اشعار شهادت حضرت امام رضا(ع) – حسن لطفی

 

ز درد بال و پری زد ولی پرش افتاد

 میان کوچه عبای مطهرش اُفتاد

 

دوباره کوچه ی باریک و سنگهای زمین

مواظب است نیافتد که آخرش افتاد

 

نهاده است به دیوار شانه هایش را

اگر چه تکیه زده باز پیکرش افتاد

 

بلند شد به سر زانویش،زمین نخورد

چه کرده زَهر که اینبار با سرش افتاد

 

نشد صدا بزند یک نفس جوادش را

که کار او به نفسهای آخرش افتاد

 

رسید یک طرف حجره و زمین غلطید

درست مادر او سمت دیگرش افتاد

 

نبود طشت به پیشش ولی یقین دارم

که تکه های جگر در برابرش افتاد

 

گریست دامنش از پاره ی جگر پر شد

 که یاد خاطره ی گریه آورش افتاد

 

تمام حجره پر از روضه های محسن بود

همینکه خانه پر از شعله شد درش افتاد

 

شکسته شد در و یک ضربه میخ را هول داد

همینکه محسنش افتاد مادرش افتاد

 

رسید کاسه ی آبی حسین گفت حسین

دوباره لرزه به لبهای مضطرش اُفتاد

 

حرامزاده ای آمد به سینه اش پا زد

در آن طرف سر گودال خواهرش افتاد

 

چه سخت شد ، اثر بوسه از گلو نگذاشت

 که شمر از نفس افتاد،خنجرش افتاد

 

یکی دو تا... نه خدایا دوازده ضربه

میان پنجه سری ماند و حنجرش افتاد

 

حسن لطفی

 

*******************

 

اشعار شهادت حضرت امام رضا(ع) – سید پوریا هاشمی

 

عبا کشیده به سر غربتی نهان دارد

نگاه زار به این حالش آسمان دارد

 

به یک قدم نرسیده دوباره می افتد

مشخص است تنی زار و ناتوان دارد

 

به سوز زهر پذیرایی از غریبی شد

چه یادگاری تلخی ز میزبان دارد

 

نباید اصلا از او انتظار حرفی داشت

نفس بریده کجا قدرت بیان دارد؟

 

کمک گرفت ز دیوار کم زمین بخورد

چه آمده به سرش قامتی کمان دارد

 

تلاش کرد که بیرون نریزد این غم را

چقدر لخته ی خون داخل دهان دارد

 

اگر که بسته در حجره را دلیلی داشت

نخواست تا که ببینند نیمه جان دارد

 

هزار شکر سرش روی دامن پسر است

در این دقایق جانسوز روضه خوان دارد

 

هزار شکر تنش زیر آفتاب نرفت

هزار شکر که در حجره سایبان دارد

 

نه اهل بیت رضا را کسی اسارت برد

 نه اینکه قاتل او چوب خیزران دارد

 

سید پوریا هاشمی

 

*******************

 

اشعار شهادت حضرت امام رضا(ع) – حسن لطفی

 

دعا كنید شب گریه آورش نرسد

و جانِ او به لبانِ مطهرش نرسد

 

هنوز هم كه جوادش نیامده از راه

دعا كنید نفسهای آخرش نرسد

 

بدون سرفه ی خونین جگر نمی ریزد

دعا كنید كه زخمی به حنجرش نرسد

 

هزار شكر كه معصومه با برادر نیست

وگرنه داشت دعایی كه خواهرش نرسد

 

چنان به رویِ زمین می خورَد قدم به قدم

گمان كنم كه به حجره به بسترش نرسد

 

نفس نفس زدنش سخت تر شده ای داد

خداكند كه صدایش به مادرش نرسد

 

جوادش عاقبت آمد ...گریز روضه رسید

پسر رسید كه روضه به آخرش نرسد....

 

حسین بر سرِ زانو،جوانش اُفتاده

نمی شود نزند داد،بر سرش نرسد

 

بغل كشیده تنش را ولی زمین می ریخت

به خیمه گاه گمانم كه اكبرش نرسد

 

چقدر هلهله دارند اراذلِ كوفه

دعا كنید كه ای كاش خواهرش نرسد

 

علی كه رفت عمو رفت دختری ترسید

دوید آتشِ خیمه به پیكرش نرسد

 

دوید عمه كه پیش از سنان به او برسد

كه دستهایِ حرامی به معجرش نرسد

 

حسن لطفی

 

*******************

 

اشعار شهادت حضرت امام رضا(ع) – امیر عظیمی

 

