اشعار ورود کاروان به کوفه

 

اشعار مدح حضرت زینب(س) - علی اکبر لطیفیان

 

قصد كرده است خدا جلوه ي ديگر بكشد

سوره يِ مريمي از سوره يِ كوثر بكشد

 

بگذاريد همين جا به قدش سجده كنم

نگذاريد دگر كار به محشر بكشد

 

دختر اين است اگر، فاطمه پس حق دارد

از خداوند فقط مِنَّت دختر بكشد

 

مادر دَهر نزائيد و نخواهد زائيد

آنكه را از سر اين آينه معجر بكشد

 

بالِ جبريل به اين قُبه تمايل دارد

تا دمشق هست چرا جاي دگر پر بكشد؟!

 

زينب آنقَدر بزرگ است كه آماده شده است

يكسره جام بلاي همه را سر بكشد

 

قبل از ايني كه خودش جلوه كند آماده ست

عالمي را به تماشايِ برادر بكشد

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب

ادامه نوشته

اشعار امام زمان(عج) - محرم

       

اشعار امام زمان(عج) - محرم - علی عباسی

 

تفسیر عشق، درس الفبای کربلاست

لب تشنه، خضر در پی صحرای کربلاست

 

باز این چه شورش است که درخلق عالم است

نیل فرات تشنه موسای کربلاست

 

عیسی به عرش رفت ولی روضه خواند و گفت

عریان به روی خاک، مسیحای کربلاست

 

باید علی شود زکریای کربلا

وقتی که روی نی سر یحیای کربلاست

 

مجنون کجاست تا که ببیند چه چشم ها

دنبال ردّ محمل لیلای کربلاست

 

بعد از گذشت این همه سال از شهادتش

خلقت هنوز مات معمّای کربلاست

 

ای با خبر ز سرّ معما ،شما بگو

ای روضه خوانِ ناحیه ،آقا ،شما بگو

 

آهی بکش، به باد بده دودمان ما

شعری بخوان که شعله بیفتد به جان ما

 

صمصام انتقام خدا صبرمان دهد

یک شب اگر شما بشوی روضه خوان ما

 

تاریخ را ورق بزن، از کربلا بگو

برگرد چارده سده پیش از زمان ما

 

این خون نوشته ای که تو خواندیش «ناحیه»

این بی کسی که باد فدایش کسان ما

 

این روضه های باز که با السلام هاش

لکنت گرفته است سراپا زبان ما

 

شأن نزول کیست که خون گریه می کنی؟

ای کاش کارد بگذرد از استخوان ما

 

ارباب مقتل، عازم آن سوی نیزه هاست

ای وای بر دلم... سندش روی نیزه هاست

 

آقا نوشته اند که جدت کفن نداشت

گیرم کفن نبود، چرا پیرهن نداشت!

 

از پایکوب اسب سواران شنیده ام

بردند روی نیزه، سری را که تن نداشت

 

پیچیده بود در خودش از آتش عطش

داغی که داشت در جگر خود، حسن نداشت

 

انگشتری که با خودش آورده بود کو؟

ای کاش هیچ وقت عقیق یمن نداشت

 

چشمی به چشم قاتل و چشمی به خیمه ها

همراه کاروان خود، ای کاش زن نداشت

 

حق با شماست، شام و سحر گریه می کنید

جای سرشک خون جگر، گریه می کنید...

 

علی عباسی

 

**********************

 

اشعار امام زمان(عج) - تاسوعا - حسن لطفی

 

با غمت مي خرم آقا خوشي عالم را

و به عالم ندهم تا به ابد اين غم را

 

چشم بر راه تو و روز نهم هم آمد

قسمتم كرد خدا سينه زدن با هم را

 

ريشه ي بيرقتان عزتمان بخشيده

از سرم باز مكن سايه ي اين پرچم را

 

دم من هست حسن بازدمم هست حسين

تا نفس هست نگير از نفسم اين دم را

 

نمك روضه ما را خود زينب داده

شور ما زنده كند خيل بني آدم را

 

علم رايت العباس بلندم كرده

مادرت داده به من اين سند محكم را

 

مادرت جان مرا نذر عمو جانت كرد

حرمم بخش علاجي بكني دردم را

 

حسن لطفی

 

********************

 

اشعار امام زمان(عج) - علی ناظمی

 

بوی ظهور می رسد از کوچه های ما

نزدیک تر شده به اجابت دعای ما

 

دیگر دو بال آرزویمان شکسته است

از انتظار پر شده حال و هوای ما

 

این هفته هم سه شنبه شب جمکران گذشت

پاسخ نداشت این همه ، آقا بیای ما

 

ما از ندیدنت به خدا شکوه می کنیم

ای امتداد هرشب یا ربنای ما

 

دیگر به آخر خط دوری رسیده ایم

ای انتهای غیبت تو ابتدای ما

 

این پنج روزه نوبت ما ، کاش با تو بود

بر روی رد پای تو می بود پای ما

 

یک جمعه گریه های تو را درک می کنیم

عجل ، امام منتقم کربلای ما

 

علی ناظمی

 

********************

   

اشعار امام زمان(عج) - هشتم محرم - عباس احمدی

 

آنکه دائم هوس سوختن ما میکرد

کاش می آمد و از دور تماشا میکرد

 

فال من ،یوسف گمگشته اگر می آمد

با دل مرده ی من کار مسیحا میکرد

 

گرچه پرونده ی اعمال سیاهی دارم

کاش می آمد و با این همه امضا میکرد

 

من اگر منتظر واقعه ی او بودم

کِی قرار دل ما امشب و فردا میکرد

 

کاش می آمد و یک شب وسط سینه زنی

در عزای پدرش ناحیه نجوا میکرد

 

شب هشتم وسط روضه ی اربا اربا

گریه بر تشنگی اکبر لیلا میکرد

 

من یقین دارم اگر کرب و بلا داشت حضور

بر سر نعش علی یاری بابا میکرد

 

یا که در هلهله ی آن همه نامحرم هرز

مهدی ما کمک زینب کبری میکرد

 

عباس احمدی

 

*******************

 

اشعار امام زمان(عج) - محرم - حسن لطفی

 

بكش به رويِ سرِ خسته ام پَرِ خود را

به اين دو چشم، عبايِ معطّرِ خود را

 

ميانِ گريه كُنانت رسيده ام شايـد

به كربلا برساني كبـوترِ خـود را

 

به ما بهشت نوشتند ما نمي خواهيم

كنارِ خويش نگه دار نوكرِ خود را

 

كنارِ شانه ي لرزان تو چه مي چسبد

به پاي تو بگذارم شبي سـرِ خود را

 

بصيرت است همين روضه و به اين بيرق

گـره زديـم تمـاميِ بـاورِ خود را

 

به جمعِ سينه زنانت رسيده ام هر شب

به پـا كنيد همه شورِ محـشرِ خود را

 

حسين گفتنِ ما دستِ ما نبود از توست

بگو به زمـزمـه، ذكرِ مـكرر خود را

 

بـراي عمّه تان نـذر كرده ايم آقـا

بياوريم نـفسهاي آخرِ خود را  

 

حسن لطفي

برگرفته از وبلاگ شبگرد بین الحرمین

 

********************

 

اشعار امام زمان(عج) - ششم محرم - عباس احمدی

 

گفتند میایی ؛خودت هم بی قراری

ما منتظر ماندیم و طی شد روزگاری

 

در جستجوی خیمه ی سبزی که گفتند...

آواره ایم آواره ی کوه و صحاری

 

بچه که بودم مادرم هر جمعه میگفت :

می آید از سمت مدینه تک سواری

 

چشم دلم افسوس که کور است و دیری ست

فهمیده ام باید بسازم با نداری

 

ما بی شما خیلی دوامی هم نداریم

این عمرها را نیست دیگر اعتباری

 

مُردند پیران و جوانان پیر گشتند

خیلی مصیبت دارد این چشم انتظاری

 

آقا بیا از این جهان رفع ستم کن

بر هم بزن رسم و رسوم برده داری

 

آل خلیفه تا به کی باید بگیرد

با کُشته های شیعه عکس یادگاری

 

آقا نمیخواهم که وقتت را بگیرم

میدانم  امشب با عمویت وعده داری

 

میدانم امشب آمدی با یاد قاسم

بر زخم جان مجتبی مرهم گذاری

 

قاسم که خود شیواترین نوع غزل بود

حالا شده چون جمله های اختصاری

 

عباس احمدی

 

*******************

 

اشعار امام زمان(عج) - ششم محرم

 

ما که در فطرت ذاتی به خدا محتاجیم

 بیشتر از همه بر کرببلا محتاجیم

 

به همین سینه زدن، ناله زدن، گریه و شور

 ما به این نوکریِ بزم عزا محتاجیم

 

به دم نوحه، به مظلوم کشیدن، به دعا

  به حسینیه و این حال و هوا محتاجیم

 

روزمان شب نشود تا که نگوییم حسین

 ما به ذکر تو به همراه بکاء محتاجیم

 

شهدا سینه‌زن اکبر لیلا بودند

 ما به فرهنگ اصیل شهدا محتاجیم

 

ما به آن‌کس که در این خیمه‌ی تو جان داده

 تا شفاعت کند او روز جزا محتاجیم

 

زشت باشد که سر نوکرت از تن نرود

تا رود این سر ما پای شما محتاجیم

 

ما فقط نه، که همه خیل رسل می‌گویند

 یابن‌زهرا ،به تو ای خون خدا محتاجیم

 

ما گدای حسن و نسل کریمش هستیم

 ریزه خوار کرم طفل یتیمش هستیم

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

********************

 

اشعار امام زمان(عج) - ششم محرم - حسن لطفی

 

هر كه محروم است از تو مَحرم مِیخانه نیست

هر كه با آتش نمی جوشد دلش پروانه نیست

 

من اویسم قسمتم انگار دیدارت نشد

از قَرَن می آیم و ارباب امّا خانه نیست

 

گشتم و گفتند بر این روضه ها سر می زنی

بانی این اشك ها جز چشم صاحب خانه نیست

 

من حسینی زاده ام از شیر و اشكِ مادرم

سینه ام با آتشِ عشق شما بیگانه نیست

 

حس این دیوانگی تقصیر خاك كربلاست

سال ها در كربلا گشتیم جز دیوانه نیست

 

باز هم موی شما با ناله ها آشفته شد

كار گیسوی پریشان شما با شانه نیست

 

مثل زن های پسر از دست داده آمدیم

خانه ی چشمان ما از سیل جز ویرانه نیست

 

بس كه امشب گل به غم های یتیمت ریختیم

آه دیگر لاله ای در گوشه ی گلخانه نیست

 

حسن لطفی

 

*******************

 

اشعار امام زمان(عج) - پنجم محرم - حسن لطفی

 

سوختيم از هق هق ات ؛از گريه هايت سوختيم 

دور از ديدار ، امّا در هوايت سوختيم

 

باز با چشمانِ خود گشتيم دنبالِ شما

باز گم كرديم عطرِ ردِّ پايت سوختيم

 

ابن طاووس از مناجاتِ تو در سرداب گفت...

رو زدن هايت شنيديم ...از دعايت سوختيم

 

کاش با هارون مکّی نسبتی ما داشتیم

در تنور عشق میدیدی برایت سوختیم

 

مي چكد از دستمالِ گريه ات خون آبه تا

مادرت از هوش رفت؛ از هاي هايت سوختيم

 

چَشم زخم و چهره سرخ و جامه هايت خاكي اند

يك دهه شرمنده از حالِ عزايت سوختيم

 

كربلا يك روز ما را قسمتِ خود مي كند

كربلا ديدي كه از طفلي به پايت سوختيم

 

دستهامان را گرفته دست هاي يك يتيم

باز هم با روضه هاي مجتبايت سوختيم    

 

حسن لطفي

برگرفته از وبلاگ شبگرد بین الحرمین

 

********************

 

اشعار امام زمان(عج) - علی اکبر لطیفیان

 

نوشته اند دلم را برای خون جگری

بدون گریه زمانه نمی شود سپری

 

نیازمند تکامل به گریه محتاج است

 درخت آب ندیده نمی دهد ثمری

 

دو فیض، توشۀ راه سلوک عاشق هست

 توسل سحری و عنایت سحری

 

هزار نافله خواندن چه فایده دارد

 اگر نداشته باشد به عاشقان نظری

 

به هر دری که زدم باز پشت در ماندم

 بس است در زدن من، بس است در به دری

 

برای بنده خریدن بیا سر بازار

 چه خوب می شود این مرتبه مرا بخری

 

بدون تو چه بلاها که بر سرم آمد

 چه حاجت است به گفتن، خودت که با خبری

 

همیشه خیر قنوت تو می رسد به همه

 اگر چه نام مرا در نوافلت نبری

 

خودت برای ظهورت دعا کن و برگرد

دعای من به خودم هم نمی کند اثری

 

یگانه منتقم خون کربلا برگرد

 قسم به عمه مظلومه ات بیا برگرد

 

علی اکبر لطیفیان

 

*******************

  

اشعار امام زمان(عج) - چهارم محرم

 

همیشه شامل الطاف بیکران هستیم

چرا که تحت نظرهای آسمان هستیم

 

تو یاد مائی و ما یاد هرکسی جز تو

تو فکر مائی و ما فکر آب و نان هستیم

 

نه از تو حرف شنفتیم و نه سخن گفتیم

هماره مایه ی ننگیم ما ؛زیان هستیم

 

اگر که ابر تویی ما کویر بی آبیم

اگر بهار تویی ما همه خزان هستیم

 

کسی که گمشده پشت گناه ماهاییم

تو آشکاری و ماییم که نهان هستیم

 

به انتظار خودت امتحان مکن ما را

که ما رفوزه ی هر روز امتحان هستیم

 

اباالرحیم تو هستی و با وجودت ما

همیشه صاحب بابای مهربان هستیم

 

به یاد عمه ی سادات اشک میریزیم

برای عمه ی سادات روضه خوان هستیم

 

به یاد محمل عریان و کوچه و بازار

به یاد نیزه ی خورشید کاروان هستیم

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

*******************

 

اشعار امام زمان(عج) - کاظم بهمنی

 

از تو يک عمر شنيديم و نديديم تو را

به وصالت نرسيديم و نديديم تو را

 

روزي ما فقرا شربت وصل تو نبود

زهر هجر تو چشيديم و نديديم تو را

 

شايد ايام کهن سالي ما جلوه کني

در جواني که دويديم و نديديم تو را

 

چه قدَر چلّه نشستيم و عزادار شديم

چه قدَر شمع خريديم و نديديم تو را

 

گاهي اندازه ي يک پرده فقط فاصله بود

پرده را نيز کشيديم و نديديم تو را

 

سعي کرديم كه شبي خواب ببينيم تو را

سحر از خواب پريديم و نديديم تو را

 

مدتي در پي تو رند و نظر باز شديم

همه را غير تو ديديم و نديديم تو را

 

فکر کرديم که مشکل سر دلبستگي است

از همه جز تو بريديم و نديديم تو را

 

لا اقل کاش دم خيمه ي تو جان بدهيم

تا بگوييم : رسيديم و نديديم تو را

 

کاظم بهمنی

 

*******************

 

اشعار امام زمان(عج) - سوم محرم

 

در کارِ عشق دوری و هجران به ما رسید

یوسف که رفت غصّه کنعان به ما رسید

 

ما سال ها پای وصالت گریستیم

یعقوب وار دیده ی گریان به ما رسید

 

با زلف خویش زلف دلم را گِره بزن

شاید هوای زلفِ پریشان به ما رسید

 

باید کویر می شدم و خشک می شدم

کردی دعا و این همه باران به ما رسید

 

یک لحظه چشم از دلِ بی تاب بر ندار

دور از تو غم، به سرعت طوفان به ما رسید

 

از ما همیشه درد سر ما به تو رسید

از تو همیشه رحمت و احسان به ما رسید

 

دل های ما کنارِ شما آبرو گرفت

آقا چقدر از کرَمَت نان به ما رسید

 

ما بابِ میل تو نشدیم عاقبت ولی

لطف تو هر دقیقه و هر آن به ما رسید

 

خوب است وقت روضه تو ما را خبر کنی

شاید نوای آن دلِ سوزان به ما رسید

 

یکبار هم از نیابت ما کربلا برو

توفیق هرچه هست ز جانان به ما رسید

 

کارِ تو و دعایِ تو و رحمتِ تو بود

حبِّ رقیه ای شدن آسان به ما رسید

 

برگرفته از سایت دوستداران حاج منصور

 

********************

 

اشعار امام زمان(عج) - محرم - محمد رسولی

 

درونِ طالعِ امسالِ ما خدا بنویس

هر آنچه خیر كه باشد برای ما بنویس

 

ببین گناه دلم را ز پا در آورده

برایِ این دلِ درمانده ام شِفا بنویس

 

درونِ دفترِ خود از میانِ منصب ها

همیشه روبرویِ اسمِ من، گدا بنویس

 

بیا و یكسره كن كار را دگر امسال

خودت ظهورِ خودت را دگر بیا بنویس

 

بیا برایِ من و اربعینِ امسالم

اگر كه زحمتِتان نیست، كربلا بنویس

 

دوباره كرب و بلا گفتم و دلم لرزید

خودت كمك كن و باقیِ روضه را بنویس

 

اگر كه حرفِ سر و پیكر است و انگشتر

همه جدا شده ها را جدا جدا بنویس

 

كفن به دردِ تنِ زخمی اش نمی خورده

برای ما كمی از رازِ بوریا بنویس

 

ببخش خاطرتان را اگر می آزارم

اگر كه صحبتِ سیلی است بی هوا بنویس

 

محمد رسولی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

********************

 

اشعار امام زمان(عج) - دوم محرم - حسن لطفی

 

اگر عبورِ تو یك شب نصیبِ ما گردد

نصیبِ چشمِ ترم خاكِ كربلا گردد

 

حسین گفتنِ تو می كند حسینیه ام

حسین گو كه حرم در دلم بنا گردد

 

حسین گو كه مرا اوّلِ دهه بكُشی

بگو كه حق عزایت كمی ادا گردد

 

تو می رسی كه سلامی كنی به گریه كُنش

اگر برای شما روضه ای به پا گردد

 

كمی ز شانه ی خود این غُبار را بتكان

كه تربت حرمش خرج این عزا گردد

 

قرار بود مرا عاقبت به خیر كنند

نوشت مادرتان سهم ما گدا گردد

 

غرض ز مجلستان دركی از بصیرت هاست

مباد آن كه به یك ناله اكتفا گردد

 

ز ما گذشت عزیزم ولی خدا نكند

فراق هم به فراق تو مبتلا گردد

 

جراحتی به جگر داری و از آن ترسم

به یادِ عمّه تان زخم بسته وا گردد

 

حسن لطفی

 

********************

 

 اشعار امام زمان(عج) - محرم - حسن لطفی

 

بوي سيبِ حرم از سمتِ سحر مي آيد

قطعِ اين فاصله از دستِ تو بر مي آيد

 

روز و شب كارِ شما گريه شده مي دانم

باز از دامنتان بويِ جگر مي آيد

 

كاشكي قدر بدانيم جواني ها را

زود بر شاخه در اين فصل ثمر مي آيد

 

 تا نشستيم در اين حلقه سرِ مجلسمان

مادرت دست شكسته به كمر مي آيد

 

روزها سايه نشينِ قَدمش خورشيد است

هر كه در سايه ي اين بيرق اگر مي آيد

 

مي رسد جمعه اي و پيشِ‌تو دم مي گيريم

عاقبت غُربتِ اين جمع به سر مي آيد

 

تا كه آبي بزند بر لبِ ‌لب تشنه ي ما

مادرِ سينه زنان زود ز در مي آيد

 

كفنم پيرهنِ مشكيِ من كاش شود

رنگِ مشكي به كفن هم چقدر مي آيد

 

علت اول دیوانگی ماست حسین

باز از مستيِ ديوانه خبر مي آيد

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ یاشبیر

 

********************

 

اشعار امام زمان(عج) - اول محرم

 

اگر چه چشمِ تري زير آن قدم داريم

دوباره مثل دو چشمت هواي غم داريم

 

نگاهِ فاطمه ما را رعيتت كرده

هزار شكر كه ما نسبتي به هم داريم

 

دوباره مادرتان چاي روضه را دم كرد

دوباره بين حسينيه و تو دم داريم

 

دوباره وقتِ زمين خوردنِ تو آمده است

دوباره يك دهه غم هاي پشتِ هم داريم

 

تو بوي كرب و بلا مي دهي... بيا بنشين

تو شالِ خاكي و ما حسرتِ حرم داريم

 

از آن زبانِ مقدس از آن لبانِ كبود

اميد گفتنِ يك بار نوكرم داريم

 

براي آنكه بسوزيم شعله مي خواهيم

براي آنكه بميريم گريه كم داريم

 

بيا به خاطر ام البنين بده اذني

كه كشته گانِ شب روضه ي علمداريم

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

*********************

 

اشعار امام زمان(عج) - اول محرم - عباس احمدی

 

دیدم به خواب ، آن آشنا دارد می آید

دیدم كه بر دردم دوا دارد می آید

 

دیدم كه با شال عزا و چشم گریان

مولایمان صاحب عزا دارد می آید

 

تو بانی این روضه ای دریاب ما را

آغوش خود بگشا گدا دارد می آید

 

امشب نمی دانم چه سریّ هست كاینجا

بوی شهیدان خدا دارد می آید

 

در این دهه خط مقدم هیئتِ ماست

از جبهه بوی كربلا دارد می آید

 

اینجا صدای گریه و عطر و مناجات

از سنگر رزمنده ها دارد می آید

 

آقا سوالی داشتم، از سمت گودال

آوای وا اُمّا چرا دارد می آید

 

آقا بگو جدّت مراقب باشد آخر

یك خنجر تیز از قفا دارد می آید

 

آتش به جان خیمه ها افتاده از درد

پایان تلخ ماجرا دارد می آید

 

همراه با آن قافله با دست بسته

یك خانم چادر سیا دارد می آید

 

عباس احمدی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

اشعار شب اول محرم

 

اشعار شب اول محرم – علی اکبر لطیفیان

 

باور نمیکردم گذرها را ببندند

من را که میبینند درها را ببندند

 

خورشید بودم زیر نور ماه رفتم

جان خودت تا صبح خیلی راه رفتم

 

در شهر کوفه کوچه گردی کم نکردم

این چند شب یک خواب راحت هم نکردم

 

من شیر بودم کوفه در زنجیرم انداخت

این کوچه های تنگ آخر گیرم انداخت

 

امروز جان دادم اگر جانت سلامت

دندان من افتاد دندانت سلامت

 

حالا که می آیی کفن بردار حتما

ای یوسف من پیرهن بردار حتما 

 

حالا که می آیی ستاره کم بیاور

بادخترانت گوشواره کم بیاور

 

حیرانم اما هیچکس حیران من نیست

باور کن اینجایی که دیدم جای زن نیست

 

اینجا برای خیزران لب را نیاری

آقا خدا ناکرده زینب را نیاری

 

اصلا ببین گلها توان خار دارند

پرده نشینان طاقت بازار دارند

 

من راضی ام انگشتر من را بگیرند

وقت کنیزی دختر من را بگیرند

 

اینجا برای نعل پا دارند آنقدر

کنج تنور خانه جا دارند آنقدر

 

مهر و وفا که نه جفا دارند اما 

اینجا کفن نه بوریا دارند اما

 

باید مسیر تو چرا اینجا بیفتد

حیف از سرتو نیست زیر پا بیفتد

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ نود و روز باران

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب

ادامه نوشته

اشعار شب سوم محرم

 

اشعار شب سوم محرم – علی اشتری

 

اي پَركشيده آسمان ها در هوايت

اي نذرهاي عمه زينب ها برايت

 

بابا كه آمد از سفر جانِ رقيه

چيزي نگو، عمه به قربانِ صدايت

 

بابا كه آمد روسري ات را سرت كن

تا گم شود رنگِ كبودِ شانه هايت

 

شيري ست دندانت دوباره در مي آيد

اينقدر دستت را نكش بر لثه هايت...

 

علي اشتري

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب

ادامه نوشته

اشعار شب چهارم محرم

 

اشعار شب چهارم محرم – حسن لطفی

 

گرچه از داغ جوان تا شده ای ؛ ما هستیم

و که گفته است که تنها شده ای ؟ ما هستیم

تو چرا بار دگر پا شده ای ؟ ما هستیم

ما نمردیم مهیا شده ای ، ما هستیم

 

رخصت دیدن تو فرصت ما شد اما

نوبتی هم که بود نوبت ما شد آقا

 

به درخیمه ما نیز هر از گاه بیا

با دل ما سه نفر راه بیا راه بیا

چشمهامان پر حرف است که کوتاه بیا

تو بیا با قدمت گرچه با اکراه بیا

 

تا ببینی که به تیغ و زره آراسته اند

تند بادند که در معرکه برخاسته اند

 

باز میدان ز تو ، جنبش طوفان با من

تخت از آن تو و پیش تو ،جولان با من

شاه پیمانه ز تو ،عهد به پیمان با من

ذره ای غم به دلت راه مده جان با من

 

آمدم گرم کنم گوشه بازارت را

تا نگاهی بکنی این سه بدهکارت را

 

به کفم خيرعمل خيرعمل آوردم

دو شکر قند دو شهد و دو عسل آوردم

من از این دشت شقایق دو بغل آوردم

دو سلحشور ز صفین و جمل آوردم

 

تیغ دارند و پی تو به صلایی رفتند

شیرهایم به پدر نه ،که به دایی رفتند

 

دست رد گر بزنی دست ز دامان نکشم

دست از این خیمه رسد از سر پیمان نکشم

بعد از این شانه به گیسوی پریشان نکشم

تیغ می گیرم و پا از دل میدان نکشم

 

به تو سوگند که یک دشت به هم می ریزم

چشم تا کار کند تیغ و علم می ریزم

 

دختر مادرم و جان پس در خواهم داد

او پسر داده و من هم دو پسر خواهم داد

جگرش سوخت اگر من دو جگرخواهم داد

ميخ اگر خورد به تن ،تن به تبر خواهم داد

 

چادرش را به کمر بست اگر می بندم

دلِ تو مادریُ روضه ی او سوگندم :

 

قنفذ از راه از آن لحظه که آمد میزد

تازه میکرد نفس را و مجدد میزد

وای از دست مغیره چقدر بد میزد

جای هر کس که در آن روز نمی زد میزد

 

مادرم ناله به جز آه علی جان نکشید

دست او خرد شد و دست زدامان نکشید

 

وای اگر خواهر تو حیدر کرار شود

حرمم صاحب یک ،نه دو علمدار شود

لشگری پا و سر و دست تلنبار شود

بچه ی شیر ،خودش شير جگردار شود

 

در دلم خون تو با صبرحسن می جوشد

خون زهراست که در رگ رگ من می جوشد

 

وقت اوج دو كبوتر دو برادر شده بود

نيزه و تير تبرها دو برابرشده بود

خيمه اي سدّ دو چشم تر مادر شده بود

ضربه هاشان چه مكرر چه مكررشده بود

 

روي پيشاني زينب دو سه تاچين افتاد

تا كه از نيزه سر اين دو به پايين افتاد

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ یا شبیر

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب

ادامه نوشته

اشعار شب پنجم محرم

 

اشعار شب پنجم محرم – رضا دین پرور

 

آمده دشمن بد مست عمو اینجاها

چقدَر پاره ی سنگ است عمو اینجاها

 

از چپ و راست برای تو بلا می آید

چقدَر تیر رها هست عمو اینجاها

 

از حرم تا خود گودال حراجی زده اند

همه با پا و سر و دست عمو اینجاها

 

دور و اطراف تو را نیزه شکسته سد کرد

شده انگار که بن بست عمو اینجاها

 

سر من رفت چقدر اسب دوان آمده است

چقدر سینه که نشکست عمو اینجاها

 

گرم تو بودم و انگار حواسم شد پرت

دست بی جان من از زیر لباسم شد پرت

 

بعد هر زخم که خوردی تو ،نمک می آید

لشگری آمده و شمر کمک می آید

 

مطمئن نیست مگر مادر تو اینجا نیست؟

پس چرا باز هراسان دو به شک می آید

 

بعد گرمای نفس گیر دو سه روز اخیر

خبر آمدن باد کتک می آید

 

آخرش قرعه به نام چه کسی می افتد؟

اصلا انگار برای همه تک می آید

 

مشعل و آتش و اطفال و صدای سیلی

جنسشان جور شده بوی فدک می آید

 

استخوان ها رقیه چه صدایی کردند

دردم از گفتن آن چند ترک می آید

 

بین آغوش تو کم شد همه ی فاصله ها

خوب شد قسمت پاهام نشد سلسله ها

 

رضا دین پرور

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب

ادامه نوشته

اشعار شب دوم محرم

 

 اشعار شب دوم محرم - رضا دین پرور

 

تشنگان قبیله ی زهرا

قبضه کردند دشت و صحرا را

میروند عاشقانه سر بر کف

تا بنوشند شهد عاشورا

**

بی سر و دست های باده به دست

راهیان غیور جاده به دست

حاملان پیام کرب و بلا

همه قرآن دل گشاده به دست

**

چه جوان های پاک و زیبایی

چقدَر سروهای رعنایی

دل ربایان دل ز کف داده

چقدَر دل ،چقدر دریایی

**

جاده ها زیر پایشان محکم

و طنین صدایشان محکم

قلبشان از گل اجابت پُر

اعتقاد دعاهایشان محکم

**

شده در سینه ها نفس ها حبس

بانگ ها ناله ها جرس ها حبس

همه آماده ی عروج عشق

بال و پرهای در نفس ها حبس

**

شدنی گشته غیر ممکن ها

از جلال و صفای باطن ها

بعد الله شد علی اکبر

اشهد اول مؤذن ها

**

عالمی را به گریه آشفتند

دیده شد روی خاک می افتند

قبله دیدند کربلا را بعد

وحده لا شریک له گفتند

**

بهترین های تیره های عرب

فی المثل حضرت امیر ادب

با صلابت ،گرفته آوردند

دست علیا مخدره زینب

**

دید و افتاد با چنان حالی

یاد آن خواب و یاد تب خالی

که به جا مانده بود یک شب از

چشم خیره مانده بر گودالی

**

که عطش بین آن توقف داشت

که پر از گرگ بود و یوسف داشت

که تنی دست و پا زنان میسوخت

قاتلی با سری تعارف داشت

**

یادش افتاد بچه شیری را

مشک و آب بخور نمیری را

یادش افتاد تیغ و تیر و کمان

رویش نیزه از کویری را

**

یادش افتاد خسوف و کسوف

آتش افتاد بر تمام حروف

همه ی گوشواره ها گم شد

بس که سیلی شنید گوش لهوف

**

یادش افتاد افت و خیزش را

همه ی خواب ، ریز ریزش را

که کسی با جسارتش میخواست

ببرد با خودش کنیزش را

**

مانده بود این زمین تیره کجاست؟

که شنید این صدای خون خداست

دست بر روی شانه اش زد و گفت

کربلایی که گفته ام اینجاست

 

رضا دین پرور

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب

ادامه نوشته

اشعار شب ششم محرم

 

اشعار شب ششم محرم محمد فردوسی

 

آیینه‌ ی مرد جمل آمد به میدان

یک شیر دل مانند یل آمد به میدان

با سیزده جام عسل آمد به میدان

ای لشگر کوفه اجل آمد به میدان

 

باید که قبر خویش را آماده سازید

در دل جگر دارید اگر بر او بتازید

 

رفته به بابایش که این‌گونه شریف است

از نسل پاک صاحب دین حنیف است

قاسم اگر چه قدّ و بالایش ظریف است

امّا خدایی او سپاهی را حریف است

 

گوید به او عمّه: به بدخواه تو لعنت

مه‌ پاره‌ ی نجمه! به بدخواه تو لعنت

 

شاگرد رزم حضرت عباس، قاسم

آمد ولی در هیبت عباس، قاسم

در بازوانش قدرت عباس، قاسم

به‌ به که دارد غیرت عباس، قاسم

 

عمّامه‌ ی او را عمویش با نمک بست

مانند بابایش حسن، تحت‌الحنک بست

 

قاسم حریف تن به تن دارد؟ ندارد

این نوجوان جوشن به تن دارد؟ ندارد

چیزی کم از بابا حسن دارد؟ ندارد

اصلاً مگر ازرق زدن دارد؟ ندارد

 

ازرق کجا و شیر میدان خطرها

قاسم بُوَد رزمنده‌ی نسل قمرها

 

وقت پریدن ناگهان بال و پرش ریخت

یک لشکری را ریخت آخر پیکرش ریخت

از میمنه تا میسره روی سرش ریخت

از روی زین افتاد قلب مادرش ریخت

 

مثل مدینه کوچه ای را باز کردند

پرتاب سنگ و نیزه را آغاز کردند

 

محمد فردوسی

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب

ادامه نوشته

اشعار شب هفتم محرم

 

اشعار شب هفتم محرم

 

گر بال و پر زند پرش از دست می رود

گر تیر را کِشد...سرش از دست می رود

 

مانده به معرکه ، برود خیمه ؟ مانده است

بین دو راهی اصغرش از دست می رود

 

مأیوس ایستاده و قنداقه روی دست

دارد امید آخرش از دست می رود

 

قنداقه را اگر ببرد جانب حرم

دارد یقین که مادرش از دست می رود

 

اصغر بُدند جمله شهیدان رفته اش

حالا علی اکبرش از دست می رود

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب

ادامه نوشته

اشعار شب هشتم محرم

 

اشعار شب هشتم محرم

 

از خیمه ها درآمده خواهر ،بلند شو

زینب رسیده است برادر بلند شو

 

دنبالت آمده همه را زیر و رو کند

پس تا نبرده دست به معجر بلند شو

 

دشمن به ریش خونی تو خنده میکند

پس پشت کن به خنده ی لشگر بلند شو

 

گفتم عبا بیاورد عباس از خیام

برخیز اذان بگو سر منبر، بلند شو

 

اینجا درست نیست مکش زانو اینچنین

از روی پیکر علی اکبر بلند شو

 

حالا که اشک و ناله ی زینب قبول نیست

اصلا بیا به خاطر مادر بلند شو

 

تو میخوری زمین جگرم آب میشود

ای وارث دلاور خیبر بلند شو

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب

ادامه نوشته

اشعار شب تاسوعا

 

اشعار شب تاسوعا

 

ماه من تو کجا و خاک کجا؟

آسمان را سپرده ای به زمین

خوب شد زینبم نبود و ندید

با چه وضعی تو خورده ای به زمین

**

با زمین خوردنت من افتادم

خواهرم بین خیمه ها افتاد

یکی از دست های تو اینجاست

بگو آن دیگری کجا افتاد؟

**

این همه سال منتظر بودم

بشنوم یک برادر از آن لب

گفتی اما چگونه ؟شکر ،ولی

حسرتش ماند بر دل زینب

**

با چه رویی به خیمه برگردم

چه بگویم جواب طفلان را

تا برایت دعا کنند دیدم

جمع کرده رباب طفلان را

**

با چه رویی حرم روم وقتی

پیکرت را نمی برم عباس

بعد تو وای بر دل زینب

بعد تو وای بر حرم عباس

**

ترسم از غارت تو و خیمه ست

این جماعت ز حرص لبریز اند

نروم ، میروند سمت خیام

بروم بر سر تو میریزند

**

غارتش را شروع کرده عدو

آن که این مشک پاره را ببرد

با چه وضعی غروب از خیمه

معجر و گوشواره را ببرد

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب

ادامه نوشته

اشعار وداع حضرت سیدالشهدا(ع)

 

اشعار وداع حضرت سیدالشهدا(ع)  – علی صالحی

 

نگاه کردن اشک تو خواهرم سخت است

صبور باش که این حرف آخرم سخت است

 

دگر زمان جدایی شده، دعایم کن

سفر بدون تو ای یار و یاورم سخت است

 

برو برای اسارت دگر مهیّا شو

که شام و کوفه برای تو خواهرم سخت است

 

نه قاسمی، نه علی اکبری، نه عباسی

غریب ماندن زنهای این حرم سخت است

 

تویی و جان رقیّه، که بعد من سیلی

برای دخترک ناز پرورم سخت است

 

بگو رباب حلالم کند که می دانم

به نیزه، دیدن لبخند اصغرم سخت است

 

به زیر حنجره ام بوسه می زنی، امّا

بدان، بریدن این سر ز پیکرم سخت است

 

خدا به داد دلت می رسد، که در بر شمر

به قتلگاه، تماشای مادرم سخت است

 

علی صالحی

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

 

**********************

 

اشعار وداع حضرت سیدالشهدا(ع)  – سعید خرازی

 

مانند سایه از سرم ای تاج سر ، مرو

ما با هم آمدیم و تو بی همسفر ، مرو

 

تنها نه این که خواهر تو ، مادر توام

از رفتنت به خاطر من درگُذر ، مرو

 

از کودکی برای تو بودم سپر ، حسین

میدان جنگ می روی و بی سپر ، مرو

 

حالا که می روی کمی آهسته تر برو

آتش به جان مزن تو از این بیشتر ، مرو

 

طفلت به خواب رفته و بیدار اگر شود

بیچاره میکند همه را بی خبر ، مرو

 

لبها دو چوب خشک شده میخورد به هم

این گونه از مقابل چشمان تر ، مرو

 

از آب هم مضایقه کردند کوفیان

ای از تمام اهل حرم تشنه تر ، مرو

 

باشد نگاه تو به من اما دلت کجاست؟

هستی به یاد مادر و دیوار و در ، مرو

 

سعيد خرازي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

اشعار شب عاشورا

 

اشعار شب عاشورا – وحید قاسمی

 

خواب ديدم در اين شب غربت

خواب دشتي عجيب و خون آلود

خواب ديدم كه پيكرم، خواهر

طمعه ي گرگ هاي وحشي بود

**

اضطرابي به جانم افتاده

كه بيان كردنش ميسر نيست

يك جوانمرد با شرف، زينب

بين اين سي هزار لشگر نيست

**

ماجراهاي عصر فردا را

در نگاه تر تو مي بينم

راضي ام بر رضاي معبودم

تا سحر بوته خار مي چينم

**

شب آخر وصيتي دارم

در نماز شبت دعايم كن

ظهر فردا به خنده اي خواهر

راهي وادي منايم كن

**

باغ سرسبز خاطراتت را

غصه پاييز مي كند زينب

گوش کن! شمر خنجر خود را

آن طرف تيز مي كند زينب

**

عصر فردا ز اهلبيت رسول

زهر چشمي شديد مي گيرند

وقت تاراج خيمه هاي حرم

چند كودك ز ترس مي ميرند

**

كوفيان شهره ي عرب هستند

مردماني كه دست سنگينند

رسم شان است ميوه را در باغ

با همان برگ و شاخه مي چينند

**

دوركن از زنان و دخترها

هرچه خلخال در حرم داري

خواهرم داخل وسائل خود

روسري اضافه هم داري؟

**

عصر فردا بدون شك اينجا

مي وزد گردباد خاكستر

با صبوري به معجرت حتماً

گره ي محكمي بزن خواهر

 

وحید قاسمی

 

*********************

 

اشعار شب عاشورا

 

عکس امشب که خوش احوال تو را می بینم

عصر فردا ته گودال تو را می بینم

 

آمدم تا که دلی سیر کنارت باشم

شانه بر مو بزنی آینه دارت باشم

 

چقدَر پیر شدی ،از حسنم پیر تری

از من خسته به والله زمین گیر تری

 

مادرم بود که آگاه ز تقدیرم کرد

من اگر پیر شدم پیری تو پیرم کرد

 

عصر فردا به دل مضطر من رحمی کن

ته گودال به چشم تر من رحمی کن

 

من ببینم که تو بی پیرهَنی می میرم

تکیه بر نیزه ی غربت بزنی می میرم

 

آه از سینه ی پر خون بکِشی می میرم

از دهان نیزه ای بیرون بکشی می میرم

 

سنگ به پیشانی یحیی بخورد می میرم

سینه ی خسته ی تو پا بخورد می میرم

 

وای اگر طعنه ز دشمن بخوری می میرم

بی هوا نیزه ز گردن بخوری می میرم

 

سر گودال من از هول و ولا می میرم

زود تر از تو در این کرب و بلا می میرم

 

دختر فاطمه ام پس به لگد می میرم

بر سر و صورت تو چکمه خورد می میرم

 

پنجه ی کینه به مویت برسد می میرم

نیزه ای زیر گلویت برسد می میرم

 

از نبی بوسه بر این حنجر تو می بینم

خنجری کند به پشت سر تو می بینم

 

مُردم از غم بروم فکر اسیری باشم

قبل از آن فکر مهیّای حصیری باشم

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

**********************

 

اشعار شب عاشورا – علیرضا شریف

 

وای اگر امشب این دشت به فردا برسد

شیون و گریه و آهم بـه ثریا برسد

 

به لب خشک تو دق می‌کنم از غصه اگر

تیغ خورشید بـر این پهنه صـحرا برسد

 

کوکب بخت جدایی ز تو تقدیر من است

چشم از روی تو بر هـم نزنم تا بـرسد

 

به تن اصغر تو یک سر سوزن حس نیست

با کمی آب تلظّـیش بـه لا لا برسد

 

علی‌ات را بشناسند نخواهند گذاشت

بویی از پیرهـنش نیـز بـه لیلا بـرسد

 

بدنش مثل فدک پخش زمین خواهد شد

پـای عباسم اگر بر لب دریا بـرسد

 

گرگ‌ها یوسف خواهر به سرت می‌ریزند

چاره‌ام چیست اگر کار به اینجا برسد ؟

 

نیزه ،خون ،چکمه ،سراشیبی گودال ،سرت

عمر زینب به گمانت به تماشا برسد؟

 

روی تل دختر مضطر شده می‌میرد اگر

پای اسبی به لب تشنهٔ بابا برسد

 

وای اگر پای شقاوت به حرم باز شود

دست بی‌عاطفه بر چادر زن‌ها برسد

 

آتش و خیمه و غارت شدن هر چه که هست

هیچ کس نیست به داد من تنها برسد

 

نذرِ بوسیدن سی جزء توأم تا خود صبح

قبل از آنی که به قرآن تنت پا برسد

 

نفس سینهٔ زینب،نفست می‌گیرد

وای اگر امشب این دشت به فردا برسد

 

علیرضا شریف

برگرفته از وبلاگ شبگرد بین الحرمین

اشعار استقبال از ماه محرم

اشعار استقبال از محرم – مجتبی حاذق

 

توی این لحظه های بارانی

میروم سمت آستان بقیع

بی جهت نیست در محرم هم

پر بگیرم به آسمان بقیع

**

آن حریمی که نور باران است

آن زمینی که آسمان دارد

و اگر خوبتر نگاه کنیم

در دلش چند روضه خوان دارد

**

ما که حالا محرمی شده ایم

نه … نبودیم آشنای حسین

ما نبودیم ریزه خوارانش

کرد ما را حسن گدای حسین

**

از حسن اذن روضه می گیریم

که به لطف کریم مدیونیم

خیسی چشم ماست از چشمش

ما به او از قدیم مدیونیم

 

مجتبی حاذق

برگرفته از سایت هیئت ثارلله رشت

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب

ادامه نوشته

اشعار گودال قتلگاه

 

اشعار عصر عاشورا – مصطفی متولی

 

با چشم اشک بار علیکنّ بالفرار

با قلب داغ دار علیکنّ بالفرار

 

وقتی کمان حرمله شلاق دست شد

پنهان و آشکار علیکنّ بالفرار

 

جان هم رسیده گرچه به لب هایتان ولی

با حال احتضار علیکنّ بالفرار

 

در ساحل فرات علمدار کربلا

شد چون علم ندار ، علیکنّ بالفرار

 

راه عبور ، معبر غارت گران شده

از گوشه و کنار علیکنّ بالفرار

 

دیدید مثل ابر بهار اشک ریختیم

آتش نشد مهار علیکنّ بالفرار

 

از من به لاله های حرم عمه جان بگو

حتی به روی خار... علیکنّ بالفرار

 

با این که مشکل است و همه بانوان ما...

...هستند با وقار علیکنّ بالفرار

 

حتما به دختران حرم گوشزد کنید

تا هست گوشوار علیکنّ بالفرار

 

دقت کنید گم نشود هیچ کودکی

امشب در این دیار علیکنّ بالفرار

 

با چکمه ها به سوی حرم روی اسب خویش

تا شمر شد سوار علیکنّ بالفرار

 

با این که از مصائب این دشت پر بلا

لا یمکن الفرار... علیکنّ بالفرار

 

مصطفی متولی

 

*********************

 

اشعار گودال قتلگاه – وحید قاسمی

 

جنجال بود و...

لب تشنه ای درگوشه ی گودال بود و...

 

گودال بود و...

ازنیزه و شمشیر مالامال بود و...

 

می رفت بالا

تیغی که دست نفرت دجال بود و...

 

دجال بود و...

در زیر پایش پیکری پامال بود و...

 

از میهمانش

با سنگ زنها گرم ِ استقبال بود و...

 

« ای وای، ای وای»

ذکرلبان ِ مادری بدحال بود و...

 

وحید قاسمی

 

**********************

 

اشعار گودال قتلگاه – جواد پرچمی

 

به من نگو برو از دور ِ قتلگاه برو

به من اشاره مکن سوی خیمه گاه برو

 

شکستگیِّ من از اين دویدنم حاکی ست

شبیهِ صورت تو مویِ خواهرت خاکی ست

 

بگو چه کار کنم تا تو را خلاص کنم؟

به شمر رو بزنم یا که التماس کنم؟

 

بگو چه کار کنم دور ِ خیمه صف نکشند؟

به زور ِ نیزه تنت را به هر طرف نکشند

 

صدایِ خنده يِ کوفی، صدایِ خنده ي شمر

صدای بد دهنی کردنِ زننده ي شمر

 

صدای هلهله و بانگِ طبل می آید

صدای تق تق تعویض نعل می آید

 

ببين اراذل و اوباش کوفه آمده اند

برای روسری پاره پاره آمده اند

 

جواد پرچمی

 

**********************

 

اشعار گودال قتلگاه – علی اکبر لطیفیان

 

پیش من نیزه ها کم آوردند

به خدا سر نمیدهم به کسی

غیرت الله من خیالت جمع

من که معجر نمیدهم به کسی

**

تو اگر که اجازه بدهی

خویش را پهلویت می اندازم

اگر این چند تا عقب بروند

چادرم را رویت می اندازم

**

چقدر میروند و می آیند

فرصت زخم بستن من نیست

آمدم درد و دل کنم با تو

جا برای نشستن من نیست

**

جلویش را بگیر تا بلکه

دستم از رو سرم بلند شود

تو که شمر را نمیکنی بیرون

پس بگو مادرم بلند شود

**

هرکه گیرش نیامده نیزه

تکیه بر سنگ دامنش کرده

هم دیدند دخترت هم دید

شمر رخت تو را تنش کرده

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ نود و پنج روز باران

 

********************

 

اشعار گودال قتلگاه – علی اکبر لطیفیان

 

تير از بس كه خورده بود حسين

بر تنش مثل پيرهن شده بود

 

نيزه هاشان تمام شد كم كم

موقع سنگ ريختن شده بود

 

نفسش بين راه بر ميگشت

موقع دست و پا زدن شده بود

 

بودم اما جلو نمي رفتم

شمر آنقدر بد دهن شده بود

 

تكه اي را ربود هر كس كه

روبه رو با حسين ِمن شده بود

 

هرچه كردند رو به قبله نشد

يعني آنقدر پاره تن شده بود

 

زير انداز خانه هاي دهات

كفن شاه بي كفن شده بود

 

علي اكبر لطيفيان

 

**********************

 

اشعار گودال قتلگاه – مهدی رحیمی

 

می خواستم بلند شوم پا نداشتم

دستی برای خیزش از جا نداشتم

 

آواز تو می­آمد از آن دورها : « گلی

گم کرده ام... » نه، من گل زیبا نداشتم

 

پیراهنم که پاره شده، پیکرم کبود

دیگر نشانه های گلت را نداشتم

 

میخواستم ببینمت از بین تیغ ها

امّا چه سود؟ چشم تماشا نداشتم

 

آن­قدر دل به چشم تو دادم که از تنم

یک قطعه در هوای تو پیدا نداشتم

 

در زیر تیغ ها و قدم ها و سنگ ها

دیگر شباهتی ، نه... ، به گل ها نداشتم

 

وقتی که آمدی و رسیدی به پیکرم

می­خواستم بلند شوم... پا نداشتم

 

مهدی رحیمی

 

**********************

 

اشعار گودال قتلگاه – حسن لطفی

 

صبح تا عصر پیکر آورده

چه قدر جسم بی سر آورده

لیک با آنکه اصغر آورده

خستگی را زپا درآورده

 

کوه غم روی دوش و چون کوهی

عزم میدان نمود نستوهی

 

با همه تشنگی بی حدش

بست برسر عمامه جدش

شد قیامت چو راست شد قدش

سیلی از اشک و آه شد سدش

 

می کند با هزار افسوسش

غیرت الله ترک ناموسش

 

میخورد بوسه بر سر و روها

دستها در نوازش موها

کس نداند چه گفت زانسوها

که درآورده شد النگوها

 

او چه گفته که میشود با هم

گره معجر همه محکم

 

حرف تاراج را زدن سخت است

گریه مرد پیش زن سخت است

رفتن روح از بدن سخت است

از یتیمی خبر شدن سخت است

 

همه طی شد اگرچه جان برلب

روبرو شد حسین با زینب

 

دو خدای وفا مقابل هم

دو دل آرام آگه از دل هم

چاره مشکلند و مشکل هم

دو مسیح اند یا دو قاتل هم

 

هردو یک روح در دو جسم پاک

یک نفر با دو جسم و اسم پاک

 

هردو هستند جان یکدیگر

آشنا با زبان یکدیگر

شدبه شرح بیان یکدیگر

اشکشان روضه خوان یکدیگر

 

کس نشد جز خدایشان آگاه

زانچه گفتند بازبان نگاه

 

چشم هریک شده دوکاسه خون

اشک ریزان به حالشان گردون

دور لیلا قبیله ای مجنون

قبله میرفت از حرم بیرون

 

گوییا در تبار خون جگری

زنده تشییع میشود پدری

 

هم به لبهاش ذکر یارب داشت

هم انا بن العلی روی لب داشت

هم به دستش مهار مرکب داشت

هم به کف بند قلب زینب داشت

 

عرش حیران زبانگ تکبیرش

فرش لرزان ز برق شمشیرش

 

به کفش گرچه تیغ آتش بار

لیک دیگر عطش دهد آزار

شیر پیر و قبیله ای کفتار

هست معلوم آخر پیکار

 

پای تا سر تنش پر از تیر است

به سراپاش زخم شمشیر است

 

موج خون بر تن و به اوج جلال

داشت حالی که هرکه داشت سوال

رفته از حال یا شده سرحال؟

شد به هر حال راهی گودال

 

تا زکف داد جان جولان را

دوره کردند فخر دوران را

 

میرسد بر تنش زهر تکبیر

تیر با نیزه سنگ با شمشیر

روی هر عضو او هزاران تیر

خورد اما یکی نمیشد سیر

 

شک ندارم جبین او که شکست

چشم خود را خدای اوهم بست

 

برسرم خاک شاه بر خاک است

غرقِ درخاک و خون تنی پاک است

بـخدا این عزیز افلاک است

که تن پاک او پر از چاک است

 

این چه شرحی است خاک بردهنم

کاش صحت نداشت این سخنم

 

وای برمن خواهرش هم بود

خواهرش بود، مادرش هم بود

غیراز آنها برادرش هم بود

پدرش جد اطهرش هم بود

 

بس که گفت العطش عطش کردند

شمرآمد تمام غش کردند

 

آنکه ننگ ابد برایش ماند

آنکه شیطان برادرش میخواند

شمر پستی که عرش را لرزاند

جسم پاک حسین برگرداند

 

پیش چشمان اشک ریز خدا

سر برید از تن عزیز خدا

 

سراو تا برید مظهر ظلم

نامه ها خوانده شد زدفتر ظلم

تن مظلوم ماند و لشگر ظلم

اول غارت است و آخر ظلم

 

لشگری گرگ و یوسفی بی سر

هرکه میزد هرچه داشت بر پیکر

 

هرکسی خسته می شد از زدنش

می ربود آنچه میشد از بدنش

این یکی برد جوشنش ز تنش

آن یکی برد کهنه پیرهنش

 

سنگها که بر جنازه زدند

تازه بر اسبها نعل تازه زدند

 

پیش تر از بریدن سراو

بیش تر از شرار پیکر او

می زد آتش به جان خواهر او

ناله جانخراش مادر او

 

چون عزادار هر دو دلبر بود

ذکر مادر غریب مادر بود

 

زینب آن بی مثال در آفاق

قبله عشق و قبله عشاق

رفته از خویش و مرگ را مشتاق

به خود آمد ز اولین شلاق

 

جنگ او گشت خود به خود آغاز

یا علی گفت و عشق شد آغاز

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ بانک اشعار روضه

اشعار شام غریبان و یازدهم محرم

 

اشعار شام غریبان – حسن کردی

 

گفتم اگر سرت نبود پیکر تو هست

مادر اگر که نیست ولی خواهر تو هست

 

اما چه پیکری که چه راحت بلند شد

دیدم که عضوهات به یک نقطه بند شد

 

روی زمین به فاصله افتاده پیکرت

حتما به دست حرمله افتاده پیکرت

 

صحبت به سمت نیزه کنم یا به قتله گاه

رویم کدام سوی کنم شاه بی سپاه

 

تا صبح روی خاک پر از رد پا شوی

ترسم که با نسیم سحر جا به جا شوی

 

حلق تو را همینکه سر نیزه دوختند

قیمت گذاشتند و پس از ان فروختند

 

دعوا سر تو شدت سختی گرفته است

ما بینشان رقابت سختی گرفته است

 

معلوم میشود چقدر بد شکسته ای

از نیزه ای به نیزه دیگر نشسته ای

 

آواز سنگ هر چقدر رنج اور است

اما صدای نعلِ نویِ اسب بدتر است

 

ترکیب عضوهای تو را بخش میکنند

این اسب ها حسینِ مرا پخش میکنند

 

حسن کردی

 

*******************

 

اشعار شام غریبان – علی صالحی

 

آه از آن روز که جان از تن خواهر می رفت

سنگ ها بال زنان سوی برادر می رفت

 

آسمان ها و زمین داشت به هم می پیچید

سمت گودال کسی دست به خنجر می رفت

 

ساعتی بعد که آتش به حرم بر پا شد

همه سر ها به روی نیزه ي لشگر می رفت

 

خیمه تاراج شد و هر طرفی دست به دست

بین گهواره ی خالی دل مادر می رفت

 

از یتیمان حرم نیز غنیمت بردند

گوشواره که نه گیسو پی معجر می رفت

 

نیمه شب با عجله داشت خبر را میبرد

یک نفر در طمع جایزه با سر می رفت

 

علي صالحي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

**********************

 

اشعار شام غریبان –علیرضا خاکساری

 

انگار که ختم غائله می کردند

با حکم امیر ولوله می کردند

 

با چکمه و یا که اسب تازه نفسی

بر روی تن تو هروله می کردند

 

یک عده ی هرزه ، لاابالی ، رقاص

بالای سر تو هلهله می کردند

 

یک عده که از فرات بر میگشتند

آب تعارف شمر و حرمله می کردند

 

یک عده ی بی شرف ، لجن ، بی ناموس

ناموس تو را به سلسله می کردند

 

کعب نی و تازیانه و سر نیزه

آماده برای قافله می کردند

 

ای کاش برای حفظ حرمت ها هم

تعیین حدود فاصله می کردند

 

در شام کسانیکه سرت چرخاندند

از شمر تقاضای صله می کردند

 

علیرضا خاکساری

 

**********************

 

اشعار شام غریبان –مهدی پورپاک

 

خبری نیست از تو و کفنت

یوسف من کجاست پیرُهنت

 

یادگاری ز جنگ حک شده است

مُهری از سمِّ اسب روی تنت

 

تا خود حشر بر سنان لعنت

که فرو کرده نیزه در دهنت

 

پیرمردان ناتوان حتّی

با عصا می زدند بر بدنت

 

همه جا را سیاه می دیدی

به فدای نفس نفس زدنت

 

