اشعار شب تاسوعا – روضه حضرت ابالفضل العباس(ع)
اشعار تاسوعا - روضه حضرت عباس(ع)
سپاه دشمن از قلب من خبر دارد
تو روی خاکی و حالا جگر دارد
بلند شو عباس این سپاه غارت به
تمام دار و ندار حرم نظر دارد
کنار دست تو من روی خاک افتادم
حرم چطور از این دست ، دست بر دارد
رسیده حرمله تا خیمه ها و میدانی
برای بعد تو چه نقشه ای به سر دارد
بلند شو که ببینند روی پایم من
هنوز زینب کبرای ما سپر دارد
بلند شو که نگردد رقیه آواره
برای دخترم این خارها ضرر دارد
بلند شو که بلاها تمام آمده اند
غم تو از همه شان درد بیشتر دارد
**
قرار آخر ما با تو بود برگردی
بدون بدرقه رفتی که زود برگردی
قرار بود اگر رفتی و مقابل تو
به سمت علقمه راهی نبود برگردی
قرار بود کمی رفع تشنگی بکنی
نفس بگیری و از پیش رو برگردی
قرار بود که حتی اگر هم آبی هم
نداشت مشک تو ، با این وجود برگردی
قرار بود تو باشی و هرکجا رفتی
نیامده علمت تا فرود برگردی
بنا نبود که حالا که دست تنهایم
در این نماز به حال سجود برگردی
بنا نبود تو هم مثل اکبر من
با سر شکسته به ضرب عمود برگردی
**
رسیده کار به آخر ؟ خدا به خیر کند
حسین مانده و لشگر ؟ خدا به خیر کند
بلند شو که پناهی برای خواهرمان
نمانده است برادر ، خدا به خیر کند
رباب دلهره دارد که دیر برگردی
چه میشود علی اصغر ؟ خدا به خیر کند
تو بودی و سرِ پا بودم این شده ام حالا
قدم خمیده برادر خدا به خیر کند
کسی اگر تو نباشی نمیکند رحمی
به این همه زن و دختر خدا به خیر کند
رقیه ، زینب ، خلخال ، گوشواره ، حرم
سکینه ، چادر ، معجر خدا به خیر کند
سرت شکسته و غرق جراحت است به نی
چگونه می رود این سر خدا به خیر کند
اجرا شده توسط حاج محمود کریمی در شب تاسوعا 94
*********************
اشعار شب تاسوعا - حسن لطفی
برادری به زمین بود و بال و پَر میزد
برادری به سرش بود و هِی به سر میزد
برادری به زمین از لبش جگر می ریخت
برادری به سرش داد از جگر میزد
چقدر چین و چروک است رویِ این صورت
کنار هلهله ها دست بر کمر میزد
دو دست در بغل و یادِ مادرش می کرد
دوباره حرف در و چوبِ شعله ور می زد
رشید بودنِ او کار دست زینب داد
گره به معجرِ طفلانِ بی خبر میزد
کشید تیر به زانو و چشمهایش ریخت
سه شعبه زخم خودش را عمیق تر میزد
کمی ز ساقه یِ هر تیر از دو سو پیداست
کسی که بغض علی داشت تا به پَر میزد
برای خاطر هشتاد و چهار خانم بود
اگر حسین نشسته به روی سر میزد
حسن لطفی
برگرفته از وبلاگ حسینیه
*********************
اشعار شب تاسوعا – رضا قربانی
عمود خوردی و سرو صنوبرم پاشید
صدا زدی که بیا کاسه ی سرم پاشید
همینکه تا برسم قطعه قطعه ات کردند
قد بلند امیر دلاورم پاشید
کنار علقمه تا لشگر کمانداران
تورا به نخل که بستند لشگرم پاشید
چهار هزار کماندار پیش چشمانم
چقدر تیر به جسم برادرم پاشید
دم وداع که رفتی ز خیمه پشت سرت
دو کاسه گریه ی افسوس دخترم پاشید
همینکه دست تو بر روی خاکها افتاد
به دست حرمله حلقوم اصغرم پاشید
رقیه فاتحه ی گوشواره اش را خواند
خبر رسید که افتاده ای حرم پاشید
علی اکبر من… قاسم ام… ابالفضلم….
برای حفط النگوی خواهرم پا شید
پس از تو امنیت یک قبیله در خطر است
کفیل زینب کبری، “عقیله” در خطر است
رضا قربانی
برگرفته از سایت حدیث اشک
********************
اشعار شب تاسوعا – علی اکبر لطیفیان
حالا که ميرى ىه وقت دير نکنى
جلوى خيمه من و پير نکنى
من به تو تکيه زدم... با رفتنت
کوه من، من و زمينگير نکنى
**
"تا" بشى و "تا" بشيم چه فايده؟!
سير بشيم تنها بشيم چه فايده؟!
اگه صدتا صدتا مشک آب بيارى
ولى بى سقا بشيم چه فايده؟!
**
همه از دست تو آبرو ميخان
خاک پاهات و برا وضو ميخان
اگه آب نشد نشد، پاشو بيا
بچه ها آب نميخان عمو ميخان
**
يه تار موت و به دنيا نميدن
چشمات و به صدتا دريا نميدن
به تو قول ميدن تموم دخترام
بميرن معجر به اينها نميدن
**
به سرت عمود آهنين زدن
تو حسين شدى برا همين زدن
کمر تو کمر من و شکست
تا زمين خوردى من و زمين زدن
**
اى علمدار تو رو با علم زدن
قد و بالاى تو رو بهم زدن
چهار هزار کمون بدست يکى يکى
اومدن روى تنت قدم زدن
**
صدامو تا نشنيدن كاري بكن
گريمو تا نديدن كاري بكن
صداي اسباشونو نميشنوي
دم خيمه رسيدن كاري بكن
**
نزن اين نيزه ها رو با پا عقب
خودتو هي ميكشي چرا عقب
تير تو چشمت بود و افتادي حالا
از جلو درش بيارم يا عقب؟!
**
تو مگه قرار نبود دير نکنى
جلوى خيمه من و پير نکنى
تو مگه قرار نبود با رفتنت
کوه من منو زمينگير نکنى؟
**
روي پام چشماي درياتو نكش
اينقدر روي زمين پاتو نكش
كاريه كه شده پس گريه نكن
اينقدر به مشك چشماتو نكش
**
قطره قطره جمع شو دريا شو بريم
دوباره خوش قد و بالا شو بريم
بخدا بچه ها از تو راضي ان
همشون منتظرن پاشو بريم
**
وقتشه لرزش پامو ببينن
كمره انگشت نمامو ببينن
بهتره حالا نرم به خيمه ها
نميخوام كه گريه هامو ببينن
علی اکبر لطیفیان
********************
اشعار شب تاسوعا – قاسم صرافان
رفتی و این ماجرا را تا فصل آخر ندیدی
عباس من! دیدی اما مانند خواهر ندیدی
آن صورت مهربان را، محبوب هر دو جهان را
وقتی غریبانه میرفت بی یار و یاور ندیدی
آری در آوردن تیر بی دست از دیده سخت است
اما در آوردن تیر از نای اصغر ندیدی
حیرانی یک پدر را با نعش نوزاد بر دست
آن بهت و ناباوری را در چشم مادر ندیدی
شد پیش تو نا امیدی، تیر نشسته به مشکت
مثل من اطراف عشقت انبوه لشکر ندیدی
بر گودی گرم گودال خوب است چشمت نیفتاد
چون چشم ناباور من دستی به خنجر ندیدی
دلخونی اما برادر دلخونتر از من کسی نیست
آخر تو بر خاک صحرا مولای بی سر ندیدی
قلبت نشد پاره پاره، آن شب خرابه نبودی
آنجا سر یک پدر را در دست دختر ندیدی
سقا! تو ساغر ندیدی، در تشت زر، سر ندیدی
جای نیِ خیزران بر لبهای دلبر ندیدی
قاسم صرافان
*******************
اشعار شب تاسوعا – محسن حنیفی
برای آینه بودن که انتخاب شدم
چو ماه مطلع انوار آفتاب شدم
مرا هر آینه ذُخرالحسین می خواندند
دعای فاطمه بودم که مستجاب شدم
امان که مشک تهی آب روی من را ریخت
من از خجالت لب های تشنه آب شدم
ابوتراب شدم تا به خاک افتادم
اسیر کینه ی قوم بنی شراب شدم
چقدر نیزه تشنه به جان من افتاد
که جرعه جرعه پر از زخم بی حساب شدم
به جای دست بریده دو بال سهمم شد
پناه روسری و خیمه و حجاب شدم
دلم شکسته سرم را به حرمله دادند
که مزد ذبح علی کودک رباب شدم
امان ز شمر و امان نامه...حال هم که سرت
خجل ز نسبت خود با بنی کلاب شدم
محسن حنیفی
برگرفته از وبلاگ حسینیه
********************
اشعار شب تاسوعا – سید پوریا هاشمی
با وجودت در هجوم درد سنگر داشتم
دست تو در دست هایم بود شَهپَر داشتم
گرچه در دل داغ قاسم، داغ اکبر داشتم
لا اقل دلخوش به این بودم برادر داشتم
تکیه گاه شانه ی مجروح من بودی اَخا
تو برای قلب من مثل حسن بودی اَخا
جان من در علقمه افتاده ای جانم بیا
من اسیر شام تارم ماه تابانم بیا
رحم کن عباس بر حال پریشانم بیا
من اگر گفتم که سقا شو پشیمانم بیا
تشنگی سخت است اما بی کسی مشکل تر است
به حرم برگرد که در خیمه هایم محشر است
از نفس افتاده ام که با تقلا میرسم
تشنه لب دارم سر بالین سقا میرسم
قامتم خم میشود بالا سرت تا میرسم
بوی زهرا میرسد هر وقت اینجا میرسم
حال و روز پیکرت از جوشنت معلوم بود
لطف مادر از برادر گفتنت معلوم بود
تیرهایی که سریعا پیکرت را میشکست
داشت زیبایی چشمان ترت را میشکست
پابه پای چشم قلب مادرت را میشکست
گرز آهن آن زمانیکه سرت را میشکست
ناگهان دیدم رباب از خیمه اش بیرون دوید
برسرش زد گریه کرد و از جگر آهی کشید
تیر بود و تیر بود و تیر بود و تیر بود
چشم تا می دید روبَه دور جسم شیر بود
طاق ابروی قمر مجروح از شمشیر بود
تیر درآوردن از چشم تو بی تاثیر بود
دست سویش میبرم دردت مکرر میشود
حال و روز کاسه چشم تو بدتر میشود
بعد تو دیگر زمان هتک حرمت میشود
خیمه ها از حملۀ اشرار غارت میشود
وای من بر چادر زینب جسارت میشود
از کنیزی بردن و تحقیر صحبت میشود
خیز و از این لشگر بی عافطه جان را بگیر
هرزه چشمند این جماعت چشم هاشان را بگیر
سید پوریا هاشمی
برگرفته از وبلاگ حسینیه
********************
اشعار شب تاسوعا – احمد علوی
رو کرده هر آیینه به آیین اباالفضل
هرکس که مسلمان شده با دین اباالفضل
از جانب خورشید به من مرحمتی شد
گوش سپردم به فرامین اباالفضل
لب تشنگی آل عبا چیز کمی نیست
از منظر چشمان جهان بین اباالفضل
ای کودک شش ماهه که در لحظه ی رفتن
لبخند تو شد مایه تسکین اباالفضل
شرمندگی از اهل حرم هست پدیدار
از حالت پیشانی پرچین اباالفضل
زیباتر از این چیست که در معرکه ی عشق
زهرا برسد بر سر بالین اباالفضل
هستی گدایان در خانه ی عباس
هستیم به عالم همه مسکین اباالفضل
او باعث و بانی شده تا شعر بگویم
دریای معانی شده تا شعر بگویم
احمد علوی
********************
اشعار شب تاسوعا – سید پوریا هاشمی
حرف چشمان تو باشد حال شعرم دیگر است
صبحت از محشر شده پس حال من هم محشر است
چشم و ابروی تو ما را تا خود" توحید" برد
خالق زیبایی تو مطمئنا "اکبرست"
هرکسی روزی خور دست تو شد پرواز کرد
دست هایت درکرامت همطراز شهپر است
من خودم دیدم که اسم ارمنی عباس بود
گفت هرچه دارم از لطف و عطای این در است
این بنفسی انت از سوی امامت شاهدست
حضرت عباس ما از انبیا هم برتر است
خطبه ات بر بام کعبه اعتبار شیعه هاست
هرکه بر یک جمله آن گوش نسپارد کر است
هم مسیحی هم کلیمی نذر نامش میکنند
واقعا آقای ما آرامش هر مضطر است.. ..
خوش قد و بالایی و در نوجوانی خودت
جامه تو کاملا قالب به جسم حیدر است
روز محشر برتمام خلق روشن میشود
پرچم آقای ما از کل پرچم ها سر است
مزد شرم از خیمه ها را میدهد زهرا به تو
قطره های آب مشکت آب حوض کوثر است
هر کجای پیکرت را بنگرم زخمی به جاست
روی جسم لشگر من جای پای لشگر است
بعد تو وای از نگاه خیره نامحرمان
تو پر از تیری و شد بالا سرت قدم کمان
سید پوریا هاشمی
********************
اشعار شب تاسوعا – احمد علوی
طفلان حرم بعد تو ماتم زده بودند
خواب همه را بعد تو برهم زده بودند
با حال پریشان و دل شعله ور از آه
آتش به دل عالم و آدم زده بودند
در خیمه فقط حرف عمو بود و عمو بود
آه از تو فقط از تو فقط دم زده بودند
بعد از تو چه سخت است بخواهم بنویسم
بر صورتشان سیلی محکم زده بودند
آن روز غم انگیزترین روز جهان شد
آن روز ملائک همگی غم زده بودند
نام تو پس از نام حسین بن علی بود
بر سر در هر خیمه دو پرچم زده بودند
انگار علی بود نه انگار تو بودی
سقای حرم میر و علمدار تو بودی
احمد علوی