اشعار شهادت حضرت امام موسی بن جعفر(ع) – محمد حسن بیات لو

 

خدایا  آرزو دارم ببینم بچه هایم را

در این خلوت اجابت کن دوباره ربنایم را

 

ندارد فرق چندانی برایم روز و شب دیگر

از این رو که نمی بینم رخ ماه رضایم را

 

دلم تنگ است میخواهم کنار دخترم باشم

چه می شد باز بر دوشم بیاندازد عبایم را

 

نشد امروز دستم را بگیرد گرم در دستش

ولی یک روز می گیرد غریبانه عزایم را

 

دعاکردم برای حال زندانبان ولی افسوس

تلافی کرد  با شلاّق  همواره دعایم را

 

بلائی بر سرم آورد این جا سندی نامرد

که جز مردن نمیبینم دراین دنیا شفایم را

 

ندارد روزنی زندان امان ازدست زندانبان

که با زنجیر غم بسته گلوی بی صدایم را

 

ندارم قوتی حتی که برخیزم به روی پا

فشارِضربه ی پایی شکسته ساقِ پایم را

 

 

غریب و‌تشنه و زخمی به فکر همسر و فرزند

"بیا‌ مادر - بیا مادر" ببینی کربلایم را

 

محمدحسن بیات لو

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام موسی بن جعفر(ع) – آرش براری

 

هرکس که "یا باب الحوائج" را صدا کرده

موسی بن جعفر حاجت او را روا کرده

 

غیر از خدا که شان او را خوب میداند

هرکس که مدحی گفته در حقش جفا کرده

 

در شان او نازل شده "والکاظمین الغیظ"

موسای کاظم جای نفرین هم دعا کرده

 

هر بی حیایی که به آقا بی حیایی کرد

با دیدن روی خوش آقا حیا کرده

 

با دوستان خود نمی دانم چه خواهد کرد

وقتی که قرض دشمنش را هم ادا کرده

 

در کنج زندان نیست او در وادی طور است

اینجا کلیم الله خلوت با خدا کرده

 

با او زنی در سجده افتاده است در زندان

یعنی زلیخایی به یوسف اقتدا کرده

 

از کهکشان او گرفتند اخترانش را

این چند وقت اصلا ندیده دخترانش را

 

در کنج زندان آنقدر آقا معذب بود

ذکر شب و روزش فقط "خلصنی یارب" بود

 

کتمان نشد خورشید در آن ظلمت زندان

او روز روشن در دل تاریکی شب بود

 

خیلی نگهبان‌های زندان بی‌ادب بودند

با اینکه خیلی حضرت کاظم مودب بود

 

وقتی مرتب گیسویش را میکشید آن مرد

جای تعجب نیست مویش نامرتب بود

 

با هر تکانی از تنش یک قطره خون می ریخت

ظرف وجودش از جراحت‌ها لبالب بود

 

این زهر خیلی داشت می سوزاند جسمش را

یعنی بهشت پیکرش در آتش تب بود

 

زنجیرها او را به یاد عمه‌اش انداخت

در این اسیری ذکر او "ای وای زینب" بود

 

وقتی که او را اینچنین از پا درآورده

زنجیر پس با زینب کبری چه ها کرده؟

 

بی حد و بی پیمانه میریزد سبویش را

موسی بن جعفر مست کرد عشاق کویش را

 

تاثیر میگیرند مردم از گل زهرا

خار بی ارزش هم گرفته رنگ و بویش را

 

"عین طهارت" بی نیاز است از وجود آب

با اشک‌های خویش میگیرد وضویش را

 

بدکاره ای آمد به زندان پاکدامن شد

بی آبرو دارد از آقا آبرویش را

 

وقت مناجات کلیم الله، زندان‌بان

با ضرب سیلی قطع کرده گفتگویش را

 

لب تشنه بود اما بجای آب، سیلی خورد

با لختهْ‌خون تر کرد خشکی گلویش را

 

مویش پریشان بود و خاک آلود، پس ای کاش

معصومه بود و شانه‌ای میکرد مویش را

 

روی پل بغداد جسمش را رها کردند

فرصت نشد حتی بپوشانند رویش را

 

تقدیر این شد که تو هم دور از وطن باشی

اما نباید مثل جدت بی کفن باشی

 

آرش براری

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام موسی بن جعفر(ع) – وحید محمدی

 

کیست این مرد که اوصاف پیمبر دارد

از قدم تا به سرش هیبت حیدر دارد

 

بی عصا آمده و حضرت موسی شده است

ریشه در سلسله ی حضرت جعفر دارد

 

بی سبب نیست اگر حاجت ما را داده

به لبش زمزمه ی سوره ی کوثر دارد

 

دلم از سوز غمش در تب و تاب افتاده

دلم از سوز غمش داغ مکرّر دارد

 

چند وقتی است که دنبال اجل می گردد

کنج زندان بلا روضه ی مادر دارد

 

چند وقتی است تنش سخت به هم ریخته است

اینقَدَر زخم، روی پیکر لاغر دارد

 

از روی تخته ی در، پیکر او بردارید

چند تا خاطره ی سوخته از در دارد

 

با عبا زود بپیچید به هم پایش را

اینکه اینگونه تنش ریخته دختر دارد

 

پیکرش از چه چنین بین گذر افتاده

یک نفر نیست تنش را ز زمین بر دارد

 

لا اقل چند کفن بهر تنش آوردند

دست کم روی تن سوخته اش سر دارد

 

پسرش آمده بالای سرش اما باز

روضه خوان دل من روضه ی اکبر دارد

 

همه جا را تن صد چاک علی می بینم

بس که در پیکر خود زخم ز خنجر دارد

 

وحید محمدی