اشعار ورود کاروان اهل بیت(ع) به کوفه
از دَم دروازه دارد کار میریزد به هم
راس سقا روی نی هر بار می ریزد به هم
چشم من افتاد برشاگردهای سابقم
حال من درلحظه ی دیدار میریزد به هم
من به هرکس میرسم سنگی به رویم میزند
محملم را ازسر آزار میریزد به هم
آستینم جای معجر بود آن هم پاره شد
موی من از آتش دیوار میریزد به هم
با سر تو نیزه دارت بس که بازی می کند
روزگار زینبت بسیار میریزد به هم
تازه دارم می روم بازار چشمت را ببند
دارد از این جمعیت بازار میریزد به هم
اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید
+ نوشته شده در یکشنبه ۳ آبان ۱۳۹۴ ساعت 13:58 توسط توسط
|