اشعار شهادت حضرت رقیه(س) – حامد تجری

 

یه گوشه خواب بودم خیلی آروم

ولی پیچید تو گوشم صداشون

نمی‌بردن اگه گوشواره‌هامو

خودم می‌بخشیدم به دختراشون

 

گذشت و گم شدم توی بیابون

آخه از قافله جا مونده بودم

یکی اومد برم‌گردوند بابا

ولی کاشکی همونجا مونده بودم

 

بد اخلاقن چقد مردای شامی

به جای قلب ، سنگه توو دلاشون

با این دستای سنگینی که دارن

دلم می‌سوزه واسه بچه هاشون

 

یه جوری زد چشام تاره هنوزم

یه جوری زد قدم از درد خم موند

جای دستش یه کم بهتر شد اما

جای انگشترش روو صورتم موند

 

تو روی نیزه و من روی ناقه

تو چشمات باز و من دستام بسته

چقد شکل همیم بابا نگا کن

منم مثل تو دندونام شکسته

 

النگوهامو توو بازار فروختن

دیگه فرقی به حال من نداره

ولی ای کاش اینجوری نمونن

آخه مال یتیم خوردن نداره....

 

حامد تجری

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت رقیه(س)

 

مگه یادم میره موی منو میزدی شونه

مگه یادم میره توو بغلت بودم شبونه

 

مگه یادم میره موی بلندیو که داشتم

مگه یادم میره توو دنیا هیچی کم نداشتم

 

مگه یادم میره من بهترین لباس تنم بود

مگه یادم میره چشم تو به خندیدنم بود

 

بابا یادت میاد که عمه جون چادر سرم کرد

بابا یادت میاد گوشواره گوش خواهرم کرد

 

بابا یادت میاد گفتی باید هر شب ببوسی م

بابا یادت میاد از آرزوهای عروسی م

 

حالا بابا ببین موی سرم سوخته کجایی

حالا بابا ببین که چادرم سوخته کجایی

 

حالا بابا ببین رخت و لباس پاره دارم

حالا بابا ببین که گوش بی گوشواره دارم

 

مگه یادم میره زجر اومد و حرفای بد زد

مگه یادم میره اون شب بهم چندتا لگد زد

 

مگه یادم میره از من گرفت عروسکامو

مگه یادم میره توو تشت زر سر بابامو

 

مگه یادم میره با خنجرش همه رو ترسوند

مگه یادم میره...

 

اجرا شده توسط کربلایی محمد جواد پرچمی در شب سوم محرم 96

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت رقیه(س)

 

تمام سنگها بر صورتم خورد

چرا که دخترت کوتاه قد بود

 

مرا پای سر عباس میزد

کسی که زجر دادن را بلد بود

 

نمیدانم چه شد اما یکی گفت

که آنچه خورده ای اسمش لگد بود

 

در این یک هفته مشکل در نمازم

ادایِ ساده اللهُ صمد بود

 

مرا در بزم نامحرم نبردند

گمانم که فقط یک خواب بد بود

 

در آن مجلس که ما اصلا نرفتیم

هر آن کس که مرا آنروز زد بود

 

شمردم زخم هایت را بخوابم

حدود یک هزار و هشتصد بود

 

همان خشتی که هر شب بالشم شد

که میدانست که سنگ لحد بود

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در شب سوم محرم 96

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت رقیه(س) - سعیدخرازی

 

روی پا آمده ای دیدن دختر مثلا

تو بیا باش پسر من به تو مادر مثلا

 

مثل شب های مدینه تو زمسجد برگرد

منتظر باش که من باز کنم در مثلا

 

فکر کن موی سرم شانه شده سوخته نیست

نزده هیچ کسی دست به معجر مثلا

 

من زبانم به دهانت نهم از سوز عطش

تشنه تر از منی و من علی اکبر مثلا

 

یعنی بابا یادمه علی اکبرو بغل کردی

لب ها رو به لب های علی رسوندی

 

بکنم روی زمین با کف دستم قبری

تو مرا دفن کنی من علی اصغر مثلا

 

دست داری مثلا غسل بده جسم مرا

عمه اسما مثلا من تن مادر مثلا

 

تا رسیدی به رخ نیلی و بازوی کبود

دست بردار ز غسلم بشو حیدر مثلا

 

میشوم من تن بی سر به زمین میفتم

همچو بسمل بزنم جای تو پر پر مثلا

 

مثلا خوابمو تو راهی میدان هستی

به رخم بوسه بزن بوسه ی آخر مثلا

 

سعید خرازی

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت رقیه(س) – حامد خاکی

 

از ضعفِ دست بسته و پای شکسته ام

کنج خرابه پیش ملائک نشسته ام

 