سلام و درود خدا، ای رئوف

به روح بلند شما ای رئوف

شهنشاه ایران ما، ای رئوف

علیّ بن موسی الرّضا، ای رئوف

 

بده تو عطای زیادی به من

بگو« فَادخُلی فی عِبادی» به من

 

من آن آهوی خسته جان توأم

که از گرگ ها در امان توأم

پناهم بده، میهمان توأم

ببین در حرم نوحه خوان توأم

 

مرا چشم های تو مجذوب کرد

مرض هام را ناگهان خوب کرد

 

تو با نوکرت همنشین هستی و

شهنشاه و شاه آفرین هستی و

به انگشتر دین، نگین هستی و

جواز قبولی دین هستی و

 

در اینجا پر زائرت می شوی

سه جا یاور زائرت می شوی

 

من آن زائرم که پرم سوخته

دلم مثل شمع حرم سوخته

به تو فکر کردم، سرم سوخته

برای تو شاه کرم سوخته

 

تو را از مدینه کجا می برند؟

بدون جوادت چرا می برند؟

 

اگرچه تو در عرش نامت رضاست

شه ارتضایی، مقامت رضاست

قعودت رضا و قیامت رضاست

سکوتت رضا و کلامت رضاست

 

رضایت نده زهر آبت کند

شرارش به قلبت اصابت کند

 

وجود تو  لبریز از سم که شد

دلت گر گرفت و پر از غم که شد

توان تنت ناگهان کم که شد

و در کوچه ها قامتت خم که شد

 

میفتی بیاد همان مادری

که در کوچه شد یاس نیلوفری

 

به حجره رسیدی، جوادت رسید

علی اکبر تو بدادت رسید

برای وداع و عیادت رسید

در آن لحضه آقا بیادت رسید

 

حسینی که بالاسرش شمر بود

بجای علی اکبرش شمر بود

 

نکش خنجر ای شمر بالاسرش

نَبَر دشنه ات را روی حنجرش

ببین می دود سمت تو خواهرش

تو نشنیده ای ناله ی مادرش؟

 

حسین مرا تشنه ذبحش نکن

چو قصّاب با دشنه ذبحش نکن

 

امیر عظیمی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

*******************

 

اشعار شهادت حضرت امام رضا(ع) – مجتبی شکریان

 

از دل کفر تا که بیرون زد

همه دیدند عبا به سر دارد

گاه بر خاک کوچه می افتد

زیر لب ناله از جگر دارد

**

کوچه ها را یکی یکی طی کرد

عرق سرد از جبین می ریخت

عطر زهرا به کوچه می پیچید

گل اشکش که بر زمین می ریخت

**

راه خانه نداشت فاصله ای

راه کوتاه، شد چه طولانی

خسته بود و نفس نفس میزد

رفت تا خانه با پریشانی

**

با چه زحمت به خانه اش آمد

همگی آمدند استقبال

خم به ابرو نداشت با اینکه...

در دل کوچه رفته بود از حال

**

خادمی گفت با پریشانی

زردی چهره شما از چیست؟

با نگاهی به خادمش فرمود

نگرانم نباش چیزی نیست

**

از درون سوخت و صبوری کرد

تا غلامان همه غذا خوردند

تا طعام همه تمام شود

منتظر ماند و سفره را بردند

**

همهء عمر این چنین زهری

دل تاریخ هم ندارد یاد

تا که از حجره اش همه رفتند

ناله کرد و بر زمین افتاد

**

نتوانست بهر آتش دل

از زمین ظرف آب بردارد

هیچ کس درد او نمی فهمد

از دلش مجتبی خبر دارد

**

بسکه در حجره اش به خود پیچید

کمرش مثل مادرش تا شد

ناله ای زد کجایی ای پسرم

چشم بر هم زد و دری وا شد

**

آمد از راه کودکی گریان

سر او را گرفت بر دامن

گفت بابا منم جواد شما

جان مادر سخن بگو با من

**

پسرم! هست آرزوی پدر

که بیاید پسر به بالینش

گریه کن بر غم علی اکبر

که نشسته پدر به بالینش

**

جد ما را میان کرب و بلا

دشمن بی حیا مکرر کشت

در دل علقمه شهیدش کرد

در کنار علی اکبر کشت

 

مجتبی شکریان

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

*******************

 

اشعار شهادت حضرت امام رضا(ع) – موسی علیمرادی

 

افتاده ای بر روی خاك و پر نداری

جز دیده ی تر مونسی دیگر نداری

 

آنقدر غربت می چكد از جسمت آقا

ناخواسته می گویمت مادر نداری

 

