اشعار شهادت امام حسن مجتبی(ع)

 

اشعار شهادت امام حسن مجتبی(ع) – روح الله عیوضی

 

همرنگ پائيزى ولى فصل بهارى

سبزينه پوش خطه زرين تبارى

 

جود و كرم بيرون منزل صف گرفتند

در كيسه آيا نان و خرمايى ندارى؟

 

جبريل پر وا كرده و با گردنى كج

شايد ميان كاسه‏اش چيزى گذارى

 

وقت عبور از كوچه‏ هاى سنگى شهر

آقا چرا بر دست خود آئينه دارى؟

 

در گرمدشت طعنه ‏ها دل را نياور

من كه نمى‏بينم در اينجا سايه سارى

 

از خاطرات سرد و يخبندان ديروز

امروز مانده جسم داغ و تب مدارى

 

بر زخمهايى كه درون سينه توست

هر شب سحر با اشك مرهم میگذارى

 

يك كربلا روضه به روى شانه خود

توى گلو هم خيمه‏اى از بغض دارى

 

تشتى كه پاى منبر تو سينه زن بود

حالا چه راه انداخته داد و هوارى

 

دستم دخيل آن ضريح خاكى تو

شايد خبر از گمشده مرقد بيارى

 

وقت زيارت شد چرا باران گرفته

خيس است چشم آسمان انگار، آرى

 

من نذر كردم بعد از آنى كه بميرم

مخفى شود قبرم به رسم يادگارى

 

روح الله عیوضی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب

ادامه نوشته

اشعار اربعین حسینی(ع)

 

اشعار اربعین حسینی(ع) - محمد فردوسی

 

یک اربعین بر روی نی دیدم سرت را

دیدم که زخمی کرده نیزه حنجرت را

 

یک قافله با سوز و اشک و آه آمد

برخیز و بنگر حال و روز لشکرت را

 

با ظرفی از آب آمده تا که ربابه

سیراب گرداند علی اصغرت را

 

برخیز ای نور دو چشمم ای برادر

تا که کمی آرام سازی همسرت را

 

بگذار تا شرح سفر با تو بگویم

بشنو کمی از غصّه های یاورت را

 

از کوفه و شام بلا ای داد بیداد

رنج اسارت پیر کرده دلبرت را

 

وقتی گذر دادند ما را بین مردم

دیدم سر نی گریه ی آب آورت را

 

دیدم ز بام خانه طفلی خیره سر با.....

.....سنگی نشانه رفته چشمان ترت را

 

رقّاصه های شهر را آورده بودند

تا دربیارند اشک چشم خواهرت را

 

تهمت زدند و خارجی خواندند ما را

آتش زدند آنجا دل غم پرورت را

 

آنجا نمی دانی چه زجری می کشیدم

وقتی که نان می داد شامی دخترت را

 

با هر صدای خیزرانی که می آمد

من می شنیدم ناله های مادرت را

 

چشم علمدار حرم را دور دیدند

ورنه به عنوان کنیزی گوهرت را ....!

 

جا مانده گنج سینه ات کنج خرابه

با خود نیاوردم گل نیلوفرت را

 

این ها همه یک گوشه ای از ماجرا بود

تازه نگفتم روضه ی انگشترت را

 

محمد فردوسی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب

ادامه نوشته

اشعار اربعین حسینی(ع)

 

اشعار اربعین - سید محمد حسین حسینی

 

اینجاست دشت ناله ،حرم را بیاورید

حالا که زائرید سرم را بیاورید

 

این آفتاب سرخ تنم را سیاه کرد

ای هم عشیره گان قمرم را بیاورید

 

خورشید داغ کرببلا زخم می زند

من پاره پاره ام سپرم را بیاورید

 

چشم انتظار چشم توام خواهرم بیا

چشمم سفید شد بصرم را بیاورید

 

من یوسف غریبم و کنعان نشین عشق

یعقوب من بیا پسرم را بیاورید

 

کو پس کجاست فاتح صحرای شهر شام ؟

دلتنگ او شدم ثمرم را بیاورید

 

قلبم برای دخترکم درد می کند

کو پس رقیه ام جگرم را بیاورید

 

سید محمد حسین حسینی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب

ادامه نوشته

اشعار شهادت حضرت رقیه(س)  

 

اشعار شهادت حضرت رقیه(س) - مسعود اصلانی

 

روی تو یاد خسوف قمر انداخت مرا

از نفس های کم و مختصر انداخت مرا

 

خواستم اوج بگیرم به کنار لب تو

بی رمق بودن این بال و پر انداخت مرا

 

گذر از کوچه و بازار برایم بد شد

دختر حرمله آنجا نظر انداخت مرا

 

ظالمی که به گمانش پدرش را کشتم

آنقدر زد که پدر ! از کمر انداخت مرا

 

عزم خود جمع نمودم که ببوسم لب تو

پنجه ی پیرزنی دردسر انداخت مرا

 

آنقدر لاغرم و ضعف نمودم که نسیم

از روی ناقه ی عریان ،پدر انداخت مرا

 

می شد ای کاش که از عمه حیا می کردند

بالاخص زجر که از پشت سر انداخت مرا

 

دل خورشید به حال من و زینب می سوخت

تو خبر دار شدی دخترت از تب می سوخت؟

 

مسعود اصلانی

 

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب

ادامه نوشته

اشعار شهادت حضرت رقیه(س)

 

اشعار شهادت حضرت رقیه(س) - یوسف رحیمی

 

يک نيمه شب بهانه‌ی دلبر گرفت و بعد

قلبش به شوق روي پدر پر گرفت و بعد

 

اما نيامده ز سفر مهربان او

يعني دوباره هم دل دختر گرفت و بعد

 

آنقدر لاله ريخت به راه مسافرش

تا خواب او تجلي باور گرفت و بعد

 

آخر رسيد از سفر ....اما سر پدر

سر را چقدر غمزده در بر گرفت و بعد

 

گرد و غبار از رخ مهمان مهربان

با اشک چشم و گوشه‌ی معجر گرفت و بعد

 

انگار خوب او خبر از ماجرا نداشت

طفلک سراغي از علي اصغر گرفت و بعد

 

از روزهاي بي کسي اش گفت با پدر

يعني نبرد بغض و گلو در گرفت و بعد:

 

خورشيد من به مغرب گودال رفتي و

باران تير و نيزه و خنجر گرفت و بعد

 

معراج رفتي از دل گودال قتلگاه

نيزه سر تو را به روي سر گرفت و بعد

 

دلتنگ بود دخترت و سنگِ کينه اي

بوسه ز چهره و لب و حنجر گرفت و بعد

 

اما دوباره فرصت جبران رسيده بود

يک بوسه آه از لب پرپر گرفت و بعد

 

جان داد در مقابل چشمان عمه اش

با بال هاي زخمي خود پر گرفت و بعد ...

 

یوسف رحیمی

 

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب

ادامه نوشته

اشعار مصیبت شام - ورود کاروان اهل بیت(ع) به شام

 

اشعار مصیبت شام - یوسف رحیمی

 

دروازه ی ورودی شهر است و ازدحام

بر پا شده دوباره هیاهوی انتقام

 

این ازدحام و هلهله ها بی دلیل نیست

یک کاروان سپیده رسیده به شهر شام

 

يک آسمان ستاره‌ی آتش گرفته و

یک کاروان شراره و غم های ناتمام

 

در این دیار، هلهله و پایکوبی است...

...انگار رسم تسلیت و عرض احترام

 

چشمان خیره و حرم آل فاطمه

سرهای روی نیزه و سنگ از فراز بام

 

خاکستر است تحفه‌ی پس کوچه های شهر

بر زخم های سلسله ، شد آتش التیام

 

بر ساحت مقدس لب های پرپری

با سنگ کینه ،سنگدلی می دهد سلام

 

پیشانی شکسته و خونی که جاری است

بر روی نی خضاب شده چهره‌ی امام

 

با کینه ی علی همه‌ی شهر آمدند

بر پا شده دوباره هیاهوی انتقام

 

یوسف رحیمی

 **

ادامه اشعار در ادامه مطلب

ادامه نوشته