اشعار فاطمیه - امام حسن(ع)

 

بگذار تا که روضه بخوانم از آن غروب

از آن غروب تلخ که شام عزا رسید

 

یادم نمیرود چه در آن کوچه ها گذشت

من غرق خنده حیف غمی جان فزا رسید

 

با مادرم که یاس تر از هر فرشته بود

رد میشدیم تا که به ما بی حیا رسید

 

دیوار سنگ و سطح زمین سنگ و کوچه سنگ

نامرد سنگ و با دل سنگش به ما رسید

 

دست سیاه از سر من بی هوا گذشت

دستی به روی مادرمان بی هوا رسید

 

دیوار سنگ و سطح زمین سنگ و دست سنگ

از هر سه خورد از همه زخمی جدا رسید

 

**

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفاً اطلاع دهید

**

از وبلاگ من غلام قمرم

 

********************

 

اشعار فاطمیه – امام حسن(ع) – صابر خراسانی

 

بغض

 

مرغ دل تـــاب مانــدن ندارد

میکشد هر دل مبــتلا را

میزند پـر به شهر  مدینه

تا بگوید غم مجتبی را

**

سینه در آتـش بی قراری

با هزارن شرار از غم و درد

بر دلش زخم کهنه عیان است

این نشان مانده از  دست  نامرد

**

در همان کوچــه ی تنگ و بن بست

زد بـه زخم حسن این  نمک را

طاق عرش خدا هم به هم ریخت

تا دریــد او  برات فـدک را...

 

صابر خراسانی

 

********************

 

اشعار فاطمیه – امام حسن(ع) - حسن لطفی

 

غم بود و داغ بود و وداع سپیده بود

خورشید هم زشهر به مغرب خزیده بود

 

رد می شدند مادر و طفلی سیاه موی

از کوچه ای که وقت غروبش رسیده بود

 

حتی فرشته بال نمی زند به گردشان

حتی نسیم هم رخشان را ندیده بود

 

مثل همیشه بر سر این راه جبرئیل

از رد پای خاکی شان بوسه چیده بود

 

آئینه ای که طاقت آهی نداشت آه

این چند روز زخم ترک را چشیده بود

 

حالا غریبه ای سر راه عبور او

یک دست را برای کشیده، کشیده بود

 

نامحرمی که کینه این خانواده داشت

حالا دوباره نام علی را شنیده بود

 

کودک دوید تا نگذارد ولی نشد

دستی حرام بر رخ محرم رسیده بود

 

دیوارهای خاکی این کوچه شاهدند

افتاده بود مادر و طفلی بریده بود

 

ضربی ز روی و ضربه ای از پشت دست خورد

در هر دو گونه جای کبودی کشیده بود

 

رد می شدند مادر و طفلی سپید موی

از کوچه ای که قامتشان را خمیده بود

 

حسن لطفی

 

********************

 

اشعار فاطمیه - امام حسن مجتبی(ع) - علی اصغر ذاکری

 

کوچـه

 

...و دست مادر و طفلش بـه دست یکدیگر

درست مـعـنی یک روح در دو تا پیکر

 

به سوی خانه روان توی کوچه ای خلوت

رسیــد فـاجـعه از روبرو ... ولی بدتر

 

نـگاه کـرد به جز طفل و مادری تنها

کـسی نـبـود، خـدا را نـدید بـالاسر

 

جـلـوتــر آمـد و دستـی پلید بالا رفت

چـه شـد که کودک او داد زد: خدا ! مادر

 

مـیـان کـوچه و پـیـش نگاه فرزندش

همینکه سخت زمین خورد گفت: یا حیدر

 

سـیـــاه شـد همه جا، راه خانه را گم کرد

صـدای غم زده ای گفت : مادر! از این وَر

 

رسیــد خـسته و خاکی به خانه، اما شاد

کـه تـوی کـوچـه نیفتاد چادرش از سر

 

علی اصغر ذاکری

 

*******************

 

اشعار فاطمیه - امام حسن مجتبی(ع)

 

مي‌رفت سوي خانه و در دل شراره داشت

زين اتفاقِ تلخ غمي بي‌شماره داشت

 

ميرفت روي پنجه ی پا راه كوچه را

از حال مادرش جگري پاره‌پاره داشت

 

از زير پاي ابرهه ی كوچه زنده ماند

اين بار چندمي است كه عمري دوباره داشت

 

يك دست را به چادر مادر گرفته بود

در دست ديگرش نكند گوشواره داشت ؟

 

**

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفاً اطلاع دهید

 

*********************

 

اشعار فاطمیه – امام حسن مجتبی(ع) - حسن لطفی

 

غروب بود و غمی می وزید در کوچه

و پلک فاجعه ای می پرید در کوچه

 

هوا گرفته زمین تیره آسمان ها تار

غروب بود و شب امّا رسید در کوچه

 

در امتداد دو دیوار سنگی نزدیک

فرشته ای پر خود می کشید در کوچه

 

و کودکی که پر چادری به دستش بود

کنار مادر خود می دوید در کوچه

 

مسیر خانه همین بود و چشم او می دید

چگونه راه به پایان رسید در کوچه

 

در امتداد دو دیوار سنگی نزدیک

چهل نفر همه از سنگ دید در کوچه

 

به خشم پنجه ی خود می فشرد نامردی

همانکه لب ز غضب می گزید در کوچه

 

کشید چادر مادر، بیا که برگردیم

کبوترانه دلش می تپید در کوچه

 

چه شد که زد، چه به روزش رسید با سیلی

صدای مادر خود می شنید در کوچه

 

چه شد که زد، که ز دیوار هم صدا آمد

به ضربه ای نفسی را برید در کوچه

 

غروب بود و دلی مثل گوشواره شکست

و کودکی شده مویش سپید در کوچه

 

حسن لطفی

 

*********************

 

اشعار فاطمیه – امام حسن(ع) - وحید قاسمی

 

راز كوچه

 

 طفلي حسن كه شاهد رازي مگو شده

 رازي كه باعث غم و بغض گلو شده

 

 زانو بغل گرفته و خون گريه مي كند

 از بعد ماجراي فدك زيرو رو شده

 

 در خانه مي نشيند و بيرون نمي رود

 در كوچه با چه حادثه اي روبرو شده؟

 

 آتشفشان غيرت او شعله مي كشد

 شايد كسي مزاحم ناموس او شده؟

 

 حس مي كنم كه باز زمين خورده مادرم

 ديدم كه چادرش دو سه جايش رفو شده

 

وحید قاسمی

 

******************

 

اشعار فاطمیه – امام حسن(ع) - وحید قاسمی

 

فدك

 

 شكسته تر شده و دست بركمر دارد

 چه پيش آمده ! آيا حسن خبر دارد؟

 

 به گريه گفت كه زينب مواظب خود باش

 عبور كردن از اين كوچه ها خطر دارد

 

 شبيه روز برايم نرفته روشن بود

 فدك گرفتن از اين قوم  دردسر دارد

 

 گرفت دست مرا مادرم... نشد...نگذاشت...

 تمام شهر بفهمد حسن جگر دارد

 

 شهود خواسته از دختر نبي خدا

 اگرچه ديده سندهاي معتبر دارد

 

 سكوت و صبر و رضاي خدا به جاي خودش

 ولي اگر پدرم ذوالفقار بردارد...

 

 كسي نبود به معمار اين محل گويد

 عريض ساختن كوچه كي ضرر دارد!؟

 

وحید قاسمی