استخوان های سینه ی تو شکست

شمر وقتی که روی سینه نشست

 

آینه بودی و ترک خوردی

از همه بی هوا کتک خوردی

 

قتلگاهت نگو که غوغا بود

سر پیراهن تو دعوا بود

 

کاش مادر نبود در گودال

از بد روزگار امّا بود

 

مهدی پورپاک

 

**********************

 

اشعار شام غریبان – محمد رسولی

 

سرت کو؟ سرت کو؟ که سامان بگیرم

سرت کو؟ سرت کو؟ به دامان بگیرم

 

سراغ سرت را من از آسمان و

سراغ تنت از بیابان بگیرم

 

تو پنهان شدی زیر ِ انبوهِ نیزه

من از حنجرت بوسه پنهان بگیرم

 

حسین! خونِ حلقومت آبِ حیات است

من از بوسه بر حنجرت جان بگیرم

 

رسیده کجا کار ِ زینب که باید

سرت را من از این و از آن بگیرم

 

کمی از سر ِ نیزه پایین بیا تا

برایِ سفر بر تو قرآن بگیرم

 

تو گفتی که باید بسوزم، بسازم

به دنیایِ بعد از تو آسان بگیرم

 

قرار ِ من و تو شبی در خرابه

پی ِ گنج را کُنج ِ ویران بگیرم

 

هلا! می‌روم تا که منزل به منزل

برایِ تو از عشق پیمان بگیرم

 

محمد رسولي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

*********************

اشعار تنور خولی – سید محمد حسینی

 

به تاخت می رود و از خزان خبر دارد

به تاخت می رود انگار بار سر دارد

 

گمان کنم که ز نعش پرنده آمده است

و پای مرکب او را ببین که پر دارد

 

تمام شادی دنیاست در دلش انگار

میان کیسه ی خود تکّه های زر دارد

 

مسیر کوفه و یک خانه و تنوری داغ

تنور خانه ی او روضه اش خطر دارد

 

دعا کنیم که زهرا ندیده باشد و بعد

کسی بیاید و درب از تنور بر دارد

 

سید محمد حسینی

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

 

********************

 

اشعار روز یازدهم محرم – علیرضا شریف

 

اي آيه هاي فجرِ من از آسمان بگو

از زخمِ بي شماره ات اي بي نشان بگو

 

معراجِ ارجعي تو در خون چه سان گذشت

در ازدحامِ آن همه تيغ و سنان بگو

 

من شرح مي دهم غمِ تاراجِ خيمه را

از خنجرِ شقاوت و اين ساربان بگو

 

سرداده اند قهقه وقتي كه خواندمت

از حنجرِ شكسته ات اين بار جان بگو

 

دارند مي برند در اين عصرِ بدرقه

پشتِ سرِ مسافرِ كوفه اذان بگو

 

اوّل زنِ اسيرِ بني هاشمي شدم

تا انتهاي رفتنِ در ريسمان بگو

 

عباسِ غيرتي من از نيزه پاسخي

بر طعنه هاي حرمله ي بد دهان بگو

 

قامت ببند و ماهِ شب تارِ من بمان

در كوچه هاي زجر هوادارِ من بمان

 

اشكِ فراق چشمِ ترم را گرفته است

خنجر كشيده غم جگرم را گرفته است

 

از تو بگو چگونه خداحافظي كنم؟

بُغضي گلويِ نوحه گرم را گرفته است

 

ترسم كه پاي دختر تو لِه شود در اين

زنجيرها كه پاي حرم را گرفته است

 

از خيمه هاي سوخته هر قدر مانده است

چادر كه رفته روي سرم را گرفته است

 

تا چشمِ پاسبانِ وِقارم ز حدقه ريخت

هر چشمِ هَرزه دوو و برم را گرفته است

 

نيزه ز نبشِ قبرِ كسي حرف مي زند

ناله وجودِ شعله ورم را گرفته است

 

هفده سرِ به نيزه مرا اوج مي دهد

حالا كه كعبِ نيزه پَرم را گرفته است

 

اينان كه دورِ آينه ديوار مي كِشند

از تازيانه ها چقدر كار مي كِشند

 

عليرضا شريف 

برگرفته از وبلاگ شبگرد بین الحرمین

اشعار عید سعید غدیر خم

 

اشعار عید سعید غدیر خم - جواد پرچمی

 

مینویسم غدیر از اول

از سراج المنیر از اول

 

تو همان مستجار هستی و من

من همان مستجیر از اول

 

دل به بیگانه ای نبستم من

بر تو بودم اسیر از اول

 

پدر خاک حضرت افلاک

همنشین فقیر از اول

 

سفره ی تو ندید عمری جز

نمک و نان و شیر از اول

 

از تو من را گناه دورم کرد

دست من را بگیر از اول

 

گرچه روز غدیر امضا شد

بودی آقا امیر از اول

 

با ولای توام تا آخر

همه پای توام تا آخر

 

می شود غرق آفتاب شدن

سر به یک ثانیه شراب شدن

 

صد و ده سال از شراب نجف

میشود خورد تا خراب شدن

 

بس که بخشیدی از کرم چه کنم ؟

ما به غیر از خجالت آب شدن

 

ما نداریم حاجتی غیر از

خاک نعلین بوتراب شدن

 

در دعاهای ما بحق علی است

شرط اصلی مستجاب شدن

 

چون غدیر است یا علی صد و ده

لعنت ما برای سیصد و ده

 

ای یدالله فوق ایدیهم

اسد الله فوق ایدیهم

 

در قنوت شبت خدا می گفت

دست دلخواه فوق ایدیهم

 

روی دست پیمبری یعنی

ولی الله فوق ایدیهم

 

چشم بد دور از تو می ماند

فاطمه وان یکاد می خواند

 

پَر مهیاست بام می خواهند

این خلایق امام می خواهند

 

روی بال پیمبر باران

دست ها التیام می خواهند

 

قرن ها ميشود تمام بشر

از ولایت پیام می خواهند

 

این جماعت کنار ایوانت

یک جواب سلام می خواهند

 

پس مزن گوشه ای مرا آقا

که سلاطین غلام می خواهند

 

بیت ها در غدیر بی تابند

همه ختم الکلام می خواهند

 

**

 

پای عشقت جگر تراشیدن

بعد از احرام سر تراشیدن

 

ما همه محرم توایم آقا

کعبه را با نظر تراشیدن

 

دل ما با ولا درست شده

دل نگو که گوهر تراشیدن

 

دو علی در میان صورت من

با تمام هنر تراشیدن

 

یک شبه جبرییل می سازد

دست تو وقت پر تراشیدن

 

خاک ما از نجف سرشته شده

نوکرت جان به کف سرشته شده

 

سجده ی بی شمار می کردی

تا سحر ذکر یار می کردی

 

تو امیر دو عالمی به تنت

جامه ی وصله دار می کردی

 

بانی سفره های افلاکی

نان جو اختیار می کردی

 

خانه ات ساده بود مثل خودت

از تجمل فرار می کردی

 

تا به زهرا سلام می دادی

دل او را بهار می کردی

 

او به تو افتخار می کرد و

تو به او افتخار می کردی

 

السلام ای امام آقا جان

یا ابانا سلام بابا جان

 

ما همه در حرم بزرگ شدیم

با ولا مرد و زن بزرگ شدیم

 

اگر امروز آبرو داریم

با علی داشتن بزرگ شدیم

 

وطن ما نجف بود اینجا

همه دور از وطن بزرگ شدیم

 

ذره اما به یمن نوکریت

بین هر انجمن بزرگ شدیم

 

ما قبیله قبیله نسل به نسل

بین سینه زدن بزرگ شدیم

 

با غلامی خانواده ی تو

با حسین و حسن بزرگ شدیم

 

لب گودال خم تو شاه هستی

یاد گودال قتلگاه هستی

 

کینه ها از غدیر افزون شد

از تب نیزه دشت هامون شد

 

با لب تشنه گفت یا علی مددی

دهنش ناگهان پر از خون شد

 

خواهرت را به قصد کشت زدند

تازیانه غلاف گلگون شد

 

خواهرش یک طرف خودش یک سو

شمر از قتلگاه بیرون شد

 

در دلم شور ماتمت آقا

بی قرار محرمت آقا

 

جواد پرچمي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب

ادامه نوشته