مانند شمعی سوختی در آتش زهر

در آنچنان هرمی كه خاكستر نداری

 

وقتی كه بال و پر زدی بر خاك گفتم

صد شكر اینجا در برت خواهر نداری

 

در زیر گلها پیكرت مدفون شد آقا

گویا به جز گل پیكری دیگر نداری

 

اینجا همه هستیِ شان مال تو آقاست

ثروت تویی ،سرمایه ای بر هر نداری

 

یعنی نباشند اهل غارت مردم طوس

برتن كفن داری و غارتگر نداری

 

موسی علیمرادی

 

*******************

 

اشعار شهادت حضرت امام رضا(ع) – موسی علمیرادی

 

وقتی عبا را بر سر خود می کشیدی

بند امید عالمی را می بریدی

 

خوردی زمین دیگر نشد برخیزی از جا

دیدم سوی دیوار خود را می کشیدی

 

هر بار می افتادی و میگفتی ای کاش

آه ای عصای پیر ی من می رسیدی

 

وقتی میسر نیست تا باشد جوادت

ای کاش میشد تا عصایی می خریدی

 

با جمله ی ای وای مادر بین کوچه

آه از نهاد هر گزاره می شنیدی

 

از درد میپیچی به خود تنهای تنها

چشم تو مانده سوی در با نا امیدی

 

خاکی شده سر تا به پایت بین حجره

حالا شدی مانند آن راس شهیدی...

 

ابن شبیبت  را صدا کن روضه ای خوان

آن روضه ای را که گریبان می دریدی

 

بر روی نی خورشید و پای نی ستاره

روضه بخوان از دختر بی گوشواره

 

از آن تن بی سر به روی خاک صحرا

روضه بخوان از ناله ی گودال زهرا

 

روضه بخوان از تیغ و از نیزه شکسته

از آنکه روی صفحه قرآن نشسته

 

روضه بخوان از زخم های پیکر او

از ساربان و تنگی انگشتر او

 

موسی علیمرادی

 

*******************

 

اشعار شهادت حضرت امام رضا(ع) – موسی علیمرادی

 

آهسته می آمد ولی بی بال و پر بود

یک دست بر پهلو و دستی برجگر بود

 

زیر سر مهمانی اجباری اش بود

وقتی که می آمد عبایش روی سر بود

 

از بس میان کوچه ها افتاد بر خاک

روی لباسش ردپای هر گذر بود

 

با آه می افتاد و بر می خواست اما

آهش زمان راه رفتن بیشتر بود

 

وقتی عصای پیری آدم نباشد

باید به زیر منت دیوار و در بود

 

آری شبیه قصه آن کوچه تنگ

فرسنگها انگار خانه دورتر بود

 

بال پرش زخمی شد از بس دست و پا زد

هر جای حجره  رد و پاهای جگر بود

 

سختی کشید اما چقدر آرام جان داد

آخر سرش بر رو پاهای پسر بود

 

باید که اهل کشف باشی بین روضه

باید میان روضه ها اهل نظر بود

 

وای از حسین از آن دمی که چشم وا کرد

پا روی زخم سینه اش پر دردسر بود

 

وای از دمی که رفت بالا خنجری کُند

وای از کسی که شاهدش  با چشم تر بود

 

موسی علیمرادی

 

*******************

 

اشعار شهادت حضرت امام رضا(ع)

 

باز در شهر پیمبر چه قدر غوغا شد

باز هم چشم حرم پای غمی دریا شد

 

قسمت این است ز یثرب برود جانب طوس

روضه‎ی غربت آقا همه جا بر پا شد

 

خواهران گریه‎کن هجر برادر شده‎اند

باز هم دور کسی همهمه‎ی زن‎ها شد

 

باز هم کودکی از دیدن بابا جا ماند

باز هم دیدن او آرزوی بابا شد

 

امر فرمود که پشت سر من گریه کنید

امر آقا به چه سوز جگری اجرا شد

 

هر کجا حرف وداع است گریزش یکجاست

به همان جا که «حسین بن علی» تنها شد

 

رفت در خیمه‎ی زن‎ها و نیامد بیرون

آن‎قدر زخم زبان خورد که قدّش تا شد

 

زد به میدان و پس از مدتی افتاد زمین

همه دیدند که بالای سرش بلوا شد

 

همگی در پی این‎اند که سودی ببرند

سر دزدیدن پیراهن او دعوا شد

 

مادری دست به پهلو شد و دیگر غش کرد

قاتلی خنده‎کنان از روی سینه پا شد

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید