا امروز

نرسیده ست به پایین قدومت پر ها

 

ذوالفقار علی و تیغ کلام تو یکیست

خطبه ای خواندی و لرزید همه پیکر ها

 

بهتر آنکه بنویسند چه شد افتادی

یا چه شد شعله کشیدند ز داغت در ها

 

بنویسند چه شد فضّه خذینی گفتی

بگذارید بدانند چه شد نوکر ها

 

تنگیِ کوچه پر و بال تو را اذیت کرد

وای از افتادنِ یکمرتبه ی مادر ها

 

ردّ خون مرده گیِ بال و پرت خوب نشد

تو زمین خوردی و حالِ پسرت خوب نشد

 

مسعود يوسف پور  

برگرفته از وبلاگ حدیث اشک

 

**********************

 

اشعار فاطمیه - مدح -  سید پوریا هاشمی

 

دست و پاگیرم ولیکن دست و پا دارم هنوز


هرچه هستم باز هم طبع گدا دارم هنوز


 

سفره ات را می تکانی روزی ما میرسد


گرچه سیرم کرده ای میل غذا دارم هنوز

 


لطف مادر بهترین تمثیل از لطف خداست


تا به زیر چادرت هستم خدا دارم هنوز


 

نان بپز نان تو خوردم که درستم کرده است


در تنور خانه ات دارالشفا دارم هنوز


 

خانه ات جارو کشی میخواست من جارو کشم


کار اگر اینجا کنم یعنی بها دارم هنوز


 

گفته ام در قبر بگذارند روی سینه ام


دستمال گریه بر داغ تو را دارم هنوز


 

درنمازم هم بروی شانه ام شال عزاست


من به یمن شال مشکی تان عبا دارم هنوز

 


با همان یک دست من را یاد کن بین قنوت


مستمندم بی کسم عرض دعا دارم هنوز

 


باز هم درخانه ام عطر فدک پیچیده است


چون که از خرمای باغت چند تا دارم هنوز


 

هر کجا ذکر تو شد بر من حسین الهام شد


درمیان روضه ات غار حرا دارم هنوز

 


مادر ارباب اذن کربلایم را بده


در دل دیوانه داغ کربلا دارم هنوز


 

من بدم می آید از درها که بد وا میشوند


نفرت از مسمار و از این چیزها دارم هنوز

 


بعد تو دیگر علی را هیچکس خندان ندید


طعنه هم میزد کسی میگفت عزادارم هنوز

 

سید پوریا هاشمی

برگرفته از وبلاگ تب می

 

**********************

 

اشعار فاطمیه - مدح -  حامد الواری

 

ذکر ما دائم الاوقات مدد یازهرا

 مددی مادر سادات مدد یازهرا

 

 فاطمه محور ایمانی ما در دنیاست

 ذکر ما در همه حالات مدد یازهرا

 

 بین سجاده چنان غرق خدا بودی که

 بر تو حق کرده مباهات مدد یازهرا

 

 ما برآنیم که با ذکر حسین ، جان بدهیم

 مددی قبله ی حاجات مدد یازهرا

 

 همه ی زندگی ما به تو وابسته شده

 ما و دوری ز تو هیهات مدد یازهرا

 

 دستمال از چه به سر بستی و چشمت خیس است ؟

 وای از درد و جراحات مدد یازهرا

 

 حامد الواری

 

**********************

 

اشعار فاطمیه - مدح -  سید پوریا هاشمی

 

گندم از دسته دستاس تو برکت دارد

دست لطف تو به هرچیز محبت دارد

 

بی وضو دست به نام تو زدن جایز نیست

نام تو عصمت محض است قداست دارد

 

سائل آمد در این خانه و حاتم برگشت

در کرم حضرت صدیقه قیامت دارد

 

تو فدک داشتی و سیر نمیخوابیدی

سفره ات غیرکمی آب به ندرت دارد

 

تو به نه سالگی ات ام ابیها شده ای


حرف ما نیست بگوییم ؛ روایت دارد


 

ماجرای ورم پای تو در وقت نماز

متواتر شده از بس سندیت دارد


 

روز محشر همه بر پا و تو بر ناقه سوار


تا بدانند همه فاطمه حرمت دارد

 


خوش بحالش که کنیزی شما را میکرد

 واقعا فضه چه اندازه سعادت دارد

 

برد با ماست که مانوس به زهرا شده ایم

خاک بوسی درش حکم عبادت دارد

 


گریه روز و شبت تاب ز مردم برده


از تو بی بی در و همسایه شکایت دارد

 


دل از غصه کباب تو مرا آتش زد


بیت الاخزان خراب تو مرا آتش زد

 

سید پوریا هاشمی

برگرفته از وبلاگ تب می

 

**********************

 

اشعار فاطمیه - مدح -  محسن حنیفی

 

سوگند میخورم به خداوند فاطمه

اصلا نبوده نیست همانند فاطمه

 

یا فاطر بفاطمه یعنی که فرق نیست

جز اینکه او خدا بود و بنده فاطمه

 

مشکات خانواده مولاست نور او

نور بهشت جلوه لبخند فاطمه

 

جودش میان اهل مدینه زبانزد است

بانوی آسمانی و بخشنده فاطمه

 

او جاي خود، وسایل او هم مقدس است

چادر نماز یا که گلوبند فاطمه

 

بیخود که نیست سینه ما تیر میکشد

باشد شریک فاطمه فرزند فاطمه

 

آری غرور چادر زهرا لگد شده

بعدش علی خجل شده و شرمنده فاطمه

 

محسن حنیفی

برگرفته از سایت بی پلاک

 

**********************

 

اشعار فاطمیه - مدح -  قاسم نعمتی

 

نقطه ی ثقل عنایات فقط مادر ماست

 باب احسان و کرامات فقط مادر ماست

 

 امه الله ولی سیده ی عالمیان

 مادر شیعه و سادات فقط مادر ماست

 

 همه شب پای ورم دار شهادت بدهد

 روح طاعات و عبادات فقط مادر ماست

 

 وصف آن زینت گوش و سر گردن این بود

 برتر از هرچه مقامات فقط مادر ماست

 

 گر خدا نور سماوات و زمین است به حق

 جلوه ی کامل مشکات فقط مادر ماست

 

 مرد اگر بود به والله که پیغمبر بود

 وجه رب در همه حالات فقط مادر ماست

 

 امتحان گشته ی حق صابره در هرچه بلا

 منشاء سر موالات فقط مادر ماست

 

 کربلا وسعت آن ضربه ی سیلی باشد

 صاحب کل بلیات فقط مادر ماست

 

 خون مسمار نشان سر نیزه دارد

 قبله ی درد و مصیبات فقط مادر ماست

 

 قاسم نعمتی

 

**********************

 

اشعار فاطمیه - مدح - محسن حنیفی

 

بهشت جلوه ای از سایه سار این دو نفر

جهنم است نبودن کنار این دو نفر

 

نماز شفع پیمبر علی و فاطمه اند

نماز شب شده شب زنده دار این دو نفر

 

طلا غبار قدمهای فضه خادمشان

گرفته فضه عیار از عیار این دو نفر

 

گره نخورده به دست طناب قصه شان

نبود دست کسی اختیار این دو نفر

 

وقار کوه احد هم شکست در کوچه

کشیده شد به زمین تا وقار این دو نفر

 

میان غربت غمبار خانه خورشید

نبود میخ در خانه یار این دو نفر

 

علاوه بر در خانه زدند زهرا را

نشد رعایت تقسیم کار این دو نفر

 

به غیر آتش سوزان تب ، به غیر از درد

نبود هیچ کسی غمگسار این دو نفر

 

بجای میخ در خانه که ندارد شرم

خمیده ام، شده ام سوگوار این دو نفر

 

محسن حنیفی

برگرفته از سایت بی پلاک

 

**********************

 

اشعار فاطمیه - مدح -  امیر عظیمی

 

سلام سوره ی کوثر ، سلام أَعطَینا

درود ، مادر سادات ، فاطمه ، زهرا

 

صفیّه ، امّ ابیها ، جلیله ، راضیّه

حدیثه ، طاهره ، قدسیّه ، انسیه ، حورا

 

تویی که عرش سرش را به پات می ساید

تو زهره ای ، که ضیائت گرفته دنیا را

 

برای فهم مقامت ، عقول پا در گِل

برای درک خیالت ، خیال نابینا

 

تویی که دختر وحی و عروس قرآنی

گواه ، سوره ی رحمان و سوره ی طاها

 

برای همسری تو ، فلک علی پرور

نبود غیر ولایت برای تو همتا

 

تویی که فخر ائمه شده است مادریت

تو مادر پدرت هم شدی، ولی بخدا

 

تو مادر همه ی بچّه شیعه ها هستی

فدای مادری تو ، تمام مادرها

 

فدای نام حسینت ، تمامی عالم

فدای نام عزیز حسن ، همه دنیا

 

همیشه نام حسن را که می برم ، مادر

بیاد کوچه می افتم، بیاد کوچه، چرا؟

 

چرا که صورتتان در عبور از این کوچه

به ضرب سیلی دشمن کبود شد ، زهرا

 

هنوز خاکی خاکی است چادرت بی بی

هنوز مانده در آن کوچه گوشوار شما

 

کنار چادر خاکی که ارث زینب شد

 اگر که روضه بخوانی برای کرببلا

 

پس از حسین «عَلَیکُنَّ بِاالفِرار» بگو

خدا کند، نکند خصم خیمه را یغما

 

حجاب زینب کبری، حجاب فاطمه است

رسیده شمر به خیمه، کجایی ای سقّا ؟

 

امیر عظیمی

 

**********************

 

اشعار فاطمیه - مدح -  سعید پاشازاده

 

زهرا به ما قدم به قدم لطف کرده است

نه هر قدم که دم همه دم لطف کرده است

 

هو هوی ذوالفقار هم از هوی فاطمه است

یعنی که دم به تیغ دو دم لطف کرده است

 

ما بچه های ناخلفی بوده ایم که

مادر به ما هزار رقم لطف کرده است

 

سوگند می خوریم به پهلوی فاطمه

زهرا به ما بدون قسم لطف کرده است

 

با سفره داری پسر ارشدش به ما

نه اشتباه شد به کرم لطف کرده است

 

شب های جمعه ناله ی شش گوشه می رسد

بانوی بی حرم به حرم لطف کرده است

 

عباس اگر به عرصه ی محشر گره گشاست

زهرا به آن دو دست قلم لطف کرده است

 

ضرب غلاف و ضربه ی در ضری دست کفر

دنیا مگر به فاطمه کم لطف کرده است…

 

سعید پاشازاده

[ یکشنبه ۱۰ اسفند۱۳۹۳ ] [ 23:53 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار فاطمیه - زبانحال مولا(ع) - اسماعیل شبرنگ

 

بگیر فاطمه دست دعا برای خودت

بخوان دعای شفا نذر زخم های خودت

 

تلاش کن که بمانی و گرنه می میرم

نگو که رفتنی ام جان مرتضای خودت

 

کمی مراقب این سینه ی ترک زده باش

شکسته می شود از حجم سرفه های خودت

 

نفس کشیدنت این روزها که آسان نیست

وَ بی صدا شده پژواک های های خودت

 

چه آمده به سرت بین کوچه زهرا جان

که مرگ می طلبی هرشب از خدای خودت

 

شکوه قبله ی من رو به قبله ای تو چرا

گمان کنم که رسیدی به انتهای خودت

 

میان خواهش عجّل وفاتی هرشب

بیا و مرگ علی را بخواه...جای خودت

 

مدینه بعد تو جای علی نخواهد بود

مرا به غصه نشاندی تو با عزای خودت

 

مرو که خانه ی عمرم خراب می گردد

سلام های علی بی جواب می گردد

 

اسماعیل شبرنگ

 

**********************

 

اشعار فاطمیه - زبانحال مولا(ع) - هادی ملک پور

 

این روز ها شب و سحرت طول می کشد

حتی دقیقه در نظرت طول می کشد

 

تا دست ها به هم برسد لحظه قنوت

در پیش چشم های ترت طول می کشد

 

از کنج خانه تا دم در غصه می خورم

از بس که راه مختصرت طول می کشد

 

اینگونه پیش گر برود ای کبوترم

درمان زخم های پرت طول می کشد

 

با هر قدم که تکیه به دیوار می دهی

از بین کوچه ها گذرت طول می کشد

 

بگذر از این محله که در وقت حادثه

تا مجتبی شود سپرت طول می کشد

 

تنگ غروب می رسی و درک می کنم

درد دل تو با پدرت طول می کشد

 

گیرم به گریه دخترت آرام می شود

آرام کردن پسرت طول می کشد

 

گفتی مجال شرح دل شرحه شرحه نیست

افسوس  .... قصه جگرت طول می کشد

 

تو می روی و تازه شروع غم من است

گفتم به بچه ها سفرت طول می کشد

 

هادی ملک پور

 

**********************

 

اشعار فاطمیه - زبانحال مولا(ع) - قاسم نعمتی

 

خانه خراب گشتن من با عزای توست

زیباترین ترنم قلبم صدای توست

 

دیدی چگونه زندگی ام را نظر زدند

چشمان شور پشت سر بچه های توست

 

دردم گرفته فاطمه جان گریه می کنم

این قلب زخم دیده ی من مبتلای توست

 

دستار بسته ای که نبینم سرت شکست

جای شکستگی بخدا هرکجای توست

 

تکرار ضربه ها که به یک جا نمی خورد

جای غلاف روی سر و دست و پای توست

 

جای طناب مانده به دور گلوی من

آثار تازیانه بر انگشت های توست

 

پایین هردو گونه ی تو چاک خورده است

دو گوشواره دردسر مجتبای توست

 

مقتل نوشته از در و دیوار خورده ای

دهلیز خانه شاهد این ماجرای توست

 

مقتل نوشته خون همه جا را گرفته بود

خون لخته ها به موی پریشان حنای توست

 

مقتل نوشته است که چادر سرت نبود

این ماندن تو پشت در هم از حیای توست

 

مقتل نوشته خنجری از پشت در زدند

آثار پارگی به لباس عزای توست

 

گودال تو هم لباس حسین تو پاره شد

حالا زمان روضه ی کرببلای توست

 

هرکس رسید نیزه خود را شکست و رفت

کندی خنجر از اثر بوسه های توست

 

قاسم نعمتی

 

**********************

 

اشعار فاطمیه - زبانحال مولا(ع) – سید علی احمدی

 

هرچه بود از در و دیوار خودم فهمیدم

حاجتی نیست به انکرار خودم فهمیدم

 

راز حبس نفس و علت جوشیدن خون

از فرو رفتن مسمار خودم فهمیدم

 

این که یک حادثه رخ داده در آن کوچه تنگ

از نهان کردن رخسار خودم فهمیدم

 

همه گویند دگر رفتنی است این بیمار

به قیامت شده دیدار خودم فهمیدم

 

این که دیگر نزنی شانه به موی زینب

از قنوتت به شب تار خودم فهمیدم

 

از چه لبخند به تابوت زدی بعد سه ماه

حاجتی نیست به گفتار خودم فهمیدم

 

سید علی احمدی

با تشکر از آقای سید علی احمدی

 

************************

 

اشعار فاطمیه - زبانحال مولا(ع) – علی اصغر ذاکری

 

شنیده اند مگر بچه ها دعایت را ؟

چرا چنین میبوسند دست و پایت را...