دیگر توان نمانده برایم که پا شوم

جان میدهم اگر که ز عمه جدا شوم

 

از بسکه زجر موی سرم را کشانده است

از گیسویی که بود همین قدر مانده است

 

من قامتم خمیده شده درد میکشم

موی سرم کشیده شده درد میکشم

 

عمه تمام زخم تنم را شمرده است

اینجا کسی نمانده که سیلی نخورده است

 

از ترس سیلی است که ناله نمی زنند

با تازیانه طفل سه ساله نمی زنند

 

از هم جدا که کرده سر و پیکر تو را؟

کی اینچنین بریده رگ حنجر تو را؟

 

مانند زخمهات نمک می خوریم ما

یک ماه میشود که کتک می خوریم ما

 

تقصیر زجر بود که با پنجه بند کرد

موی مرا گرفت و ز ناقه بلند کرد

 

افتادم و ز قافله جا ماندم ای پدر

من فاتحه برای خودم خواندم ای پدر

 

پایان داستان منِ خسته شام شد

یک بوسه ات به قیمت جانم تمام شد

 

حامد خاکی

برگرفته از کانال حدیث اشک

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت رقیه(س) – حسن لطفی

 

آمدم ویران کنم این کاخها را بر سرش

شام را میکوبم این شامِ بلا را بر سرش

 

من به زیرِ پای زینب می‌کشانم شام را

مثل این خاکِ خرابه می تکانم شام را

 

شعله دیدم لیک از عشق تو تب کردم خودم

مردمان نانجیبش را ادب کردم خودم

 

سِیرِ معراجی جمالی را جلالی آمدم

تا در آغوشت کشم با دست خالی آمدم

 

تا شنیدم در تنوری زخمِ رویم خشک شد

مثل خشکیِ گلویِ تو گلویم خشک شد

 

"چند شب بی بوسه خوابیدم دهانم تلخ شد"

زجر زد روی لبم شیرین زبانم تلخ شد

 

عمه‌ام می‌گفت با او راه می‌آید نزن

ناله‌اش خاموش شد کوتاه می‌آید نزن

 

بچه است از داد می‌ترسد نزن اما زدند

دختر از فریاد می‌ترسد نزن اما زدند

 

فرش راهت می‌شود این موی درهَم ریخته

بوسه می‌گیرم زِ تو ای روی درهَم ریخته

 

عمه جان حس می کنم مژگان بابا کم شده

خیزران ای داد یک دندان بابا کم شده

 

حسن لطفی

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت رقیه(س) – محمد جواد پرچمی

 

شعله ها بر چهره ام با خنده جا انداختند

دخترت را کعب نی ها از صدا انداختند

 

بر نمی خیزم به پای تو، دلیلش را نپرس

چند جا، پای مرا با کینه جا انداختند

 

جای موهای سرم می سوخت اما شامیان

سنگ و آتش بر سرم جای دوا انداختند

 

بر غرور عمه ام برخورد وقتی دشمنان

با تکبر پیش ما ظرف غذا انداختند

 

خسته ام، سردرد دارم، پیکرم درهم شده

بس که من را از بلندی، بی هوا انداختند

 

گفته بودم چادرم نه... زیورم را می دهم

از لج من چادرم را زیر پا انداختند

 

من بدون روسری خیلی خجالت می کشم

تو خبر داری چه شد؟! آن را کجا انداختند؟!

 

چشم بر من بسته ای، دیگر نمی خواهی مرا؟!

آخرش دیدی که از چشمت مرا انداختند؟!

 

من شفا دیگر نمی خواهم، مرا هم می بری؟!

حال که دردانه ات را از بها انداختند

 

محمد جواد شیرازی

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت رقیه(س) – سید پوریا هاشمی

 

من که بعد از تو به کوه دردها برخورده ام

از یتیمی خسته ام از زندگی سرخورده ام

 

دخترت وقت وداعت از عطش بیهوش بود

زهر دوری تو را با دیده تر خورده ام

 

دست سنگین یک طرف انگشترش هم یک طرف

از تمام خواهرانم مشت بدتر خورده ام

 

صحبت از مسمار اینجا نیست اما چکمه هست

با همین پهلو چنان زهرای بر در خورده ام!

 

زیر چشمم را ببین خیلی ورم کرده پدر

بی هوا سیلی محکم مثل مادر خورده ام

 

حرفهای عمه خیلی سخت بر من میرسد

گوش من سنگین شده از بس مکرر خورده ام

 

هرطرف خم شد سرم سیلی سراغم را گرفت

گاه ازینور خورده ام گاهی ازآنور خورده ام

 

ساربان لج کرد با من هی مرا میزد زمین

گردنم آسیب دیده بس که با سر خورده ام

 

بیشتر که گریه کردم بیشتر سنگم زدند

ایستادم هرکجا تا سنگ آخر خورده ام

 

آه بابا دخترت را هیچکس بازی نداد

زخم ها از خنده ی این چند دختر خورده ام

 

دخترت با درد پا طی مسافت میکند

پای من زخم است پای زخم اذیت میکند

 

سید پوریا هاشمی

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت رقیه(س) – محمد جواد شیرازی

 

راء، رفعت، راء، رحمت، راء، رضوانِ حسین

راء، رازق، راء، رأفت، راء، ریحانِ حسین

 

قاف، قدر و قاف، قُدس و قاف، قُرب قلب ها

قاف، قاهر، قاف، قبله، قاف، قرآن حسین

 

یاء، یاس و یاء، یوسف، یاء، یاقوت یقین

یاء، یاسین، یاء، یکتا، یاء، یزدان حسین

 

هاء، هیبت، هاء، همت، هاء هستی، هاء، هو

هاء، هامون، هاء، هیزم، هاء، هجران حسین

 

طورِ نام تو کجا و پای لنگ طبع من؟!

ای کلید منزلِ اسرارِ پنهان حسین

 

کُلُّکُم نورید اما این چنین فهمیده ام

از همه عاشق تری بین یتیمان حسین

 

گریه کن تنها تو بودی و پس از تو هیچ کس

یک سر سوزن نشد بی تاب و گریان حسین

 

از دهانت کنده شد دندان لق شیری ات

تا که با چوب یزید افتاد دندان حسین

 

حال و روز شامیان را هم پریشان کرده ای

گوشه ی ویرانه با موی پریشان حسین

 

شام وصلت آنقدر مبهم شده، معلوم نیست

شد پدر مهمان تو یا که تو مهمان حسین؟

 

محمد جواد شیرازی

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت رقیه(س) – پوریا باقری

 

این که میگویند: "دختر بچه" بابایی تر است

از حقیقت های محضِ این جهان تا محشر است

 

اینکه میگویند: دختر بچه احساسی تر است

معنی اش این است دختر طاقتش هم کمتر است

 

مردم دنیا خدای هر دو دنیا شاهد است

دختر اصلا برگ گل هم نیست ، او مثلِ پر است

 

گوشتان با من که این جمله کلام آخر است

آی مردم یادتان باشد که دختر ، دختر است

 

دختر ارباب ما هم شامل این قصه بود

این تفاوت هم ببینید ، او عزیز حیدر است

 

دختری از نسل پیغمبر ، تماماً فاطمه

دختری که زینبی از پای تا موی سر است

 

او تمام عشق ارباب است ، او بابایی است

چادرش را میکُند بر سر ، خدایی دلبر است

 

این همه آماده ات کردم که از اینجا به بعد

روضه خوان باشم برایت ، روضه خوانی بهتر است

 

دختری کنج خرابه بی قراری میکند

بهر دیدار پدر لحظه شماری میکند

 

دست و پایش را که می بیند پر از تاول شده

میرود یک گوشه و هی گریه زاری میکند

 

شب به شب عمه میآید مینشیند تا سحر

گوشه های این خرابه بچه داری میکند

 

روضه میخواند رقیه ، عمه گریان میشود

این نفس های پر از سوزش چه کاری میکند

 

گریه هایش جان یک ایل و تباری را گرفت

او شکایت از غم ایل و تباری میکند

 

راس بابا را به روی دست خود آورد و گفت:

شمر ، پیشِ چشمِ ما بد نیزه داری میکند

 

آن شب از کاخ یزید آمد صدای چوب خشک

مردکِ بی رحم ، لب را چوبکاری میکند

 

راحتم کن جان عمه ، خسته ام از زندگی

مرگ ، پاییزِ مرا سبز و بهاری میکند

 

رفت از دنیا رقیه ، عمه اش تنها شده

بازهم زینب اسیر غربت صحرا شده

 

پوریا باقری

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت رقیه(س) – محسن صرامی

 

حاجت روا شد پس رسید آخر به بابا

اول نگاه انداخت با خواهر به بابا

 

نشناخت بابا را،بماند علت آن

بابا به دختر خیره شد دختر به بابا

 

دست خودش را برد بین گیسوانش

دارد محبت مثل یک مادر به بابا

 

پرسید لب هایت چرا پر خاک و خون است

هی بوسه زد با چشم های تر به بابا

 

از بار آخر او پدر را پیرتر دید

حق میدهد بعد از غم اکبر به بابا

 

از عمه جان و خواهرانش با پدر گفت

حرفی نزد از حال خود دیگر به بابا

 

خیلی دلش میخواست آن شب میتوانست

هدیه دهد با اشک،انگشتر به بابا

 

محسن صرامی