اشعار ولادت حضرت امام جواد(ع)

 

اشعار ولادت حضرت امام جواد(ع) و حضرت علی اصغر(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

روشن تر از روز است خیلی بامرامند

وقتی کریمان با گدایان هم کلامند

 

الحق که آقازاده ها یک یک امیرند

الحق که نوکرزاده ها یک یک غلامند

 

در فقرِ محضِ خود غنیِّ محض هستم

وقتی گدای این درم، مردم گدامند

 

عین عدم هستیم و با آنان وجودیم

پس ما همان هاییم که آن ها بنامند

 

سنّ زیاد و سنّ کم، فرقی ندارد

این خانواده از طفولیت امامند

 

چیزی ندارم جز «سلام الله علیهم»

فرزندهای فاطمه با احترامند

 

هر صبح خورشیدند و در هر شام ماهند

این چهارده تا روشنی صبح و شامند

 

این چهارده آیینه از بس که شبیه اند

وقتی ببینی شان نمی دانی کدامند

**

و الله این پروانگی ما می ارزد

هر چند خاکستر شدیم اما می ارزد

 

معشوق عالم می شود یک روز، عاشق

مجنون ما اندازه لیلا می ارزد

 

قلاده ما را همین گوشه ببندید

سگ هم کنار خانه این ها می ارزد

 

سر می نهم بر پای تو قیمت بگیرم

هر جا نمی ارزد سرم این جا می ارزد

 

یک جان ناقابل به پایت ذبح کردیم

حالا که شد مال تو از حالا می ارزد

 

این گریه ها را آیه تطهیر گفتند

یک قطرهٔ آن بیش از دریا می ارزد

 

با کاظمین تو بهشتی دارم این جا

پس زندگی در عالمِ دنیا می ارزد

 

پس ارزش گهواره ات کعبه است حتماً

وقتی عصای حضرت موسی می ارزد!

 

دستی بکش بینا کنی این چشم ها را

با معجزات تو چه نابینا می ارزد!

 

کافی ست ما را این که بابای تو خندید

لبخند بابای تو یک دنیا می ارزد

**

آن که «کم»ش را نیمه شب آورد، دادت

دارد زیادش می کند لطف زیادت

 

آقا منم... آن رختْ پاره... پا برهنه...

آن شب –شب جمعه- مرا که هست یادت!

 

تو کیستی؟ تو از کریمان بلادم

من کیستم؟ من از گدایان بلادت

 

من از در این خانه ات جایی نرفتم

پس رو مگردان از گدای خانه زادت

 

آن که مرا حالا مُرید تو نوشته

حتماً تو را هم می نویسد «یا مراد»ت

 

تو جان مایی، پس بگیر این حق خود را

نفرین بر آن که جان گرفتی جان ندادت

 

تو هر کجا پا می نهی هر صبح خورشید

عرض ارادت می کند بر بامدادت

 

بابای تو با دیدن تو گریه می کرد

با گریه لطف دیگری دارد عبادت

 

آباء و اجدادت همه یک یک جوادند

پس می نویسیمت جواد بن الجوادت

**

بر روی پایت می گذارد کعبه سر هم

جبریل حتی می گذارد بال و پر هم

 

به خاک پایت احتیاجی نیست اصلاً

وقتی دوا می سازم از این خاک در هم

 

تو کعبه ای! آن کعبه ای که در طوافت

بال و پر ما سوخته حتی جگر هم

 

با آبروی تو تهجّد آبرو یافت

فیض از مناجات تو می گیرد سحر هم

 

با این جمالی که تو را دادند، باید...

بین خریداران تو باشد پدر هم

 

نام مرا هم بین این عشاق بنویس

بگذار تا جا خوش کند این یک نفر هم

 

ای جان به قربان تو و دورِ شلوغت

یوسف شدن بازار دارد، دردسر هم

 

در کوچه جانِ ما نقابت را بیانداز!

این گونه چشمت می زنند این ها، نظر هم

 

هستند یک یک شیرها دنبال دامت

چشمان آهوی خراسانِ پدر هم

 

فهم من از لطف جوادی تو این است:

که آن چه را گفتیم دادی، بیشتر هم

 

ما را ببر تا کاظمین این بار با هم

ما را بخر در کاظمین این بار درهم

**

جز عجز، سائل چاره ای دیگر ندارد

وقتی کریمیِ‌ خدا آخر ندارد

 

ما را برای در زدن معطل نکردند

اصلاً ‌بیوت این کریمان در ندارد

 

این خانواده کودکش ذاتاً بزرگ است

نام علی که اصغر و اکبر ندارد

 

طفل رباب ست و ولیکن عادتش بود

از شانهٔ عمه سرش را بر ندارد

 

بین مقامات رباب این شان کافی ست

که هیچ کس جز او علی اصغر ندارد

 

وقتی که آمد لشگر کوفه به هم ریخت

میدان علمداری ازین بهتر ندارد

 

وقتی که آمد لشگر از دور پدر رفت

آخر گمان کردند که لشگر ندارد

 

طفل است و بابای بلاتکلیف مانده

حیرانی است و کودکی که سر ندارد

 

گیرم که از فردا دوباره آب وا شد

چه فایده، شش ماهه که دیگر ندارد

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از سایت روضه

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب

ادامه نوشته

اشعار شهادت حضرت امام هادی النقی(ع)

 

 اشعار شهادت حضرت امام هادی النقی(ع) - محمد فردوسی

 

از همان ابتدایت ای آقا

شده ام آشنایت ای آقا

 

من فقیر و یتیم و مسکینم

من گدایم گدایت ای آقا

 

با ظهور هلال ماه رجب

می شوم مبتلایت ای آقا

 

می شود پهن بین هر خانه

سفره های غذایت ای آقا

 

دست و دل بازیت چه بسیار است

کرده غوغا عطایت ای آقا

 

پدر و مادرم به قربانت

همه چیزم فدایت ای آقا

 

تا زمانی که من نفَس دارم

می نویسم برایت ای آقا

 

می نویسم که خیلی آقایی

می نویسم که یابن الزهرایی

 

تویی «آقا» و ما همه «بنده»

ظرف ما از وجودت آکنده

 

مهبط الوحی و معدن العلمی

علم در پیش تو سرافکنده

 

نه که یک مرتبه ... هزاران بار

داده ای تو خبر ز آینده

 

هادی راه ما احادیثت

نظراتت همیشه سازنده

 

کوری چشم دشمنان حسود

تویی آن آفتاب تابنده ...

 

... که همیشه هدایتت باقی است

پرتو نور توست پاینده

 

کافی است تا کمی اشاره کنی

شیر در پرده می شود زنده

 

تویی آن کس که می زند زانو

پیش پای تو شیر درّنده

 

چه کسی گفته که تو بی یاری؟!

لشکری از فرشتگان داری

 

با وجود تو کیمیا دارم

خوش به حالم که من تو را دارم

 

حال و روز مرا ببین آقا

 شوق دیدار سامرا دارم

 

دل من لک زده برای حرم

تا بیایم حرم، دعا دارم

 

مطمئنّم که می رسم پابوس

چون که یار گره گشا دارم

 

نوکری روسیاه و بد داری

دلبری خوب و باوفا دارم

 

با دعای تو بچه هیأتی ام

بین هیأت«بروـ بیا» دارم

 

می زنم لطمه بر سر و صورت

در عزای تو من عزادارم

 

بعد از آنی که زهر نوشیدی

به خودت بین حجره پیچیدی

 

باز هم رنج بی حساب ای وای

باز هم روضه و عذاب ای وای

 

بی حیاهای مست و لایَعقل

کارشان کار ناصواب ای وای

 

 بی اجازه هجوم آوردند

به در بیت آفتاب ای وای

 

نیمه ی شب شبیه اجدادت

می دویدی چه با شتاب ای وای

 

پشت مرکب کشان کشان رفتی

وَ شدی نقش بر تراب ای وای

 

وارث حیدری و جا مانده

روی دستت رد طناب ای وای

 

چیده شد در مقابل چشمت

جام های پر از شراب ای وای

 

با تماشای بزم باده و جام

زنده شد خاطرات مجلس شام

 

روضه می خواند و بر دهان می زد

آتش روضه را به جان می زد

 

با همان سوز سینه و اشکش

تیشه بر ریشه ی خزان می زد

 

روضه ها روضه های سختی شد

چه گریزی در آن میان می زد! ...

 

... خنده های یزید بی احساس

طعنه هایی به جدّمان می زد

 

جلوی چشم دخترش، نامرد ...

  ... به لبش چوب خیزران می زد

 

ناله می زد تو را خدا بس کن

ولی عمداً چه بی امان می زد

 

می دوید او به سمت بابایش

به روی خود دوان دوان می زد

 

به عموجان خود توسل کرد

حرف هایی به پهلوان می زد

 

ناگهان مثل فاطمه افتاد

عاقبت از غم پدر جان داد

 

محمد فردوسی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب

ادامه نوشته

اشعار ولادت حضرت امام محمد باقر(ع)

 

اشعار ولادت حضرت امام محمد باقر(ع) - علی صالحی

 

وقت عشق است چشم تر بدهيد

شمع ها مژده ي سحر بدهيد

 

كار دل گير يك نگاه شماست

بر مناجات من اثر بدهيد

 

از شلوغي شهر بيزارم

كوچه ها فرصت گذر بدهيد

 

دوست دارم به اوجتان بپرم

بي قرارم كه بال و پر بدهيد

 

مي نشينم كنار در بي تاب

تا به پاهاي من خبر بدهيد

 

راه باز و مسير بي خطر است

توشه بردار موقع سفر است

 

سفري تا ديار دلبرها

تا زمين بهشت پرورها

 

سفري تا نهايت مستي

در طواف حريم ساغرها

 

آسماني ترين شديم اينجا

پا به پاي پر كبوترها

 

خانه ها را ببين همه از دم

شاخه ي ياس روي سر درها

 

اين مدينه است شهر پاك و زلال

چشمه سار تمام كوثرها

 

اين مدينه است مركزيت نور است

تربت قبر چهار حجت نور است

 

يك زيارت كنار ابر بهار

يك بقيع است و زائران بسيار

 

بالهاي فرشته ها فرش است

قدري آهسته تر قدم بردار

 

يك قدم بيشتر نمانده ولي

به در بسته خورده ايم انگار

 

از همين جا دخيل مي بنديم

پشت اين پنجره همين ديوار

 

مگر امشب شب ولادت نيست

شمع روشن كنيد دور مزار

 

ذات غيب خدا شده ظاهر

در جمال محمد باقر

 

آمدي اي امام پنجم ما

آمدي اي يگانه بي همتا

 

برفها آب شد زمين خنديد

از بهار تو اي گل زيبا

 

علم را آمدي كه بشكافي

مثل كشتي به سينه ي دريا

 

تا ابد آسمان آبي تو

مي زند سايه بر سر دنيا

 

تو در اين صفحه هاي خالي دل

نقش ها مي زني به رنگ خدا

 

جوهر بندگي است در قلمت

غير توحيد نيست در قلمت

 

اي به دوشت هميشه رايت علم

در بيان تو واقعيت علم

 

روي منبر كه درس مي دادي

زير دِيْن تو رفت نهضت علم

 

روز اول به اذن حضرت حق

شاهكار تو بوده خلقت علم

 

عقل ما قد نمي دهد هرگز

به مقام تو اي حقيقت علم

 

بي فروغ تو مي رود از دست

همه ي اعتبار دولت علم

 

تا كه نور كلام تو جاري است

گلشن دين هميشه گل كاري است

 

اي سرآغاز ناب ماه رجب

وي شروع كتاب ماه رجب

 

با غروب جمادي الثاني

سر زدي آفتاب ماه رجب

 

اشكهاي تو لحظه ي ميلاد

شده عطر و گلاب ماه رجب

 

عكسي از حسن كبريا هستي

جاي تو قلب قاب ماه رجب

 

يك مناجات بر لبم بنويس

در شب مستجاب ماه رجب

 

در هواي خدا رهايم كن

بيشتر با خود آشنايم كن

 

تو كه بر چشم خلق جا داري

نوري و جلوه ي خدا داري

 

شاخ شمشاد حضرت سجاد

ريشه در باغ هل أتي داري

 

ثمر نخل احمدي كه نسب

ز حسين و ز مجتبي داري

 

پسر سيد البكاء هستي

سرگذشتي پر از بلا داري

 

يادگاري ز لاله هاي عطش

بر دلت داغ كربلا داري

 

تو غروب سپيده را ديدي

عمه ي قد خميده را ديدي

 

همه جا گرد غصه پاشيدند

با سر تيغ و نيزه گل چيدند

 

دستهاي سياه بر سر تو

سنگهاي كبود باريدند

 

چشم هايي كه گريه مي كردند

سيلي و تازيانه مي ديدند

 

مردم كوچه ي يهودي ها

دور سرها مُدام رقصيدند

 

بي ابوالفضل كودكان يتيم

روي خشت خرابه خوابيدند

  

اين همه غم كه بر سرت آمد

كودكي تو را رقم مي زد

 

علی صالحی

برگرفته از وبلاگ بانک اشعار روضه

**
ادامه اشعار در ادامه مطلب

ادامه نوشته

آغاز ماه رجب و شروع فصل مناجات با خدا

 

همیشه روی به درگاه حق تعالی کن

تمام خواهش خود را ز او تمنا کن

 

به هر طرف که هوا و هوس کشید مرو

و بند معصیت از دست و پای خود وا کن

 

ز فیض ماه رجب بهره گیر و از حالا

برای ماه خدا خویش را مهیا کن

 

کنار سفره ی ذکر و دعای این ایام

دعا برای ظهور عزیز زهرا کن 

اشعار رحلت حضرت ام کلثوم(س)

 

اشعار رحلت حضرت ام کلثوم(س) - محمد جواد غفاریان

 

نام بلند خویش به دنیا گذاشتی

با داغ خود غمی روی دلها گذاشتی

 

بعد از حسین قلب پریشان خویش را

در کربلای خون خدا جا گذاشتی

 

پشت سر امام زمان غریب خود

تصویر عشق را به تماشا گذاشتی

 

حیران و مات صبر و رضای تو روزگار

وقتی به روی غصه و غم پاگذاشتی

 

کوفه اسیر نطق علی گونه ی تو شد

داغی بزرگ بر دل اعدا گذاشتی

 

با خطبه ای که خواندی و کردی عزا به پا

پا جای حضرت زهرا گذاشتی

 

زینب قرار بود کند شام را خراب

حرمت به نام زینب کبری گذاشتی

 

بازار شهر کوفه کجا و شما کجا

باور نمیکنم قدم آنجا گذاشتی

 

ای همدم رباب تو با اشک وناله ات

مرهم به قلب مادر تنها گذاشتی

 

گفتی به راس بر روی نیزه برادرم

از چه رقیه را تک وتنها گذاشتی

 

تو داغدار بی کفن کربلا شدی

گریان و بی قرار شه سر جدا شدی

 

محمدجواد غفاریان

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب

ادامه نوشته

اشعار ولادت حضرت فاطمه زهرا(س)

 

اشعار ولادت حضرت فاطمه زهرا(س)

 

هی میکِشم گل مینویسم مادر من

وقت توسل می نویسم مادر من

 

من قصه های باورم را دوست دارم

من عاشقانه مادرم را دوست دارم

 

ای رحمت للعالمین خوانده تو را اُم

خورشیدی و دور سرت دریای انجم

 

ترکیب عشق و نور و احساس و حیایی

تو چلّه ی پیغمبر اهل حرایی

 

اول که عطر خاک و باران زد تو بودی

وقتی نسیم سیب می آمد تو بودی

 

آثار تو در جاده ی افلاک باقی ست

یک جلوه ات در قصه ی لولاک باقی ست

 

دست تو در روز قیامت بازِ باز است

دست تو در امر شفاعت بازِ باز است

 

ای ذکر تسبیح تو بعد از هر نمازم

ایاک نعبد های جاری در نمازم

 

ای دختر آیینه های بی تعلق

هرچه سرودند از تو شعر بی تملق

 

معراج اهل آسمان از دامن تو

عطر خدا می آید از پیراهن تو

 

کوثر توئی ما تشنه کامان تو هستیم

ما مستحق لقمه ی نان تو هستیم

 

باران شما و ما همه خاک کویریم

بر ما ببار از تشنگی اینجا نمیریم

 

ای وصف تو در آیه های پاک کوثر

ای بوسه بر دست شما داده پیمبر

 

ای گرد خاک چادرت خورشید تابان

از چادر تو صد یهودی شد مسلمان

 

