اشعار حرکت کاروان سیدالشهدا(ع) از مدینه – رضا باقریان

 

چرا با چشمای تر می‌ری سفر

روز كه هست، چرا سحر می‌ری سفر

بذار ام‌البنین و بیدار کنم

چرا داری بی خبر می‌ری سفر

 

دختر سپاهت و نبر حسین

صبر خیمه‌گاهت و نبر حسین

به خدا حرمله رحمی نداره

طفل بی‌گناهت و نبر حسین

 

داری با عقیله‌ها کجا می‌ری

این قده با عجله چرا می‌ری

روضه خوندی برا اُمّ سلمه

حالا داری سمت کربلا می‌ری

 

می‌سپارم به خدا این قافله رو

خدا دور کنه ز ما فاصله رو

خودم از گم شدنش خبر دارم

اگه می‌شه نبریم سه ساله رو

 

این سفر برام خوش اقبال نمی‌شه

خواهرت اینجوری خوشحال نمی‌شه

اینجوری روضه نخون برام حسین

دروغه، تن تو پامال نمی‌شه

 

اینجوری صدا نزن مادرم و

من برات مادرم و خواهرم و...

نگران من نباش تو این سفر

گرهِ محکم زدم معجرم و

 

بیا تا آخر راه با هم باشیم

توی این شب سیاه با هم باشیم

قول بده هرچی بلا دیدیم داداش

حتی توی قتلگاه با هم باشیم

 

نمی‌خوام تو رو پریشون ببینم

نمی‌خوام چشات و گریون ببینم

باورم نمی‌شه که روزی بیاد

تو رو بی کفن پر از خون ببینم

 

دوس دارم بچه‌هام و فدات کنم

خودم و فدای بچه‌هات کنم

تا نیومده شب وداعمون

دوس دارم بشینم و نگات کنم

 

رضا باقریان

 

*******************

 

اشعار حرکت کاروان سیدالشهدا(ع) از مدینه – سید پوریا هاشمی

 

حضرت عشق در پناه خدا

بسلامت برو سفر آقا

 

آمدیم از برای بدرقه ات

همه ایل ما فدای شما

 

راهی شهر مکه ای خیر است

حجتان بی خطر بدون بلا

 

دختران تو یک به یک مریم

پسران تو یک به یک عیسی

 

قاسم آورده با خودش نجمه

اکبر آورده با خودش لیلا

 

همه سیراب مشک آب عمو

همه مدیون غیرت سقا

 

چه حیایی چه عصمتی دارد

جان فدای سه ساله ات آقا

 

میفرستی رباب را مروه

شیرخواره میاوری به منا

 

خواهرت را خودت سوارش کن

محملش را درست کن اینجا

 

ذره ای خاکی است چادر او

گریه اصلا برای چه حالا؟!

 

نکند رفته ای به روز دهم

نکند رفته ای به کرببلا

 

در شلوغی مفرط گودال

تشنه ای ذبح میشود تنها

 

بدنش زیر نیزه ها مانده

سرش اما به دامن زهرا

 

پیش چشم حسین یک لشگر

میرود سمت خیمه زن ها

 

گوشواره زگوش می افتد

چند خلخال میرود یغما

 

وای از قتل عام آل رسول

وای از داغ روز عاشورا

 

سید پوریا هاشمی

 

*******************

 

اشعار حرکت کاروان سیدالشهدا(ع) از مدینه – پوریا باقری

 

نفس خسته ی زنی تنها

پشت این قافله به جا مانده

چشم هایش شبیه ابر بهار

بین دستان او دعا مانده

 

روی خود را بگیرد از زینب

تا نبیند اشک های مادر را

میسپارد به دست اقیانوس

بچه های عزیز حیدر را

 

زینبش را به سینه چسباند و...

گریه اش بوی پر کشیدن داشت

بغض ، راه نفس گرفته از او

غصه ی پیرهن دریدن داشت

 

گفت: مادر خدا به همراهت

من بمیرم که کوهی از دردید

با پسرهای خود چنین میگفت:

نکند بی حسین برگردید

 

نکند لطمه ای به او برسد

سپر بچه های او باشید

همه جا ، تحت امر و فرمانش

تا قیامت برای او باشید

 

ساقی آرام زیر لب میگفت:

خاطرت جمع ، مادر خوبم

خیمه ام را همیشه در این راه

اول خیمه گاه می کوبم

 

پوریا باقری