 

قرار ما که جدایی میان راه نبود

مباد ترک کنی یار بی نوایت را

 

نشسته ایم کنارت به خون دل خوردن...

نخورده ای بانو باز هم غذایت را

 

ببین بدون تو سجاده اشک میریزد

مگر امید ندارد که ربنایت را ...

 

کسی چنان تو خدا را درست درک نکرد

مگر که بشناسانی خودت خدایت را

 

چقدر پیر شدم از غمت عزیز علی

چقدر کم دارم شور خنده هایت را

 

سخن نگو بدنت باز درد میگیرد

اگرچه دلتنگم بشنوم باز صدایت را

 

تو را به عشق قسم چند قرن زنده بمان

مگر که قدری جبران کنم وفایت را

 

علی اصغر ذاکری

 

************************

 

اشعار فاطمیه - زبانحال مولا(ع) – سید پوریا هاشمی

 

بگو ز جان بهارم خزان چه می خواهد؟

فراغ لعنتی از جانمان چه می خواهد؟

مگر که شوهرت از این جهان چه می خواهد؟

به غیر ماندنت ای نیمه جان چه می خواهد؟

 

هنوز مانده ام این روزها چه زود گذشت

خوشی و خندهء نه سال ما چه زود گذشت

 

بنا نداری از این سوز تب رها بشوی؟

برای مدتی از بسترت جدا بشوی؟

قرار نیست در خانه جا به جا بشوی؟

دوباره مادر سرحال بچه ها بشوی؟

 

به پات اگر که بیفتم چطور می مانی

کنار در که بیفتم چطور میمانی

 

نمیشود که مرا باز رو به راه کنی

درست مثل گذشته به من نگاه کنی

و کوه درد و غمم را دوباره کاه کنی

حسودهای مرا خوار و رو سیاه کنی

 

به فکر ریختنم بی ستون تو چه کنم

نمیشود که بمانی بدون تو چه کنم

 

دو ماه و نیم غمت آتش دلم بود و

دو ماه و نیم فقط گریه حاصلم بود و

دو ماه نیم در خانه قاتلم بود و

دو ماه و نیم مغیره مقابلم بود و

 

دو ماه و نیم مرا بین کوچه ها دیدند

سلام کردم و جای جواب خندیدند

 

بلند شو که زمین خوردنم زیاد شده

نرو که دردسر ماندنم زیاد شده

نلرز لرزش دست و تنم زیاد شده

خودت ببین که بمان گفتنم زیاد شده

 

خدا گواست که مثل تو از جهان سیرم

بدون من بروی زنده زنده میمیرم

 

سید پوریا هاشمی

برگرفته از وبلاگ تب می

 

************************

 

اشعار فاطمیه - زبانحال مولا(ع) – سید پوریا هاشمی

 

حال تنت بد است دعایت نمیکنند


تو بی حمایتی و حمایت نمیکنند

 


زنهای شهر پیش تو امروز آمدند


نیت عیادت است عیادت نمیکنند

 


با هم یواش پشت سرت حرف میزنند


ساکت نشسته اند و صحبت نمیکنند

 


اصلا حواسشان به تو و حرفهات نیست


اصلا تو را درست زیارت نمیکنند

 


هرشب تو میروی به در خانه هایشان


اما تو را به خانه که دعوت نمیکنند

 


اینها اگر به فکر تو هستند پس چرا؟


به گریه ی شبانه ات عادت نمیکنند

 


نا مردها هنوز نفهمیده اند که


از ناله ی مریض شکایت نمیکنند

 


تو صورت کبود نشان میدهی ولی


یک لحظه هم نگاه به صورت نمیکنند

 


در پیش چشم من همه گفتند رفتنی است


حال مرا به جز غم و حسرت نمیکنند 

 

سید پوریا هاشمی

برگرفته از وبلاگ تب می

 

************************

 

اشعار فاطمیه - زبانحال مولا(ع) – سید پوریا هاشمی

 

آخر چه کنم تا به پرت خار نگیرد؟


پهلوی تو خونریزی بسیار نگیرد؟

 


در چند نفس پخش کن این یک نفست را


تا پیرهنت حالت گلدار نگیرد


 

به فکر خودت باش که این دسته ی دستاس


از دست ورم کرده ی تو کار نگیرد

 


خون مردگی چشم تو درمان که ندارد


پس گریه نکن تاری بسیار نگیرد

 

یک ذره تکان خوردن تو فاجعه ساز است


آرام بمان پهلویت اینبار نگیرد

 


دیشب سر سجاده دعای حسن این بود


که مادر من دست به دیوار نگیرد

 


مادر شدنت را به لگد از تو گرفتند


ای کاش کسی حسرت دیدار نگیرد

 


نجار بنا بود که بی میخ بسازد


تا عمر مرا این در و مسمار نگیرد

 


 برخیز که یک شهر به این خانه نخندند


به سوختن پیکر پروانه نخندند

 

سید پوریا هاشمی

برگرفته از وبلاگ تب می

 

************************

 

اشعار فاطمیه - زبانحال مولا(ع) – محمد علی کردی

 

همسر مهربانم...

 

به پایم آنقدر ماندی که از پا آخر افتادی

کلید مشکلم بودی که در پشت در افتادی

 

تو خورشیدی تو ماهی مظهر نوری تو زهرایی

که با خفاش های تیره بخت شب در افتادی

 

پیمبر بی وضو هرگز نمی بوسید رویت را

چه شد ای وحی منزل که به خاک معبر افتادی

 

پرستوی شکسته پر تو پروازست تقدیرت

تحمل کن کمی حالا که از بال وپر افتادی

 

کنار تو هزاران سال شوق زندگی دارم

به این زودی چرا در فکر ترک حیدر افتادی

 

دو رکعت ایستادی و به خود گفتم که میماند

رکوع و سجده و سجده ، قیام آخر افتادی

 

و عمری زحمتت دادیم حرفش را نزن اصلاً

دو روزی را که در این خانه بین بستر افتادی

 

محمد علی کردی

برگرفته از وبلاگ پایگاه اشعار آیینی

 

************************

 

اشعار فاطمیه - زبانحال مولا(ع)

 

خسته رفتی و خسته بر گشتی

ای غرورم شکسته بر گشتی

 

از سرِ کوچه تا درِ خانه

تو نشسته نشسته بر گشتی

 

دست من بسته شد فدای سرت

تو چه شد ؟ چشم بسته برگشتی

 

حسنِ توست گوشواره ی تو

گوشواره ی شکسته برگشتی

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

***********************

 

اشعار فاطمیه - زبانحال مولا(ع) - حسین قربانچه

 

زهرا مرو كه اين نگرانى مرا بس است

پيشم بمان همينكه بمانى مرا بس است

 

با خود مگو كه پير شدم ، رفتنى شدم

در چشم من همينكه جوانى مرا بس است

 

قرآن بخوان كه دل ببرى باز از على

روزى اگر دو آيه بخوانى مرا بس است

 

لازم نكرده روسرى ات را به سر كنى

خوابيدنت به شكل كمانى مرا بس است

 

فاميل هم نخواست بفهمد چه مى كشم

درد دل مرا تو بدانى مرا بس است

 

در پاسخ تمامى اين حرف ها فقط

پلكى ز روى هم بپرانى مرا بس است

 

گفتم عيادت تو كسى را نياورند

لبخندِ اين دو قاتل جانى مرا بس است

 

فضّه كه هست پس تو دگر رُفت و رو نكن

جان حسين خانه تكانى مرا بس است

 

گفتند خانه دارِ على رفتنى شده

زهرا مرو كه اين نگرانى مرا بس است

 

حسین قربانچه

برگرفته از وبلاگ تب می

 

************************

 

اشعار فاطمیه - زبانحال مولا(ع)

 

یاد دارم بعثت پیغمبر اسلام را

دوره دینداری و پیکار با اصنام را

سنگباران مسلمانان ز روی بام را

سختی شعب ابی‌طالب در آن ایام را

یاد داری فاطمه؟ گویا همین دیروز بود

 

یاد دارم هجرت و دل کندن از بیت خدا

قبل رفتن بر مزار مادرت اشک تو را

قهر بود آن روزها یک خواب خوش با مرتضی

تا که برگرداندمت سالم به دست مصطفی

یاد داری فاطمه؟ گویا همین دیروز بود

 

یاد داری مصطفی از امر حیّ کردگار

نغمه «ناد علی» سر داد بین کارزار؟

جبرئیل آمد میان معرکه با این شعار:

لا فتی إلّا علی لا سیف إلّا ذوالفقار

یاد داری فاطمه؟ گویا همین دیروز بود

 

یاد داری که شبی با بی‌قراری آمدم

سر به زیر انداخته، با شرمساری آمدم

ساده و با چشم چون ابر بهاری آمدم

گونه‌های سرخ بهر خواستگاری آمدم

یاد داری فاطمه؟ گویا همین دیروز بود

 

یاد داری لحظه شوق رسول‌الله را

تا نشانم داد آن شب، قرص روی ماه را؟

می‌شنیدی ضربه قلب ولی‌الله را

آمدی و من به دست باد دادم آه را

یاد داری فاطمه؟ گویا همین دیروز بود

 

یاد داری سادگی زندگی با یکدگر؟

روز میلاد حسن مادر شدی و من پدر

با حسین آرام شد دنیای ما از هر نظر

داد حق بر من دو تا دختر دو زهرای دگر

یاد داری فاطمه؟ گویا همین دیروز بود

 

یاد داری حج آخر، روز پیمان غدیر

وحی منزل آمد از درگاه دادار قدیر

کای نبی دست علی خویش را بالا بگیر

با همه اتمام حجت کن به بیعت با امیر؟

یاد داری فاطمه؟ گویا همین دیروز بود

 

یاد داری تا پیمبر بود نه غم داشتیم

نه سر موی سفید و نه قد خم داشتیم؟

بر تمام دردهای با عشق مرهم داشتیم

صورتی چون گل، نفس‌های منظم داشتیم

یاد داری فاطمه؟ گویا همین دیروز بود

 

یاد داری بر حسن قرآن که می‌آموختی

همزمان بهر حسینت پیرهن می‌دوختی؟

آتشی در جان من با آه خود افروختی

لیک خود در شعله‌های آتشِ در سوختی

یاد داری فاطمه؟ گویا همین دیروز بود

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

************************

 

اشعار فاطمیه - زبانحال مولا(ع) – حسن لطفی

 

ای خسته ی دل خسته ی آزار کشیده

در پای علی زحمت بسیار کشیده

 

تو دست به رو داری و من دست به خواهش

کار من و تو هر دو به اصرار کشیده

 

پیداست از این دست به جا مانده که زهرا

تا پشت در خانه سری زار کشیده

 

فهمیده ام از لمسی دستان تو ، شانه

از بازوی افتاده ی تو کار کشیده

 

می ترسم از این آه ، که این شیشه بریزد

بر سنگ زمین سینه ات انگار کشیده

 

تو چهره بپوشان ولی این کوچه به من گفت

این گونه ی پاشیده به دیوار کشیده

 

امید ندارم به خود از درد نپیچی

پهلوی تو بد جور به مسمار کشیده

 

من می نگرم بر تو و می بینم از این شام

دستی نوه ات را سر بازار کشیده

 

انگار شبیه تو شدن جرم بزرگی ست

کار توو او هر دو به انظار کشیده

 

خون می چکد از ناخنش و حال ندارد

آنقدر که از تاول پا خار کشیده

 

برخاست که یک جمله بگوید به عمویش

گیسوی مرا چند طلبکار کشیده

 

هر بار که گفتم سر بابام نیُفتد

خوردم زِ سنان پیش تو هر بار کشیده

 

کم بود ببینی که حرامی به کنیزی

در خانه اش از دخترکت کار کشیده

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ یا شبیر

 

************************

 

اشعار فاطمیه - زبانحال مولا(ع) – سید علی رکن الدین

 

گرفته ماتم داغی توان مردی را

شکسته اند دل مهربان مردی را

 

صدا صدای غریبی ست سوز می آید

گرفته بغض اقامه اذان مردی را

 

به درب خانه ی او پیش چشم دخترکش...

گرفته اند از این غصه جان مردی را

 

مدینه همهمه ای میشود دهان به دهان

رسانده اند به هم داستان مردی را

 

شنیده اید؟ کجا؟ کی؟ چگونه؟ آری، نه!

زدند همسر تازه جوان مردی را

 

شنیده اند ز مردم که مرگ او حتمی ست

شکسته اند دل دختران مردی را

 

سید علی رکن الدین

 

************************

 

اشعار فاطمیه - زبانحال مولا(ع) - حسن لطفی

 

انگار که چشمان تو را خواب گرفته

کاشانه ی ما را غم سیلاب گرفته

 

نزدیک سه ماه است نخوابیده ای اما

حالا چه شده چشم تو را خواب گرفته

 

اصرار ندارم که تو را سیر ببینم

نزدیک سه ماه است که مهتاب گرفته

 

برخیز گریبان زده ام چاک بدوزش

بی حالی تو از علی آداب گرفته

 

این دفعه چندم شده از صبح که زینب

پیراهن گُلدار تو را آب گرفته

 

وا کن گره ی روسری اَت را ولی آرام

این مقنعه را لخته ی خوناب گرفته

 

تا که سر تو خورد به دیوار شکستم

بعد از تو نفس از جگرم تاب گرفته

 

ای گونه ترک خورده دو ماه است رُخت را

یک پنجه و انگشتر آن قاب گرفته

 

فهمیده ام این میخ چرا کج شده این قدر

پهلوی تو بد جور به قلاب گرفته

 

حسن لطفی

 

************************

 

اشعار فاطمیه - زبانحال مولا(ع) – نوید اسماعیل زاده

 

پیش ماها همیشه میخندی

توی خلوت همیشه  گریونی

مثل موهای من شدی مادر

این روزا بدجوری پریشونی

**

کمکت میکنم رو پا وایسی

دو قدم راه نرفته میشینی

تو تموم وسایل و دیگه

حسشون میکنی، نمی بینی

**

زیر چشمت  یه سایه افتاده

سایه ای که شبیه یک دسته

به خودم هی امید میدم که

دست تو خوب میشه ، نشکسته

**

یاد محسن میاد روی گونت

روی سینه که دست میذاری

واسه ی خواهش نرو مادر

هی دلیل  کبود میاری

**

من دعا میکنم بمون اما

با دعای تو بی اثر میشه

بستری که پر از گل زخمه

این شبا رو به قبله تر میشه

**

چشماتو بستی و داری میری

بین ما یک نفس فقط راهه

رسم دنیا همیشه این بوده

عمرگلها همیشه کوتاهه

 

نوید اسماعیل زاده

[ یکشنبه ۱۰ اسفند۱۳۹۳ ] [ 23:50 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار فاطمیه - ایام بستری - سید پوریا هاشمی

 

همین که پهلوی او گاه گاه می گیرد

نفس به سینه این پابه ماه می گیرد

 

هنوز بستر خود را عوض نکرده علی

بلند می شود و راه چاه می گیرد

 

سرش که خورده به در نور دیده اش کم شد

حسین را به حسن اشتباه می گیرد

 

مریض خانه اگر لب به آب و نان نزند

پس از سه ماه تنش وزن کاه می گیرد

 

مریض خانه اگر سیلی از کسی بخورد

به روی صورتش ابری سیاه می گیرد

 

هنوز هم که هنوز است با همین حالش

علی به چادر زهرا پناه می گیرد

 

کسی نگفت که این تازیانه در کوچه

به بازو یش به کدامین گناه می گیرد

 

چه آمده به سر چشمهای زهرا که

ز چشمهای علی هم نگاه می گیرد

 

همین که نام علی را به پیش او ببری

به لب ترنم روحی فداه می گیرد

 

خدا بخیر کند درد آمده به برش

همین که پهلوی او گاه گاه می گیرد

 

سید پوریا هاشمی

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در 26 اسفند 93

 

*********************

 

اشعار فاطمیه - نوید اسماعیل زاده 

 

عرش زیر پای او مثل حصیر افتاده است

رونق عشق است در دستانش از بس ساده است

 

نه فلک در گردش است از گردش دستاس او

اینکه دستش بر سر دنیاست فوق العاده است

 

بعد پیغمبر چه بیعت ها که نشکستند خلق

نان به نرخ روز خوردن سفره اش آماده است

 

دارد از پا در می آید بین سوز و تب ولی

باز هم در عین بیماری سر سجاده است

 

کار دل هر روز و شب اشک است در اندوه او

خوش بحالش، عشق زهرا کار دستش داده است

**

با غم و اندوه و تب هر روز خلوت می کند

یک دل سیر اشک می ریزد، عبادت می کند

 

خسته از زخم زبان ها، بیت الاحزان ساخته

از غمش هر روز با پیغمبر شکایت می کند

 

تا مبادا خدشه ای بر دین حق وارد شود

جان خود را هم شده، خرج ولایت می کند

 

یادشان رفته است او دردانه پیغمبر است؟

هر کسی از راه می آید جسارت می کند

 

هرچه باران بر زمین می بارد از اندوه اوست

مهر خود را با جهان با اشک قسمت می کند

 

جان محض است او و حتی روح سربارش شده

لاجرم روح از تن او رفع زحمت می کند

**

روضه اما می رسد با چشم های تر به در

وای از آن وقتی که زهرا می رسد آخر به در

 

طاقتش در پشت در هر بار کمتر می شود

با لگد هر بار می کوبند محکم تر به در

 

یاس تا پرپر شود آیا لگد کافی نبود

کاش می کردند فکر شعله را از سر به در

 

در نمی خواهد بگردد سمت او بر پاشنه

نیست امّیدی ولی با شعله آذر به در

 

روضه بیش از این نمی گویم، ولی نجار شهر

کاش می کوبید یک مسمار کوچک تر به در

 

بر مداری گیج می گردد جهان تا روز حشر

در هوای مدفن زهراست دنیا در به در

 

نوید اسماعیل زاده

 

**********************

 

اشعار فاطمیه - قاسم صرافان

 

از غمت بسیار و کم گفتیم از بیداری ات

کوثری؛ اما نمی‌بینیم، جز بیماری ات

 

اشک باریدیم اما چشم ما در پرده ماند

دور ماندیم از دلِ از حبّ دنیا عاری ات

 

ماه بانویی که حُسنت در حیا پیچیده است

همسری که عاشقی تابیده از دینداری ات

 

چادرت خاکی شد اما سربلندی  فاطمه

بر زمین خوردی ولی چشمی ندیده خواری ات

 

در سپاه غربت مولا رجز خوان تاختی

جای سیلی مُهر تایید است بر سرداری ات

 

مهر تاییدی که حتی شوهرت آن را ندید

راز را گفتی فقط با آینه دیواری ات

 

تیرِ اشکت هم گرفته لات و عزا را هدف

تیغِ بیزاری است از تزویر حتی زاری ات

 

بی‌وفایی‌های مردم بی‌صفایی‌های شهر

کم نکرده ذره‌ای از شوقِ مردم داری ات

 

روزها سیل است سوی ظلم رویِ خطبه‌ات

نیمه‌شب در حق همسایه‌ست اشک جاری ات

 

لقمه می‌گیرد برای زینب ، این شبها ، حسن

" هل اتی " جای تو می‌خواند، حسینِ قاری ات

 

یاعلی وقت زمین خوردن نمی‌گویی چرا؟

جای یار آمد، چرا فضه برای یاری ات

 

آه از دیوار و در، فریاد از آتش، ولی

درد تنهاییِ حیدر بود زخم کاری ات

 

تا نگردد بیش از این تنها علی تنها نرو

بیشتر آید به کار ، این روزها دلداری ات

 

قاسم صرافان

 

*********************

 

اشعار فاطمیه

 

می‎شود پرواز معضل با پری که سوخته

شاخه را مایوس سازد نوبری که سوخته

 

چند بار از صبح تا حالا زمین افتاده‎ام

هی سیاهی می‎رود چشم تری که سوخته

 

تو سپر دادی که من باشم سپاهت، حیف که

حال ، بی کس مانده‎ای با لشکری که سوخته

 

قاتل جانم شده پهلو به پهلو کردنم

وقت چرخیدن به روی پیکری که سوخته

 

کافی است این روسری را یک کمی محکم کنم

صد برابر میشود دردِ سری که سوخته

 

گیسوان دخترانه سخت مشکل می‎کند

شانه کردن را برای مادری که سوخته

 

چهل نفر به یک نفر ای کاش در آن کشمکش

در نمی‎چرخید روی محوری که سوخته

 

آرزوی محسنم را با خودم بردم، علی

با تقلا کردنم زیر دری که سوخته

 

می‎شود جایِ نمازِ مستجابِ دخترم

بعد رفتن هم، این معجری که سوخته

 

اجرا شده توسط حاج منصور در 13 اسفند 93

برگرفته از سایت دوستداران حاج منصور ارضی

 

**********************

 

اشعار فاطمیه – مهدی رحیمی

 

یک عمر قانعند به کم های مشترک

دارند این دو آینه غم های مشترک

 

این چادر نمازش و انگشتر آن یکی

اینگونه داشتند کرم های مشترک

 

پهلو و دست بسته، به این دو بزرگوار

یک عمر کرده اند ستم های مشترک

 

با یا حسن به خانه و در کوچه های شهر

خوردند با حسین قسم های مشترک

 

تا پشت در رسیده، پس از آن به چاه رفت

برداشتند هرچه قدم های مشترک

 

حُبِّ علی و فاطمه با ماست، ساختند

این دو به قدر شیعه حرم های مشترک

 

مهدی رحیمی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

**********************

 

اشعار فاطمیه 

 

رگ پهلوم گرفته ، به بدن دست نزن

فضه بی یاری اسماء به تن دست نزن

 

قصد دارم خودم از جای خودم برخیزم

پیش چشم علی اصلا تو به من دست نزن

 

جابجا کردن من باعث این شد که فقط

جانم از درد بیاید به دهن...دست نزن

 

زخم چسبیده به پیراهن و خشکش زده پس

خیلی آرام به آن آب بزن ، دست نزن

 

حال من خوب شده پس تو دگر کار نکن

اصلا امروز نظافت قدغن ، دست نزن

 

اشک طفلان مرا پاک کن اما هرگز

به رگ غیرت چشمان حسن دست نزن

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در 2 دی 93

 

**********************

 

اشعار فاطمیه – سید پوریا هاشمی

 

در میزنی که وا بشود وا نمی شود

دردت غریبی است مداوا نمی شود

 

حالت بد است باز ولی روی مرکبی

پهلو شکسته مثل تو پیدا نمی شود

 

بیعت گرفتن تو به جایی نمی رسد

اینجا کسی به خاطر تو پا نمی شود

 

گریه نکن که گوش ندارند بشنوند

گریه نکن که حل معما نمی شود

 

شکاک ها به حرف تو اِن قُلت میزنند

که پاسخت به جز اگر،اما نمی شود

 

پس میزنند روی تو را باز رو نزن

دیگر کسی مدافع مولا نمی شود

 

برگرد خانه بستری خانهء علی

سعیت نتیجه بخش به اینها نمی شود

 

دیگر گذشته دورهء آن احترام ها

قدی به پای آمدنت پا نمی شود

 

سید پوریا هاشمی

برگرفته از وبلاگ تب می

 

**********************

 

اشعار فاطمیه –حسن لطفی

 

سر مزار حضرت رسول الله(ص) ؛

 

سرِ مزارت اگر آه آه می گیرم

اگر سراغِ تو را گاه گاه می گیرم

 

كشیدنِ بدنم تا كنارِ تو سخت است

چه خارها كه ز پا بینِ راه می گیرم

 

گرفته ام كمك از شانه ی حسین و حسن

پُر از تَرك شده ام، تكیه گاه می گیرم

 

مُغیره رویِ سرم، سایبانِ من را ریخت

اگر به سایه ی طفلم پناه می گیرم

 

كمی كبود و كمی هم سیاه شد رویم

مرا ببخش كه از تو نگاه می گیرم

 

فقط نه خاكِ مزارت، كه چند وقتی هست

حسین را ز حسن، اشتباه می گیرم

 

مرا زدند ولی باز هم سراغِ تو را

شبیه دختركی بی گناه می گیرم

 

به گریه گفت به بابا حلال كن من را

اگر ز رویِ تو رویِ سیاه می گیرم

 

هر آن زمان كه دو چشمانِ زجر می بینم

به زیرِ چادر عمه پناه می گیرم

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

**********************

 

اشعار فاطمیه – محمد علی رضا پور

 

دل بود و نور بود و خدا مادرم نرو

میشد تپش ز سینه جدا مادرم نرو

 

میرفت مادرِ همه ی مادرانِ مهر

دیگر یتیم شد دل ما مادرم نرو

 

میسوخت شمع خانه غریبانه جانگُداز

اندوه بیکرانه رها مادرم نرو

 

یک ، دو ، سه ماه ، ماه نمی آمد آسمان

شبهای تار اشک و عزا مادرم نرو

 

دختر، دلش از آن همه ماتم گرفته بود

میگفت: میروی به کجا ؟ مادرم ! نرو

 

زیبا پسر ، که «تشنه» لقب داشت ، تشنه بود

بر چشم بی فروغ صفا : مادرم ! نرو

 

رعنا پسر ، همان که جگرهای او گداخت

در کار گریه بود و دعا : مادرم ! نرو

 

بابا هنوز زخمِ دلش چکّه میکند

بی تو نمانده حال شفا مادرم نرو

 

خرماستان و چاهِ پُر از آهِ او مگر

دارد توانِ این همه را؟ مادرم نرو

 

دختر، کنار بسترش آمد ، غمین نشست:

موی مرا، تو شانه نما مادرم نرو

 

این خانه ، آسمانِ زمین ، باز ابری است

باران گرفته چشمِ هوا مادرم نرو

 

دنیا بدون خنده ی تو ، گریه میشود

بی تو، چه مبتلای بلا مادرم نرو

 

میرفت مادر و ،در و دیوار می گداخت

میسوخت جان آینه ها مادرم ! نرو

 

محمد علی رضاپور

 

**********************

 

اشعار فاطمیه – محسن حنیفی

 

او قصد رفتن کرده است و بار بسته است

سر درد دارد بر سرش دستار بسته است

 

 میخواست مولا از غریبی در بیاید

اما به هر در میزند انگار بسته است

 

خود را به آتش زد نبیند پیش مردم

در بین کوچه دستهای یار بسته است

 

او دلخوشی اش، مرتضی و کودکانند

جانش به جان حیدر کرار بسته است

 

تا یک شب دیگر فقط پیشش بماند

آنچه بلد بوده است مولا کار بسته است

 

 با چشمهایش خون دل خورده است بسیار

با کاسه ی خونی که یک مقدار بسته است

 

 این پلک را یک دست سنگین بین کوچه

یا ضربه در یا که نه دیوار بسته است

 

 در شام این مرثیه ها تکرار میشد

این چرخ عهد خویش با تکرار بسته است

 

 آری عبور از بین نامحرم چه سخت است

وقتی که راه کوچه و بازار بسته است

 

محسن حنیفی

برگرفته از سایت بی پلاک

 

**********************

 

اشعار فاطمیه – محسن حنیفی

 

نیت نمودی خویش را بر یار بسپاری

جان را به جانان با تن تبدار بسپاری

 

باید که مرهم روی زخم خویش بگذاری

سر درد خود را دست این دستار بسپاری

 

دستاس کردن با پر زخمی نمیسازد

دستاس را باید به خدمتکار بسپاری

 

سجاده و چادر نمازت را به زینب با

توصیه ی " الجار ثم الدار " بسپاری

 

وقتی لباست رازدار زخمهایت نیست

باید به دختر یک به یک اسرار بسپاری

 

این رازداری را علاوه بر پرستارت

باید به دیوار و در و مسمار بسپاری

 

وقتی شکسته شانه ات، زلف حسینت را

باید به دست پنچه بالاجبار بسپاری

 

حیفت نمی آید گلوی آهوی خود را

در قتلگاهی دست یک کفتار بسپاری

 

محسن حنیفی

برگرفته از سایت بی پلاک

 

**********************

 

اشعار فاطمیه – سید پوریا هاشمی

 

بادها رنگ خران بر چمنش آوردند

طعنه ها اشک به بیت الحزنش آوردند

 

چادر پاره خبر میدهد از سر درون

زیر چادر چه به روز بدنش آوردند

 

دردسر داشت همین یک نفس کوتاهش

زخم ها لاله سوی پیرهنش آوردند

 

چشم هرکس به علی خورد و به در کرد نگاه

زیر لب گفت چه به روز زنش آوردند

 

آه گهواره به تابوت مبدل شده است

چه بلایی سر مادر شدنش آوردند

 

جای مسمار و درسوخته و تاول و زخم

نقش هایی ست که برروی تنش آوردند

 

همه دیدند که لکنت به سراغش آمد

حرف کوچه که پیش حسنش آوردند

 

چند وقت است تمام بدنش میسوزد

بادها رنگ خزان بر چمنش آوربند

 

سيد پوريا هاشمي

برگرفته از وبلاگ تب می

 

**********************

 

اشعار فاطمیه

 

بگو اذان که دل من گرفته است بلال

دلم گرفته از این مردمان پست بلال

 

به حق اشهد انّ علی ولی الله

بگو اذان که غرور علی شکست بلال

 

نگو شنیده ام از من ؛ تو را به جان علی

همین که من به زمین خوردم او نشست بلال

 

نبودی و درِ این خانه هیزم آوردند

هنوز جای لگد روی در هست بلال

 

نبودی و نشنیدی که درهمین کوچه

زمانه دست علی را چگونه بست بلال

 

غلاف و ضربه ی شلاق کارخود را کرد

چه ها کشیدم از این قوم بت پرست بلال

 

ببین چه بر سر ریحانه النبی آمد

ببین که تار من و پود من گسست بلال

 

اذان بگو بدهم جان برای پیغمبر

چقدر میکنی امروز دست دست بلال

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در 17  اسفند 93

 

**********************

 

اشعار فاطمیه - ایام بستری - سید پوریا هاشمی

 

گاهی به یک نگاه سخن گفته میشود

ناگفته های شوهر و زن گفته میشود

 

حالا که ظاهر تو به سِنت نمیخورد

راز سه ماهه پیر شدن گفته میشود

 

دست مرا که بست به دستت غلاف زد

در این ورم خجالت من گفته میشود

 

یک روز میرسد که دراین کوچه های تنگ

حتما دلیل بغض حسن گفته میشود

 

تب کردن از علائم آتش گرفتن است

حال تو از حرارت تن گفته میشود

 

 ای شمع آب رفته ی من! دلخوشم فقط

به چند استخوان که بدن گفته میشود

 

شانه بزن که درد دل بچه ها به تو

درلحظه های شانه زدن گفته میشود

 

روزی به چادر تو حیا گفته میشود

روزی به چادر تو کفن گفته میشود

 

سید پوریا هاشمی

برگرفته از وبلاگ حدیث اشک

 

************************

 

اشعار فاطمیه - موسی علیمرادی

 

رسید فاطمیه مادر محرم ها

رسید فاطمیه چشمه سار ماتم ها

 

رسید فاطمیه شد تولد روضه

رسید مبدا تاریخ هجری غمها

 

به فرش آمده عرش خدا که باشد او

برای بزم عزای تو فرش مقدم ها

 

برای داغ تو ای کوثر علی حتی

بجوشد از دل هر سنگ آب زمزم ها

 

بدون جرم گناهی تو را چرا کشتند

شده کلام خدا گوشواره دم ها

 

به پیش گریه خورشید آسمان علی

شبیه شبنم صبح است اشک عالم ها

 

به روی زخم محبت فقط به عشق علی

نمک زداست به جای تمام  مرهم ها

 

علی زفرط خجالت تو هم به خاطر او

زهم گرفتن رو شد وفای محرم ها

 

به محض دیدن هم هردو گریه میکردند

فتاده بغض غریبی به چشم همدم ها

 

رسید ارث دو عاشق به زینب و به حسین

وداع روز دهم آتش محرم ها

 

هر آنکه گریه نکرده برای روضه تو

یقین که جای ندارد میان آدمها

 

موسی علیمرادی

 

**********************

 

اشعار فاطمیه – محمد فردوسی

 

ما به زیر علم زهراییم

گرد و خاک قدم زهراییم

 

افتخار همه ی ما این است

نوکران عجم زهراییم

 

سفره اش تا به قیامت پهن است

ریزه خوار نِعَم زهراییم

 

نفَسش حکم مسیحا دارد

زنده از فیض دم زهراییم

 

مدح او زمزمه های لب ماست

چون که ما محتشم زهراییم

 

ما دو تا چشمه ی کوثر داریم

گریه کن های غم زهراییم

 

بین هیأت همه احساس کنیم

در طواف حرم زهراییم

 

«الف قامت» او «دال» شده

راوی قدّ خم زهراییم

 

زخم پهلویش اگر جلوه گر است

همه اش زیر سر میخ در است

 

مرد خیبر، سپرش افتاده

بین بستر قمرش افتاده

 

چه قدَر فاطمه بی حال شده

به روی شانه سرش افتاده

 

به کجا خیره شده کاین گونه

آتشی بر جگرش افتاده

 

خانه را می نگرد با دقّت

خانه ای را که درش افتاده

 

عکس دیوار و در سوخته ای

باز هم در نظرش افتاده

 

اشک در دیده ی او حلقه زده

باز یاد پسرش افتاده

 

شجر طیّبه ی باغ خدا

ثلثی از برگ و برش افتاده

 

تا گل زخم گل یاس شکفت

مرد خیبر کمرش تا شد و گفت :

 

فاطمه! حال مرا زار نکن

غصّه را بر سرم آوار نکن

 

گفته ای تا که حلالت بکنم

باشد ... این گونه تو اصرار نکن

 

چه کنم خانه تکانی نکنی؟!

عشق خود را به من اظهار نکن

 

فضّه و زینبت این جا هستند

دیگر امروز غذا بار نکن

 

زخم پهلوی تو سر وا کرده

این قدَر جان علی کار نکن

 

باز هم خاطره ها زنده شده

هی نظر بر نوک مسمار نکن

 

لااقل پیش دو چشم حسنت

تکیه بر قامت دیوار نکن

 

این قدر آه نکش پیش حسین

گریه بر دست علمدار نکن

 

جمله ی « آه غریب مادر» ...

... را دگر این همه تکرار نکن

 

این قدر روضه ی گودال نخوان

این قدر از تن پامال نخوانش

 

محمد فردوسی

[ یکشنبه ۱۰ اسفند۱۳۹۳ ] [ 23:48 ] [ توسط ] [ ]

 

اشعار فاطمیه – امام حسن(ع)

 

مثل هر روز مادرم برخواست

تا نماز و نوافلش را خواند

نگهی سوی همسرش انداخت

با نگاهی غم دلش را خواند

**

پدرم مرد لحظه های خطر

پدرم مرد روزهای نبرد

ولی این روزها شکسته شده

وای اگر بشکند غرور مرد

**

فاطمه یک تنه سپاه علی است

تا نگوید کسی علی تنهاست

حیدری بود کار زهرایی ش

مادرم  امروز جلوه ی باباست

**

زخمها را خرید با جانش

چون برای علی است می ارزد

و ستونهای مسجد شهر از

ترس نفرین هنوز می لرزد

**

همه ی پیکرش سیاه شد و

در عوض شد سپید گیسویش

پهلو و بازو  و ؛ چه می گویم

که فقط مانده روی و ابرویش

**

از سر صبح صورت او را

خیره خیره نگاه می کردم

چشمم از اشک تار و چشمش را

تیره تیره نگاه می کردم

**

بهر احقاق حق خود امروز

در سر خود خیال دیگر داشت

زیر لب ذکر یا علی می گفت

چادرش را که از زمین بر داشت

**

چادرش را سرش که کرد انگار

آسمان در حصار ماه افتاد

گفت برخیز دیر شد حسن

دست من را گرفت و راه افتاد

**

دست من را گرفت را با یک دست

دست دیگر ز کار اوفتاده

تا که هر دفعه میبرد بالا

باز بی اختیار اوفتاده

**

بر سرش ابر سایه می انداخت

از رهَش باد خار را پس زد

راه کوتاه و ما هم آهسته

مادر اما نفس نفس می زد

**

تا رسیدیم حق خود را خواست

با روایات و تکیه بر آیات

شیر زن مثل همسر شیرش

زیر بار ستم رود ؟ هیهات

**

حق خود را گرفت آخر سر

دلم اما نمی گرفت آرام

سوی خانه روانه شدیم اما

رمقی که نبود در پاها

**

شور و آشوب و دلهره یک ریز

در تب کوچه هر قدم می ریخت

هر قدم سمت خانه می رفتیم

قلب من می زد و دلم می ریخت

**

در سکوتی غریب و شوم از دور

ناگهان یک صدای پا آمد

گردبادی از آن سر کوچه

بی محابا به سمت ما آمد

**

آمد و آمد و رسید به ما

او که از هرکسی ست بی دین تر

سایه ی او چو سرد و سنگین بود

دستش اما ز سایه سنگین تر

**

نا جوانمرد حق یک زن را

وسط راه کوچه میخواهی ؟

خانه را که کشیده ای آتش

دیگر از جان ما چه میخواهی ؟

**

دست او مثل باد بالا رفت

مثل یک صاعقه فرود آمد

در حوالی چشم و گونه ی ماه

ابر بارانی و کبود آمد

**

من شدم گوشه ای زمین گیر و

مادرم یک کنار افتاده

حرکتی در تنش نمی بینم

حالت احتضار افتاده

**

آفتابا بیا ز گوشه ی ماه

بر زمین یک ستاره افتاده

با دو دستش پی چه می گردد؟

نکند گوشواره افتاده؟

**

گل دیوار هم ترک برداشت

عرض کوچه چقدر وا شده بود

گویی از ضربه ای که مادر خورد

جای دیوار جا به جا شده بود

**

کمکی نیست بین این کوچه

چقدر او کمک به مردم کرد

دو قدم مانده بود تا خانه

دو قدم راه مانده را گم کرد

**

درد بازوش رفت از یادش

دست خود را گرفت بر دیوار

جلوی پای خود نمی دیدم

چشم من اشک و چشم مادر تار

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

*******************

 

اشعار فاطمیه – امام حسن(ع) –  مظاهر کثیری نژاد

 

مانده حسن چشمان خواهر را بگیرد

یا آن طرف دست برادر را بگیرد

 

آشفته بازاری ست ، گویا هیچ کس نیست

قدری جلوی بانی شر را بگیرد

 

قنفذ چنان بغض علی در سینه اش داشت

می خواست لبخند از لب حیدر را بگیرد

 

آب زلال چشمه خونی شد که نامرد

از حوض خانه خواست کوثر را بگیرد

 

مادر کمی قبل از در خانه زمین خورد

جایی که می شد کوبه ی در را بگیرد

 

تا حضرت مهتاب روی خاک افتاد

بابای خاک افتاد پیکر را بگیرد

 

نه،حیدر کرار هم هرگز...،بعید است

خوناب این زخم مکرر را بگیرد

 

کار از همه اینها گذشته چون که باید

فضه بیاید دست مادر را بگیرد

 

پنجاه سال بعد بوی گندم ری

سودای ابن سعد شد سر را بگیرد

 

ای کاش سر را می برید و کوفه می رفت

می رفت شاید کیسه ی زر را بگیرد

 

اما تو گویی کینه اش پایان ندارد

می رفت خیمه بلکه معجر را بگیرد

 

مادر کنار قتلگاه از پای افتاد

کو محرمی تا دست مادر را بگیرد؟

 

مظاهر کثیری نژاد

 

*******************

 

اشعار فاطمیه – امام حسن(ع) –  حسن لطفی

 

می نویسم به چشم تر مادر

می نویسم به روی در مادر

با همین پاره ی جگر مادر

سوختم از سکوت اگر مادر

می نویسم مرا ببر مادر

 

خواهرم نامِ مادر آورده

چادر گریه آور آورده

غم من باز هم سرآورده

کوچه دادِ مرا در آورده

باز رفتم به آن گذر مادر

 

کوچه بود و عبور بانویش

کوچه و یک بهشت در کویش

مادری و فرشته هر سویش

باد حتی نخورده بر رویش

من از کوچه بی خبر مادر

 

کوچه بود و غروب غم بارش

کوچه بود و دو تا عزا دارش

کوچه ی سنگی و دو دیوارش

کوچه و سنگهای بسیارش

کوچه پر شد زِ رهگذر مادر

 

دیدم آنجا هزار مشکل را

بسته بودند راه منزل را

جمع نا محرم و اراذل را

دیدم آن روز دست قاتل را

وای از چشم خیره سر مادر

 

چشم خود را که بست زد سیلی

دید بی حیدر است زد سیلی

وای با پشت دست زد سیلی

گونه ای را شکست زد سیلی

سنگ دیوار بود و سر مادر

 

می زدم داد که نزن نامرد

کُشتی اش پیش چشم من نامرد

جای مادر مرا بزن نامرد

یک نفر بین چند تن نامرد

از غرورم شکسته تر مادر

 

او زد و هر دو تا زمین خوردیم

هر دوتا بی هوا زمین خوردیم

پیش نامردها زمین خوردیم

خنده کردند تا زمین خوردیم

چادر و خون و خاکِ تر مادر

 

 حسن لطفی

[ یکشنبه ۱۰ اسفند۱۳۹۳ ] [ 23:39 ] [ توسط ] [ ]

 

می برم نام تو را تا ببری نام مرا

پُرکن از جام لب خویش همه جام مرا

 

خاک هم گاه گداری بدهد طعم عسل

بوسه از خاک رهت کرده عوض کام مرا

 

خاطرم نیست چه شد بر تو گرفتار شدم

پهن کردی سر گیسوی خودت دام مرا

 

هرنفس بی تو شده مردن تدریجی من

رنگ و بویی بده این گردش ایام مرا

 

اگر این سر به سر راه تو افتد زیباست

به شهادت بنما ختم سر انجام مرا

 

نذر کردم که دگر سمت گناهی نروم

شرطش این است حمایت کنی اقدام مرا

 

دل من ظرف بلوریست پر از خون جگر

کنج میخانه مبین گریه آرام مرا

 

به خدا کرببلایی شدنم دست شماست

جان عباس فراموش مکن نام مرا

 

به پریشانی گیسوی سر ام بنین

دیگر امضا بنما برگه اعزام مرا

 

روضه خوان گفت حسین؛ بوی حرم شد احساس

وعده ما سحری پای ضریح عباس

 

قاسم نعمتی

[ شنبه ۷ اردیبهشت۱۳۹۲ ] [ 1:20 ] [ توسط ] [ ]

 

می برم نام تو را تا ببری نام مرا

پُرکن از جام لب خویش همه جام مرا

 

خاک هم گاه گداری بدهد طعم عسل

بوسه از خاک رهت کرده عوض کام مرا

 

خاطرم نیست چه شد بر تو گرفتار شدم

پهن کردی سر گیسوی خودت دام مرا

 

هرنفس بی تو شده مردن تدریجی من

رنگ و بویی بده این گردش ایام مرا

 

اگر این سر به سر راه تو افتد زیباست

به شهادت بنما ختم سر انجام مرا

 

نذر کردم که دگر سمت گناهی نروم

شرطش این است حمایت کنی اقدام مرا

 

دل من ظرف بلوریست پر از خون جگر

کنج میخانه مبین گریه آرام مرا

 

به خدا کرببلایی شدنم دست شماست

جان عباس فراموش مکن نام مرا

 

به پریشانی گیسوی سر ام بنین

دیگر امضا بنما برگه اعزام مرا

 

روضه خوان گفت حسین؛ بوی حرم شد احساس

وعده ما سحری پای ضریح عباس

 

قاسم نعمتی

[ شنبه ۷ اردیبهشت۱۳۹۲ ] [ 1:20 ] [ توسط ] [ ]

 

دستی که چشم ناز تو زیبا کشیده است

ما را به دار ِ عشق ِ تو بالا کشیده است

 

از حال ِ ما مپرس ، بیا و خودت ببین

کار ِ جنون ِ ما به تماشا کشیده است

 

تنها دعا و لطف ِ کریمانه ی تو بود

دل را به مجلس ِ غم زهرا کشیده است

 

وقتی گریزِ روضه ی مادر به کربلاست

دیدم که ماجرا به کجاها کشیده است

 

دنبال ِ حیدر و ..... مادری بین ِ قتلگاه ....

روضه ز کوچه تا دل ِ صحرا کشیده است

 

مسمارِ خونی و .. سر ِ هر نیزه خونفشان...

زخمی عمیق بر جگر ما کشیده است

 

این جمعه هم گذشت ، تو اما نیامدی

گویا دوباره وعده به فردا کشیده است

**

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

[ جمعه ۲۹ دی۱۳۹۱ ] [ 10:43 ] [ توسط ] [ ]
درباره وبلاگ

مناسبت بعدی:

موضوعات وب
امکانات وب
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
کد جست و جوی گوگل