آئینه ی تقدیس در دنیای پیشین

ای لیله القدر پیمبرهای پیشین

 

ما با تو ترسی از شب محشر نداریم

خود را فقط در دست لطفت می سپاریم

 

ای احترامت واجب بر هر پیمبر

ای آسمان روشن شب های حیدر

 

خورشید بعد از دیدنت در تابش آمد

عالم پِی دستاس تو در چرخش امد

 

بر آسمان عشق حیدر دل که دادی

پیراهنت را هدیه بر سائل که دادی

 

عالم به دستان عطایت آفرین گفت

بر بخشش بی انتهایت آفرین گفت

 

شور نمازت تا خدا بالا گرفته

اینگونه نامت کنیه ی زهرا گرفته

 

ای خادمت آسیه و حوا و مریم

چشم همه بر دست تو چشمان ما هم

 

گاهی گلو از مهر تو تر می نمایم

بنگر چگونه بی شما سر می نمایم

 

امروز جمعه؛ روز آقای غریبی ست

بانوی من بی صاحبی درد عجیبی ست

 

دیگر کسی چشم انتظار آسمان نیست

چشم انتظار مهدی صاحب زمان نیست

 

ندبه گذشت و حضرت دریا نیامد

گاه سمات آمد ولی آقا نیامد

 

بانو قسم بر پهلوی آزرده ی تو

بر چهره ی در کوچه سیلی خورده ی تو

 

امشب بگو مهدی بیاید ما غریبیم

آقای هم عهدی بیاید ما غریبیم

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب

ادامه نوشته

الوداع فاطمیه...

 

عمری گذشت و خدمت مادر نداشتم

یک روز هم تقرب کوثر نداشتم

 

مادر بخوانمش ولی اصلا شباهتی…

….با مادر شهیده ی پرپر نداشتم

 

او بارها به سوی من آمد خمیده قد

تا حال یک قدم به سویش بر نداشتم

 

مادر بیا به جان حسینت مرا ببخش

ای کاش من شبیه حسین، سر نداشتم

 

محشر که هیچ؛ کار تو صد جا شفاعت است

با آنکه من هوای تو مادر نداشتم

 

تو رشته ی ولای علی داده ای به من

با اینکه من لیاقت حیدر نداشتم

 

والله اگر که فاطمه دستم نمی گرفت

کاری به کار آل پیمبر نداشتم

 

مادر اگر به دست علی ام نمی سپرد

هرگز چنین اطاعت رهبر نداشتم

 

این دل سرای مادر و بابای زینب است

بی زینبش که این همه دلبر نداشتم

 

من بی حسین کشته ی زهرا نمی شدم

بی کربلا غلامی حیدر نداشتم

 

من کشته مرده ی حسنین پیمبرم

ورنه چنین حیات مطهر نداشتم

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در شب شهادت فاطمیه دوم۹۲- بیت الزهرا(س)

اشعار امام زمان(عج) - قاسم نعمتی

 

می برم نام تو را تا ببری نام مرا

پُرکن از جام لب خویش همه جام مرا

 

خاک هم گاه گداری بدهد طعم عسل

بوسه از خاک رهت کرده عوض کام مرا

 

خاطرم نیست چه شد بر تو گرفتار شدم

پهن کردی سر گیسوی خودت دام مرا

 

هرنفس بی تو شده مردن تدریجی من

رنگ و بویی بده این گردش ایام مرا

 

اگر این سر به سر راه تو افتد زیباست

به شهادت بنما ختم سر انجام مرا

 

نذر کردم که دگر سمت گناهی نروم

شرطش این است حمایت کنی اقدام مرا

 

دل من ظرف بلوریست پر از خون جگر

کنج میخانه مبین گریه آرام مرا

 

به خدا کرببلایی شدنم دست شماست

جان عباس فراموش مکن نام مرا

 

به پریشانی گیسوی سر ام بنین

دیگر امضا بنما برگه اعزام مرا

 

روضه خوان گفت حسین؛ بوی حرم شد احساس

وعده ما سحری پای ضریح عباس

 

قاسم نعمتی

اشعار امام زمان(عج) - قاسم نعمتی

 

می برم نام تو را تا ببری نام مرا

پُرکن از جام لب خویش همه جام مرا

 

خاک هم گاه گداری بدهد طعم عسل

بوسه از خاک رهت کرده عوض کام مرا

 

خاطرم نیست چه شد بر تو گرفتار شدم

پهن کردی سر گیسوی خودت دام مرا

 

هرنفس بی تو شده مردن تدریجی من

رنگ و بویی بده این گردش ایام مرا

 

اگر این سر به سر راه تو افتد زیباست

به شهادت بنما ختم سر انجام مرا

 

نذر کردم که دگر سمت گناهی نروم

شرطش این است حمایت کنی اقدام مرا

 

دل من ظرف بلوریست پر از خون جگر

کنج میخانه مبین گریه آرام مرا

 

به خدا کرببلایی شدنم دست شماست

جان عباس فراموش مکن نام مرا

 

به پریشانی گیسوی سر ام بنین

دیگر امضا بنما برگه اعزام مرا

 

روضه خوان گفت حسین؛ بوی حرم شد احساس

وعده ما سحری پای ضریح عباس

 

قاسم نعمتی

اشعار امام زمان(عج) - وفات حضرت ام البنین(س) - قاسم نعمتی

 

دگر ای دوست مرا در حرمت محرم کن

رفتم از دست نگاهی به دل ماهم کن

 

یا بیا جانب قبله بکشان پای مرا

یا بر احوال دلم فکر کمی مرهم کن

 

با نگاهی بده خاکستر عمرم بر باد

این جگر سوخته ، رسوای همه عالم کن

 

من زمین گیر شدم باز قدم پیش گذار

التفاتی کن و این فاصله ها را کم کن

 

گریه از اول خلقت شده ارثیه ی ما

فکر چشمان پر از اشک بنی آدم کن

 

دیگر این نوکر تو گریه کن سابق نیست

پای بر دیده نه و چشم مرا زمزم کن

 

می رسد بوی تو اما خبری نیست زتو

یوسفا چاره این شام پر از ماتم کن

 

کاش می شد که شبی خواب ترا می دیدم

 دوستم داری اگر ، قلب مرا محکم کن

 

دست و پا می زنم از دور نگاهی بکنی

گوشه چشمی به من و ناله پر دردم کن

 

نازداری تو و ، ناز تو کشیدن سخت است

رحمی آخر به من و کوچکی قلبم کن

 

به علمدار قسم پای رکابت هستم

شانه ی گرم مرا تکیه گه پرچم کن

 

همچنان ام بنین سوز و نوا دارم من

هوس یک سحر کرببلا دارم من 

 

قاسم نعمتی

اشعار وفات حضرت ام البنین(س)

  

اشعار مدح حضرت ام البنین(س) - کاظم بهمنی

 

رسالتت نه فقط صاحب پسر شدن است

تو را کنار علی شأنِ همسفر شدن است

 

بزرگ مادرِ ماهِ همیشه کامل عشق!

هنوز نور تو در حال بیشتر شدن است

 

محبتت رقمی در دل علی دارد

که رو به آینه در حال ضربدر شدن است

 

رسیدن تو به وصل علی به ما آموخت

مهم تر از همه از جانبش نظر شدن است

 

حسودهای مدینه تو را نمی فهمند

و قلب تیره سزاوار شعله ور شدن است

 

تمام می شود این غم همین که برگردی

فرشته مشکلش از بابت بشر شدن است

 

تو آن ضمیر بلندی که راز عرفانت

نتیجه ی گذر از مرز خون جگر شدن است

 

سکوت کن که ادب یادداشت بردارد

سخن بگو که حیا فکر بارور شدن است

 

که عشق در تو نه با مهر مادری یکسوست

نه فارغ از غم هفتاد و یک نفر شدن است

 

دو دست خویش به جای تو داده فرزندت

وگرنه میل تو هم بر شکسته پر شدن است

 

حسین تا که نماند به روی نیزه غریب

سفارشت به پسرها بدون سر شدن است

 

خیال مرثیه سازم به روضه می کشدم

ولی تمایلم امشب به برحذر شدن است

 

به زخمتان دم رفتن نمک نمی پاشم

بشیرم و همه سعیم به خوش خبر شدن است

 

خیال مرثیه ساز مرا ببخش ای سرو

کبوترست و به دنبال نامه بر شدن است

 

کاظم بهمنی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب

ادامه نوشته