اشعار بازگشت کاروان اهل بیت(ع) به مدینه - حامد جولازاده

 

 از این بانو قمر ها را گرفتند

از این مادر پسر ها را گرفتند

 

شنیده بچه هایش جان سپردن

به روی نیزه سر ها را گرفتند..

 

 تک و تنها میان کوچه میرفت

که از آه اش گذر ها را گرفتند

 

 بشیر آمد...حسینش را صدا زد

و از زینب خبر ها را گرفتند...

 

 خبر آمد عمو دستش قلم شد..

و بعدش هم کمر ها را گرفتند

 

حامد جولا زاده

 

*********************

 

 اشعار بازگشت کاروان اهل بیت(ع) به مدینه - حسن لطفی

 

از میان غباری از اندوه

از دل ریگهای صحرا ها

کاروانی ز راه آمده بود

کاروان قبیله ی دریا

**

تا که پرسید از مدینه بشیر

کيست درشهرتان بزرگ شما

همه گفتند بیت ام بنین

هست در کوچه ی بن الزهرا

**

دید در کوچه ی بنی هاشم

درب آتش گرفته ای وا شد

پیشتر از تمام خانم ها

مادری همچو کوه پیدا شد

**

ديد در احترام مردم شهر

به سوی کاروان قدم برداشت

رفت اما ز راه خود برگشت

و به لب ناله ای مکرر داشت

**

زیر لب گفت باز هم نرسید

آنکه محو پریدنش بودم

باز این کاروان نبود آنکه

چشم بر راه دیدنش بودم

**

حیف شد که نیامد و من هم

نشنیدم سلام عباسم

و ندیدم دوباره پیش حسین

پیش زینب قیام عباسم

**

داشت او سمت خانه بر می گشت

ناگهان ناله ای صدایش کرد

زن پیری میان قافله باز

مادرش خواند و در عزایش کرد

**

زیر چادر به زیر گرد و غبار

چهره ای سوخته پر از چین داشت

خوب معلوم بود از سر و وضعش

دیده ای تار و گوش سنگین داشت

**

گفت:حق ميدهم كه نشناسي

خواهری را که بی برادر شد

دخترت  را كه پاي گودالي

قد كمان بود قدكمانترشد

**

شانه ام جای دوش طفلانت

زیر رگبار خیزران ها سوخت

جرم زنجیر ها که جا وا کرد

پوست تا مغز استخوانها سوخت

**

مادرم،خوب شد ندیدی تو

شمر به روی سینه اش جا شد

وقت غارت كه شد خودم ديدم

سر یک پیرهن چه دعوا شد

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ یاشبیر

 

********************

 

 اشعار بازگشت کاروان اهل بیت(ع) به مدینه

 

سر پناهِ زمينيان زينب

مادرِ هفت آسمان زينب

قبله گاهِ فرشته هاي خدا

شمع جان هايِ نيمه جان زينب

**

شهر را تا به او نشان دادند

بر تني بي رَمق توان دادند

جانِ تازه به كاروان دادند

كار را دستِ روضه خوان دادند

 **

عاقبت شهرِ مادرش را ديد

كوچه و خانه و درش را ديد

همسري خيره شد به همسرِ خود

او كه نشناخت همسرش را ديد

**

با بشير آمدند استقبال

چشم ها بينِ كاروان مي گشت

مادري بويِ فاطمه مي داد

بينشان بود و بينشان مي گشت

**

كرده پنهان ز چَشم هاي همه

زخم هاي لبالبِ خود را

گرچه ام البنين كنارش بود

باز نشناخت زينبِ خود را

 **

گفت خانم كجاست دخترِ من؟

بينِ جمعِ شما نمي بينم!

گفت مادر، من و تو مثلِ هميم!

كه از اينجا تو را نمي بينم!

**

دستِ لرزانِ خويش را وا كرد

چند تا گوشواره آورده

بويِ عباس مي دهد بي بي

با خودش مشكِ پاره آورده

**

پيرِ زن دستِ خويش بالا بُرد

به رويِ زينبش كشيد افتاد

زخم ها را يكي يكي حس كرد

تا به پيشانيش رسيد افتاد

 **

با يتيمان رسيده اي امّا

قدرِ يك عمر خستگي داري!

چه شده چادرت چنين وضع است؟

چند جايِ شكستگي داري!

 **

زود پرسيد از علي اصغر

گفت زينب زبان كه وا كرده؟

گفت مادر نديديش ديدم

كه سه دندان علي در آورده

**

دستِ ام البنين نبود امّا

جگرش تير مي كشد خانم

روضه هاي رباب علي را كه شنيد

كمرش تير مي كشد خانوم

**

اينقدر ناقه ها چقدر خالي است؟

بچه ها را چرا نياوردي؟

خنده اي از رقيه پيدا نيست

دخترانِ مرا نياوردي!

**

از غمِ تازيانه مي پرسي

از من و نازدانه مي پرسي

حالِ عباس را نمي پرسي

از پسرها چرا نمي پرسي

 **

تا كه اينجا رسيد ناله كشيد

گفت زينب ، حسين پس چه شده؟

اشك از چَشمِ دخترش كه چكيد

گفت زينب ، حسين پس چه شده؟

 **

زينبش گفت خاطرات مرا

آه، تكرار مي كني مادر

چه بگويم چه آمده به سرم

باز اصرار مي كني مادر

 **

دست بگذار بر دلم مادر

تيري آمد به سينه اش جا كرد

راهِ بيرون كشيدنش كه نبود

واي از پشت راهِ خود وا كرد

 **

عرقي كرده بود پيشانيش

سنگي آمد، درست آنجا خورد

حرفي از آب را نزد امّا

به لبِ چاك خورده اش پا خورد

**

مادرم بود و قاتلش هم بود

عرقش مي چكيد در گودال

قاتلش مي نشست بر سينه

مادرم مي دويد در گودال

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید