اشعار شهادت حضرت زینب کبری(س)
اشعار امام زمان(عج) - شهادت حضرت زینب کبری(س) – محمد بیابانی
هی داد می زنیم که از تو نشانه نیست
یک روز می رسی تو و جای بهانه نیست
یا عرض حاجت است، و یا که شکایت است
آقا ببخش اگر غزلم عاشقانه نیست
خوشحالم از فراق تو شعری سرودم و
تاریخ ماندگاری آن جاودانه نیست
ما را به بام خود بنشان که بدون تو
در هیچ جا نشانه ای از آب و دانه نیست
گفتم بیا به خانه ی قلبم؛ تو آمدی...
تو آمدی ولی کسی انگار خانه نیست
با تیغ روزگار چه بهتر جدا شود
وقتی سرم طفیلی این آستانه نیست
عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان
دیگر زیاد بر لبمان این ترانه نیست
جز در غم کمان شدن عمه زینبت
خون اشک های جاری تو بی کرانه نیست
مرد از غم نمردن در ماتم حسین
بر پیکرش بگو که رد تازیانه نیست
محمدعلی بیابانی
برگرفته از وبلاگ حسینیه
********************
اشعار شهادت حضرت زینب کبری(س) – پوریا باقری
بازهم روضه ی زینب همه جا ریخت بهم
حال و روز همه ی اهل سما ریخت بهم
بازهم پیرهنی را به سر و روش کشید
آسمان تیره شد و حال هوا ریخت بهم
زیر خورشید نشسته به خودش میگوید
به چه جرمی همه ی عزت ما ریخت بهم؟
اشک هایش چقدر حالت مادر دارد…
آه … از بی کسی اش کرب و بلا ریخت بهم
لحظه ی آخر عمرش دل او بی تاب است
کهنه پیراهنی از آل عبا ریخت بهم
میرود تا به برادر برسد اما حیف…
گریه هایش همه ی مرثیه را ریخت بهم
یاد آن لحظه ی بی طاقتی گودال است
نیزه آمد که تن خون خدا ریخت بهم
پوریا باقری
برگرفته از سایت حدیث اشک
********************
اشعار شهادت حضرت زینب کبری(س) – محسن عرب خالقی
همه رفتند و من جا ماندم ای دوست
ز بخت بد به دنیا ماندم ای دوست
چرا رفتی مرا با خود نبردی
ببین بعد از تو تنها ماندم ای دوست
**
ببین از داغ تو خیلی شكستم
شكستم كه چنین از پا نشستم
شكسته دشمنت از بس دلم را
چنان گشتم كه نشناسی كه هستم
**
به یادت در نوای آب آبم
چنان تو زیر تیغ آفتابم
تو راحت خفته ای در خانه ی قبر
ولی من از غمت خانه خرابم
**
لباس تو در آغوشم برادر
صدایت مانده در گوشم برادر
تو ماندی بی كفن بر خاك صحرا
چگونه من كفن پوشم برادر
**
ببین در دیده سوی دیدنم نیست
توان دادن جان در تنم نیست
چنان آبم نموده آتش تو
گمانم جسم در پیراهنم نیست
**
من وكابوس شمشیر و تن تو
تماشای به غارت رفتن تو
تو را سر نیزه ها بردند و مانده
برای من فقط پیراهن تو
**
سراسر نیزه میبینم به خوابم
سر و سرنیزه میبینم به خوابم
همین كه پلك بر هم می گذارم
تو را بر نیزه میبینم به خوابم
**
دلم هر روز سوی نیزه میرفت
كه خونت در گلوی نیزه میرفت
چه می شد مثل سرهای شهیدان
سر من هم به روی نیزه میرفت
محسن عرب خالقی
برگرفته از وبلاگ حسینیه
********************
اشعار شهادت حضرت زینب کبری(س) – محمد حسن بیات لو
چشم هایم دوباره بارانیست
حال و روزم پر از پریشانیست
هر تپش آه میکشم با درد
نفسم بین سینه زندانیست
در دلم شوق پر زدن دارم
ولی امشب هوا چه طوفانیست
دلم از سنگ غم ترک خورده
که فرو ریختن دلم آنیست
بی قرار و خراب و دلتنگم
آنقدر که دلم به دنیا نیست
کوچه کوچه اسیر و شبگردم
کاروبارم همیشه حیرانیست
خسته و زار و پر تبم امشب
مرثیه خوان زینبم امشب
بانوی عشق حضرت زینب
بی کرانست رحمت زینب
همه عالم به دست من باشد
میکشم باز منت زینب
دختر فاطمه و زین اَب است
به به از این هویت زینب
تا قیامت شود که درس گرفت
لحظه لحظه ز نهضت زینب
باورش هم برای ما سخت است
روزگار اسارت زینب
السلام علیک یا زینب
بانوی مرد کربلا زینب
با تو زنده است نام عاشورا
تویی رکن قیام عاشورا
ضامن ماندگاری عشقی
اعتبار و دوام عاشورا
در نماز شبت دعایم کن
به تو گفته امام عاشورا
خطبه خوانی تو در اوج وقار
مرتضای نیام عاشورا
استوار و همیشه پا برجاست
با کلامت تمام عاشورا
حضرت صبر ، قهرمان بلا
سر فرازی در امتحان بلا
آمدی تو اگر خدای حسین
آفریده تو را برای حسین
همه ی عمر لحظه هایت را
سپری کرده ای به پای حسین
از جوانی خود گذشتی تو
همه چیزت شده فدای حسین
اولین زائر تن و زخم و
پیکر بر زمین رهای حسین
سپر در برابر دشمن
حامی و یار بچه های حسین
شیر زن با غرور یا زینب
در مصیبت صبور یا زینب
در دل درد پرورت چه شده؟
با نگاه ز خون ترت چه شده؟
نفست در شماره افتاده
بگو با قلب مضطرت چه شده؟
از چه دوروبرت شده خلوت
قاسم و عون و اکبرت چه شده
راستی از رقیه ات چه خبر؟
یادگار برادرت چه شده
یاد عصر دهم مزن بر سر
مگر آنروز معجرت چه شده؟
ای عزادار روضه های حسین
چادر توست بوریای حسین
محمد حسن بیات لو
برگرفته از سایت حدیث اشک
********************
اشعار شهادت حضرت زینب کبری(س) – مهدی مقیمی
بار دیگر محرم آمده است
ماه وصل حسین با زینب
از ورود به کربلا تا شام
روضه ها خوانده میشود امشب
**
مثل امشب در اوج تنهایی
در دلش با حسین نجوا کرد
چشمهایش دوباره ابری شد
زخم کهنه دوباره سر وا کرد
**
در خیالش دوباره در میدان
حرمله با دو دست پر آمد
عکس نیزه به قاب چشمش بود
یا دوباره سپاه حر آمد
**
ای برادرهمیشه چشمانم
کربلا را مرور میکردند
صحنه ها یک به یک همه روز از
پیش چشمم عبور میکردند
**
بعد از این مدت از دو طفل خود
باز چیزی نگفته خواهر تو
گفته بودم فقط به عبدالله
هر دو طفلم فدای اکبر تو
**
زخمهای عمیق روی دلم
تا قیامت نمیشود ترمیم
از سنان بیشتر مرا آزرد
ظلم بی حد بجدل ابن سلیم
**
کس نپرسید از تو ای بجدل
با دل مادرش چها کردی
تو به دنبال خاتمش بودی
از چه انگشت را جدا کردی
**
بین گودال دیدمت بی سر
ای برادر به خون تپیدی تو
زین جهت جای شکر آن باقیست
من کتک خوردم و ندیدی تو
**
تو بگو سخت تر کدامش بود
زخم شمشیر بر تو در گودال
یا هجوم عدو به ناموست
بهر غارت نمودن خلخال
**
تو بگو دلخراش تر این است
خون پیشانی برادرها
دیدن خون حنجری یاکه
دیدن خون گوش دخترها
**
تازه از روی نیزه ها دیدم
چه عمیق است زخم عباسم
زجر می کشت دخترت در راه
گر نمی بود اخم عباسم
**
رازهای نگفته ای دارم
با تو ای دلبرم نمی گویم
چونکه آزرده میشود روحت
چیزی از معجرم نمی گویم
**
کوفه یادم نمیرود از ما
یک شبی را که دور بودی تو
حال و روز سرت به من فهماند
میهمان تنور بودی تو
**
از یتیمان کوفهء دیروز
خواهرت را یکی چه خوب شناخت
حق حیدر بجای آورد و
نان و خرما جلویمان انداخت
**
کوفه و شام عده ای با سنگ
دختران تو را زدند هدف
تا که از یک جهت سپر نشوم
سنگ می زد عدو ز چار طرف
**
از روی نیزه ها دلم خون شد
عده ای سر که بر زمین افتاد
بین سرها سر ابالفضلم
از همه بیشتر زمین افتاد
**
غیرت الله رفت و وقتی که
بی علمدار گشت زینب تو
از خود صبح تا دم مغرب
بین بازار گشت زینب تو
**
داغ هفتادو دو گل پرپر
گرچه جانکاه بر من آسان بود
آنچه دق داد خواهرت این بود
فحش های محله های یهود
**
جانگداز است سرنوشت سرت
بعد جریان سرخ کرببلا
از روی نیزه تا میان تنور
از روی خاک تا به طشت طلا
**
عوض آنکه شستشو بدهد
راس خونین تو به آب و گلاب
بر سر و صورت تو می پاشید
هرچه ته مانده های جام شراب
**
قدری آرام شد دلم تا کرد
صوت قرآن تو مرا مجذوب
لعنت الله علیه ساکت کرد
قاریم را به ضربه های چوب
**
ای برادر تمام این مدت
گریه های رباب کشت مرا
بس که گریان نشست همسر تو
وسط آفتاب کشت مرا
**
اشک ام البنین دلم را ریخت
شد مدینه برای من جانسوز
دوری تو برای من سخت است
یاد داری که گفتمت آنروز
**
در مدینه دگر نمی مانم
گویی اینجا برای من جا نیست
من اگر سمت شام برگردم
لااقل دختر تو تنها نیست
**
تا که حرف از خرابه می آید
از غم آکنده می شود زینب
روضه اینجا که می رسد هر بار
از تو شرمنده می شود زینب
**
آمدم شام و قدری آرامم
چونکه بر وعده ام وفا کردم
در جوار گل سه سالهء تو
یک حسینیه دست و پا کردم
**
گریه ام را ادامه از امروز
تا به یوم القیامه خواهم داد
نهضت دختر تو را در شام
ای برادر ادامه خواهم داد
مهدی مقیمی
برگرفته از وبلاگ حسینیه
********************
اشعار شهادت حضرت زینب کبری(س) – حسن لطفی
این لحظه بدونِ سایه ات جانکاه است
باز آ و بگو که فاصله کوتاه است
هر چند تمامِ تَنِ من هم زخم است
کمتر زِ هزار و نُهصد و پنجاه است
**
بر سینه یِ خود پیرهن ات را دارم
بد جور هوای دیدنت را دارم
وا کن گره یِ مُشتِ مرا تا بینی
با خویش عقیقِ یمنت را دارم
**
گفتم که زِ ساربان پس اش می گیرم
یک روز نفس زنان پس اش می گیرم
گفتم که تقاصِ خونِ لبهایت را
در شام زِ خیزران پس اش می گیرم
حسن لطفی
********************
اشعار شهادت حضرت زینب کبری(س) – مجتبی خرسندی
ببین زمانه چه آورده است بر سر من
نشسته گرد اسارت به روی پیکر من
نپرس موی سفیدم نشانه ی چه غمی ست
نپرس از دل خون و نگاه مضطر من
حسین و اکبر و عباس و قاسم و... شده بود
تمام دشت پر از لاله های پر پر من
ورق ورق شده بودی ، نرفته از یادم
چگونه جمع نمودم تو را برادر من
تمام جان و دلم سوخت بعد رفتن تو
چرا که سایه ات افتاده بود از سر من
به روی تل ، دم گودال ، پیش طشت طلا
همیشه قبل تر از من رسید مادر من
نبود طاقت شرمندگی بیشتری
هزار شکر نگفتی کجاست دختر من
اگرچه بعد تو یکسال ونیم رفت ، هنوز
سری به نیزه بلند است در برابر من
مجتبی خرسندی
برگرفته از وبلاگ حسینیه
********************
اشعار شهادت حضرت زینب کبری(س) – مهدی مقیمی
هر جا که روضه ایست به پا باورت شود
بی تاب تر ز هر دل بی تاب زینب است
اصلاً خدا گواست که در سال شصت و یک
بنیانگذار روضۀ ارباب زینب است
**
معلوم بود موقع رفتن ز چشمهاش
در سینه رازهای عجیبی نهفته داشت
این روضه های عام که مردُم شنیده اند
صدها نمونه سخت ترش را نگفته داشت
**
از قطعه ای ز پیرهنی کهنه حرف داشت
با یک سند که بود به مشتی گره شده
از پیکری که طبق روایت مشبک است
از ضربه های تیغ ، شبیه زره شده
**
تا لحظه های آخر عمرش عجیب بود
یک لحظه هم ز یاد حسینش جدا نشد
جایی نبود عمّۀ سادات رفته و
یک لحظه بعد روضه در آنجا به پا نشد
**
هر جا که رفت دختر حیدر تمام عمر
گریه برای حضرت شیب الخضیب کرد
بر صورت و سرش زد و کم کم ز حال رفت
تا یاد جای چکمۀ آن نانجیب کرد
**
افتاد هر زمان که به گرما به یاد او
او که سه روز زیر تب آفتاب ماند
رفت و به یاد پیکر او تا دمِ غروب
در زیر آفتاب ،کنار رباب ماند
**
گرچه که داستان سرش روی نیزه ها
سخت است و خواهر این همه را باورش نبود
اما گمان کنم که جگرسوز و سخت تر
از داستان غارت انگشترش نبود
**
روزی هزار مرتبه با یاد آب سوخت
آبی که قسمت علیِ اصغرش نشد
تیغی نماند در کف دشمن که آشنا
با جسم پُر ز خون علی اکبرش نشد
**
تا انتهای زندگی اش گریه کرد و بس
با یاد خشکیِ لب او بر لب فرات
با یاد گریه های سه ساله به زیر پا
با شعله های دامن علیا مخدرات
**
اکنون که با گذشتن بیش از هزار سال
هر روز ، روضه گرم تر از روز دیگر است
بی شک حیات شیعه ز خون برادر و
مدیون اشکهای پر از حرف خواهر است
**
زینب شهیده است به مرگ خودم قسم
او کشتۀ جسارت بازار برده است
غیر از شهیده هر که بگوید به عمه جان
در حق خاندان علی ظلم کرده است
مهدی مقیمی
برگرفته از وبلاگ حسینیه
********************
اشعار شهادت حضرت زینب کبری(س)
نخ روی نخ آمد که حیا داشته باشد
باتیرگی اش نورخدا داشته باشد
معجر شدو میخواست بها داشته باشد
تابرسر خورشید نما داشته باشد
آمد بشود سایه روی سر زینب
میخواست که نامش بشود معجر زینب
با نور نماز شب او نور گرفته
تا ستر شده رتبه مستور گرفته
درخلوت بی بی شرف طور گرفته
به به به چنین قرب که اینجور گرفته
از عطر نفس های علی تافته باشد
این تافته باید که جدا بافته باشد
هرچند حجاب است به سنگر زده کارش
تا حشر وقارست بدهکار وقارش
تقوا و حیا ریخته در تاربه تارش
از طایفه ی چادر زهراست تبارش
یک پارچه اما زره محکم پیکار
نه اینکه زره،معجره اعظم پیکار
الحق و الانصاف مهیای خطر شد
در بحبوحه ی فاجعه مردانه سپر شد
هرچند که خاکی شد و راهی سفر شد
در کوفه و درشام چو شمشیر دوسر شد
هرگز که به کوهی گذر کاه نیفتاد
یکبار به سویش نظر ماه نیفتاد
سوگند به این کوه گسستی نرسیده
به سوره توحید شکستی نرسیده
سوگند به او پنجه و دستی نرسیده
یا چشم بد مردم پستی نرسیده
باید که خلایق ز رخش دور بمانند
هرجاکه گذر کرد همه کور بمانند
هرچند که عمریست شده همدم زینب
دارد به دلش داغ ز قد خم زینب
گریان شده و سوخته پای غم زینب
انگار که او نیست دگر محرم زینب
امروز بنا کرده که آرام بماند
وقتش شده تا بی بی ما روضه بخواند
یکسال فراغت صد و ده سال گذشته
از زینب تو گفتن از حال گذشته
سخت است بگویم به چه منوال گذشته
با یاد تو و روضه ی گودال گذشته
من صابره ام باز ولی تاب ندارم
باور بکن از روز دهم خواب ندارم
رفتی و کسی خنده به این دیده ی تر کرد
امنیت این قافله احساس خطر کرد
کفر آمد و در شام به توحید نظر کرد
آیات حجاب از سر بازار گذرکرد
تا قرعه بی کس شدن افتاد به زینب
شهر پدری خوب محل داد به زینب
درشام چه داغی بروی قلب حیا خورد
اسلام معاویه به اسلام خدا خورد
سنگینی چشم همه بدجور به ما خورد
زینب وسط شهر کشیده دوسه جا خورد
من بت شکنی کردم و جایش بدنم سوخت
از ضربه ی شلاق تمام بدنم سوخت
حالا شده ام خیره به این در تو بیایی
خوبست که این لحظه ی آخر تو بیایی
خواهر شده ام تا که برادر تو بیایی
ای بی سر من کاش که با سر توبیایی
این پیرهن توست که برسینه فشردم
یک آب خنک بعد تو ولله نخوردم
اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید